چهارشنبه 1ول اسفند 1386 قم

صبح به اینترنت رفتم و اخبار را دیدم. بعد برای رفتن به درس آماده شدم. امروز به درس بیات و موسوی تبریزی باید بروم. درس بیات ادامه تقلید و اجتهاد بود. بعد به درس موسوی تبریزی رفتم. بعد از درس مرا خواست و گفت برای طرح حوزه وصیت امام خمیتنی را هم ببین در قسمت توصیه به روحانیون. بعد آمدم خانه. منزل بالا را خالی کرده بودند و تمیز کردیم. رفتم اینترنت و مطالبی هم نوشتم و طرح حوزه را به گونه ای بهتر نوشتم و مطالبی از آن را کم کردم. هدا و زینب زنگ زدند و قرار است که فردا بیایند. ظهر ساعتی خوابیدم. عصر با بچه ها رفتیم فروشگاه حوزه در مرکز خدمات. فرش و موکت دیدیم. بعد هم رفتیم از شاه سیدعلی و فروشگاه رضوان چیزهایی خریدیم.

 

پنجشنبه 2 اسفند 1386 قم

صبح وسایل کامپیوتر را جمع کردم که به طبقه بالا که مستاجر خالی کرده است ببرم. دیشب محسن پسر احمدی کامپیوترشان را آورد که ویندوزش را عوض کنم و صبح سی دی صدایش را آورد که نصب کردم. امروز زینب و هدا و عسکر و مهدی که از قیامدشت می آیند. بعد از نماز ظهر به ادامه کار انتقال وسایل ادامه دادم. امروز صبح هم مطلبی در مورد دروس کلی و مقدماتی حوزه نوشتم که تمام دروس مقدماتی تحت عنوان مفتاح العلوم شامل صرف و نحو و منطق و اصول باشند و معانی بیان و نیز برخی تعبیراتی که در حوزه به عنوان قانون قبول شده اند و نمی توان آنها را نادیده گرفت ، در صورتی که واقعا من در آوردی هستند و مانع رشد جریان فکری ، که باید این گونه مقررات خودساخته را بر طرف کرد. عصر در طبقه بالا خوابیدم که به خاطر سردی اتاق نتوانستم خوب بخوابم.

جمعه 3 اسفند 1386 قم

دیشب ساعت حدود  9 مهدی و زینب و هدا از تهران آمدند. صبح رفتم طبقه بالا و مطالبی در مورد طرح حوزه نوشتم که تکمیل شود. سری هم به اینترنت زدم. طرح را کامل کردم و نامه ای هم به آقای بیات و موسوی تبریزی مشترکا نوشتم که همراه طرح جدید بفرستم. رفتند به تهران. من هم با بچه ها بعد از نماز رفتیم به کوههای اطراف جمکران و ناهار را آنجا خوردیم. جای با صفایی بود. تا ساعت 4 بودیم. کوهنوردی کردیم. بعد آمدیم و بچه ها را گذاشتم خانه و رفتم که از طرح و نامه کپی بردارم. روی کامپیوتر کار کردم و طرح جدید تحول حوزه را دوباره فرستادم برای مراجع.

 

شنبه 4 اسفند 1386 قم – اسلامشهر

صبح بعد از نماز ، مطلب جالبی نوشتم و به طرح اضافه کردم در مورد استقلال حوزه. اینترنت قطع بود و هیچ سایتی نمی آمد. آمدم پایین و آماده شدم برای رفتن به درس حوزه. ساعت 7 تا 8 مثل روزهای قبل به درس بیات رفتم. دو جزوه طرح به همراه نامه به بیات و موسوی تبریزی هم بردم. بعد از درس به آنها دادم. بیات گفت که در مراسم باز صحبت کن و خواهم گفت که چه روزی مراسم است. درس موسوی تبریزی هم رفتم و گفت من خوانده ام طرح را. گفتم این غیر از آن طرح است. بعد از درس موسوی تبریزی رفتم حوزه و شهریه مظاهری و روحانی و تقسیمی اسماعیل پور را گرفتم جمعا 20 هزار تومان. این وضعیت بسیار تحقیر آمیزی است که مثل گداها شهریه های چندرغازی می دهند.آماده شدم برای رفتن به اسلامشهر ، چون امروز درس دانشگاه دارم. ساعت 11 و خورده ای به راه افتادم. وقت اذان در پمپ بنزین نزدیک حسن آباد نماز خواندم و رفتم به اسلامشهر. کلاسها را با یک زحمتی پیدا کردم ولی کسی نیامده بود. تا ساعت 3 و خورده ای بودم و چون خبری نبود رفتم به صباشهر و یکی دوساعتی بودم. کلاس افغانیها را که خانم بهکار تشکیل می دهد بازدید کردم و آمدم به طرف قم. زینب زنگ زد که نوه دار شدی و جواب آزمایشگاه هدا مثبت است. خوشحال شدم. ساعت 7 و نیم به قم رسیدم و برای ماشین و قفلش کلید یدکی ساختم. به میکائیل پور زنگ زدم و گفت که خانه تان را با یک خانه شمالی طاق بزنید که خیلی مناسب است. گفتم که پنج شنبه می آییم و خانه را می بینیم. هاشمزهی هم زنگ زد و گفت که تایید شده ام. من در میان او و یحیی کاظمی مانده ام که از چه کسی حمایت کنم.

 

یکشنبه 5 اسفند 1386 قم

صبح بعد از نماز اورکت پوشیدم و رفتم طبقه بالا که اخبار اینترنت را ببینم. تا ساعت نزدیک 7 اخبار را مرور کردم. بعد رفتم درس. ابتدا درس بیات. بعد هم درس موسوس تبریزی. هر هفته دو جلسه به درس آنها بروم. بعد از آن رفتم که به درس محقق داماد در دارالشفا برسم که تعطیل بود. برگشتم و روزنامه گرفتم و به خانه آمدم. با زیبا رفتیم بیمارستان عرب نیا- کامکار برای قلبش. از میان بازار قدیمی قم گذشتیم. جالب بود. نوبت دکتر برای عصر گرفتیم وآمدیم در بازار گشتی زدیم. بازار قدیمی مثل بازار بیرجند. به خانه آمدیم و مطلبی در مورد پیشداوری ها نوشتم ، چون احساس می کنم برخی  در مورد من چیزهایی فکر می کنند. نوشتم که در طرح حوزه اضافه کنم که با همه چیز باید با دید مثبت و حمل بر خوبی نگاه کنیم و نه با دید منفی. ظهر خوابیدم و ساعت 3 با زیبا دوباره رفتیم بیمارستان. صف بود و حدود یک ساعت و نیم معطل شدیم و بعد رفتیم دکتر. هم قلب و هم اعصاب. اکو گرفتند و گفتند هیچ مشکلی ندارد. برگشتیم اذان بود.

 

دوشنبه 6 اسفند 1386 قم

صبح 9 رفتم طبقه بالا و اخبار را دیدم. امروز به درس نرفتم. آدرسهای مهم را از اینترنت بدست آوردم و می خواهم یک جا جمع کنم. زحمت زیاد دارد. تا شب در خانه بودم. یحیی زنگ زد و اوضاع رایها خوب اعلام کردو من هم قرار گذاشتم که وقت انتخابات بروم منطقه. زینب و هدا هم زنگ زدند.

 

سه شنبه 7 اسفند 1386 قم

صبح رفتم طبقه بالا و همانجا هم نماز خواندم. رفتم اینترنت و طرح تحول حوزه را برای لیست 100نفره محققین حوزوی فرستادم. بعد هم سری به اخبار زدم. در ساعت 7 برای رفتن به درس آماده شدم. رفتم ولی آقای بیات نیامده بود. دقایقی نشیتیم با دوستان فولادوند و گله دار. بعد با فولادوند در مورد طرح صحبت کردم. استقبال کرد. به پژوهشکده زنگ زدم. نوشته ام در مورد اصحاب پیامبر تایید شده بود. رفتم و دو صحابه دیگر گرفتم. گفتند صفحه ای بین 6 تا 14 هزار تومان حق الزحمه دارد. برای تنظیم دو صحابی دیگر دست به کار شدم. تا شب هر دو را تمام کردم 5 صفحه شد. هوا ابری است. امروز تا شب در طبقه بالا هستم.

چهارشنبه 8 اسفند 1386 قم

صبح نماز خواندم و رفتم طبقه بالا که اخبار را ببینم. بعد هم در ساعت 7 آماده شدم که به درس بروم. جزوه های دو صحابه را در فلش  ریختم که به پژوهشکده ببرم. نوشته ها را تحویل دادم و صحابی جنایکار دیگری یعنی بسر ابن ارطات لعنت الله علیه را گرفتم. مطالب زیادی داشت. آمدم خانه و شروع به خواند آن کردم. تا عصر کامل شد و روی موضوعات آن فکر کردم که چگونه بچینم. 

پنجشنبه 9 اسفند 1386 قیامدشت – تهران

دیروز عصر به طرف تهران راه افتادیم. هوا بارانی بود و تا 20کیلومتری قم بارید و بعد متوقف شد. به قیامدشت رفتیم از راه کهریزک به خانه مهد. هدا و عسکر هم آمدند. مهدی زودتر آمد و خواهرم پری و مصطفی و محمد هم برای شب نشینی. تا ساعت 12 بودیم و بعد رفتند. صبح برای اینکه موضوعات مطالب بسر بن ارطات لعنه الله را جمع و جور کنم ، رفتم اتاق دیگر و مرتب کردم. مهدی رفت سر کارش در آشپزخانه شهرک کاروان. فرش را در ماشین گذاشتیم که به قم بیاوریم. ساعت 11 و خورده ای بچه ها را بردم به حصار امیر خانه خواهرم طاهره که سفره دعا داشتند. برگشتم و بنزین زدم و رفتم مهد. در ساعت 3 زینب زنگ زد که بروم بیاورمشان. رفتم و نیم ساعتی هم ماندم و با خانمهای اقوام احوالپرسی کردیم. بعد آمدیم به مهد و بعد به هاشم آباد. هدا و زینب هم آمدند. به خانه اسماعیل رفتیم که حالشان را بپرسیم. شب برای مراسم اربعین و دعای کمیل رفتم حسینیه شهرک کاروان. بقیه هم آمده بودند. عزاداری و دعا و شام برقرار بود که ابراهیم و عقیل نذر کرده بودند. مراسم خوبی بود. بعد حال و احوال کردیم. بردارم محمد هم الحمدلله ترک کرده است. غذا اضافه آمده بود و دوتا آوردم. آمدم به هاشم آباد. دقایقی بودیم و بقیه رفتند خانه هایشان و ما ماندیم.

جمعه 10 اسفند 1386 تهران – قم

دیشب خانه عمه ام بودیم. صبح مطلبی در مورد هشدار دادن در مورد تمرکز قدرت در رهبر نوشتم که به همه جا بفرستم و طرح بازنگری در قانون اساسی و جایگزینی مجلس رهبری خبرگان به جای رهبر را پیشنهاد کنم. همه را نوشتم. تا ساعت ده و خورده ای صبحانه خوردیم و آماده شدیم برای آمدن به قم. در بین راه به پیشنهاد بچه ها نیم ساعتی توقف کردیم و طبیعت گردی کردیم. بعد آمدیم قم. خسته بودیم. دقایقی استراحت کردیم و بعد فرش و بخاری را در طبقه بالا راه اندازی کردم. بعد هم رفتم بالا پشت بام و  همه وسایل و خرت و پرت اضافه را بیرون ریختم. تا عصر مشغول بودیم. به اینترنت رفتم و در مورد بسر بن ارطات ملعون چندین صفحه پیدا کردم که جالب بود و زحمتم را کم می کند. 

شنبه 11 اسفند 1386 قم اسلامشهر

صبح رفتم به اینترنت سر زدم و مطلبی در مورد تمرکز زدایی قوا در ایران نوشتم و به همه مراجع دیگران فرستادم به همراه شعری در این زمینه. بعد روی مطالب بسر ملعون کار کردم و تقریبا آماده شد برای ویراستاری و چیدن. مطالب خوبی پیدا شد. ساعت 9 و خورده ای آماده رفتن به اسلامشهر شدم ، برای درس دانشگاه که اولین روز درس است. از میدان 72 تن دو نفر روحانی سوار کردم و گفتم که به اسلامشهر می روم. با هم از سیاست و امور دیگر حرف زدیم. یکی از آنها با من به اسلامشهر آمد و در دادگاه کار داشت. رفتم دانشگاه. ابتدا فیش حقوق آذرماه را گرفتم 188هزار تومان و رفتم بانک که نقد کنم. نیم ساعتی معطل شدم. بعد رفتم روزنامه گرفتم و رفتم رستوران سنتی چای خوردم. بعد رفتم دانشگاه و بعد از نماز ناهار خوردم ماکارانی ! بعد برای اولین بار در این ترم سر کلاس رفتم. کلاس اخلاق. تا ساعت 3 بود. بعد رفتم دانشکده علوم انسانی که 4 کلاس وصایا داشتم و هر کلاس 45 دقیقه. همه را برگزار کردم و خسته کننده بود. در ساعت 6 و 20 دقیقه کلاسها تمام شدند و به طرف قم به راه افتادم.

یکشنبه 12 اسفند 1386 قم

صبح بعد از نماز آمدم طبقه بالا و اول اخبار را دیدم. زیاد بود و خسته شدم و لذا همانجا خوابیدم تا ساعت 9 و خورده ای. از دانشگاه پیام نور اسلامشهر زنگ زدند که بروم قرار داد حقوق را امضا کنم. البته 4 هفته بیشتر نرفتم. روی مطالب بسر ملعون کار کردم و پیرایش کردم. حدود 45 صفحه شد که تا ظهر 10 صفحه را پیرایش کردم. عصر بچه ها رفتند به بازار که برای بچه ها لباس عید و عروسی بگیرند. 80 هزار تومان دادمشان و رفتند. روی بسرلع کار کردم و تا شب 15 صفحه آماده کردم. امروز احمدی نژاد به عراق رفته است.

دوشنبه 13 اسفند 1386 قم اسلامشهر

صبح ساعت 6 رفتم اینترنت و اخبار سایتها را دیدم. بعد هم قدری روی بسر ملعون کار کردم. در ساعت 8 کار را تعطیل و برای رفتن به اسلامشهر آماده شدم. باید بروم قرارداد دانشگاه پیام نور را بنویسم که 4 هفته ای رفتم ودیگر نرفتم. با لباس شخصی رفتم که راحت تر است. از نیشهای مردم هم در امان می مانم. به میدان 72 تن رفتم و با اتوبوس به اسلامشر رفتم. در بین راه سوالات درس متون را 50 تا نوشتم که همانها را تدریس کنم در کلاسهایی که برایم این ترم متون اسلامی گذاشته اند. در تقاطع تهران اسلامشهر پیاده شدم و رفتم دانشگاه پیام نور که البته چند اتاق بود در بخشداری اسلامشهر و احمدی نژاد بی شعور از ادارات مختلف برای راه اندازی پیام نور استفاده کرده ...  رفتم و قرارداد را امضا کردم ساعتی 3هزار و 700تومان برایم نوشته بودند که هیچ ارزشی ندارد(همان را هم نداده اند). برگشتم به میدان جهاد و با یک پژو به قم آمدم. ساعت 12 و نیم رسیدم. خسته بودم و بعد از نماز و صرف چای و ناهار خوابیدم خوابیدنی.عصر روی مطالب تاریخی بسر ملعون کار کردم و 25 صفحه آماده شد. زیبا رفت بازار که برای محدثه لباس بخرد. خادم زنگ زد که مشکل است بتوانیم برویم بیرجند برای انتخابات یحیی.

سه شنبه 14 اسفند 1386 قم

اول صبح رفتم اخبار را در طبقه بالا دیدم و بعد از آن روی مطالب بسر ملعون کار کردم. اکثر نوشته ها آماده شد. کار سختی است و باید خیلی موارد را رعایت کرد. منبع ویرایش و... رفتم چای و صبحانه در طبقه پایین خوردم. به عسکری مسئول پروژه اصحاب به پژوهشکده زنگ زدم که بروم جزوه منابع را که اشتباها در پاکت برده بودم بیاورم و ماشین را هم روشن کنم تا باطری اش خالی نشود. نوشته های قبلی را هم داد یک مورد که منبع نداشت. آمدم و بعد از نماز باز روی نوشته کار کردم و تمام شد از نظر نوشته و پیرایش. کاری سختی است. خواستم بروم اینترنت که کانکت نمی شد. تعجب کردم. به شرکت پارس زنگ زدم. ظاهرا دولت اشکالات ایذایی ایجاد کرده ، چون دیروز شورای امنیت بر علیه ایران قطعنامه صادر کرده.

چهارشنبه 15 اسفند 1386 قم

مثل همیشه صبح برای کارهای تحقیقاتی بعد از نماز آماده شدم. به سختی اینترنت می گرفت. ظاهرا سیم اتصالش مشکل داشت. روی مطالب تاریخی بسر ملعون کار کردم و کامل شد. حدود 45 صفحه می شود. رفتم روبروی دانشگاه آزاد قم که نزدیک ما هم هست از پیک نوروزی مهد کودک 40 نسخه تکثیر کردم جلدی 250 تومان تمام شد. پدرم از بیرجند زنگ زد و گفت شنبه به تهران می آید. منتظر محدثه شدیم که از مدرسه بیاید که برویم فروشگاه لوازم منزل خرید کنیم. رفتیم به فروشگاه رضوان واقع در شاه سیدعلی در اطراف قم گشتی زدیم. رفتیم زنبیل آباد. در نزدیک کوه خضر در پارکی نیم ساعتی بودیم  تا اول غروب.

پنجشنبه 16 اسفند 1386 قم در راه بیرجند

صبح بعد از نماز رفتم اینترنت. اخبار سایت روز به روز نشده بود. اخبار دیگری را دیدم. بعد از آن روی مطالب بسر ارطات کار کردم. ساعت 9 و نیم بعد از اینکه مطالب بسر را در فلاش دیسک ریختم باصفحات مربوطه  و نیز مطالب تصحیح شده بردم به پژوهشکده و تحویل دادم. موضوعی دیگری هم گرفتم به نام ثوبان یکی از اصحاب پیامبر ص ، خدمتکار پیامبر ص. دیشب به یحیی کاظمی که در نهبندان برای مجلس دوره هشتم کاندیدا شده است زنگ زدم که با هدایت جمالی پور صحبت کنم که به دوستانش در منطقه بگوید که از یحیی پشتیبانی کنند. زنگ زدم و با هدایت صحبت کردم. و قرار شد این کار را انجام بدهد تصمیم گرفتم که به بیرجند بروم و در حد امکان یحیی را در تبلیغات کمک کنم. لذا زنگ زدم به مهدی در تهران که بلیط بیرجند برایم بگیرد. با ترمینال هماهنگ کرده بود که ساعت 5 و خورده ای در عوارضی قم باشم که با اتوبوسی که از راه نایین و طبس به بیرجند می رود ، همراه شوم. ساعت 4 و خورده ای آماده شدم و به طرف عوارضی به راه افتادم. حدود یک ساعت و نیم معطل شدم و بالاخره اتوبوس آمد و سوار شدم. کارت عابر بانک هم مهدی فرستاده بود. در اتوبوس در صندلی اول نشستم و آقای دکتر دیانی هم در کنار من بود و با هم آشنا شدیم. انسان شریف و بزرگواری است. قرار شد با هم ارتباط داشته باشیم. در دانشگاه دولتی بیرجند معارف تدریس می کرد. دوست خامسان و شهاب است. خیلی با هم صحبت کردیم. شام و نماز در اطراف لارستان بودیم.

 

جمعه 17 اسفند 1386 بیرجند

دیشب در اتوبوس بودم. آقای دیانی دوست ارجمندی که با او آشنا شدم و استاد دانشگاه دولتی بیرجند است. درس معارف. شماره تلفن رد و بدل کردیم. 90155616100صبح در حوالی طبس نماز صبح خواندیم و حرکت کردیم. ساعت 8 صبح به بیرجند رسیدیم. همان موقع برادرم علی زنگ زد. بعد به حاج یوسف زنگ زدم. آدرس خانه شان را گرفتم  و با تاکسی رفتم سجاد شهر کوچه امامت 6 پلاک 15. در مدرسه زندگی می کردند.حاج یوسف جلوی خانه منتظرم بود. چای و صبحانه خوردیم و بعد با حاج یوسف رفتیم که به پدرم سری بزنیم. زنگ زدیم. پدرم گفت که به قبر ستان بیرجند می روند. ما هم رفتیم. برای امواتمان فاتحه خواندیم. پدرم و کلثوم هم آمدند و همه اموات فامیل و اعراب را زیارت کردیم و فاتحه خواندیم. حسن رضا جمالی را نمی دانستم که مرده است. زن و بچه ه اش کنار قبرش بودند. غمگین شدم. خواهر صفرعلی جمالی زنش بود. بعد آمدیم به خانه پدرم. در نزدیکیهای مصلی بود. پشت نانوایی که در مسیر خانه کربلایی بیگم اول راه بود و نان لواش می پخت. رفتیم خانه شان. خانه جالبی نبود. پنجره شان رو به آغل گوسفندان بود و ناجور. گفتم که خانه شان را عوض کنند و پدرم گفت که در فکر هستیم. برای ناهار با پدرم و حاج یوسف آمدیم خانه حاج یوسف. قرار شد برای شام دوباره به خانه پدرم برویم. بعد از ناهار ساعتی خوابیدیم در خانه حاج یوسف. وقتی بیدارشدیم پدرم رفته بود. ساعت 4 و خورده ای با حاج یوسف به بازار رفتیم. همه جا تعطیل بود. از آخر بازار سرپوش  تا اول بازار و از آنجا تا فلکه نزاری و بعد به سه راه اسدی رفتیم. بعد رفتیم خانه حاج یوسف. آماده شدیم برای رفتن به خانه پدرم. امین کبوتری زنگ زد که از تهران می آید با بچه هایش. با حاج یوسف رفتیم به خانه پدرم. ماشین را نزدیک مصلی پارک کردیم و در مصلی نماز خواندیم و بعد رفتیم به خانه پدرم. دیانی به مصلی آمد که منبر برود. به خانه پدرم رفتیم. داماد کلثوم هم بود و تا ساعت 11 بودیم. عبای پدرم را گرفتم که در چند روز تبلیغ برای یحیی بپوشم. رفتیم با حاج یوسف به خانه شان. امین و بچه هایش آمده بودند.

شنبه 18 اسفند 1386 بیرجند سربیشه

دیشب خانه حاج یوسف بودم. صبح ساعت 7  با حاج یوسف راهی سربیشه شدیم که به جمع ستاد یحیی کاظمی در سربیشه بپیوندیم. ساعت 8 و خورده ای رسیدیم. پشت جهاد کشاورزی منزلی اجاره کرده بودند. تا رسیدیم همه جلوی درب منزل منتظر بودند و احوالپرسی کردیم. همه با هم حدود 7-8 ماشین  رفتیم به طرف ستاد یحیی در سربیشه. مغازه کاظمی ها را گرفته بودند و ستاد را افتتاح کردیم. یحیی سخنرانی کرد. اعزازی از کاندیدهای سابق هم آمد و دقایقی بود. تا ساعت 10 در ستاد بودیم. بعد رفتیم به طرف مزار سیدعلی.در آنجا یحیی سخنرانی کرد. البته قبل از ما نیرومند نماینده فعلی سخنرانی داشت و بعد یحیی. بعد رفتیم به طرف شوسف. از روبروی شوسف به طرف افضل آباد رفتیم و در زهاب و افضل آباد  و منطقه سنی نشین 4-5 سخنرانی داشت. با یک روحانی سنی هم از چاه آخوند شفیع به نام قاسمی همراه شدیم که در رایها موثر است بین اهل سنت. عصر برگشتیم و در کنار سدی از آب که منظره جالبی داشت ناهار خوردیم. کنسرو و ماست. بعد حرکت کردیم و بعد از سخنرانی در زهاب عده ای به نهبندان رفتند و ما هم به سربیشه آمدیم. خسته بودیم و چای چسبید. شام خوردیم و رفتیم به ستاد حسین عباسی که صحبت کنیم یکی از کاندیدهای عرب کنار برود. روحانی عرب به نام واعظی پور هم با آنها بود که با او آشنا شدیم. شماره تلفن گرفتم. جلسه خوبی بود. البته قرار شد و قرار داد هم نوشتیم که در 5 روستا که هر دو رفته اند آمار بگیریم هر کس رای بیشتری داشت بماند و من و واعظی پور قضاوت کنیم که به سرانجامی نرسید.

یکشنبه 19 اسفند 1386 منطقه نهبندان

دیشب درسربیشه ستادیحیی کاظمی بودیم صبح ساعت 7صبحانه خوردیم و به راه افتادیم. ازطرف حسین عباسی آمدندکه نامه قرارداد را بگیرند و در حضور همه پاره کردیم. به طرف نهبندان راه افتادیم. درمنطقه طبسین قرار بودکه برویم. اول صبح مولوی عنانی از بیرجند آمد و نیز مولوی قاسمی ازچاه آخوند شفیع و به همراه کاروان حرکت کردیم. مقصد طبسین بود. نزدیک ظهر به طبسین رسیدیم این دو منطقه اهل سنت هستند. مولوی عنانی و قاسمی با بزرگان آنجا صحبت کردند و البته یحیی با مولوی عبدالحمید در زاهدان صحبت کرده بود و تماس گرفته بودکه  به یحیی رای بدهند. در مسجد آنها رفتیم و مولوی عنانی صحبت کرد وتاییدکرد و بعد رفتیم بندان. نیرومند نماینده فعلی در آنجا سخنرانی داشت. بعد هم تاجری آمد.یحیی بعد از او خوب صحبت کرد. طرح بیمه بیکاری را خوب جا می اندازد.آمدیم وگشتی در معدن حاجات زدیم و رفتیم به نهبندان. یحیی و دیگران به نزد اهل سنت رفتند که در نماز جماعت آنها شرکت کنند. من رفتم ستاد یحیی و بعد به حسینیه نهبندان که تا یحیی بیاید من مردم و نمازگزاران را نگه دارم تا یحیی برای سخنرانی بیاید. رفتم حسینیه. اتفاقا روحانی برای اقامه نماز نبود. مردم از من خواستند که نماز را به جماعت بخوانم. نماز جماعت خواندم بین دونماز صحبت کردم وگفتم دکتریحیی کاظمی صحبت می کند. بعد از نماز رفتم پشت بلندگو و صحبت کردم تایحیی آمد و صحبت کرد. جلسه ی جالبی بود. بعد از جلسه نادری را دیدم ولحظات خوشی را سپری کردیم. بعد آمدیدیم نیم ساعت درستاد یحیی بودیم و بعد به خانه داریوش رفتیم.

دوشنبه 20 اسفند 1386 نهبندان

دیشب در نهبندان با همه دوستان ستاد انتخاباتي يحيي كاظمي بوديم در خانه داريوش. صبح پس از صرف چاي و صبحانه آماده رفتن به تبليغ شديم. مقصد اول مال چاهداشي بود. ساعت حدود 9 آنجا رسيديم. در بلندگوي مسجد اعلام كردند و عده اي از مردم حدود 10 – 15 نفر آمدند. از بلندگوي مسجد سخنراني يحيي پخش شد. البته همه افراد خودي هستند و رايشان با ماست. بعد از آن رفتيم به ده سلم. كه حدود 80 كيلومتري از نهبندان فاصله دارد. در مسير شهداد است كه به تازگي جاده خوبي ساخته اند. به آنجا كه رسيديم هاشمزهي هم با افرادش در مسجد در حال سخنراني بود. بعد از اتمام سخنراني برادر هاشمزهي كه دكتر است و رئيس دانشگاه علوم پزشكي بيرجند براي مردم نسخه مي نوشت. بعد از رفتن هاشمزهي مردم به مسجد آمدند و ابتدا من توضيحي در مورد طرحهاي يحيي دادم و سپس يحيي سخنراني كرد و چون بيمه بيكاري را مطرح مي كند همه استقبال مي كنند. بعد از آن برگشتيم به نهبندان چون ساعت 12 با اهل سنت جلسه بود. من به خانه داريوش رفتم و آنها براي سخنراني كه مشكلي به خاطر روحاني بودنم پيدا نشود. البته مشكل خاصي نبود ، ولي احتياط كرديم. آمديم خانه داريوش و چاي صرف كرديم و خوابيدم. بعد از ظهر رفتيم به اسدآباد كه جلسه جالبي بود. ابتدا من مطاللبي گفتم و بعد يحيي صحبت كرد. بعد آمديم به طرف نهبندان و به خوانشرف رفتيم ودر مسجد سخنراني شد و از بلندگو هم پخش. با عده اي جوان بيمه بيكاري را مطرح كرديم كه براي ديگران هم بگويند. بعد رفتيم كه به طارق برسيم. راه را گم كرديم و معطل شديم. شب بود و تابلوها  ديده نمي شد. بالاخره مسجد را پيدا كرديم در طارق كه در داخل كوچه پس كوچه ها بود و در آنجا هم كه عده اي بندگان خدا منتظر مانده بودند در ساعت 8 و خورده اي صحبت كرديم و طرح را مطرح. بعد از آن رفتيم به شوسف. به ستاد يحيي ابتدا سر زديم. بعد رفتيم حسينيه اي كه قرار بود يحيي سخنراني كند. قبل از ما اربابي سخنراني داشت كه كانديداي اصلي حاكميت است. يك ربع وقت را از ما هدر داد. من رفتم بعد از اربابي گفتم كه مردم متفرق نشوند كه يحيي كاظمي سخنراني دارد. ساعت 9 و ربع بود كه شروع كرديم. ابتدا مطالبي كلي گفتم و بعد يحيي سخنراني كرد. وضع خوبي بود. كفشم بعد از مراسم اشتباهي برده بودند كه علي باقري كفشي در ماشينش داشت و به من داد. بعد از جلسه به طرف سربيشه با دوستان به راه افتاديم و ساعت 11 رسيديم. خسته و كوفته.

 

سه شنبه 21 اسفند 1386 سربیشه

ديشب در سربيشه بوديم. صبح ساعت 7 آماده شديم با تعداد زيادي از دوستان به همراه يحيي حدود 10 – 12 ماشين به طرف روستاهاي شيرك و اسفزار. در همه اين روستاها صحبت كرديم. ابتدا من يحيي را معرفي مي كردم و بعد بيمه بيكاري را مطرح مي كرد. در روستاهاي زيادي حدود 4 – 5 روستا  رفتيم و بعد در ساعت 12 به مود رفتيم. نماز خوانديم و بعداعلام كردند كه مردم آمدند. 10 -20 نفري  و بعد سخنراني را شروع كرديم. از بلندگو هم در فضاي مود پخش مي شد. بعد از آن به سربيشه برگشتيم. ساعت 3 در حسينيه سربيشه برنامه سخنراني داشتيم. با دوستان رفتيم ابتدا به ستاد که در مغازه كاظمي ها بود ، سر زديم و بعد رفتيم حسينيه. خانمي مرده بود و مردم جمع شده بودند و مراسم خوبي بود. من و يحيي رفتيم در بالاي مسجد روبروي مردم نشيستيم. بر جنازه نماز خوانديم و رفتند. بعد از آن به تدريج مردم آمدند. جلسه را شروع كرديم. ابتدا يحيي را معرفي كردم و بعد يحيي سخنراني كرد. جلسه خوبي بود. در بين جلسه حاج يوسف و حاج رجب و ولي الله هم آمدند. بعد از جلسه با همه دوستان آماده شديم كه به طرف كلاته سليمان و مختاران برويم. ابتدا به كلاته سليمان رفتيم. اول يحيي را معرفي كردم و بعد تصميم گرفتيم كه من و ولي الله به همراه پرويز كاظمي و حاج رجب به روستاهاي اطراف برويم و آنها به مختاران و چنشت بروند. ما جدا شديم و رفتيم به روستاهاي فال و چند روستاي كوچك ديگر و براي نماز مغرب و عشاء به ميانرود رفتيم. در آنجا نماز خوانديم. قرار بوده است كه صابري هم به آنجا برود. تا مردم جمع شدند و نماز خوانديم و خواستيم سخنراني را شروع كنيم صابري و همراهانش هم آمدند. من صحبت كردم و بيمه بيكاري يحيي را مطرح كردم. همه پسنديدند بعد آمديم بيرون در مسير راه هم به چند روستاي ديگر از جمله گوريد بالا و پايين و شوراب سر زديم. به افراد خاص سفارش كرديم. بعد به سربيشه رفتيم. همه دوستان در سربيشه بودند. حاج يوسف و حاج رجب و ولي الله به بيرجند رفتند و قرار شد كه من هم فردا عصر به بيرجند بروم و حاج يوسف بليط هواپيما بگيرد.

چهارشنبه 22 اسفند 1386 سربیشه

ديشب در سربيشه در ستاد يحيي كاظمي بوديم. صبح ساعت 7 بيدار شديم. بعد هم آماده رفتن به تبليغ. روز آخر تبليغ بود. قرار شد من و محمدرضا كاظمي و نعمت يوسفي و علي فرزند حسين كاظمي به اطراف مود برويم و به چند روستا از جمله چهكند و فنود و .. سر بزنيم. در چهكند ظهر سخنراني هم كردم وخوب بود. استقبال كردند. در بقيه روستاها با بزرگان صحبت كرديم و استقبال خوبي كردند. تا ظهر در آن منطقه بوديم. بعد نعمت در مود ماند و ما به سربيشه رفتيم. ناهار خورديم و ساعت 3 با عبدالله كاظمي و با جناق محمد پاكروان پسر دايي ام به بيرجند آمديم. عبدالله كاظمي كمي از پايش ناراحت است. بي حس بود. خانه حاج يوسف آمدم كه فردا با هواپيما به تهران بروم. عصر ساعت 4 و نيم با حاج يوسف رفتيم بازار و چيزهايي براي سوغاتي گرفتيم و الان در مسجد حايري داريم نماز مي خوانيم و بعد از نماز چند آيه قرآن مي خوانند. بعد از خواندن نماز رفتيم بازار  و چيزهايي براي بچه ها گرفتيم و رفتيم پاركينگ مصلي و با حاج يوسف رفتيم خانه. يك كيلو هم قرنه خريديم بيشتر قرنه خوب نبود. شب ولي الله و حاج رجب آمدند و دو سه ساعتي با هم بوديم. قرار شد كه گروهي متشكل از صد نفر از دوستاني كه مي توانند در امور مختلف موثر باشند جمع كنيم و گروه مشاوره تشكيل بدهيم و منطقه را مديريت كنيم كه براي كارهايی مثل تبليغات نبض منطقه را دردست داشته باشيم.

پنج شنبه 23 اسفند 1386 بیرجند – قم

دیشب خانه حاج یوسف بودیم. ولی الله و حاج رجب هم بودند. صبح ساعت 7 بعد از این که حاج یوسف بچه هایش را به مدرسه رساند به فرودگاه آمدیم و در لیست انتظار اسم نوشتیم. الحمدلله بلیط پیدا شد و سوار شدم. رضازاده و حاتم پوری از مسئولان امور مساجد هم با چند روحانی دیگر بودند که برای تبلیغ به نفع ابراهیمی مسئول امور مساجد آمده بودند که در بیرجند کاندیدا شده است. الان ساعت یک ربع به 9 صبح است و در هواپیما این خاطرات را می نویسم. به مهدی زنگ زده بودم که به فرودگاه بیاید. این اولین باری است که سوار هواپیما می شوم. در هوا پیما صبحانه آوردند. ساعت 9 و نیم به تهران رسیدیم. در فرودگاه مهرآباد فرود آمدیم. به محل تحویل بار آمدیم و ساکهایم را برداشتم و با گاری بردم جلوی ترمینال تا مهدی بیاید. مهدی زنگ زد و مرا پیداکرد و رفتیم. حاج یوسف هم زنگ زد. زهرا هم از قم زنگ زد. با مهدی تا میدان جهاد که محل رفتن اتوبوسها و دیگر ماشینهای قم است با مهدی آمدم. سوغاتی های هدا و زینب را دادم و مهدی رفت. من هم با یک پژو آمدم قم. ساعت 12 و خورده ای اول اذان رسیدیم قم. با تاکسی در بست آمدم خانه. در ساعت 3 و خورده ای ابتدا وبلاگ عربخانه را بروز کردم و بعد رفتم حوزه که بقیه شهریه را بگیرم. ماشین بدون مشکل روشن شد علی رغم چند روز خاموش بودن. ماشین را در پارکینگ حرم گذاشتم و پس از گرفتن کارتها از احمدی ، رفتیم با هم و شهریه را گرفتیم. بعد شهریه منتظری و آمدم خانه. با بچه ها رفتیم فروشگاه رضوان که دیدیم کارت سامان ما شارژ نشده است. علت را پرسیدیم گفتند شاید قسط معوقه داشتید. لذا حدود 35 هزار تومان خرید کردیم و آمدیم. شب به یحیی زنگ زدم و گفت اوضاع خوب است و بقیه کاندیداها بر هم ریخته اند. دختر عباسی هم تصادف و مرده است.

جمعه 24 اسفند 1386 قم – قیامدشت

دیشب در قم بودیم. صبح رفتم اینترنت و سری به اخبار زدم و از محتوای آنها بدون جزئیات با خبر شدم. ساعت 9 و خورده ای به طرف تهران حرکت کردیم. اذان ظهر به قیامدشت رسیدیم. عصر ساعتی خوابیدم. امروز قرار است به عروسی حامد پسر کبرا خاله ام برویم. ساعت 5 و خورده ای با زیبا رفتیم که به نمایندگان مجلس دوره هشتم رای بدهیم. به اصلاح طلبان رای دادیم. میکائیل پور را هم دیدم که رای می داد. عباسی و دوستان دوم خردادی ورقه هایی حاوی اسامی اصلاح طلبان چاپ کرده بودند. به سجادی برای خبرگان هم رای دادیم. بعد از رای آمدیم خانه و به همراه بچه ها رفتیم عروسی حامد. در تالار توسکا که عروسی مهدی و زینب بود ، برگزار می شد. هوا کمی سرد بود. نماز خواندیم و بعد هم دوستان را دیدیم. و ... ساعت 11 و خورده ای هدا و زینب را گذاشتیم که از عروس و داماد عکس بردارند و ما رفتیم قیامدشت.

شنبه 25 اسفند 1386 قیامدشت

دیشب در مهد بودیم. نتوانستم از نتیجه انتخابات خصوصا در نهبندان مطلع شوم ، لذا ساعت 9 به یحیی زنگ زدم و گفت که صابری برده است. بیش از 14 هزار رای آورده است و یحیی دو هزار خورده ای. ناراحت شدم و دلداری اش داد م که اجرت را برده ای. امروز در خانه بودیم و قرار بود که عصر به هاشم آباد برویم. رفتم نزد مقصودی و کارنامه های مهد را چاپ کردم که به همراه مجله نوروزی بدهند. فرشی را هم قرار است به قم ببریم آماده کردیم که در ماشین بگذاریم. پدرم زنگ زد که شب به خانه خواهرم پری می آید. لذا ما هم شب ماندیم و رفتیم شب نشینی آنها و تا ساعت 12 بودیم و از همه جا سخن به میان آمد. پدرم فردا عازم بیرجند است و احساس دلتنگی می کند.

یکشنبه 26 اسفند 1386 قیامدشت

دیشب در خانه زینب و مهد بودیم در قیامدشت. دانشگاه هم که درس نیست. به مدرسه زهرا در قم زنگ زدم و اجازه اش را گرفتم. اول قراربود که به هاشم آباد برویم ، ولی بعد تصمیم گرفتیم که با با بچه ها و هدا و زینب به قم برویم و تا چهارشنبه آنجا باشیم. ظهر ناهار خوردیم و به طرف قم در ساعت 3 و 4 به راه افتادیم. در بین راه توقف کردیم و دقایقی در دامن طبیعت رفتیم. حدود اذان مغرب به قم رسیدیم. فرش هم آورده بودیم و در طبقه بالا پهن کردیم و طبقه بالا کامل شد.

دوشنبه 27 اسفند 1386 قم

صبح رفتم اینترنت و اخبار را دیدم. حدود 20 تا 30 درصد از نمایندگان اصلاح طلب هستند. به خاطر رد صلاحیت و بد اعلام کردن اسامی تهران بسیاری از اصلاح طلبان را از مجلس رانده اند. صبح به مرکز خدمات حوزه زنگ زدم و پرسیدم که چرا کارت سامان من شارژ نشده  است و گفتند که از قسط وام کم  شده. چای و صبحانه خوردیم و به همراه زیبا و هدا و زینب رفتیم برای پیدا کردن خانه که بخریم و خانه قیامدشت را بفروشیم. به باجک و خیابان معلم رفتیم ولی خانه بسیار گران بود. متری یک میلیون تا یک میلیون و دویست هزار تومان. تصمیم گرفتیم که به قیامدشت برگردیم و در خانه خودمان زندگی کنیم و نیز طبقه بالا قم را هم داشته باشیم. عصر رفتیم ساعتی به پارک صفائیه. امشب اسامی نمایندگان تهران را اعلام کردند و اعصاب ما را خرد کردند ، چون هر کدام را خواستند نام بردند و همه اصلاح طلبان را به دور دوم انداختند.

سه شنبه 28 اسفند 1386 قم

صبح به اینترنت رفتم و اخبار سایت روز را خواندم. بعد هم روی مطالب ثوبان صحابی پیامبر کار کردم. عصر قرار بود که به کوههای اطراف برویم. بچه ها غذا درست کردند و رفتیم در کوههای اطراف جمکران. زینب و هدا هم بودند. هدا نزد ماشین و اثاثیه ماند و ما کوهنوردی کردیم. هوا  تقریبا تمام ابری است و جالب. ناهار خوردیم و تا ساعت 4 و خورده بودیم. بعد آمدیم خانه. روی ثوبان کار کردم و تمام شد. بعد هم یکی دو روزی از خاطرات بیرجند و نهبندان را در کامپیوتر نوشتم.

چهار شنبه 29 اسفند 1386 قم – قيامدشت

ديشب در قم بوديم و قرار شد اول صبح به تهران برويم. صبح بعد از نماز سري به اينترنت زدم ، خبر خاصي نبود. سوالات و جوابهاي معارف 2 را كه اين ترم برايم درس گذاشته اند نوشتم. مطالب جالبي است. حدود 60  سوال شدند. ساعت 8 رفتم سري به حوزه زدم. خبري نبود. ساعت 10 به طرف تهران به راه افتاديم. جاده شلوغ و در دو سه جا تصادف شده بود. اذان ظهر رسيديم قيامدشت. مهدي و زينب با وحيد و خانمش مي خواستند به عربخانه بروند. آشپزخانه را يك هفته تعطيل كرده بودند. آماده شدند كه بروند. عصر رفتم آنتن تلويزيون را درست كنم. بعد به كار روي مطالب ثوبان پرداختم كه از ايميلم در آوردم و روي آنها كار مي كنم.

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:2  توسط   | 

دوشنبه اول بهمن 1386 قم

دیشب از فرمانداری قم زنگ زدند که مدرکم را باید به تایید برسانم. گفتم که این مدرک مورد تایید شورای انقلاب فرهنگی است. گفتند مصوبه اش را بیاور. گفتم فردا می آورم. رفتم اینترنت و مصوبه را پیدا کردم و همراه توضیحاتم در سی دی ضبط کردم که فردا ببرم. صبح رفتم اینترنت و اخبار را دیدم. نامه حسن خمینی را هم ضبط کردم که با مصوبه چاپ کنم. اول صبح به بهزیستی زنگ زدم که در مورد مجوز مهد توضیح بدهم که از آموزش پرورش پیش دبستانی می گیریم. بعد رفتم به فرمانداری. آب بردم که در ماشین بریزم چون آبش کم بود که زود داغ می کرد. در راه مقابل دانشگاه آزاد قم از مصوبه و نامه حسن خمینی پرینت گرفتم. رفتم فرمانداری و مصوبه را دادم. گفتند که از مدرک شما با این مصوبه دفاع می کنیم. برگشتم خانه. به دانشگاه اسلامشهر زنگ زدم که موفق نشدم تماس بگیرم. مطالب در مورد حسینیه نوشتم و نیز یک وبلاگ برای حسینیه درست کردم و اسامی اعضا را نوشتم. وظایف و مسئولیتها را هم نوشتم. ظهر رفتم که موبایل را بدهم تعمیرش کنند چون خط نمی دهد. ظاهرا ضربه خورده است. تحویل دادم و آمدم. بعد رفتم سری به اینترنت زدم و اخبار ویژه را در سایت عربخانه قرار دادم. رفتم آب ماشین را هم خالی کردم چون هوا سرد است و ضد یخش هم ریخته است. قبض برق 150 هزار تومان آمده است که از مستاجر قبلی است. 20 هزار تومان هم برای تلفن آمده است. خدا چه کارش کند. به هدا و زینب زنگ زدیم که آماده باشند خانه قیامدشت را بفروشیم و در قم خانه مناسب بخریم و چند روزر زندگی را با راحتی و بدون دغدغه سپری کنیم.

سه شنبه 2 بهمن 1386 قم

صبح بعد از نماز رفتم به اینترنت و سری به اخبار زدم. اما وقت نشد که همه اخبار را ببینم. رفتم برای درس. نامه سید حسن را هم بردم. اما خبری از درسها نبود. تا شنبه ظاهرا خبری نخواهد بود. بخشعلی طلبه ای که در حسین آباد چهاردانگه با او آشنا شدم و اهل آنجا بود را دیدم. طلبه ارزشمندی است. به دیدن ادامه اخبار پرداختم. یکباره اتصالم به اینترنت قطع شد. زنگ زدم و از پشتیبانی پرسیدم. گفتند اشتراکت تمام شده است. تعجب کردم چون هنوز یک و ماه و نیم بیشتر نگذشته. باید سه ماه باشد. گفتند 6 گیگ داونلود کرده ای و قطع شده است. نمی دانستم که بعد از داونلود قطع می شود. از فرمانداری قم زنگ زدند که صلاحیت شما احراز نشده است. گفتم به درک. بی شعورها ! نخواستم. پی گیری نکردم. با بچه ها صحبت کردم که مهد را ادامه دهیم. از آموزش پرورش مجوز بگیریم. عصر دوباره به اینترنت رفتم. بعد از نماز ظهر رفتم 35 هزار تومان به حساب شرکت پارس آنلاین واریز کردم و ارتباط را سه ماه تمدید کردم که باید کمتر داونلود کنم. اخبار را در سایت عربخانه بروز کردم و مطلبی هم در مورد عدم احراز صلاحیتم نوشتم و بی شعوران فرمانداری ر ا به خدا واگذار کردم.

چهارشنبه 3 بهمن 1386 قم

صبح مسئولیتهای اعضای هیئت امنای حسینیه را نوشتم که در جلسه روز جمعه مطرح کنم. آنها را نیز در سایت حسینیه گذاشتم. برای خانمها هم یک واحد گذاشتم که تجمع داشته باشند. بعد اخبار را دیدم. بسیاری از اصلاح طلبان را رد صلاحیت کرده اند. امیدی باقی نمانده است. آماده شدم که امروز بروم فرمانداری و آنجا را بر سرشان خراب کنم که عدم احراز صلاحیت برایم زده اند. همه مدارک را برده ام به آنها چه که صلاحیت محرز است یا نه. رفتم که با ماشین بروم ، ولی هر  چه کردم ماشین روشن نشد. آبش را خالی کرده بودم و آب گرم ریختم ولی موتورش یخ زده بود و باطری جواب نمی داد. از هرکس کمک خواستم جواب نداد. بر خلاف تهرانی ها که در اینگونه کارها مرد میدانند. ناچار با تاکسی تا سر 45 متری عمار یاسر رفتم. مبایل هنوز درست نشده بود. خواستم به فرمانداری بروم نشد. برگشتم خانه. لباس شخصی پوشیدم و رفتم که ماشین را روشن کنم. دنبال باطری ساز گشتم. روبروی زایشگاه ایزدی یک باطری سازی بود. گفت در رادیاتش ضد یخ بریز. رفتم و 3 لیتر ضد یخ گرفتم ولی بیش از دو لیتر نگرفت. دوباره آمدم و با شاگرد باطریساز و یک باطری یدک آمدیم و روشن شد. بقیه ضد یخ را هم ریختم. اجرتش 5 هزار تومان شد. آمدم خانه و در سر خیابان پارک کردم. از فرمانداری ماندم. دوباره زنگ زدند و گفتم که فردا به فرمانداری خواهم آمد. هوا کم کم دوباره برفی شده است. عصر ساعتی خوابیدم. رفتم که تلفنها را در کامپیوتر بنویسم که دوباره از دستم نرود. شماره هایم دوباره پاک شده است.

پنجشنبه 4 بهمن 1386 قم

دیشب هوا برفی شد و تا صبح بارید. دوباره برف روی برف. صبح برفها را از حیاط جمع کردم. بعد از نماز اخبار را خواندم. ناجوانمردانه همه اصلاح طلبان را قلع و قمع کرده اند. کسی باقی نمانده. آنها هم که تایید شده اند گفته اند که در این صورت ما هم نمی آییم. اخبار تاسف باری است. به خدا خامنه ای و اطرافیانش بی شعورند. مملکت را بر باد می دهند. ساعت 9 رفتم بیرون که با ماشین به فرمانداری بروم و برای رد صلاحیتم اعتراض کنم. ماشین روشن نشد. هوا سرد بود و باطری خالی. با تاکسی رفتم حوزه. دو تا شهریه روحانی و مظاهری در 15 ماه می دهند. حدود 20 هزار تومان. گرفتم و رفتم با سختی به فرمانداری. همه جا برف گرفته است و امکان حرکت نیست. رفتم فرمانداری. به خاطر مدرک اشکال گرفته بودند. نوشتم که این مدرک رشته های تخصصی توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب شده است چگونه است که قبول نکرده اید؟ گفتند می فرستیم به هیئت نظارت استان. شکایت نوشتم و آمدم. برگشتم به تقاطع آذر و 45 متری عمار. موبایل را رفتم که بگیرم. گفتند درست نشده است. سیم کارت را در آن گذاشتم. درست بود. چند شماره گرفتم. مشکلی نداشت. گفتم اگر واقعا درست بود بعدا می آیم حساب می کنم. رفتم باطری ماشین را بردم باطریسازی که شارژ کنند. آموزگار زنگ زد که کتابهایی در زمینه نوجوانان بنویسم. اسامی امنای حسینیه و وظایفشان را نوشتم که فردا ببرم تهران در جلسه مطرح کنم. عصر ساعتی خوابیدم. بعد رفتم که باطری را بگیرم. 2 هزار تومان شارژ کردند. آوردم نصب کردم و روشن شد. رفتم گشتی زدم در شهر که هم بهتر شارژ شود و هم از برنامه های حسینیه کپی بردارم. بعد آمدم و ماشین را در خیابان پارک کردم. شب به امنای حسینیه زنگ زدم که فردا ساعت 3 به حسینیه بیایند برای جلسه. روح الله اسدی زنگ زد که می خواهد به حوزه بیاید. تشویقش کردم. خانم عزیزی زنگ زد که روز پنجشنبه هفته قبل به قم آمده بود و خانه را پیدا نکرده است و .... به پدرم زنگ زدم. گفت می خواهد برود دنبال مجوز ساخت حسینیه.

جمعه 5 بهمن 1386 قم

صبح چون جمعه است و خبر خاصی نبود به اینترنت نرفتم. تا ساعت 9 خوابیدم. رفتم که ماشین را روشن کنم که اگر روشن نشد با اتوبوس بروم. ولی روشن شد. قدری گرمش کردم و تمیز. آماده شدم که به تهران بروم. ورقه های اسامی امنا و وظایفشان را نیز بردم. با ماشین رفتم. ساعت نزدیک 1 رسیدم به تهران گاراژ. ابراهیم و طاهره هم بودند و زبیده. ساعت 3 رفتیم حسینیه و جلسه امنا را تشکیل دادیم. ورقه ها را پخش کردیم و تقسیم مسئولیتها شد. پولها را هم از مسئولین قبلی تحویل گرفتیم. تا ساعت 5 جلسه طول کشید و قرار شد هر ماه جلسه داشته باشیم. با پدرم آمدیم گاراژ و بعد رفتم خانه علی. زینب و هدا آنجا بودند که قرار بود با من به قم بیایند. حرکت کردیم. ابتدا رفتیم به شهر ری خانه خانم عزیزی. فقط روح الله بود. بعد رفتیم به قم. ساعت 8 رسیدیم قم.

شنبه 6 بهمن 1386 قم

دیشب هدا و زینب مهمان ما بودند. صبح قرار بود که آنها را با مادرشان به بیمارستان حضرت معصمه ( خرمی ) ببرم و لذا درس نرفتم. ساعت 7 و نیم آنها را بردم. ماشین در یخزدگی گیر کرده بود و با کمک دو نفر بیرونش آوردیم. رفتیم بیمارستان که در خیابان راسته ترمینال نرسیده به پل بود. بعد برگشتم و به درس موسوی تبریزی خودم را رساندم. چند دقیقه ای البته دیرتر. بعد از درس ایشان رفتم فیضیه تا به درس محقق داماد برسم. حسن خمینی هنوز نیامده بود. استاد آمد و حسن خمینی هم دقایقی بعد آمد. بعد از درس نامه ای را که نوشته بودم به حسن خمینی دادم در مورد اصلاح نظام آموزشی حوزه. بعد آمدم بیرون و رفتم که آینه ماشین را درست کنم ولی چون بنزین نداشتم خودم را رساندم به پمپ بنزین روبروی کوچه مان. بنزین زدم و رفتم خانه. عصر رفتم آینه ماشین را درست کردم و یک لنگه آینه گرفتم 12 هزار تومان. موبایل را هم دادم که تعمیرش کنند. هوا باز هم ناجوانمردانه سرد است. شب هدا  و زیبا و بچه های کوچک رفتند که لباسهایی را که خریده بودند عوض کنند.

یکشنبه 7 بهمن 1386 قم تهران

صبح که بیدار شدیم برف باریده بود حدود 5 سانتی.  ساعت 9 و خورده ای رفتم بیرون که به درس بروم ، هرچند امکان رفتن نبود ، ولی رفتم با ماشین. در پارکینگ حرم پارک کردم و رفتم. همه جا پوشیده از برف بود. فقط به درس خارج حج رسیدم. بعد آمدم به خانه. هوا تقریبا بهتر شده بود. هدا و زینب قم بودند. ساعت 11 و خورده ای عازم تهران شدیم چون ساعت 2 باید از دانشجوهای اسلامشهر امتحان بگیرم. مهرانه را هم بردیم. رفتیم همه به دانشگاه و بچه ها در ماشین در پارکینگ ماندند و من رفتم. امتحان اخلاق داشتند و توضیحات لازم را دادم. ورقه های تاریخ را هم که اول بهمن امتحان داده بودند گرفتم و نیز تحقیقهای بچه ها و امتحان امروز هم آماده شد. کارت ملت بانک را هم گرفتم. بعد از دو ساعت رفتم نزد بچه ها در پارکینگ و رفتیم قیامدشت از راه حسین آباد. مرقد امام هم سر زدیم. خورشید داشت غروب می کرد و در باقر شهر اضطرارا نماز خواندیم. رفتیم قیامدشت خانه هدا. خواهرم پری هم آمد و تا ساعت 12 بودیم. یکی دو ساعتی برق رفت.

دوشنبه 8 بهمن 1386 تهران

صبح رفتم اینترنت خانه عسکر و هدا و اخبار را دیدم و یک مطلب در مورد طرح حوزه که شب نوشته بودم تایپ کردم و به طرح حوزه در وبلاگ اضافه کردم. بعد هم خواستم ویندوز کامپیوتر یحیی را نصب کنم که نشد. صبحانه خوردم و رفتم به مهد سری بزنم. رفتم مخابرات که پرینت تلفنها را بگیرم. گفتند اول قبض را پرداخت کنید. بعد رفتم شهرری. منزل عزیزی. پدر و مادرش بودند. ورقه های دانشگاه را در خانه هدا فراموش کرده بودم. زنگ زدم. رفتم به صباشهر. در مورد مجله صحبت کردیم و نیز قسط وام را گرفتم 20 هزار. بعد آمدم به قم. عصر سایت عربخانه را با اخبار جدید بروز کردم.

سه شنبه 9 بهمن 1386 قم

صبح بعد نماز رفتم به اینترنت. اخبار را دیدم. بعد آماده شدم برای رفتن به درس. به درس آقای بیات رفتم. بعد از درس 200هزار تومان وجوهات از علی جمعه به آقای بیات دادم و گفت که فردا رسیدش را می آورد. گفت که دوستان از سخنرانی شما قبل از محرم استقبال کرده بودند و قبل از اربعین هم چنین جلسه ای خواهیم داشت که صحبت کنی. گفت که جزوه طرح اصلاح حوزه را می خواهم چاپ کنم که گفتم دست نگهدارد تا جزوه تصحیح شده را ببرم. بعد رفتم درس آقای موسوی تبریزی. بعد از آن به درس محقق داماد رفتم. وقتی رفتم فقط حسن خمینی آمده بود. موقعیت خوبی بود که در مورد نامه و طرح با او صحبت کنم. صحبت کردیم و سوالاتی داشت که اخلاق نیاز به درس خارج ندارد و تذکر دادم که چگونه است در حالی که بسیاری از احادیث اخلاق و عقاید ضعیف است و گاه مجعول و باید باز شناخته شوند و تایید کرد که درست است و باید دوباره این طرح را ببینم. گفت که این طرح را مطرح می کنم و به دیگران هم نشان بدهم و قول داد که او هم حمایت کند. بعد استاد آمد و درس خارج را گفت. بعد از درس روزنامه گرفتم و آمدم خانه. عصر طرح حوزه را آماده کردم و رفتم در سه سری تکثیر کردم که یکی برای بیات و یکی برای محقق داماد ببرم و یکی هم برای کپی گرفتن از روی آن نگه داشتم. وقتی برگشتم یک نفر از فرمانداری قم آمده بود و در مورد من سوالاتی کرد که صلاحیتم را برای کاندیداتوری تایید کنند. سوالاتی که از کدام جناح طرفداری می کنی و ... مسخره است.

چهارشنبه 10 بهمن 1386 قم

صبح مثل همیشه بعد از نماز رفتم اینترنت و از اخبار مطلع شدم. دیشب البته طرح اصلاح حوزه را به مراجع و دیگر علما فرستادم. دو جزوه طرح را که دیروز چاپ کرده بودم. بردم که یکی به بیات و یکی هم به محقق داماد بدهم. رفتم به درس بیات. زمین یخ بسته و لیز است و باید با احتیاط راه رفت. بعد از درس جزوه را دادم و گفت رسید خمس آماده است می آورم. بعد رفتم درس موسوی تبریزی. بعد هم به درس محقق داماد. وقتی رفتم حسن خمینی فقط آمده بود و حال و احوال کردیم. بعد از درس جزوه طرح را دادم به استاد محقق داماد که ببیند. بعد آمدم بیرون.

پنجشنبه 11بهمن 1386 قم

صبح به اینترنت سر زدم و اخبار را دیدم. البته ساعت 8 رفتم چون امروز درس حوزه نیست و فراغ بیشتری وجود دارد. بعد هم به چند سایت علما سر زدم و طرح اصلاح حوزه رابرایشان فرستادم. امروز قرار است که به تهران برویم. هوا بارانی و برفی است و الان آماده رفتن هستیم. ساعت 6 و نیم که از قم به سمت تهران به راه افتادیم ، برف شدید گرفت که قبل از حرکت کردن تردید کردیم که برویم یا نرویم. گفتیم می رویم میدان 72 تن اگر پلیس از ما زنجیر چرخ می خواست بر می گردیم. رفتیم. به کندی حرکت می کردیم تا به میدان 72 تن رسیدیم. هوا به شدت و بی سابقه می بارید. تک و توک ماشین به سوی تهران می رفت. گفتیم تا عوارضی می رویم اگر نشد بر می گردیم. رفتیم و گذشتیم به امید اینکه اگر هوا بد بود از پمپ بنزین اول بر می گردیم. به کندی رفتیم و رفتیم. .... از آنجا هم گذشتیم و با توکل بر خدا در برف و بوران راه را طی کردیم و آمدیم. در پمپ بنزین دریاچه کمی هوا بهتر شد و آمدیم. روی گردنه با کمال تعجب بارش برف کمتر شد. رفتیم. در تهران تازه برف شروع شده بود. زیبا را رساندیم هاشم آباد و من و بچه ها رفتیم قیامدشت.

جمعه 12 بهمن 1386 قم تهران

دیشب در قیامدشت خانه هدا و عسکر بودیم. نامه ای به روح الله اسدی نوشتم که برود به حوزه القائم. هوا به شدت می بارد برف. خواهرم و مصطفی شب نشینی آمدند. صبح تا ساعت 10 در قیامدشت بودیم. همه جا یخ بسته بود. روی ماشین پر از برف بود. با مصطفی با خاک انداز و جارو روی ماشین را پاک کردیم. ماشین را چند دقیقه ای روشن کردم تا گرم شود. بعد با بچه ها و خواهرم رفتیم اول شهرک کاروان و پس از نیم ساعتی که بودیم به هاشم آباد رفتیم. تا عصر آنجا بودیم و از اسماعیل و عمه ام خبر گرفتیم. زیبا و هدا و زینب رفتند خانه فهیمه دختر غلام. من رفتم شهرک کاروان به آشپزخانه علی سر زدم و ناهار هم خوردم. بعد رفتم نزد هاشم طاهری و بعد سری به گاراژ زدم. خواهرم طاهره آنجا بود. بعد رفتم هاشم آباد. بچه ها را بردم ترمینال با زینب و هدا و سوارشان کردیم و برگشتیم قیامدشت. خانه هدا بودم. ورقه های امتحانی را تصحیح کردم و در لیست نوشتم.

شنبه 13 بهمن 1386 قیامدشت قم

صبح بعد از نماز به اینترنت رفتم و اخبار را دیدم. مطلبی در مورد طرح اصلاح حوزه نوشتم و به وبلاگ اضافه کردم. در ساعت 7 به طرف اسلامشهر به راه افتادم. چرخ ماشین در جوی آب افتاد و لیز خورد و با کمک یک نفر بیرونش کردم. رفتم اسلامشهر. امتحان اندیشه داشتند. ورقه های امتحانات قبلی را هم گرفتم. ناهار خوردم و به قم رفتم. در پمپ بنزین دریاچه نماز خواندم و ساعتی خوابیدم. امروز با لباس شخصی به دانشگاه رفته بودم و برای دانشجوها و دیگران جالب بود. آمدم قم.

یکشنبه 14 بهمن 1386 قم

صبح با آهنگ موبایل بیدار شدم. بعد از نماز رفتم اینترنت و اخبار را چک کردم. نوشته بودند که بورقانی فوت کرده است با سکته. انسان شریفی بود. بعد وقه طرح اصلاح حوزه را فرستادم به چند مرجع و دیگران. امروز چون به روایتی شهادت امام سجاد ع است به درس نرفتم. از دانشگاه اسلامشهر زنگ زدند که برای شنبه درس وصایا گذاشته اند. ورقه های امتحانی را تصحیح کردم و با نام کاربری و رمزی که از دانشگاه داده اند رفتم سایت دانشگاه اسلامشهر و خودم نمره ها را وارد کردم. این اولین باری است که اینگونه نمره ها وارد سایت می شوند. یحیی از نهبندان زنگ زد که صلاحیتش تایید شده است و گفتم که برای کمکش خواهم رفت به منطقه. از فرمانداری قم زنگ زدند که نامه را بروم بگیرم. رفتم نامه رد صلاحیت که شکایتم را قبول نکرده اند. ظهر بعد از نماز و ناهار ساعت 3 و نیم با بچه ها رفتیم فروشگاه رضوان و از کارت سامان خرید کردیم حدود 46 هزار تومان. رفتم اینترنت و دیدم طرح اصلاح حوزه را در سایت انتخاب زده اند. حدود 2500بازدید کننده داشت در ظرف چند ساعت.

دوشنبه 15 بهمن 1386 قم

صبح بعد از نماز و قبل از رفتن به درس سری به اینترنت زدم و اخبار روز آنلاین را دیدم. بعد رفتم به درس. هوا سرد بود. درس آقای بیات. وقتی آمد معلوم بود که نوشته هایم راکه به سایتش فرستاده بودم خوانده است. درس مقداری قاطی پاطی شد. بعد درس موسوی تبریزی رفتم. سوال کردم. انسان با کرامتی است و بزرگوار. بعد از آن رفتم به درس محقق داماد. لحظاتی بعد از من حسن خمینی هم آمد. دو مطلب نوشتم که روی آنها بیشتر فکر کنم و مطلب بنویسم یکی در مورد مقایسه آیات و روایات احکام و آیات و روایات اخلاق و عقاید  و دیگری اثبات این نکته که هدف از اینکه گفته شده در احکام عملی تقلید جایز است این نیست که عقاید و اخلاق کم اهمیت هستند ، بلکه بر عکس به خاطر اهمیت زیاد عقاید و اخلاق است. این مطلب را عصر نوشتم و به طرح اضافه کردم نامه ای به خامنه ای در مورد طرح نوشتم و به همراه طرح با اینترنت فرستادم که همکاری کند و طرح را مطرح کنم. عصر سری به اینترنت زدم و اخبار رادر وبلاگ عربخانه بروز کردم.

سه شنبه 16 بهمن 1386 قم

صبح سری به اینترنت زدم. وقت نشد که اخبار روز آنلاین را ببینم. رفتم درس. بعد از درس بیات رفتم درس موسوی تبریزی. درس نماز موسوی تبریزی هم که تمام شد رفتم دارالشفا و دقایقی در حیاتش قدم زدم و به طرح اصلاح حوزه فکر کردم و تا موقع درس محقق داماد رسید و رفتم به درس. با خودم قرار گذاشتم که فردا ورقه تبلیغ طرح را به طلاب کلاسهایی که خودم می روم ببرم. رفتم اینترنت و سری به اخبار روز زدم. رد صلاحیتها زیاد شده است و انتخابات مسخره. عصر با زیبا رفتیم به خانه مطهری که خودش نبود و خانم و دخترش بودند. از ورقه طرح هم صدتا چاپ کردم و برای فردا آماده کردم.

چهارشنبه 17 بهمن 1386 قم

صبح اخبار را قبل از رفتن به درس در اینترنت دیدم. بعد رفتم به درس. خواستم که پیاده بروم و ورزش کنم ولی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و بعد از یک ایستگاه سوار ماشین شدم و رفتم. استاد بیات آمد و در ادامه تقلید از اعلم مطالبی گفت و بعد گفت که پنجشنبه بیا به دفتر کار دارم. گفتم عصر می توانم بیایم. بعد از کلاس ورقه های طرح را که برده بودم ، بین طلاب پخش کردم. بعد سر کلاس موسوی تبریزی رفتم و بعد از درس چون آخر ماه بود شهریه 6 هزار تومان داد و من هم از فرصت تقسیم شهریه استفاده کردم و ورقه های طرح را به همه پخش کردم و بعد رفتم دارالشفا. در آنجا دقایقی در حیاط ماندم هر چند سرد بود و بعد رفتم سر کلاس خارج حج. دوستان آمدند و حسن خمینی هم. بعد از کلاس ورقه های طرح در این کلاس هم پخش کردم. حسن خمینی بسیار استقبال کرد. قبلا به او گفته بودم. و در جریان بود. قبل از رفتن به خانه ماشین را که در خیابان پارک کرده بودم رفتم روشن کردم دقایقی که باطری اش خالی نشود و به خانه آمدم. عصر رفتم روغن ماشین را عوض کردم و آب گرفتم و آمدم ماشین را در کنار مدرسه پارک کردم. محمدرضا کاظمی زنگ زد که جمعه آینده جلسه ای با اعراب داشته باشیم برای کمک در انتخابات که یحیی کاندیدا شده است.

پنجشنبه 18 بهمن 1386 قم – تهران

صبح بعد از نماز خوابیدم چون رفتن به تهران را کنسل کردیم و قرار شد که هفته آینده نمرات را ببرم. بعد رفتم اینترنت و اخبار را دیدم. رفتم دفتر بیات. محل پارک نبود. بالاخره پارک کردم و رفتم دفتر. دقایقی منتظر بودم و بعد رفتم. چند نفری بودند. بعد بیات از جمعشان آمد بیرون و به من گفت که طرحی نوشته ام شبیه طرح شما که شنبه می آورم که ببینی و نیز رسید خمس علی جمعه را هم داد 200 هزار تومان و آمدم خانه. زهرا از مدرسه آمد و محدثه هم عصر نرفت و برای رفتن به تهران آماده شدیم ، چون فردا سالگرد فوت فتح الله است. ساعت 2 و خورده ای به راه افتادیم. از پمپ بنزین سه را سیمان بنزین زدم. رفتیم قیامدشت به مهد. دستشویی بسته بود که باز کردیم و بعد برای شام رفتیم خانه عسکر و هدا. روحیه هدا برای آمدن عسکر به حوزه آماده شده بود. برای شب نشینی رفتیم خانه خواهرم پری. تا ساعت 12 بودیم. چند فایل از نقشه های مصطفی از کامپیوتر پاک شده بود ناراحت بود.

جمعه 19 بهمن 1386 تهران قم

دیشب در خانه هدا و عسکر در قیامدشت بودیم. صبح چند مطلب در مورد طرح اصلاح حوزه نوشتم که به مطالبش اضافه کنم. با بچه ها صحبت کردیم که مهد را تعطیل کنیم و خانه را به مستاجر بدهیم. باید اتاقها را تفکیک کنیم. ساعت 2 و نیم برای رفتن به ختم فتح الله آماده شدیم. رفتیم به شهرک کاروان و مسجد حضرت سجاد ع. همه دوستان را دیدیم و قبض خمس علی جمعه را هم دادم. بعد با زیبا رفتیم قیامدشت. مهر مسجد را دادم به ابراهیم که نامه را بنویسد برای امور خیریه. بعد با بچه ها آمدیم قم. در راه قم برادرم محمد زنگ زد که در قم هستند. گفتم که ما هم در راه قم هستیم. رفته بودند زیارت و در پلیس راه منتظر ما بودند. رسیدیم و با هم رفتیم خانه. یکی دو ساعتی بودند و رفتند تهران. برادرم محمد یک هفته بود که مواد مخدر  را ترک کرده بود.

شنبه 20 بهمن 1386 قم

صبح وقت نماز با زنگ موبایل بیدار شدم و بعد از نماز رفتم اینترنت و اخباری را پیگیری کردم. حسن خمینی به رد صلاحیتها اعتراض کرده بود. بعد رفتم به درس. چند ورقه طرح اصلاح حوزه را با خودم بردم و در یکی از مدرسها گذاشتم که بردارند. درس آقای بیات شروع شد. طرحش را نیاورده بود. بعد درس آقای موسوی تبریزی رفتم و بعد از آن به حوزه علمیه دارالشفا. قبل از رفتن به درس محقق داماد دو شهریه را که در همان سالن بود را گرفتم و بعد به درس رفتم. امروز حسن خمینی نیامده بود به خاطر مراسمهای دهه فجر که در مرقد امام باید باشد. یک نفر درس استاد را ضبط می کرد که حسن خمینی از روند درس عقب نماند. بعد از درس رفتم بقیه شهریه را گرفتم. 240هزار تومان است. بعد رفتم خانه. مطلبی سر کلاس آقای بیات به ذهنم رسید که خلاصه نویسی کردم و وقتی به خانه آمدم کاملش کردم ، در مورد این که روند تکاملی فقه و اخلاق و عقاید از اخباریگری و اجتهاد را باید طی کند و در فقه طی شده است و در اخلاق و عقاید هم باید طی شود. عصر رفتم ماشین را دقایقی روشن کردم که باطری اش مشکل پیدا نکند. به محمدرضا کاظمی زنگ زدم که وقت برای جمعه در حسینیه عربها گرفته ام و پیگیری کنند. 

یکشنبه 21 بهمن 1386 قم اسلامشهر

صبح مثل روزهای قبل بعد از نماز رفتم اینترنت و اخبار را دیدم. ساعت 7 رفتم به درس. بیات آمد و ادامه تقلید و اجتهاد و در مورد تقلید از میت بحث شد. بعد از درس رفتم به دفتر منتظری که شهریه این ماه را بگیرم. با تاکسی رفتم. کارت شهریه هم آماده بود. گرفتم 6 هزار تومان و آمدم. روزنامه جام جم گرفتم و به خانه آمدم. چون می خواستم به دانشگاه اسلامشهربروم و نمرات امتحانی را ببرم به کلاسهای دیگر نرفتم. آماده شدم و با لباس شخصی رفتم به اسلامشهر. با یک پراید با کرایه 2هزار تومان رفتم. در تقاطع اسلامشهر پیاده شدم و رفتم. ساعت 10 و خورده ای آنجا بودم و نمرات و ورقه ها را دادم به بخش امتحانات و در لیست سایت چک کردند و ورقه ها را امضا کردم و آمدم. نزدیک ساعت 12 بود که از دانشگاه آمدم بیرون. خانم عزیزی زنگ زد رفتم شهرری. مادرش هم آنجا بود. می خواست شناسنامه المثنی بگیرد که گفتم من با یکی از دوستان که محضر دارد صحبت می کنم. ساعت 3 و خورده آمدم بیروم. رسولی را آنجا دیدم که خانه ای در همان نزدیکی خانه خانم عزیزی گرفته بود. یک ربعی با هم در مورد حوزه و طرح حوزه صحبت کردیم. بعد آمدم با یک تاکسی دربست تا ترمینال و با یک پژو به قم آمدم. ساعت 5 رسیدم. به اینترنت سری زدم. چند نظر در مورد طرح اصلاح حوزه در سایت انتخاب آمده بود که جواب دادم و فرستادم.

دوشنبه 22 بهمن 1386 قم

صبح به اینترنت رفتم ولی خبر قابل توجهی نبود و تعطیلی است. در ساعت 9 و نیم آماده رفتن به راهپیمایی شدیم. با تاکسی تا بازار رفتیم. خبر چندانی آنچنانکه که می گفتند از راهپیمایی نبود. به میدان مطهری رفتیم و تا پل حجتیه و به حرم. بعد از خیابان صفائیه و اول چهارمردان. تا تقاطع عمار یاسر پیاده آمدیم و از آنجا با یک شخصی ما را تا سر کوچه آورد. بعد در ساعت 3 رفتیم با بچه ها به جمکران. ابتدا رفتیم در دامنه کوههای دو برادران و کوهنوردی کردیم و نیم ساعتی بودیم و بعد رفتیم جمکران و نیم ساعتی هم آنجا بودیم.

سه شنبه 23 بهمن 1386 قم

صبح رفتم اینترنت واخبار را دیدم. ساعت 7 و خورده ای رفتم به درس. درس بیات و بعد هم درس موسوی تبریزی. امروز تصمیم گرفتم که حد اقل هر هفته 20 درس بروم. هر درس هر هفته یک بار زیرا با این وضعیت حرکت لاک پشتی دروس خارج از سیر درسها عقب نمی مانم. حدود 15 درس را مشخص کردم که برنامه ریزی کنم برای حضور و  نیز آشنایی با اساتید جهت ارائه کردن طرح اصلاح حوزه با آنها. بعد از درس موسوی تبریزی رفتم دارالشفا و از آنجا  هم تعدادی درس یادداشت کردم. بعد به درس محقق داماد رفتم. حسن خمینی حال طبیعی نداشت و ناراحت بود از سایتهای دولتی که بر علیه اش مطالبی نوشته بودند. در خانه روی برنامه درس خارج برنامه ریزی کردم و فقط درس بیات دو روز می روم ، بقیه فقط یک روز در هفته تا بتوانم طرح اصلاح حوزه را جا بیندازم. در کامپیوتر نوشتم و از همین امروز تصمیم گرفتم که عصر به درس صانعی و غرویان بروم. رفتم اینترنت. ساعت 3 و نیم با بچه ها رفتیم حرم که آنها به زیارت و من به درس بروم. رفتم به درس صانعی و بعد هم درس غرویان. قهرمانی دوست دیرینه  را دیدم و شماره تلفن وآدرس رد و بدل کردیم. بعد از درس غرویان در فیضیه نماز خواندم و بعد آمدم نزد ماشین تا بچه ها بیایند و آمدیم خانه.

چهارشنبه 24 بهمن 1386 قم

صبح مثل هر روز نماز را که خواندم رفتم که از اخبار چیزی بدانم. اخبار زیادی بود برای خواندن و ساعتی وقتم را گرفت و بعد در ساعت 7 رفتم درس. درس خارج اجتهاد و تقلید آقای بیات. ضمن درس گفتم که چه خوب می شد که معارف دینی را هم به صورت درس خارج بگویی. بعد رفتم درس موسوی تبریزی و بعد از درس که چهارشنبه ها حدیث اخلاقی می گویند رفتم نزدش و در مورد طرح اصلاح حوزه که جزوه برده بودم پرسیدم گفت: خوب است ، ولی نباید درس اصول را حذف کرد. گفتم حذف نه ، ولی درس خارج اصول نباید باشد. در سطح باید مطرح شود. بعد رفتم دارالشفا و چون وقت نبود که به مرکز مدیریت بروم رفتم به درس محقق داماد. در بین کلاس از دفتر معارف دانشگاه زنگ زدند که خاموش کردم و بعد از کلاس رفتم به مرکز مدیریت قسمت طرح و برنامه و طرح اصلاح حوزه را دادم. جلسه داشتند. بعد به دفتر معارف زنگ زدم. گفتند فقط شنبه کلاس گذاشته اند 4 واحد ! مسخره است. برای 4 واحد بروم اسلامشهر؟ اینها کارشان این است. باکسانی که همفکرشان نیستند اینگونه برخورد می کنند. اذناب مصباح در معاونت اساتید دانشگاه رخنه کرده اند و همه خط امامی ها را حذف می کنند. اگر اینگونه باشد به درس نخواهم رفت. قدری بر احوال مملکت تاسف خوردم که این مصباح لعین و خامنه ای ... چه بر سر مملکت و انقلاب می آوردند. سری به سایتها زدم. عصر در خانه بودم. یحیی کاظمی زنگ زد. در زاهدان بود و گفت مریضم و سخت سرما خورده ام. شاید نرسد که به تهران بیاید برای جلسه انتخاباتی. زینب زنگ زد که فردا به قم می آیند. تصمیم گرفته ایم که عسکر و هدا هم بیایند به قم. 

پنجشنبه 25 بهمن 1386 قم

دیشب به پدرم ز نگ زدم وگفت که اگر خانه قم را می خواهید باید 150 هزار تومان کرایه بدهید. من هم قبول کردم. به میکائیل پور زنگ زدم که خانه قیامدشت را به اجاره بدهد. رفت و نگاه کرد و بعد زنگ زد و گفت هر واحد 2 میلیون رهن و صد هزار تومان کرایه می شود داد. هدا و زینب گفتند که نمی توانند به قم بیایند و لذا تصمیم گرفتیم که خودمان برویم. محمدرضا کاظمی زنگ زد برای برنامه  فردا در حسینیه. صبح ساعت 9 وخورده ای رفتم اینترنت و اخبار را دیدم. دیشب احمدی گفت که شهریه بهجت 35 هزار تومان شده است و من اول ماه گرفتم که باید بقیه اش را بروم بگیرم. ساعت 10 رفتم حوزه ولی خبری از شهریه نبود گفتند عصر می دهند. تصمیم داریم که عصر به تهران برویم. سری به اینترنت زدم. رفتم حوزه و بقیه شهریه را گرفتم. منتظر زهرا بودیم که از مدرسه بیاید برای رفتن به تهران.

جمعه 26 بهمن 1386 تهران

دیشب نماز مغرب و عشا را خواندیم و عازم تهران شدیم. ساعت حدود 9 رسیدیم تهران. چون بنزین کم داشتیم ، میانبر از رباط کریم رفتیم ، چون به پمپ بنزین نمی رسیدیم و رفتیم هاشم آباد. خانه برات باقری مهمان بودیم. کامپیوتر خریده بودند با همه امکانات یک میلیون و دویست هزار تومان. بعد رفتیم خانه عمه ام و اسماعیل. با برات باقری رفتیم از پمپ بنزین سه راه سیمان بنزین زدیم و 20لیتر هم در ظرف گرفتیم و بستیم پشت ماشین. هوا کمی نمناک و بارانی بود. رفتیم خانه عمه ام. صبح ساعت حدود 9  با بچه ها رفتیم شهرک کاروان منزل پدرم در گاراژ . این آخرین باری است که به گاراژ می رویم ، چون پدرم می خواهد گاراژ را ترک کند و به بیرجند برود. خواهران و برادرانم هم آمده بودند و در مورد همه چیز بحث شد. امروز ساعت 2 جلسه است در حسینیه امیر عرب در چهارراه عربها برای کاندیداتوری یحیی کاظمی. ساعت 2 رفتم. کم کم همه آمدند و ساعت 3 برنامه را شروع کردیم. جمعیت کمی و کیفی خوبی آمده بود. سعید جمالی مجری بود. ارشادی پسر خواهر یحیی گزارشی از کارهای انجام شده داد. یحیی چون سرما خورده بود نتوانسته بود بیاید. بعد از گزارش ارشادی ، عزیزپور مطالب مختصری در مورد تشکل اعراب گفت و بعد من رفتم و در مورد جلسه وکارهایی که می شود برای روز رای گیری و ضرورت اتحاد و دیگر مسایل گفتم. جلسه خوبی بود. بعد رفتم خانه برادرم علی که بچه ها هم آمده بودند. دقایقی بودم و بعد رفتم حسینیه خودمان روبروی پارک که جلسه امنا بود. دیر آمدند ساعت5 جلسه شروع شد و تصمیم گرفتیم که حسینیه را از وضعیت فعلی بیرون بیاوریم و زمین کنونی حسینیه را که پس از حذف 80متر آن توسط شهرداری 109 متر می ماند را بفروشیم و جایی دیگر زمین بزرگتری بخریم و پول حیاط حسینیه را هزینه ساختش بکنیم. ساعت 6 جلسه را تمام کردیم. آمدم خانه برادرم علی که بچه ها هم بودند. زنگ زدیم برادرانم و پدرم آمدند و برادرم علی از پدرم وکالت بلاعزل گرفت که خانه شهرک را بتواند بفروشد و برادران را راضی کند. چون پدرم عازم بیرجند است که آنجا زندگی کند. در مورد کار جواد پسر صفیه نیز بحث کردیم که با جواد علی بحث می کردند بر سر کار در آشپزخانه و ... که قرار شد تقسیم بندی کنند و هر کدام کار مشخصی انجان دهند. بعد در ساعت 11 و خورده ای عازم قم شدیم. به خانم عزیزی زنگ زدم که یک میلیون تومانی که قرض گرفته بودیم را زینب برایش خواهد برد و رفتیم قم. ساعت یک و خورده ای رسیدیم.

شنبه 27 بهمن 1386 قم

صبح بعداز نماز رفتم اینترنت و اخبار را دیدم. در ساعت 7 به درس رفتم. از امروز برنامه تنظیمی ام را اجرا می کنم یعنی هر هفته فقط یک بار به درس اساتید می روم و هر روز سه درس متفاوت و امروز باید به درس بیات و حسینی بوشهری و گرامی بروم. رفتم به درس بیات و باز گیر داد که دینها مثل رتبه های درسی نیستند و من هم گیر دادم که هستند و زیاد بحث شد. بلاخره جوابی نداشتند و ... بعد از درس ایشان به درس بوشهری رفتم. درسی خسته کننده. درس خارج اعم و صحیح که اصلا مفید نیست. آن درس شاداب بوشهری که قبل از رئیس حوزه شدن رفته بودم نبود. بی روح و خشک. من البته می روم که با او آشنا شوم و طرح اصلاح حوزه را با او در میان بگذارم. درس داده شد و بعد از آن رفتم به فیضیه و چون زود بود روی لبه باغچه جلوی مدرس زیر کتابخانه نشستم تا استاد گرامی بیاید. دیدم یک نفر آمد پهلویم نشست. احراری بود دوست همفکر و چپی ام. بحث کردیم با هم تا استاد آمد و رفتیم سر درس. خارج حج می گفت و در مورد محرمات احرام. انسان خوبی به نظر می آمد. اولین باری است که به درس آقای گرامی می آیم. بعد از  درس باز با آقای احراری بحث کردیم و روی لبه باغچه حدود نیم ساعت صحبت کردیم. عصر مطلبی در مورد تعریف عقیده و اخلاق و فقه نوشتم. به امیر احمدی زنگ زدم در مورد کلاسها که قرار شد یا دو ساعت همان شنبه و یا 6 ساعت یک روز دیگر کلاس برایم بگذارد ، چون 6 ساعت فقط با این بنزین و رفت و آمد به اسلامشهر صرف ندارد. عصر رفتم ماشین را که جلوی کوچه در خیابان پارک کرده ام دقایقی روشن کردم تا باطری اش نخوابد و آمدم.

یکشنبه 28بهمن 1386 قم

صبح اخبار را که دیدم ، دقایقی هم رفتم به چت و در سایت عربخانه قرارش دادم. بعد رفتم به درس. امروز به سه درس دیگر باید بروم. درس عابدی و احمد خاتمی و محقق داماد که البته قبلا هم می رفتم ، ولی امروز نوبت اینهاست. با ماشین رفتم چون بعد از درس باید به پژوهشکده بروم نزد میر رحیمی. رفتم و در پارکینگ حرم ماشین را پارک کردم. به درس عابدی رفتم. 45 دقیقه در باره غنا و موسیقی گفت موضوعش بد نیست ولی نوآوری چندانی ندارد. 15 دقیقه آخر هم خارج کفایه می گوید. از نظر تنوع بد نیست ، ولی همان شیوه های قبلی است. بعد از آن رفتم درس احمد خاتمی. تعجب کردم چون موضوعات روز را انتخاب کرده بود. از آن موضوعاتی که چند وقت پیش رفتم دست برداشته بود. به او اعتراض کرده بودم که مورد ابتلا نیست. ولی فقط احادیث را می خواند و رد می شد. هیچ نظر و نوآوری نداشت. این درس خارج نیست. خود طلاب هم می توانند این احادیث را اینگونه بخوانند. باید اولا پیرامون یک موضوع همه مطالب دیده شوند و در ثانی باید در هر موضوعی جمع بندی شود و آن موضوع را بانظرات خود و طلاب به چالش بکشاند. بعد از آن رفتم درس محقق داماد. حسن خمینی نیامده بود چون امروز آیت الله توسلی را در تهران تشییع می کنند. جلسه را زیاد طولش داد. بعد رفتم به مصلی و پژوهشکده باقرالعلوم. میررحیمی را دیدم. گفت اولا می خواهم از شما حلالیت بطلبم ، چون در زمانی که در قیامدشت بودم یک روز لزومی امام جمعه پاکدشت نامه ای آورد که امضا کنم و در آن نامه شما را تکفیر کرده بود و مجبور شدم که امضا کنم و بعد هم دیدی که چه بلایی لزومی بر سر من آورد و ... با هم زیاد صحبت کردیم. بعد رفتیم نزد مسئول تاریخ پژوهشکده که در مورد مسایل تاریخی کار کنم. طرح گلشن اصحاب داشتند که تاریخ یاران پیامبر ص را جمع آوری کنند. نمونه ای به من دادند که آماده کنم و بعد قرار داد همکاری ببندیم. در مورد بشیر بن معبد بود که مطالب و منابعی دادند.کار را روی بشیر بن معبد شروع کردم و تا ساعت 8 شب تمامش کردم. شب احمدی و خانواده اش مهمان ما بوند.

دوشنبه 29بهمن 1386 قم

صبح مطابق عادت معهود نماز خواندم و رفتم به اینترنت. اخبار فراوان بود که خواندم. بعد لیست درسها را دیدم که امروز باید به درس محفوظی و استادی و محسن موسوی تبریزی بروم. با ماشین رفتم ، چون باید به پژوهشکده هم سر بزنم و مطلب بشیر بن معبد را ببرم. البته در سی دی ریختم و بردم. ماشین را در پارکینگ خلوت حرم پارک کردم و رفتم درس محفوظی. دو سه نفری بیشتر نبود تا ساعت 7 و نیم که درس را شروع کرد. 7-8 نفر شدند. درس خوب و محققانه ، ولی به سبک قدیم می گوید. بحث انکار ضروری دین و ارتداد و کفر بود. نظر خوب و بازی دارد. تاسف خوردم که خوبان درس خلوتی دارند و برخی دیگر درس شلوغ. این رسم بدی است که نمی دانم طلاب بر چه اساسی استاد را انتخاب می کنند. بعد از آن رفتم به درس استادی که مکاسب می گفت. آمد با جلال و جبروت. بر خلاف اساتید دیگر که به ردیف از طلاب احوالپرسی و دلجویی می کنند. هیچ اعتنایی نکرد و رفت سر درس. توضیح می داد و از روی کتاب تطبیق می کرد. 10-15 نفری در سر درسش بودند. سر کلاسش خوابم می آمد. سخت و غیر منعطف درس می گفت. بعد بایستی می رفتم به فیضیه که محسن موسوی تبریزی در حجره 21 آن درس می گفت. ایشان این روزها از طرف شورای نگهبان ناجوانمردانه رد صلاحیت شده است به خاطر عدم اعتقاد عملی به اسلام ! رفتم ، کسی در آن حجره نبود. ده دقیقه ای در فیضیه قدم می زدم. دیدم از دور می آید و رفت به حجره 21 مجاور حجره امام خمینی که در آن حجره در زمان طلبگی بوده است. من هم رفتم. فقط یک طلبه آنجا بود و درس را با حضور من و آن طلبه شروع کرد. دلم سوخت که همفکران امام خمینی چقدر باید مظلوم باشند و نامحرمان صحنه حوزه را اشغال کنند. درس در مورد دزدی بود که در چه صورتی مصداق دزد صدق می کند. بعد از درس آمدم بیرون. احراری را دیم با یکی از دوستانش به نام عباسی. نیم ساعتی بحث سیاسی و غیر سیاسی کردیم و بعد با ماشین رفتم به مصلی و پژوهشکده باقرالعلوم. نوشته های تصحیح شده تاریخ بشیر بن معبد را دادم به عسکری مسئول دفتر و آمدم. گفت که نوشته بررسی می شود و جواب می دهیم. آمدم خانه. به اینترنت سری زدم. عصر مطلبی در مورد چگونگی ارائه درس خارج و تعریف درس خارج نوشتم و به طرح اضافه کردم. بعد رفتم بنزین را که در گالن بود در ماشین ریختم و تمیزش کردم. 

سه شنبه 30 بهمن 1386 قم

صبح وقت زیادی نبود بعد از نماز که همه اخبا ر را بخوانم ، لذا اخبار را نیمه کاره رها کردم و رفتم به درس. ساعت اول می بایست درس احمد بهشتی در حجره 18 فیضیه بروم که هرچه منتظر ماندم در حیاط فیضیه کسی نیامد، لذا رفتم به نمازخانه دارالشفا که آقای عباسی نامی اسفار می گفت با 6-7 تا طلبه. نشستم و مطالبی در مورد شیوه تدریس خارج سر کلاس نوشتم. بعد از آن باید به درس جوادی آملی در سالن اجتماعات فیضیه می رفتم. در مورد وقف بحث می کرد. عموما بحثها ، خارج از فضای جامعه است. بعد از آن برای رفتن به درس مقتدایی آماده شدم. اعلامیه گزینش طلاب را زده بودند که از بعد از عید عملیاتی می شود. رفتم سر درس مقتدایی. خلوت بود ولی بسیار محققانه و از نظر اخلاقی هم جالب. حیف است. انسانهای ارزشمند درسشان خلوت و دیگران ... چند بار اشکال کردم که استقبال می کند. بعد از آن آمدم به خانه با یک روزنامه. عصر مستاجر بالایی اثاث کشی داشت و تا شب خانه را خالی کرد. برای نماز مغرب و عشار رفتیم به زیبا به حرم که بعد از نماز هم در مجلس ختم آیت الله توسلی شرکت کنم. مجلس با شکوهی بود. محمدعلی انصاری سخنرانی کرد. حسن خمینی جلوی درب ایستاده بود. ساعت 8 و نیم تمام شد و آمدم. شب هدا زنگ زد موبایل گرفته بود با شماره 09191648952بود

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:1  توسط   | 

شنبه اول ديماه 1386 قم

ديشب شب يلدا بود. صبح بعد از سر زدن به اينترنت و زيارت امام حسين ع و امام رضا ع رفتم به درس. بعد از درس به آقاي بيات گفتم كه امروز به دفترشان مي روم. بعد رفتم زير زمين فيضيه كه جوادي آملي درس دارد. بعد از آن رفتم درس محقق داماد. قبل از طلاب آمده بود. بعد رفتم دفتر بيات كه پشت دفتر تبليغات است. دقايقي معطل شدم و بعد او را ديدم و كسي نبود. در مورد تشكل طلاب صحبت كردم كه طلاب خط امامي را جمع و جور كنند. گفت برنامه هايي داريم. قرار شد كه در آينده از اساتيد اول شروع كنند و نيروهاي خط امامي مجتمع شوند. بعد آمدم به حرم و به خانه. روي كارهاي جاري كار كردم. برنامه عملياتي در قم را نوشتم كه انجام بايد بدهم. عصر ساعتي خوابيدم. احمدي زنگ زد كه شب ساعت 7 جلسه دوستان نويسنده قديمي است. اولين جلسه است.

يكشنبه 2 ديماه 1386 قم

ديشب به جلسه دوستان اهل قلم پژوهشكده سابق و مجله كوثر لاحق رفتم. نيم ساعتي معطل شدم تا مكان را پيدا كردم. وقتي رفتم سخنراني استاد محمدرضا حكيمي شروع شده بود. مرد روشني است و از خامنه اي خوشش نمي آمد. با يكي از طلاب درگيري لفظي پيدا كرد. من گفتم در آخر سر كه اگر بشود يك ربعي با شما حرف دارم و گفت من نمي توانم وقت بدهم ولي من طرح نظام آموزشي حوزه را به او خواهم رساند تا نظرش را بگويد. با احمدي برگشتيم خانه. صبح رفتم اينترنت و اخبار را ديدم و بعد به درس رفتم. ابتدا درس خارج اجتهاد  بيات و بعد رفتم درس خارج اصول سبحاني كه مباحث اصولي و غير لازم را درس مي گفت. همه اصول همين طور است و فقط كلاس دارد نه مطلب. قبل از او عابدي طلبه جواني كه استاد درس مركز تخصصي ما هم بود درس خارج مي داد. من نمي خواهم عمرم را در اين درسها تلف كنم ، بايد طرحي نو در اندازم. انصاري خودمان هم در درس سبحاني بود. غلامحسين گواهي زنگ زد و از مجله اي كه عباس يوسفي در آن دست برده بود گله كرد. بعد درس محقق داماد رفتم. در كلاس با يكي از طلاب به نام پرنيان آشنا شدم كه سر كلاس نوت بوك مي آورد و من هم گفتم مي خواهم بخرم كه يكي از دوستان را معرفي كرد كه از دبي نوت بوك مي آورد.  بعد آمدم خانه. رفتم وسايل لوله كشي گرفتم كه آب گرم و سرد براي دستشويي بگذارم كه موفق نشدم.

دوشنبه 3 دیماه 1386 قم

صبح مثل همیشه بعد از نماز سری به اینترنت زدم و بعد از زیارت امام حسین و امام رضا علیهما السلام اخبار را دیدم و بعد رفتم به درس. امروز بیات تشابه دینهای مختلف با رتبه های درسی را بشدت رد کرد. بعد از درس رفتم زیر ز مین فیضیه و ضمن گوش دادن به درس جوادی آملی سوالات امتحانی دانشگاه را در سه درس نوشتم که فردا به امتحانات تحویل بدهم. بعد رفتم درس خارج حج و محقق داماد. بعد از آن به خانه آمدم. مهره لوله کشی گرفتم که شیر را درست کنم که نشد و بی خیال شدم. روی طرح نظام حوزه کار کردم و کامل شد. بعد هم زهرا را در درس زبان کمک کردم. سری به اینترنت زدم و با برخی دوستان تماس گرفتم.

سه شنبه 4 دیماه 1386 قم اسلامشهر

صبح بعد از اینکه سری به اینترنت زدم و زیارت عتبات و نگاهی هم به اخبار ، آماده رفتن به اسلامشهر و دانشگاه شدم. ماشین را سر خیابان پارک کرده بودم و رفتم. به موقع رسیدم. دو کلاس تاریخ اسلام و یک کلاس اندیشه که بچه ها اصرار داشتند که جلسه آخر باشد و من هم سوالات حذفی را گفتم که یادداشت کردند و حدود 50 سوال برای امتحان ماند. گفتم من هفته دیگر هم می آیم خود دانید. ظهر نماز و ناهار خوردم و در اتاق اساتید ساختمان اول بودم. بعد از کلاس در ساعت 3 رفتم شهرک کاروان و سری به پدرم زدم. کلثوم باز رفته بود و پدرم ناراحت. دلم برایش سوخت. 9 دیماه هم دادگاه دارد. بعد رفتم قیامدشت. بنزین زدم برای اولین بار از دور دوم سهمیه. رفتم ابتدا زینب را برداشتم و آمدیم خانه هدا. خواهرم پری هم آمد و محمد. شب همانجا ماندم و یک سری از جزوه طرح حوزه پرینت برداشتم.

چهارشنبه 5 دیماه 1386 اسلامشهر قم

دیشب خانه هدا  و عسکر بودم. عبا و لباسهایم را هدا سشته بود و بعد از خشک کردن و اتو کردن در ساعت 8 و نیم به طرف اسلامشهر آمدم تا به کلاسهای درس دانشگاه برسم. خانم بهکار زنگ زد که قسط پولی که از من گرفته بود آماده است. کلاسهای اخلاق را تا ظهر رفتم و به عنوان آخرین جلسه سوالات حذفی را گفتم. ظهر به سرعت رفتم صبا شهر نزد بهکار و دقایقی هم برای بچه های افغانی که آموزششان می داد صحبت کردم و مبلغ 20 هزار تومان بابت طلبش داد ولی نوشت 30 هزار که چیزی نگفتم. بعد آمدم به دانشگاه که خودم را به درس ساعت یک و نیم برسانم. نماز و ناهار وقت نشد که انجام بدهم. کلاس را رفتم و بعد به طرف قم به راه افتادم. هوا سرد و زمستانی. در پمپ بنزین دریاچه قم نماز خواندم و بعد رفتم. قبل از رفتن به خانه یک سری  از جزوه طرح حوزه کپی برداشتم. رفتم دفتر مجله کوثر که محمدرضا حکیمی سخنرانی داشت که جزوه حوزه را به او بدهم .بعد از سخنرانی هرچه اصرار کردم که آن را بخواند قبول نکرد و در ذهنم رسید که خیلی خودبین است. جسته و گریخته محتوای طرح را گفتم و فکر کرد که از طرف مسئولین آمده ام که از او مطلبی بخواهم و...

پنجشنبه 6 دیماه قم – قیامدشت

صبح از شرکت پارس آنلاین طرز نصب مودم را پرسیدم و نصب کردم. بعد رفتم اینترنت و به چند جا سر زدم. در ساعت 9 رفتم حوزه و چند مرجع که در نیمه ماه شهریه می دهند شهریه را گرفتم و خامنه ای هم 60 هزار تومان عیدی می داد. بعد آمدم خانه. رفتم بازار که هم سی دی قرآن سه بار تکرار برای مهد بگیرم و هم سی دی جامع فقه که خصوصا جواهر محمدحسن نجفی را بدست آورم.  رفتم و گرفتم سی دی فقه را 5 هزار تومان و نیز سی دی قرآن که تعداد 35 تا تکثیر کردند  چون مناسب می دادند هر کدام 200 توان. شلوغ بود تا آمدم خانه. بعد از نماز و ناهار در خانه بودیم و بچه ها که از مدرسه آمدند و نماز خواندیم رفتیم تهران. به هاشم آباد رفتیم. امشب قرار است که ما نزد اسماعیل و عمه ام باشیم. دیگر فرزندان هر شب یکی می ماند و ما کمتر می رسیم. خادم و برات و عسکر و خواهرم هم آمدند. با برات باقری رفتیم و 35 لیتر بنزین از کارت ماشینش در ماشینتم زدیم و آمدیم. شب من و زیبا و زهرا ماندیم و محدثه و مهرانه با هدا به قیامدشت رفتند. شب آرامی داشتیم.

جمعه 7 دیماه 1386 تهران – قیامدشت

دیشب در خانه عمه ام بودیم. همچنان حال اسماعیل خوب نیست. پیرمرد ضعیف شده است. صبحانه خوردیم. حاج محمد آمد که از برادرش خبر بگیرد. ساعت 10 ما آماده  رفتن به قیامدشت شدیم. به خانه هدا ابتدا رفتیم و محدثه و مهرانه را برداشتیم که به مهد ببریم. بعد از آن من رفتم به دندانسازی که دندانهایم را درست کنم. نزد فراهانی که محسنوند معرفی کرده بود و انسان ارزشمندی است. خلوت بود. دندانهایم را دید و گفت سه نوع دندان داریم من نوع متوسطش را انتخاب کردم که 6 واحد را کار کند و هر واحد حدود 50 هزار تومان. روی دندانهایم کار کرد. بعد روکش آهنی گذاشت که یکشنبه دندان بگذارد. ظهر مهمان زینب و مهدی بودیم. زینب و هدا و با  مهدی رفتند جشن تولد که عکس بردارند. ما در خانه بودیم. عصر آمدند. شب بودیم و عسکر و هدا هم آمدند.

شنبه 8 دیماه 1386 قیامدشت – قم

عید غدیر

دیشب خانه مهد بودیم. من صبح رفتم مدارکم را جمع و جور کردم. سی دی ها را هم و درپلاستیک گذاشتم که به قم ببرم. زینب و مهدی و زیبا روزه بودند به خاطر عید غدیر. چای و صبحانه خوردیم. بعد نزدیک ظهر رفتیم که از طاهره خانم مستاجر قبلی خبر بگیریم که در اتابک خانه دارد. رفتیم نبود. بعد رفتیم شهر ری قلعه گبری منزل عزیزی ها. ناهار آنجا بودیم. تا ساعت 4 بودیم. روح الله ماشین را شست. بعد رفتیم گاراژ نزد پدرم. خواهرم پری و دخترش سمیه و صادق هم بودند. نیم ساعتی بودیم. بعد سمیه و صادق را آوردیم به هاشم آباد  و عازم قم شدیم. ساعت حدود 8 و نیم رسیدیم قم.

یکشنبه 9 دیماه 1386 قم

صبح به اینترنت رفتم و اخبار  را دیدم و سلامی کردم بر امام حسین ع و امام رضا ع و بعد رفتم به درس. جزوه طرح حوزه را بردم که به حسن خمینی بدهم. ابتدا درس آقای بیات رفتم. بیات گفت که پنجشنبه جلسه خوالهیم داشت که من هم شرکت کنم. بعد رفتم درس جوادی آملی که خارج فقه می گوید در زیر زمین فیضیه. بعد از آن رفتم به درس خارج فقه محقق داماد. حسن خمینی آمده بود. جزوه را به او دادم. خیلی استقبال کرد و گفت حتما می خوانم. مطلبی در مورد اخلاق از استاد پرسید که ناظر به مطالب جزوه بود. بعد از کلاس آمدم روزنامه گرفتم و به خانه آمدم. می خواستم به معاونت اساتید و بیمه درمانی بردم که به فردا موکول کردم که با ماشین بروم. در خانه بودم و کارها را سر و سامان دادم.

دوشنبه 10 دیماه 1386 قم

صبح به اینترنت رفتم و بعد از زیارت امام رضا و امام حسین  اخبار را دیدم. بعد به درس بیات رفتم. بعد از درس گفت که جلسه شب پنجشنبه است بعد از نماز. بعد رفتم درس جوادی آملی و بعد هم درس حج محقق دادماد. با حسن خمینی حال و احوال کردیم. بعد از درس که ماشین را در پارکینگ حوزه پارک کرده بودم ، رفتم ابتدا به معاونت اساتید دانشگاه که مسئولش نبود بعد رفتم بیمه خدمات درمانی که دفترچه ها را تمدید کنم. برای من و زیبا را 3 سال تمدید کردند و برای بچه ها شناسنامه می خواستند که بعدا باید ببرم.

سه شنبه 11 دیماه 1386 قم – اسلامشهر

صبح بعد از نماز آماده شدم که به دانشگاه اسلامشهر بروم. صبح سردی است. آخرین جلسه این ترم است. صبح با معنویتی بود. وقت اول درس ساعت 8 رسیدم. س کلاس رفتم و چند سوال گفتم. بعد بحث سیاسی شد. کلاس بعدی را زودتر تعطیل کردم و رفتم فیش حقوق آبان ماه ر ا گرفتم  و رفتم بانک. جلوی بانک پسر جام بیگ زیدری را دیدم. نوار می فروخت. او مرا شناخت و حال و احوال کردیم. بعد رفتم فیش را نقد کردم.190 هزار تومان. بعد آمدم دانشگاه و یکی از دانشجویان دخانیات به نام زارعی آمده بود که از او امتحان بگیرم. امتحان گرفتم و ورقه را برد. ناهار و نماز که خوردم کلاس بعد از ظهر را رفتم که چون به حد نصاب نرسید تعطیلش کردم. به حیدری مدیر گروه دانشگاه آزاد تحقیقات مدارک دادم که ترم بعد آنجا هم درس بگیرم.  بعد آمدم مرقد امام و ماشین را آنجا پارک کردم و با یک بنده خدایی که بنز قدیمی داشت و کم و بیش خراب بود ، آمدیم قم و کرایه هم نگرفت.

چهارشنبه 12 دیماه 1386 قم – اسلامشهر

صبح که بیدار شدم هوا برفی بود. نماز خواندم و عازم اسلامشهر شدم. هوا می بارید و با اتوبوس رفتم و یک ساعتی خوابیدم. در مرقد امام بیدار شدم و ماشین را برداشتم و رفتم دانشگاه اسلامشهر. خبری از دانشجو نبود. به زینب و هدا زنگ زدم و گفتند که نمی توانند به قم بیایند. لذا خودم برگشتم قم. هوای برفی جالب بود. . ظهر رسیدم و نماز خواندم. ساعتی خوابیدم. عصر به کارهای عقب مانده رسیدگی کردم.

پنجشنبه 13 دیماه 1386 قم

دیشب رفتم دفتر آیت الله بیات. بعد از نماز مغرب و 30 – 40 نفری از طلاب آمدند و ابتدا آقای بیات صحبت کرد و بعد من در مورد نظام آموزشی حوزه و کاستی های آن صحبت کردم. بعد از من هم آقای بیات برای آرام کردن فضا صحبت کرد. عده ای از طلبه ها با من در مورد صحبتهایم بحث کردند که جالب بود.صبح بعد از نماز به اینترنت سر زدم و بعد از زیارت امام رضا ع و امام حسین ع اخبار را دیدم. در ساعت 9 و خورده ای به حوزه رفتم. شهریه می دادند. نیم ساعتی طول کشید تا شهریه را بگیرم. جمعا 250 هزار تومان می شود.

جمعه 14 دیماه 1386 قم

صبح چون جمعه بود و معمولا از اخبار خبری تقریبا نیست. به اینترنت نرفتم. تا ساعت 9 و خورده ای خوابیدیم. حدود ساعت 11 شده بود رفتیم با بچه ها به شهر کهک قم. دیشب از اینترنت محلش را دیدیم و در هوای زمستانی و مه آلود رفتیم. پخش ماشین خراب شد و لذا ساکت و بدون آهنگ رفتیم. در آرامش کامل. چند روستا را گذشتیم و به کهک رسیدیم ملا صدرا آنجا خانه داشت که توسط متحجرین  قم تبعید شده بود. از کهک گذشتیم و از تپه ماهورهایی تقریبا پوشیده از برف بالا رفتیم و به امامزاده فاضل رسیدیم. یک ساعتی بودیم و بچه ها برف بازی کردند و همانجا نماز خواندیم و فیلمی اندک هم گرفتیم و آمدیم. ساعت حدود 2 رسیدیم قم.

شنبه 15 دیماه 1386 قم – قیامدشت

صبح سری به اینترنت زدم و سلامی بر امام حسین ع و امام رضا ع و اخبار را مرور کردم. قرار بود که با زیبا به تهران برویم که نرفت و لذا من دیرتر رفتم. ساعت 10 و خورده ای باپراید و کرایه 2 هزار تومان رفتم. ساعت 12 رسیدم. به گاراژ رفتم ولی پدرم به بیرجند رفته بود. به زینب زنگ زدم. رفتم قیامدشت. به خواهرم پری زنگ زدم که با هم برویم خانه طاهره که رفته بود لذا خوابیدم و تا ساعت نزدیک 5 بیدار شدم. به نزد فراهانی دندانساز رفتم که دندانهایم را جا بگذارد. 6 واحد بود که هرکدام 60 هزار تومان حساب کرد ، ولی 100هزار تومان بیشتر ندادم و بقیه را ماهی 50 هزار تومان می دهم. بعد از اینکه دندانهایم را جا انداخت آمدم تهران و بعد از نماز خواندن در ترمینال جنوب عازم قم شدم. ساعت 8 و خورده ای قم رسیدم.

یکشنبه 16 دیماه 1386 قم

صبح که برای نماز بیدار شدم هوا پخ و پوخ برف می بارید. ساعتی بعد اما برف روی برف خوابید و بی سابقه ترین برف را در 7-8 سال اخیر بارید. همه جا سفید پوش شد و مدرسه ها تعطیل. رفتم سایت وزارت کشور و برای نمایندگی مجلس از قم ثبت نام کردم. مدارکی می خواستند که باید ببرم. اخبار سایتها را دیدم. زمین کاملا مملو از برف شده بود. رفتم آب ماشین را که در خیابان پارک کرده ام خالی کردم. هوا عجیب توفانی شده است. جاده تهران – قم و بسیاری از جاده ها بسته شده است. شلغم گرفتم و آمدم. برف و باد و کولاک حتی در کوچه ها. برای زهرا یک وبلاگ ساختم که اثر مثبتی در روحبیه اش داشت.

دوشنبه 17 دیماه 1386 قم

صبح چون تعطیل بود خوابیدیم تا ساعت 10. بعد رفتم نان و صبحانه گرفتم. همه جا پر از برف بود. ماشینها به ندرت در خیابان راه می رفتند. همه برفها را می رفتند. روی اخبار و بازدید چند سایت کار کردم و برای محدثه و مهرانه هم وبلاگ درست کردم. ظهر خوابیدم. عصر بچه ها گفتند که برویم گشتی در اطراف شهر بزنیم. رفتم برای ماشین آب بردم چون آبش را خالی کرده بودم. ضد یخ نداشت. آب ریختم ولی سیلندرش یخ بسته بود و آب کمی گرفت. روشن کردم و به راه افتادم دیدم که آمپر آب بالا آمد و داغ کرد. توقف کردم دوباره آب ریختم. نشد. در راه جمکران می رفتیم. توقف کردم و وارسی کردم که  کم کم راه آب باز شد و آب بطور معمول گرفت و درست شد. رفتیم به جمکران در هوای طوفانی. کسی نبود بچه ها دقایقی برف بازی کردند که فیلم هم گرفتیم. برگشتیم و ضد یخ گرفتم 2 لیتر 5 هزار تومان. بچه ها رفتند خانه و من ضد یخ در ماشین ریختم. میوه گرفتم و به خانه آمدم. احساس سرماخوردگی دارم. شلغم پختند. خالقی و خیرآبادی و برادرم علی زنگ زدند.

سه شنبه 18دیماه 1386 قم

دیشب سرما خورده بودم وخوب نخوابیدم. صبح ساعت 9 رادیو مجلس را شنیدم . مدارس سه روز تعطیل است به خا طر برف زیاد. عصر خوابیبدم و امروز هیچ جایی نرفتیم.

چهارشنبه 19 دیماه 1386 قم

صبح اخبار سایتها را دیدم. تا ظهر خانه بودیم. هوا سرد است و مدارس و ادارات تعطیل. عصر ساعت 3 با زیبا رفتیم فروشگاه جانبازان و با کارت سامان خرید کردیم حدود 60 هزار تومان. زمین لغزنده و ناجور بود تا آمدیم سخت بود. ماشین را در خیابان پارک کردیم و وسایل را با سختی آوردیم.

پنجشنبه 20 دیماه 1386 قم

صبح ساعت 9 و خورده ای مدارک لازم را برداشتم که بروم برای نمایندگی دوره هشتم مجلس ثبت نام کنم. هوا هنوز سرد و یخ زده است و هر طور بود ماشین را که در کنار خیابان پارک کرده ام روشن کردم و با کمک مردم هل دادند و بیرون رفتم و لیز می خورد. رفتم فرمانداری و مدارک دادم و فرم پر کردم. گفتند این مدرک دکترا شاید اشکال بگیرند و شماره دادم که اگر مشکلی بود تماس بگیرند. بعد آمدم خانه. هوا سرد بود و یک بار در کوچه ای ماندم. آمدم در کنار خیابان پارک کردم و به خانه آمدم. چای و صبحانه خوردیم و بچه ها ناهار درست کردند. عصر خوابیدیم و هوای سرد ما را خانه نشین کرده است. بعد از نماز مغرب و عشا رفتم میوه و نان گرفتم 20 دقیقه ای درصف بودم. شب حرم امام رضا ع و امام حسین ع را آوردیم و مستقیم و به روضه و عزاداری کربلا گوش کردیم جالب بود. در حرم دو امام و عزاداری. بعد رفتم به بهشت زهرا و قبر مادرم را پیدا کردم و فاتحه ای خواندیم و لینک دادم که با یک کلیک بتوانم به سر قبر بروم و نیز قبر عیسی و فتح الله را لینک دادم.

جمعه 21 دیماه 1386 قم

صبح هوا همچنان سرد و برفی است. چای و صبحانه صرف شد و در خانه مانده ایم. چند تماس تلفنی داشتیم. گاز در شمال کشور قطع است. احمدی نژاد رفته آنجا که چه بشود؟ وقتم را با کامپیوتر می گذرانم.

شنبه 22 دیماه 1386 قم

صبح برف فراوان بیشتر از چند روز قبل باریده بود. شاید 30 سانت روی برف قبلی. مدارس تعطیل است. اخبار را در سایتها پیگیری کردم. چای و صبحانه خوردیم و رفتم در بیرون گشتی زدم تا میدان نکویی. هوا بس ناجوانمردانه سرد است مثل هوای سیاست ! آمدم و چیزهایی برای بچه ها گرفتم. عصر بچه ها رفتند خانه احمدی و من در خانه بودم. ساعتی هم خوابیدم. به پیرایش فایلها پرداختم. به برادرم علی زنگ زدم و گفت که پدر آمده است و نیز به حاجی یوسف.

یکشنبه 23 دیماه 1386 قم

دیشب تقریبا برف نمی بارید. صبح بعداز نماز روی فایلهای کامپیوتر کار کردم که پیرایش کنم. در هم ریخته است و شاید چند روز طول بکشد. صبح به زینب زنگ زدم و بعد به پدرم که از بیرجند آمده بود. در خانه بودم. اخبار سایتها را دیدم. مجتهدی تهران و نیز شهیدی معروف و تاریخدان امروز فوت کرده اند. ظهر بعد از نماز رفتیم با محدثه به نزد ماشین که در کنار خیابان پارک است. پوشیده از برف بود که پاکش کردیم و روشن شد ، ولی نتوانستیم تکانش بدهیم و لیز می خورد.

دوشنبه 24 دیماه 1386 قم

صبح اخبار دیدم. اخبار زیادی داشت. بعد هم قدری روی مرتب کردن فایلهای نوشتنی کار کردم. بعد رادیوی مجلس را آوردم و سخنان قبل از دستور را شنیدم. همه به دولت بی کفایت احمدی نژاد حمله می کردند. بعد هم قدری خوابیدم. ساعت 10 بیدار شدیم. خواستم بروم پشت بام که همسایه نبود. ظهر بعد از نماز خوابیدم. روی فایلها کار کردم. زهرا  بعد از یک هفته برای اولین بار که به خاطر برف تعطیل بودند ، مدرسه رفت. بچه ها به حرم رفتند. من رفتم ماشین را روشن کردم و دوری زدم. با کمک مردم از لیز خوردن نجات یافتم تا بیرون آمد. وقتی آمدم یحیی کاظمی از زاهدان زنگ زد و در مورد انتخابات صحبت کرد. من گفتم که اگر مرا رد صلاحیت کردند به کمک تو به منطقه خواهم آمد.

سه شنبه 25 دیماه 1386 قم

صبح اخبار سایت روز آنلاین را دیدم و بعد روی پیرایش فایلها کار کردم. ساعت 10 و خورده ای بیدار شدم. مدارس به خاطر یخزدگی تعطیل است. زینب از تهران زنگ زد که از بهزیستی برای بازدید آمده اند و تهدید کرده اند که مهد را می بندند. گفتم به آنها باید می گفتی که ما از آموزش پرورش مجوز پیش دبستانی داریم و به آنها ربطی ندارد.  طاهره خانم که زمانی مستاجر ما بوده است گویا دختر خاله ما شده است و زیادتر از حد با ما صمیمی. در این هوای برفی آمده است قم. می خواهد که مبلغی پول پیدا کند که خانه ای از طرف کمیته به او بدهند. با دامادش که وضعش بسیار خوب است و در قم ساکن است صحبت کردم و قول داد که کمکش کند. بعد روی پالایش فایلها کار کردم. بعد هم رفتم با تاکسی پخش ماشین را گرفتم از تعمیرکار.

چهارشنبه 26 دیماه 1386 قم

صبح اخبار را از اینترنت دیدم.

پنجشنبه 27 دیماه 1386 قم

صبح بعد از نماز به اینترنت رفتم. در ساعت 10 رفتم که ماشین را تمیز کنم. روشن کردم. رفتم تا میدان پلیس. لاستیکش کمباد شده بود. داغ می کرد. آب رادیاتورش کم شده بود چون از شیر آبش چکه می کرد. واشرش بیرون زده بود. موبایل خط نمی داد. به پنچرگیری رفتم و لاستیک را بدون باز کردن پنچرگیری کرد چون تیوبلس است و لاستیک نمناک. ماشین را در جلوی مدرسه بچه ها پارک کردم ، چون قرار است عصر به تهران برویم. بعد از ظهر ساعت 2 و خورده ای عازم تهران شدیم. هوا سرد و یخبندان و پر برف است. همه جا سفید پوش بود. از پمپ بنزین دریاچه قم بنزین زدیم. یکسره رفتیم هاشم آباد. منزل عمه ام. اسماعیل و عمه ام به کهولت رسیده اند و سختی پیری را تحمل می کنند. شب ساعت 7 من رفتم شهرک کاروان گاراژ که با پدرم برویم حسینیه.

جمعه 28 دیماه تهران تاسوعا

دیشب در حسینیه عربهای شهرک کاروان مراسم داشتیم و منبر رفتم. بعد از آن با ابراهیم به هاشم آباد رفتیم و ماشین را در جلوی گاراژ پارک کردم. شب را در خانه عمه ام بودیم. در خانه آنها آرامش خاصی دارم و راحت می خوابم. ساعت 11 با ابراهیم به شهرک کاروان رفتیم. ظهر برادرم علی ناهار می دهد و آشپزخانه خودش را افتتاح می کند. همه به آنجا رفتیم. تعدادی از دوستان علی هم آمدند و صحبتها کردیم. مردم همه نذری می گرفتند. عصر رفتیم به حسینیه و بعد در هوای بسیار سرد دسته جمعی رفتیم به منزل فتح الله و فاتحه ای خواندیم. عجیب سرد بود. برگشتیم و در منزل قربانعلی هم فاتحه خواندیم. رفتیم حسینیه چون شب بچه های قربانعلی محمودی شام می دهند. بعد از شام سینه زنی و منبر هم رفتم. بعد از منبر رفتیم با بچه ها به قیامدشت خانه هدا و عسکر. موبایلم خراب شده است و خط نمی دهد.

شنبه 29 دیماه 1386 تهران عاشورا

دیشب خانه هدا و عسکر در قیامدشت بودیم. صبح چند ورقه در مورد اساسنامه حسینیه نوشتم و در ساعت 11  رفتیم تهران. به گاراژ رفتیم. همه بودند. ظهر با عسکر رفتیم حسینیه. قبل از ناهار منبر رفتم. بعد ناهار آوردند. با ناصر بی پروا آشنا شدم و او را تشویق کردم که فوق لیسانس و دکترا بگیرد یا به حوزه بیاید. بعد از ناهار رفتیم با پدرم گاراژ همه بودند. با ماشین احمد همه به بهشت زهرا رفتیم. همه جا برف پوش بود. برف را از قبر مادرم کنار زدیم. بعد از فاتحه خواندن آمدیم. از ترمینال بچه ها ذا سوار کردم که به قم بروند و من ماندم. چون باید به دنبال مجوز مهد می رفتم. رفتم گاراژ منزل پدرم. تا شب بودم. ساعت 8 و خورده ای رفتیم حسینیه. منبر رفتم و هیئت امنای جدید انتخاب کردیم. امنای قدیمی هر کدام دو نفر را معرفی کردند و هیئت 12 نفره انتخاب شد که البته گفتند که من هم باشم و 13 نفر شدیم. بعد از مجلس همه را جمع کردم در قسمت خانمها و جلسه ای تشکیل دادیم و قرار شد جمعه آینده ساعت 3 بعد از ظهر برای تقسیم بندی مسئولیتها بیاییم و کار را شروع کنیم.

یکشنبه 30 دیماه 1386 تهران قم

دیشب در گاراژ نزد پدرم بودم. تنها و ناراحت است. کلثوم هم به بیرجند رفته است. گفت می روم همان بیرجند زندگی می کنم ولی دلم برای شما تنگ می شود. بعد با پدرم که می خواست به اداره کار برود رفتیم. ابتدا به اداره آموزش و پروش شهرستانهای تهران برای مجوز پیش دبستانی رفتم که گفتند باید از اداره منطقه یک شهرری اقدام کنم. برگشتم و با پدرم رفتیم اداره کار مسجد مادر و من رفتم به قم. هوا آفتابی ولی سرد است ناجوانمردانه. ساعت 11 و نیم به قم رسیدم. عصر به نوشتن خاطرات چند روزه پرداختم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:1  توسط   | 

پنجشنبه  اول آذر 1386 قم

صبح بعد از نماز حدود 40 فتوا در باره ازدو.اج و زن و شوهر و خانواده نوشتم. هوا تقریبا ابری و بارانی است. محدثه را بردم مدرسه. تصمیم گرفتیم که امروز هم به تهران برویم. به مستاجر زنگ زدم طلبکارانه حرف می زند. گفتم ما اثاث را در روز جمعه خواهیم آورد. به کارهای جزئی و عقب مانده رسیدگی کردم. ظهر ساعتی خوابیدم. قرار است که ساعت 6  به مدرسه زهرا برویم و او را برداریم و به تهران برویم. 

جمعه  2 آذر 1386 قیامدشت

دیشب ساعت8 و نیم از قم آمدیم ورفتیم خانه زینب. هدا و عسکر هم آمدند. صبح که بیدار شدیم ، باران فراوانی آمده بود. ساعت 7 رفتم به دانشگاه پیام نور اسلامشهر. ظهر ابراهیم زنگ زد و گفت امروز سالگرد فوت مادرمان است و رفته بودند به گاراژ و گفتم که به بهشت زهرا خواهم آمد. بعد از ظهر هم از ساعت 2 تا 4 کلاس داشتم. بعد رفتم به بهشت زهرا. پدرم و برادرانم و بقیه هم آمده بودند. فاتحه ای خواندیم و رفتیم شهرک کاروان. از منزل برادرم علی که خانه اش را تعمیر کرده بود دیدن کردیم که جالب شده بود.  بعد هدا زنگ زد که شب به خانه شان برویم و رفتیم.

شنبه 3 آذر قیامدشت قم

صبح زود رفتم گاراژ که با پدرم برویم قم که مستاجر را از خانه بیرونش کنیم و حکم فک قفل اجرا شود ، چون 5 ماه از فرصتی که به او داده ایم می گذرد و هنوز بیرون نرفته است. رفتیم و ساعت نزدیک 8 رسیدیم. رفتیم کلانتری. با غلامی مامور کلانتری رفتیم خانه و گفتند که تا شب مهلت دهید می رویم و دادیم و رفتیم. من و پدرم به تهران آمدیم و بعد از اینکه پدرم را به شهرک کاروان رساندم رفتم قیامدشت. به قم زنگ زدیم و گفتند که مستاجربیرون رفته است. به فکر رفتن به قم افتادیم که همین امشب برویم. بچه ها  دیروز به مدرسه نرفته اند. ماشینی خاور گرفتیم و همان شب اثاث را جمع و جور کردیم. خسته کننده بود. مهدی و عسکر زحمت زیادی کشیدند. ماشین آمد و اثاث خانه را با کمک عسکر و مهدی و نیز مستاجر خانه قیامدشت در خاور گذاشتیم. شب چهارده ماه است و به یمن نیک گرفتم که آمدن ما به قم مبارک خواهد بود. عسکر با خاور رفت و من و مهدی با دو ماشین به سوی قم. ما ساعت 11 و نیم رسیدیم و عسکر و راننده خاور ساعت یک و نیم. ماشین در کوچه نمی توانسنت برود و عرقمان را گرفت تا اثاث را بردیم ، خصوصا مهدی و عسکر. بعد کرایه 60 هزار تومانی راننده را دادم و رفت.

یکشنبه 4 آذر 1386 قم

دیشب خالی کردن ماشین تا ساعت 3 ادامه داشت. خسته کننده و نفس گیر. بچه ها بدون استراحت برگشتند. عسکر و هدا و مهدی و زینب.. ما هم افتادیم از خستگی و خوابیدیم. صبح نزدیک طلوع خورشید بیدار شدم و بعد از نماز چندان نتوانستم بخوابم. بعد رفتم کلی وسایل گرفتم که کمبودهای خانه را  که زیاد هم بود ، کامل کنیم. تقریبا همه چیز درست شد. چاه خانه پر شده بود و زنگ زدم که فردا بیایند و خالی کنند.

 دوشنبه 5 آذر 1386 قم

صبح بعد از نماز نتوانستم بخوابم ، هرچند خسته بودم. به خاطر اينكه كارگران براي كشيدن و خالي كردن چاه توالت بيايند. تا ساعت 9 بودم و پيدايشان شد. كار را شروع كردند. من رفتم حوزه و آنها مشغول شدند. شهريه مظاهري و روحاني را هم وصل كردم 10 و 6 هزار بود. رفتم بيت آقاي منتظري و خمس علي جمعه را دادم و رساله هم برايش گرفتم و شهريه منتظري هم 6 هزار. بعد آمدم يك دستگاه تلفن و سيم براي كامپيوتر و كارت 10 ساعت اينترنت گرفتم كه موقتا تا اشتراك از مخابرات بگيرم كار كنم. كارگران مشغول كار بودند و چاه دستشويي را خالي مي كردند. تا شب 5 نيسان بار و 2 تانكر هم آبش را بردند و جمعا 240 هزار تومان گرفتند. آجر و سيمان و گچ و هم گرفتم و حدود 25 هزار تومان شد. ظهر بچه ها را بردم خانه احمدي و زيبا را به همايش زنان طلاب  و رفتم حرم نماز خواندم و آمدم خانه. از شوراي  حل اختلاف زنگ زدند و گفتند كه مستاجر قبلي آمده و مي گويد 350 هزار طلبكار است. رفتم و حساب و كتاب كرديم و 182 هزار تومان طلبكار شد. هنوز كارگران مشغول بودند. گلستانه زنگ زد كه خانه اش را عوض كرده بود. خانم عزيزي هم زنگ زد كه يك ميليون گرفته است قرض براي ما. به پدرم زنگ زدم و گفت كه چك 200 هزار توماني به كارگران بدهم كه نزد اوست و فردا بگيرم.

سه شنبه 6 آذر 1386 قم تهران

صبح بعد از نماز سري به اينترنت زدم. بعد هم براي رفتن به اسلامشهر و دانشگاه آماده شدم. هواي صبحگاهي جالب بود. اول وقت كلاس رسيدم. دو كلاس تاريخ را گذرانديم و سوالاتي براي دانشجوها گفتم و نوشتند. بعد رفتم ساختمان اول و نماز و ناهار بود و بعد كلاس انديشه كه در ساعت يك و نيم. بعد از كلاس رفتم شهرك كاروان و گاراژ. سري به پدرم زدم. بعد رفتم قيامدشت. سري به اينترنت زدم و وبلاگ عربخانه را بروز كردم.

چهارشنبه 7 آذر 1386 قيامدشت قم

ديشب با زينب رفتيم جارو برقي از فراهاني براي خودمان برداشتيم 105 هزار تومان كه قرار شد 50 هزار تومانش را زينب ببرد و يك فلاكس چاي. ميز غذاخوري و جاكفشي هم صندلي كامپيوتر هم از جايي ديگر گرفت به مبلغ 155هزار تومان. صبح ساعت 8 و نيم رفتم شهرري خانه خانم عزيزی. مبلغ يك ميليوني كه براي ما قرض گرفته بود گرفتم و رفتم اسلامشهر. چند دقيقه اي ديرتر رسيدم. سه كلاس اخلاق داشتم كه تا ساعت 3 طول كشيد. در ساعت 3 عازم قم شدم و ساعت 4 و خورده اي رسيدم. وسايلي را با خودم از قيامدشت آورده بودم و رفتم كارت آب هزار ليتري به قيمت 1200تومان گرفتم و آمدم.

پنجشنبه 8 آذر 1386 قم

صبح رفتم اينترنت و اخبار را ديدم. ليستي نوشتم كه بايد تهيه و تامين كنم از كارهاي خانه تا وسايل و ... ساعت ده رفتم ابتدا كه اشتراك اينترنت پر سرعت را درست كنم. به مخابرات و شركت صباگستر كه گفتند 5-6 روز ديگر اقدام مي شود. بعد رفتم نامه تسويه روحاني مستقر را گرفتم كه به دفتر شهريه ببرم و شهريه معوقه را بگيرم. بعد چيزهايي گرفتم براي خانه و سفارش دادم كه ساعت 3 و نيم بيايند روشويي دستشويي و ماشين لباسشويي را لوله كشي كنند. آمدم خانه و وسايلي را كه گرفته بودم در حمام وصل كردم. ساعت 2 با زيبا رفتيم كه لوازم منزل خريد كنيم. فروشگاهها بسته بود. رفتم كه شيشه بر بياورم. لوله كش هم آمده بود. شيشه بريد و 8 هزار تومان شد. لوله كش هم براي دستمزد 14 هزار تومان گرفت. زينب زنگ زد كه با مهدي و هدا و عسكر مي آيند و ساعت 10 و خورده اي رسيدند.

جمعه 9 آذر ماه 1386 قم

ديشب بچه ها از تهران آمدند و تا ساعت 12 بيدار بوديم. 5 تا پتو از مغازه قيامدشت آورده بودند.  صبح ساعت 10 بيدار شديم. به درس دانشگاه پيام نور نرفنم چون در حد استاندارد نيست و من روحيه ام با اين دانشگاه نمي خواند. چاي و صبحانه خورديم و رفتيم حرم. زيارت كرديم و رفتيم به جمكران. از آنجا رفتيم كوه خضر. تا كنون نرفته بودم. محل با صفايي است. مسجدي در بالاي كوه محل قدمگاه حضرت خضر ع ساخته بودند. بيش از نيم ساعت كوهنوردي كرديم تا به نوك كوه خضر رسيديم. نماز ظهر را آنجا خوانديم. منظره جالبي از آنجا پيدا بود. قم و اطراف. بعد از پله ها  و راه كوه خضر آمديم پايين و از يزدانشهر برگشتيم به قم. ناهار خورديم. بچه ها رفتند تهران و من رفتم جلسه طلاب بيرجندي كه در منزل مرحوم عبادي بود كه به طلاب بخشيده بود. در خيابان انقلاب كوچه 46 كوچه فرعي 4 پلاك 20. رفتم پيدايش كردم. آقاي رئيسي كه نماينده مجلس خبرگان استان خراسان جنوبي است. صحبت كرد. ورقه اي دادند كه مشخصات طلاب را گرفتند و پاكتي ده هزار توماني هم دادند. تا اذان جلسه طول كشيد.

شنبه 11 آذر 1386 قم

صبح به درس آقای بیات رفتم. آقای موسوی تبریزی به حج رفته بود. رفتم به حوزه که نامه تسویه روحانی مستقر را پیگیری کنم. چند مرحله گذراندم تا تایید شد. رفتم دفتر شهریه و 350 هزار تومان شهریه معوقه را گرفتم. رفتم به مخابرات برای گرفتن اشتراک اینترنت و گفتند باید 96 هزار تومان واریز کنی که مودم مخصوص و حق اشتراک سه ماهمه 26 هزار تومان و هزینه نصب  را پرداخته باشید. فرم پر کردم و آمدم که با قبض پول ببرم. زیبا به کلاس حوزه رفت و بعد که آمد در ساعت 4 رفتیم با او و بچه های کوچک به فروشگاه جانبازان و خرید کردیم ، اما کارت سامان کار نمی کرد و مقداری از جنسها را پس دادیم و 46 هزار تومان خرید کردیم. 

يكشنبه 11 آذر ماه 1386 قم

 صبح بعد از نماز رفتم اينترنت و اخبار را ضبط كردم و تا به درس رفتم نيمي از آن را خواندم. بعد به درس بيات رفتم. دير آمد. بعد از آن رفتم به شركت پارس آفلاين و مبلغ 96 هزار تومان ريختم در حسابشان كه اشتراك بگيرم. تحويل دادم و آمدم به درس حج محقق داماد رسيدم. ساعت 10 كه درس تمام شد رفتم دانشگاه آزاد قم كه درس بگيرم براي ترم آينده كه ذبيح زاده مدير گروه معارف نبود و فردا ساعت 12 تا 4 و نيم مي آيد. رفتم پياده به خانه. رفتم موزاتئيك گرفتم و بعد از نماز و ناهار شروع كردم به موزائيك کاري و حدود 2 متر را خودم موزائيك كردم . مصالحش بود و يكي دو ساعتي طول كشيد. خانمش به تهران رفته است. رفتم اينترنت. فرشيدي وزير آموزش و پرورش استعفا داده است و اين هفتمين وزيري است كه استعفا مي دهد. دولت احمدي نژاد مسخره است.

دوشنبه 12 آذرماه 1386 قم

 صبح اخبار روز را دیدم و رفتم به درس. درس بیات را رفتم و بعد به درس حسینی بوشهری که مدیر حوزه است. حدود 20 تایی طلبه داشت. بعد رفتم دفتر طرح و برنامه که طرح اصلاح نظام آموزشی حوزه را ببرم. بعد رفتم درس خارج حج. بعد از درس آمدم خانه و روزنامه گرفتم و با لوله فروشی تصفیه کردم. به دانشگاه آزاد زنگ زدم. عصر رفتم ماشین را شستم و روغنش عوض کردم. آنتن تلویزیون را درست کردم. کتابهای سیمای بیرجند به تعداد زیادی در بالکن بالا بود. 

سه شنبه 13 آذر 1386 قم اسلامشهر

صبح ساعت6 با زيبا عازم تهران شديم. مهرانه را هم با خودمان برديم. ساعت نزديك 8 آنها را رساندم به كمربندي پل ساوه كه به هاشم آباد بروند و من رفتم دانشگاه اسلامشهر. تا ساعت 11 دو كلاس تاريخ داشتم و بعد  رفتم ساختمان شماره يك. نماز و ناهار  و بعد درس انديشه بود. بعد از آن رفتم هاشم آباد كه هم خبري از اسماعيل و عمه ام بگيرم و هم زيبا را ببرم ترمينال كه به قم برود. رفتم ولي تصميم گرفتيم كه امشب در هاشم آباد بمانيم. به بچه ها در قم زنگ زديم. برات باقري آمد و رفتيم با او بنزين زديم و نيز 20 ليتر در ظرف. آمديم خانه. خادمعلي هم آمد. شب من و زيبا در خانه عمه ام بوديم.

چهارشنبه 14 آذر 1386 اسلامشهر

صبح بعد از خوردن مختصري صبحانه رفتم دانشگاه. ساعت 9 و نيم اولين كلاسم بود. بعد از ظهر هم كلاس اخلاق داشتم و بعد از آن زينب زنگ زد كه به هاشم آباد با هدا مي آيند كه با هم به قم برويم. رفتم هاشم آباد و دقايقي بودم و بعد با زيبا و هدا و زينب به سمت قم حركت كرديم. امشب آقاي هادي و احمدي از دوستان قديمي ما مهمان ما هستند كه حدود ده سال است همديگر را نديديم. اذان رسيديم قم و بچه ها دست به كار تهيه شام شدند.

پنجشنبه 15 آذر 1386 قم

ديشب آقاي هادي و احمدي با بچه هايشان مهمانما بودند. هادي در موسسه پاسخ به سوالات كار مي كند و احمدي كتابدار آستانه مقدسه است. براي احمدي يك خط موبايل با گوشي 919 گرفته بوديم به خاطر مزاحمتهايي كه طي دو ماه در خانه شان ساكن بوديم. بعد از شب نشيني هادي و بچه هايش را با ماشين برديم شهرك مهديه و احمدي هم همراه من آمد. دور بود. صبح سري به دانشگاه آزاد قم زدم ذبيح زاده مدير گروهمعارف انسان شايسته اي بود ، ولي گفت خودكفا هستند و نيازي به استاد معارف ندارند. برگشتم و با زيبا و هدا و زينب كه مهمان ما هستند رفتيم فروشگاه جانبازان كه دقايقي بعد بستند و بيرون آمديم. كارت سامان را شارژكرده بودند ظاهرا در هر ماه 40 هزار تومان در آن واريز مي كنند تا هزينه هاي خريدي خورد و خوراك طلاب تامين شود. از بيرون چيزهايي  خريدند و آمديم خانه. وقتي رسيديم از شركت پارس آنلاين آمدند و مودم اينترنت پر سرعت نامحدود و بدون اشغالي تلفن را نصب كردند و رفتند. جالب بود. عصر زيبا و با هدا و زينب رفتند حرم و ساعت 9 آمدند. هوا كمي باراني است.

جمعه 16 آذر 1386 قم

صبح هوا باراني بود. صبح رفتم اينترنت و سري به مشهد و زيارت امام رضا(ع) رفتم. صبح مشهد را نشان مي داد و دغدغه زمان ندارم چون سه ماهه اشتراك گرفتم. روي حرم امام رضا كامپيوتر را تنظيم كردم كه همينطور باشد و خوابيدم. خورشيد جالب در مشهد طلوع مي كرد. تا ظهر در خانه بوديم. از دانشگاه پيام نور زنگ زدند و گفتم كه اولا بنزين ندارم و بعد هم از قم نمي توانم بيايم اسلامشهر. احمدي نژاد پيام نور را در مقابل دانشگاه آزاد علم كرده است و اين حركت كودكانه براي من قابل قبول نيست. ظهر هدا و زينب را برديم به ميدان 72 تن و سوار اتوبوس شدند و رفتند تهران و ما هم برگشتيم خانه. باران شديد بود. دقايقي خوابيدم. عصر با زيبا رفتيم پالتوي زهرا را عوض كرديم و آمديم.

شنبه 17 آذر ماه 1386 قم

صبح كه بيدار شدم ساعت 7 و 5 دقيقه بود. به سرعت آماده شدم و تا به درس رفتم چند دقيقه اي دير شده بود. بعد از درس بيات به درس احمد خاتمي رفتم. خارج صلات بود. بحث نمازخواندن در حالت عريان بودن بود. پرسيدم مگر اين موضوع چقدر مورد ابتلاست. به او بر خورد و 15 دقيقه زمان را به برخورد با سوالم پرداخت. بعد رفتم درس محقق داماد. به پدرم زنگ زدم از بيرجند آمده بود و گفت 4 شنبه مي آيد. فتواهاي داخل صندوق پستي را برداشتم و به بقيه اضافه كردم هزار و سي تا شدند كه فردا به بيات ببرم. ظهر زيبا به درس رفت و من خوابيدم. عصر با بچه ها رفتيم حرم. وقتي رفتم ماشين استارت نزد و با كمك مردم هل داديم و روشن شد.

يكشنبه 18 آذر ماه 1386 قم

صبح بعد از نماز مقاله اي در مورد تكفير متحجران نوشتم كه به طرح تغيير نظام آموزشي حوزه اضافه كنم. كامل كردم و رفتم به درس. سري هم البته به اينترنت زدم و سلامي از نزديك بر امام هشتم. جزوه 50 صفحه اي اولين فتواهايم را هم به آقاي بيات بردم. بعد از درس به آقاي بيات گفتم كه ساعت 10 به دفتر شما مي آيم. آقاي فولادوند كه از طلاب درس آقاي بيات است گفت كه من هم مي آيم. بعد به درس احمد خاتمي رفتم. آدم مزخرفي است. بعد از آن به درس محقق داماد. بعد از درس محقق داماد كه ساعت 10 تمام شد.  رفتم به دفتر بيات. فولادوند هم جلوي دفتر بود. با او رفتم و يك ساعت با آقاي بيات در مورد همه چيز صحبت كرديم. بعد با فولادوند آمديم به طرف حرم و به خانه آمدم روزنامه هم گرفتم. رفتم نزد ماشين استارت زدم روشن شد. خاله ام كبرا زنگ زد كه جمعه 2 تا 6 برويم خانه علي جمعه براي عقد حامد خاله ام به دختر علي جمعه. روزنامه ها را خواندم. ظهر ساعتي خوابيدم و بعد رفتم با ماشين زيبا را رساندم به مدرسه و خودم رفتم كه باطري ساز ماشين را ببيند. گفت چيزي اش نيست. رفتم پخش ماشين را دادم كه درست كنند و فردا ساعت 11 بگيرم. برگشتم و زيبا را از مدرسه آوردم.

دوشنبه 19 آذر 1386 قم

صبح مثل روزهاي قبل رفتم اينترنت بعد از نماز و سلامي به امام حسين ع و امام رضا ع كردم و اخبار را ديدم و رفتم درس. با آقاي بيات رسيدم و شماره تلفن دادم كه فرزندش براي همكاري در سايتشان با من تماس بگيرد كه همكاري كنم. درس گفته شد و رفتم كه به درس جوادي آملي برسم كه نيامده بود. همانجا در سالن اجتماعات فيضيه زير زمين نشستم و ساعت 9 رفتم درس حج مير داماد. بعد از درس آمدم خانه. رفتم با ماشين پخش را گرفتم 3 هزار تومان هزينه تعميرش دادم. آمدم خانه و تا شب بودم. امروز شعر نمازم در سايت انتخاب چاپ شده بود.

سه شنبه 20 آذر 1386 قم اسلامشهر

صبح ساعت 5 و نيم كه نماز خواندم بدون ماشين رفتم اسلامشهر با اتوبوس. زود رسيدم. زودتر از وقتي كه با ماشين مي رفتم. وقت اضافه را در اتاق اساتيد تلف كردم. دو كلاس تاريخ اسلام در دانشكده علوم انساني داشتم و بعد رفتم از امور مالي فيش حقوق مهر ماه را گرفتنم. 188هزار تومان بود. رفتم بانك و نقدش كردم. پياده تا دانشگاه آمدم. ناهار خوردم و نماز و بعد كلاس انديشه را رفتم. بعد از كلاس مردد شدم كه به قيامدشت بروم يا برگردم قم و بالاخره تصميم گرفتم كه برگردم قم. با اتوبوس آمدم. رفتم شوراي حل اختلاف و مبلغ 182 هزار تومان به شورا دادم كه به مستاجر قبلي حق شناس بدهند.

چهارشنبه 21 آذرماه 1386 قم اسلامشهر

صبح اخبار اينترنت را ديدم و رفتم به اسلامشهر. دو ساعت وقت گذاشتم كه تقريبا سر وقت رسيدم. بدون ماشين رفتم و مقداري زحمت دارد. دو كلاس اخلاق صبح و يك كلاس بعد از ظهر داشتم. همه اخلاق است. دقايقي ظهر بعد از نماز و ناهار استراحت كردم. بعد از آخرين كلاس پياده تا سر خيابان آمدم و به ميدان جهاد و راهي قم شدم. دقايقي در اتوبوس خوابيدم.

پنجشنبه 22 آذر ماه 1386 قم

صبح رفتم اينترنت و اخبار را ديدم. در ساعت 9 و خورده اي رفتم حوزه براي گرفتن شهريه. صفهاي شهريه آزار دهنده است بايد آن را تغيير دهیم كه عزت طلاب خدشه دار نشود. شهريه نسبتا زياد شده حدود 230 هزار تومان ، بد نيست. بعد روزنامه گرفتم و آمدم خانه و چيزهايي براي خانه. پدرم زنگ زد كه با کلثوم مي آيند قم. عصر ساعتي خوابيدم. بعد رفتم كه ماشين را سر و سامان بدهم. صندوق عقب را فرش كردم و آماده كردم.

جمعه 23 آذر 1386 قم

ديشب پدرم و کلثوم ساعت حدود 8 آمدند. با مستاجر بالا صحبت كرديم تا عيد نوروز خانه را تخليه كند و تصفيه حساب كرديم و تا آخر آذر ده هزار تومان طلبكار شد. من هم حدود 300هزار تومان براي خانه  و نيز پول پيش مستاجر قبلي هزينه كرده بودم كه كرايه 5 ماه مي شود و به پدرم گفتم كه تا 5 ماه كرايه نمي دهم و بي حساب شويم. صبح ساعت 8 چاي و صبحانه خورديم و عازم تهران شديم با ماشين خودمان. فقط نيم باك بنزين دارم و اگر بنزين پيدا نكردم در تهران مي گذارم و با اتوبوس مي آييم. رفتيم  و ساعت حدود 11 رسيديم. پدرم و کلثوم را برديم گاراژ و خودمان به قيامدشت رفتيم. مصطفي حياط مهد را نقاشي مي كرد. ناهار بوديم و عسكر و هدا هم آمدند. بعد در ساعت حدود 4 رفتيم به عقد حامد پسر خاله ام كبرا و دختر علي جمعه. تا ساعت 6 بوديم و دوستان را ديديم.  بعد رفتيم كه ماشين را در گاراژ بگذاريم و با اتوبوس برويم قم كه پدرم حدود 30 ليتر بنزين داشت كه به ما داد و رفتيم قم. ساعت 10 و نيم رسيديم. 

شنبه 24 آذر ماه 1386 قم

صبح نيم ساعتي به اينترنت رفتم و سلامي به امام رضا ع و امام حسين ع كردم مستقيم از طريق اينترنت و بعد رفتم درس. در راه شكل و شمايل سايت شخصي خودم را طراحي مي كردم و نيز قسمتهاي مختلف آن را. درس بيات را رفتم و بعد از آن به درس جوادي آملي رفتم. در مورد زمينهاي در اختيار حاكم صحبت مي كرد ، بد نبود. بعد رفتم درس محقق داماد. بعد از درس رفتم پاساژ قدس كه براي عباسي كتاب فرقه ها بگيرم كه پيدا نكردم. ظهر بعد از نماز به مركز خدمات حوزه زنگ زدم و در مورد وامي كه گرفته بودم صحبت كردم گفتند هر چقدر كه مي تواني بياور و بقيه را بعدا تصفيه كن. 100هزار تومان بردم و 400 هزار تومان ديگر به تدريج خواهم داد. موضوعي در مورد ترس نوشتم كه متاسفانه طلاب و مردم ترسي موهوم دارند كه نمي گذارد رشد و ترقي كنند. ترس از نان و نام و زندگي و... عصر رفتم كه براي خودم دندادن بگذارم كه زنگ زدم به برادرم علي و گفت در تهران هر دندان 25 هزار تومان مي كارند و اما اينجا 40 هزار تومان مي گفت.

يكشنبه 25 آذرماه 1386 قم

صبح رفتم اينترنت و اخبار را ديدم و زيارت امام رضا ع و امام حسين ع به جا آوردم و رفتم به درس. درس آقاي بيات. بعد رفتم به زير زمين فيضيه كه درس آقاي جوادي آملي در آنجا تشكيل مي شود. اما براي درس نرفتم و مقاله اي در مورد ترس نوشتم كه نشان دهم بسياري از افراد و طلاب نيز برخي ترسهاي مبهم دارند كه بايد رفع شود و قصد دارم كه در طرح اصلاح نظام حوزه بگنجانم. بعد از اتمام مقاله سرفصلهاي درس خارج پيشنهادي طرح را در 12 موضوع كلي نوشتم. بعد به درس خارج حج محقق داماد رفتم و در ساعت 10 رفتم خانه روزنامه گرفتم و تصميم گرفتم كه طرح حوزه را تمام كنم و بعد به كارهاي ديگر بپردازم.

دوشنبه 26 آذرماه 1386 قم

صبح بعد از نماز و زيارت امام حسين ع در كربلا و امام رضا ع در مشهد سري به اخبار اينترنت زدم و بعد از خواندن اخبار رفتم به درس آقاي بيات خارج تقليد و اجنهاد. بعد از آن رفتم به مدرسه فيضيه و در مدرس ساحلي آقاي مويدي تفسير نهج البلاغه مي گفت. درسهاي حوزه بي حساب و كتاب و بي برنامه است. هر كسي براي خودش درسي مي گويد. انرژي حوزه اينگونه بي هدف صرف مي شود. بعد از آن به درس محقق داماد خارج حج رفتم. روي طرح حوزه كار كردم. خواندمش كه بايد بيشتر حك و اصلاح شود. عصر ساعتي خوابيدم. از دانشگاه اسلامشهر زنگ زدند كه در روز 6 تا 8 بهمن در مشهد كارگله آموزشي مهدويت دارند كه گفتم شركت مي كنم. عصر زيبا به كلاس رفت و بچه ها قدري شلوغ كردند.

سه شنبه 27 آذر 1386 قم- اسلامشهر

صبح بعد از نماز و زيارت امام حسين ع و امام رضا ع و سر زدن به اخبار آماده رفتن به اسلامشهر براي دانشگاه شدم. وقتي بيرون رفتم ديدم آينه ماشين شكسته است. كوچه تنگ است و ماشينها به آينه گير كرده اند. هوا نمناك و كمي باراني است. رفتم به طرف تهران. رفتم دانشگاه. در دانشكده علوم انساني دو درس تاريخ داشتم. بعد هم رفتم دانشكده فني مهندسي كه ساعت يك و نيم انديشه اسلامي داشتم. برادرم علي زنگ زد. در باغ بود و گفتم كلاس دارم. بعد از نماز و ناهار به كلاس رفتم. بعد از درس ماشین را كه خواستم روشن كنم. استارت نمي زد. ضربه اي به استارتش زدم درست شد. صبح هم كه لباسهايم در صندوق عقب گذاشته بودم خيس شده بود. نميدانم از كجا آب رفته بود. رفتم مرقد امام كه ماشين را بگذارم و با اتوبوس به قم بروم ، چون بنزين ندارم. زحمت داشت. با اتوبوس رفتم قم. ساعت 5 و خورده اي رسيدم. بچه ها به حرم رفته بودند با بچه هاي احمدي.

چهارشنبه 28 آذرماه 1386 قم اسلامشهر

صبح سري به اينترنت زدم و زيارت كربلا و امام رضا ع. بعد آماده شدم براي رفتن به تهران. به ميدان 72 تن رفتم و با اتوبوس رفتم. در مرقد امام پياده شدم و ماشين را برداشتم و رفتم دانشگاه اسلامشهر. سه كلاس اخلاق داشتم تا ساعت 3 بعد از ظهر. در يك كلاس از دانشجويان نظر سنجي كردند از درسم. ناهار هم خوردم و بعد از نماز دقايقي در اتاق اساتيد استراحت كردم. در ساعت 3 به طرف قم حركت كردم. امروز پناهي مسئول دانشگاه پيام نور اسلامشهر گفت كه فردا براي جلسه آخر پيام نور بروم. قول دادم كه بروم. رفتم به قم و وقت اذان رسيدم.

پنجشنبه 29 آذر ماه 1386 قم اسلامشهر

صبح بعد از نماز به اينترنت رفتم و اخبار را ديدم و منطقه عربخانه را در ويكي پديا پيدا كردم و اسامي روستا ها را نوشتم و... بعد در ساعت  11 به طرف تهران با ماشين رفتم. ساعت يك قرار است كه كلاسهاي جبراني پيام نور را داشته باشم. بنزين كم داشتم و به زور مرا خواهد رساند. رفتم و در راه نماز خواندم و ساعت يك  رسيدم. فقط يك كلاس تاريخ بود. بعد برگشتم به قم. خسته بودم و در پمپ بنزين درياچه قم توقف كردم كه كمي بخوابم و در ضمن دعاي عرفه را شنيدم خيلي جالب بود. بعد آمدم قم. زينب و مهدي آمده بودند و جلوي درب خانه در ماشين بودند. زيبا و بچه ها به حرم رفته بودند. هوا هم بسيار سرد است. خانه را باز كردم و نيم ساعتي بعد زيبا آمد و ..

جمعه 30 آذر ماه 1386 قم

ديشب مهدي و زينب خانه ما بودند. صبح ساعت 10 سري به اينترنت زدم. بعد در ساعت 11 ر فتيم حرم و نماز ظهر را همانجا خوانديم. بعد رفتيم جمكران سري زديم و به بازار آنجا رفتيم و برگشتيم خانه. ناهار خورديم و زينب و مهدي رفتند تهران. من هم ساعتي خوابيدم و عصر رفتم آجيل ماجيل گرفتم. ديشب جواد يعقوبي از هاشم آباد زنگ زد كه عليرضا ميري فوت كرده است و گفتم نمي توانم بيايم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:0  توسط   | 

شنبه اول آبان 1386 اسلامشهر

ساعت 6 و ربع با ماشين به طرف تهران به راه افتادم. از ميدان 72تن شير و كيك گرفتم كه در مسير راه بخورم. صبح با صفايي است. ساعت 7 و نيم رسيدم و تا زمان كلاس در بيرون ماندم و گزارشهاي راديو را گوش كردم. بعد سركلاس رفتم. دو كلاس تاريخ در دانشكده انساني داشتم و بعد رفتم فني و ناهار خوردم. در ساعت يك و نيم كلاس انديشه داشتم و بعد از آن رفتم تهران. هدا مي خواست به دكتر برود. در ميدان آقانور منتظرش شدم تا از قيامدشت آمد. رفتيم شوش. من يك ساعتي معطل شدم تا آمد و رفتيم قيامدشت. از نشريه عربخانه  يك نسخه چاپ كردم و بهرام خزاعي و عباس يوسفي بردند. شب مهد بوديم و هدا و عسكر هم آمدند. اخبار چند روزه را ضبط كردم  كه فردا صبح بخوانم.

چهارشنبه 2 آبان 1386 قيامدشت- قم

صبح كه بيدار شدم. حدود 40 فتوا نوشتم. بعد اخبار ديشبي  را خواندم. در ساعت 8 و خورده اي رفتم دانشگاه قيامدشت و چك حق التدريس را گرفتم يك ميليون و 200هزار بود ، قدري از حد  معمول كمتر. آمدم نقدش كردم. آن مبلغ را بردم به خواهرم دادم كه يك ميليون و پانصد هزار تومان از ما مي خواست و 300هزار تومان برای ما باقيمانده است. بعد به سرعت رفتم به اسلامشهر. نيم ساعت دير رسيدم. دو كلاس صبح و يك كلاس هم عصر اخلاق  داشتم. كلاس را زودتر تمام كردم. رفتم به قم كه به شوراي حل اختلاف برسم. ساعت يك ربع به 4 رسيدم . رفتم شوراي حل اختلاف و نامه نوشتند به دادگاه كه تا 18 آبان اگر خالي نكرد با مامور اجرايي بروند و مستاجر را  بيرون كنند. بعد آمدم خانه.

پنجشنبه 3 آبان 1386 قم

صبح بعد از نماز 40-50 تا فتوا نوشتم و مطالب مجله عربخانه مخصوص بازسازي شيخ صالح را هم تكميل كردم. بعد در ساعت 9 رفتم نهضت سواد آموزي مدارك زيبا را بردم براي كلاس چهارم و پنجم كه همزمان درس بخواند. به مطالب مجله پرداختم و از نظر مطلب و صفحه بندي كامل شد. ظهر زيبا و زهرا را به مدرسه رساندم. آمدم خانه و در ساعت 3 رفتم مدرسه كه به مسئولين مدرسه تذكر دهم كه سختگيريهاي بي جا نكنند كه براي بچه ها خوب نيست و بگذارند در وضعيتي منطقي رشد كنند. رفتم مدرسه اما متاسفانه مدير مدرسه درك درستي از تربيت ندارد و فكر مي كند بهترين كار را مي كند در صورتي كه همين سختگيري بيش از حد باعث شده است كه فضاي فرهنگي قم متاسفانه از ساير نقاط ايران بدتر باشد.آمدم خانه و عصر بعد از تعطيل شدن زهرا به تهران رفتيم.

جمعه 4 آبان 1386 قيامدشت

ديشب ساعت 8 رسيديم قيامدشت. هدا و عسكر خانه سميه و صادق مهمان بودند كه رفتند. صبح رفتم اينترنت ولي اخبار آفلاين نمي شد. رفتم كه بخوابم ولي نشد ، حدود 40-50 تا فتوا نوشتم. هدا زنگ زد كه اكنون دارند شيخ عبدالله اسدي را تشييع مي كنند. در جاده شمال تصادف كرده است. متاسف شدم. رفتم نزد مقصودي و مجله را تنظيم كردم و آمدم كه برويم ناهار خانه هدا مهمان بوديم. خواهرم پري هم آمد. بعد روي مجله كار كردم و روي ورقه هاي آ4 چسباندم براي چاپ كردن. بعد رفتيم هاشم آباد كه از عمه ام و اسماعيل خبر بگيرم. مجله را هم سپردم به عباس يوسفي كه تكثير كند و بفيه كارهايش را انجام دهد. ساعتي بوديم نزد اسماعيل و عمه ام. حال اسماعيل اصلا تعريف نداشت. تا ساعت 7 بوديم و بعد رفتيم شهرري خانه خانم عزيزی. يك ساعتي هم آنجا بوديم و پس از شام رفتيم قم. مهتاب بر فضاي پهناور دشتها جالب نور مي پاشيد. ساعت 11 و خورده اي رسيديم قم.

شنبه 5 آبان 1386 قم

صبح بعد از نماز روي مطالب نظام حوزه كار كردم. بعد زهرا  را هم بردم مدرسه و رفتم به درس آقاي بيات. تا رسيدم هنوز نيامده بود. در مورد اجتهاد بحث بود. بعد از درس گفتم كه با ايشان صحبت دارم و گفت كه به دفترش روبروي مسجد سلماسي بروم. بعد درس موسوي تبريزي رفتم و خارج صلات كه در مورد نيت بود. بعد از كلاس رفتم حوزه و شهريه جديدالاداء مظاهري كه ده هزار تومان بود گرفتم. بعد رفتم سري به درس مكارم شيرازي زدم. درسي مرده و بي خاصيت. بعد از اتمام درس كه در مورد حج بود ، رفتم به دفتر آقاي بيات. دقايقي معطل شدم و تا ديگران رفتند و فقط خودش ماند. در مورد طرحي كه براي نظام  آموزشي حوزه نوشته ام صحبت كردم و او هم دل خوني از اين وضع داشت و از همه چيز صحبت شد. قرار شد كه طرح را ببرم نزدش. بعد آمدم خانه. كمي تا قسمتي سرما خورده ام. زيبا صبح به درس نهضت رفته بود و ساعت 12 آمد. ساعتي عصر خوابيدم و بعد زيبا را بردم دوره درس احكام و قرآن مربيگري حوزه و از آنجا به شهر تا طرح نظام آموزشي را پرينت بردارم. 

يكشنبه 6 آبان 1386 قم

صبح قبل از رفتن به درس حدود 50 فتوا نوشتم. بعد زهرا را هم بردم و رفتم در ساعت 7. وقتي به درس آقاي بيات رسيدم ، درس را شروع كرده بود. درس اجتهاد و تقليد گفت. بعد از درس جزوه اصلاح  نظام آموزشي حوزه را به او دادم. بعد رفتم درس موسوي تبريزي. درس نيت بود و بعد از درس  ، وقت گرفتم از ايشان كه در مورد طرح اصلاح حوزه صحبت كنم و گفت  يكشنبه هفته آينده. بعد رفتم درس نكونام 20 دقيقه اي بودم و بعد درس علوي گرگاني و يك ربعي بودم كه به دلم نچسبيد. بعد رفتم روزنامه گرفتم و يك چك پول را نقد كردم و رفتم خانه. عصر ساعت 4 رفتم شوراي حل اختلاف و گفتند هنوز جواب اخطار نيامده وقتي آمد و ده روز گذشت اجراي احكام عمل مي كند. عصر هم حدود 40 فتوا نوشتم.

دوشنبه 7 آبان 1386 قم

صبح بعد از نماز حدود 40 فتوا نوشتم. بعد رفتم درس خارج آقاي بيات. گفت كه بخشي از جزوه را خوانده است. بعد رفتم درس موسوي تبريزي. در تابلو نوشته بود كه طيبي هم درس رسايل دارد. رفتم ديدم در طبقه سوم در اتاقكي 12متري بود. نمي دانم چند تا طلبه داشت. او از دوستاني است كه مدتي مستاجر ما بود و بعد در نيروگاه خانه گرفت و... بعد از درس موسوي تبريزي همينطور اتفاقي رفتم دارالشفا. درس ميرداماد را روي تابلو ديدم كه خارج حج مي گويد. رفتم سر درس كه ديدم حسن خميني هم در آن درس بود و جالب شد چون بايد طرح اصلاح نظام آموزشي حوزه و نيز رساله نوين را هم به او برسانم كه كمك كند كه نظام حوزه را اصلاح كنيم. آقاي ميرداماد استاد با سواد و جالبي بود. حدود 20 طلبه داشت. بعد رفتم به ميدان شهدا و كتاب احكام و قرآن براي زيبا گرفتم براي كلاسش. از برگشت ، ضيائيان را ديدم و حال و احوال كرديم و با او رفتم به تيپ امام صادق ع و درخواست كارت المثني معافيت كرد. برگشتيم و من به خانه آمدم. عصر ساعتي خوابيدم و زيبا و خانم احمدي را بردم به كلاس حوزه زنان  و آمدم ماشين را با كمك زهرا و ميثم شستيم. عصر حدود 100فتوا  نوشتم.

سه شنبه 8 آبان 1386 قم اسلامشهر

صبح بعد از نماز چند مطلبي در كامپيوتر نوشتم و بعد ماشين را كه داخل حياط بود بردم بيرون و آماده شدم براي رفتن به اسلامشهر براي دانشگاه. از ميدان 72 تن شير و كيك گرفتم كه مطابق عادت مالوف در بين راه بخورم. يک نگراني داشتم و آن اينكه روغن ماشين كم بود چون از كارتل مي چكيد. رفتم و در دو راهي اسلامشهر پيچيدم و در همان سر پيچ روغن ماشين را عوض كردم و با خيال راحت رفتم دانشگاه. در دانشكده علوم انساني درس تاريخ داشتم. دو كلاس. بعد از دو كلاس رفتم چك حق التدريس تابستان را گرفتم و رفتم نقدش كردم 400هزار تومان. نماز زا در همان نزديك بانك خواندم و ناهار هم در رستوران سنتي بابابزرگ خوردم و آمدم كه به كلاس بعد از ظهر برسم. ساعت يك و نيم درس انديشه بود و بعد از درس رفتم به قيامدشت. ابتدا سري به خانه اسدي زدم كه برادرشان كه شيخ ارزنده اي بود ، تصادف كرده بود و تسليت گفتم و بعد رفتم خانه. هنوز بچه ها بودند و نيم ساعتي خوابيدم. بعد من رفتم خانه هدا و زينب و مهدي هم قرار شد كه بعدا بيايند و شب آمدند. خواهرم پري و مصطفي و محمد و يحيي هم آمدند و فيلم جشن ترك مر شبير را ديديم.

چهارشنبه 9 آبان 1386 قيامدشت

ديشب در خانه هدا بودم. صبح بعد از نماز دو ساعت اينترنت رفتم و تمام اخبار هفته قبل را ديدم. بعد راهي اسلامشهر شدم. خاله ام كبرا زنگ زد كه خوابي خوب برايت ديدم. ديدم كوهي از خرما نزد توست و مي گويي بياييد با گوني ببريد. بعد ديدم روحانيون بي شماري از بالاي كوه به طرفت آمدند پايين ... بنزين زدم و رفتم دانشگاه. صبح دو كلاس اخلاق داشتم. در دانشگاه ناهار خوردم و بعد از ظهر هم تا ساعت 3 درس بعدي بود. بعد به طرف قم حركت كردم. وقتي رسيدم بچه ها گفتند كه امشب برويم در بيرون غذا بخوريم و رفتيم كه بعد از زيارت غذا را در يبرون بخوريم. تا خدا چه بخواهد.

پنجشنبه 10 آبان 1386 قم

ديشب رفتيم حرم و بعد از نماز گشتي در بازار زديم و بعد رفتيم در رستوران شام خورديم. صبح روي فتوا كار كردم و حدود 35 تا نوشتم. بعد رفتم شوراي حل اختلاف و قضيه تخليه خانه را پيگيري كردم و گفتند پنجشنبه بياييد. از كار شوراهاي حل اختلاف نظرسنجي مي كردند و جواب دادم. شاكري را هم آنجا ديدم. ظهر ساعتي خوابيدم و در ساعت 4 و نيم رفتيم با بچه ها به مدرسه محدثه كه برويم تهران. رفتيم تهران و از سه راه افسريه اين بار رفتيم قيامدشت. شب هدا و عسكر هم خانه زينب و مهدي آمدند. شريف زنگ زد كه مطالبش را كه بر روي سنگ قبر پدر شهيدش مي خواهند بنويسند تصحيح كنم و ساعتي روي آن كار كردم و اخبار سايتها را هم ضبط كردم كه بخوانم.

جمعه 11 آبان 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز روي مطالب شريف كار كردم و زياد طول كشيد و بعد از آماده شدن با ايميل فرستادم. وقت نشد كه اخبار ضبط شده را بخوانم. رفتم كه به دانشگاه پيام نور اسلامشهر برسم. حدود 45 كيلومتر راه است. رفتم و پيدايش كردم در دبيرستان ام البنين و در مجاورت مصلي اسلامشهر بود. يك كلاس انسان در اسلام و كلام و تاريخ اسلام داشتم كه دو كلاس اول براي اولين بار است كه تدريس مي كنم. متوجه شدم كه بايد كتابهاي خاصي را تدريس كنم و برايم مشكل بود زيرا مطالبش اصلا به درد تدريس نمي خورد. هر طور بود كلاس را تمام كردم. ظهر نماز خواندم و ناهار از بيرون آوردند. ساعت 2تا 4 كلاس تاريخ داشتم. بعد از كلاس رفتم به حوالي مسجد مادر خيابان شهيد رجايي كوچه دهدست پلاك 14 خانه شريف و روي نوشته هاي سنگ قبر پدرش بحث كردم و نوشته و سي دي داد كه بيشتر بحث كنيم. رفتم هاشم آباد. برات باقري قبل از اينكه بروم داخل آمد بيرون و رفتيم كه از كارت بنزينش باك را پر كنم و 38 ليتر زديم و آمديم و ساعتي خانه اسماعيل بوديم. حال اسماعيل رضايت بخش نبود. شب براي شام رفتيم خانه صفيه. خاله ام كبرا و دامادهايش هم بودند. با ابرهيم قضيه اي را در ميان گذاشتم كه استقبال كرد و رفتيم دقايقي در بيرون در باره آن صحبت كردم و آمديم. شام خورديم و عازم قم شديم. مهرانه را نزد زينب گذاشته بوديم و ساعت 11 و نيم رسيديم. 

شنبه 12آبان 1386 قم

صبح يكي دو  فتوا نوشتم و ديگر حس نبود. خوابيدم. در ساعت 7 ر فتم به درس. موضوع تبدل فتوا بود كه مي توان فتوا را عوض كرد اگر دليلي جديد بيابيم يا برداشت ما جديد شود. بعد از درس خارج اجتهاد رفتم در حياط مدرسه گلپايگاني و بعد سر درس موسوي تبريزي كه در مورد نيت در نماز بحث شد. بعد از آن رفتم درس خارج حج محقق داماد. چند نفري بودند از جمله حسن خميني و استاد هم نشسته بود. با حسن حال و احوال كردم. متوجه نشدم كه استاد هم روي صندلي نشسته است. درس  ظل و سايه روي سر محرم بحث بود. بعد از آن رفتم خدمات حوزه  و گفتند كه از 15 آبان به بعد كارت سامان را بگيرم كه براي خريد طلاب 40 هزار تومان شارژ كرده اند. بعد آمدم خانه. عصر زيبا با محدثه رفتند درس معارف و بعد حدود 40 فتوا نوشتم.

يكشنبه 13 آبان 1386 قم

صبح حدود 20 تا فتوا نوشتم و عازم درس شدم. ابتدا به درس آقاي بيات  رفتم درس اجتهاد و تقليد. بعد از آن به درس خارج صلات موسوي تبريزي رفتم كه در باره نيت بحث بود. بعد از درس گفتم كه چه موقع مصدع شوم كه گفت فردا ساعت 10 و نيم و البته گفت كه فردا سر درس هم يادآوري كن. بعد رفتم به درس خارج حج محقق داماد. يكي دو نفر آمده بودند و حسن خميني هم آمد .و امروز بيشتر با هم آشنا شديم. من فكر مي كنم اكثر بحثها بي فايده است و براي امور كنوني به درد نمي خورد. زياد روي مباحث غير ضروري مكث مي كنند. بعد از درس رفتم به بازار  كه  از دوخت قبا بپرسم قيمت دوخت قبا از 15 هزار تومان بود تا 30 هزار تومان . بعد برگشتم خانه. به مستاجر زنگ زدم مثل اينكه اصلا قصد خالي كردن خانه را ندارد. مطالب اصلاح نظام حوزه را  دوباره خواني و ويرايش كردم.  عصر رفتم كه خانه براي رهن و اجاره پيدا كنم  كرايه ها وحشتناك بود.

دوشنبه 14 آبان 1386 قم

صبح كه بيدار شدم روي مطالب اصلاح نظام آموزشي حوزه كار كردم و مطالبي افزودم و كم كردم. بعد رفتم به درس. ساعت 7تا8 درس بيات و خارج اجتهاد و بعد به درس موسوي تبريزي رفتم و درس صلات. بعد از درس به ايشان گفتم كه چه ساعتي براي گفتگو بيايم و قرار شد ساعت يك ربع به ده بروم. رفتم مجمع محققين و مدرسين. ابتدا كمي معطل شدم چون آدرسش را گم كرده بودم. پيدايش كردم و رفتم. حدود يك ربعي با موسوي تبريزي در مورد اصلاح نظام آموزشي حوزه و  چيزهاي ديگر صحبت كردم و قرار شد كه مطالب را نزدش ببرم. بعد رفتم خانه. روزنامه خواندم و استراحتي كردم. نامه اي از شبكه جهاني نور آوردند كه با آنها همكاري كنم. فرمي بود كه پر كردم. ظهر خوابيدم و در ساعت 4 رفتم شوراي حل اختلاف. مستاجر هم بود كه بعد از 5 ماه فرصت آمده بود باز هم فرصت بگيرد. با پدرم داشتند صحبت مي كردند و گفت كه نه نبايد بيشتر بماند. بعد عازم تهران شديم. به قيامدشت و خانه عسكر و هد ا آمديم. بعد رفتيم خانه ابراهيم و پدرم هم بود و خواهرم پري. محمد پسر خواهرم كه سوم راهنمايي است  مدال نقره دوي استقامت گرفته بود در شهرستان ري و مقام دوم شده بود.

سه شنبه 15 آبان  قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و اخبار چند روزه را  خواندم و چند فتواي مهم هم در مورد ولايت  عمومي به جاي ولايت فقيه نوشتم. عصر ساعت 3 رفتيم  حصار  امير  قرعه كشي. ديدار كرديم طبق معمول با اقوام و صد هزار تومان پول خواهرم را داديم و بي حساب شديم بابت پول عسكر. قرعه به نام ما در آمد و يك ميليون برديم. آمديم و بچه ها را بردم ترمينال كه به قم بروند. بعد رفتم هاشم آباد و با برات باقري رفتيم از كارتش بنزين زدم. بعد رفتم شهرري  خانه عزيزي. گوشی موبايلم در دستشويي شان افتاد.

چهارشنبه 16 آبان  تهران

ديشب شهرري بودم. ساعت 7 رفتم شهرك كاروان. گوشي مهدي را از عسكر گرفتم. رفتم دهكده المپيك و حق التدريس را گرفتم 230هزار و بعد رفتم اسلامشهر درس داشتم. قبل از درس رفتم دفتر خدمات تلفن همراه و كارت جديد گرفتم. رفتم درس سه ساعت درس اخلاق داشتم تا ساعت 3 بعد از ظهر. بعد راهي قم شدم. مستقيم رفتم شوراي حل اختلاف. پدرم هم آمده بود. رئيس شوراي بي شعور يك مدرك جعلي از مستاجر درست كرده بود و با امضاي جعلي پدرم. پدرم هميشه قبل از امضا حقير مي نويسد و این امضا ، چنین کلمه ای نداشت و معلوم شد كه جعلي است. قرار شد كه شنبه به اجراي احكام برويم. پدرم را بردم ميدان 72 تن و رفت تهران. بعد از نماز رفتم براي پيدا كردن خانه. خيلي گران بود. رهن خانه اي 10 ميليون بود كه رفتم ديدم.

پنجشنبه 17 آبان 1386 قم

صبح روي مطالب طرح اصلاح حوزه كار كردم.  در ساعت 9 و خورده اي رفتيم با زيبا دنبال خانه. خانه اي نزديك گلزار شهدا پيدا كرديم كه مناسب بود. 8 ميليون پول پيش و 90هزار تومان كرايه. چند جا سر زديم كه جالب نبودند و همان خانه اولي را پسنديديم. مادر ميلاد زنگ زد كه خانمي به مهد حمله كرده و نيروي انتظامي آورده  و... بچه اي از مهد رفته بود و ...

جمعه 18 آبان 1386 قيامدشت

ديشب ساعت 6 از قم به طرف تهران به راه افتاديم.  ساعت نزديك 8 رسيديم و به خانه هدا و عسكر رفتيم. زهرا دختر خواهرم هم با دخترش مبينا بود. بعد رفتيم به مهد. صبح رفتم سري به اينترنت زدم ، ولي بعضي فايلها را باز نكرد. ساعت 7 رفتم دانشگاه پيام نور اسلامشهر. رفتم سر كلاس و ابتدا انسان در اسلام و بعد كلام و بعد از ظهر هم تاريخ اسلام. امروز كلاسها خوب بود. ناهار  خورديم و ساعت 2 كلاس آخري شروع شدئ بعد رفتم  مشيريه  براي عقد حامد عزيزي و دختر غلام بخشي. بعد با بچه ها آمديم قم. هنوز وضعيت خانه قم نامعلوم است و اگر مستاجر بيرون نيامد به تهران بر مي گرديم. به قم رسيديم و در باجك در رستوران شام خورديم.

شنبه 19 آبان 1386 قم

صبح روي مطالب طرح اصلاح نظام آوزشي حوزه كار كردم و تمام شد. جالب شد. در ساعت 7 ضمن بردن زهرا به مدرسه رفتم درس. فقط درس آقاي بيات چرا كه پدرم ساعت 8 از تهران مي آمد و بعد از درس رفتم شوراي حل اختلاف. 8 و خورده اي پدرم آمد و پروند را گرفتيم و برديم به اجراي احكام و در آنجا قاضي مهر و امضا كرد و رفتيم كلانتري. در آنجا گفتند كه فردا صبح بياييد كه نوبت بزنند براي تخليه خانه. شماره نامه را دادند و آمديم بيرون. پدرم را تا ميدان 72 تن رساندم و رفتم نيروگاه يك گوشي سوني اريكسون به قيمت 180 هزار تومان خريدم و آمدم خانه. تا عصر گوشي را تنظيم مي كردم. بعد از نماز مغرب و عشا رفتم به مسجد المهدي كه ختم مادر مهدي پور بود. مير رحيمي را هم ديدم. بعد از مراسم تا خانه مهدي پور رفتيم. عصر زيبا و خانم احمدي را بردم كلاس معارف.

يكشنبه 20 آبان 1386 قم

صبح حدود 40 فتوا نوشتم و بعد رفتم به درس آقاي بيات. خارج اجتهاد و تقليد. زهرا  را هم با خودم بردم. به موقع رسيدم. بعد از درس رفتم كلانتري كه ببينم قضيه تخليه خانه چه مي شود. با غلامي كه مسئول اجراي احكام بود شماره را دادم و براي فردا نوبت زد. گفت فردا ساعت 8 و نيم بروم كه با هم به درب منزل برويم و 24 ساعت يا 48 ساعت مهلت بدهيم براي تخليه خانه. رفتم به حرم كه به درس محقق داماد برسم. دو سه تايي بودند و حسن خميني هم آمد. استاد آمد و درس شروع شد. امروز يك اشكال كردم. استاد گفت كه ضحي يعني صاف بودن هوا ، ولي گفتم اين صفت خورشيد است و نمي توان به غير خورشيد نسبت داد به ويژه آنكه در قرآن اين صفت آمده است و درس سايه روي سر حاجي و محرم بود. بعد از درس رفتم مركز خدمات حوزه و كارت سامان را گرفتم. ظاهرا 40 هزار تومان دارد و قرار است هر ماه شارژ شود براي خريد وسايل از فروشگاهها. برگشتم خانه. براي طرح اصلاح نظام حوزه 40 سوال نوشتم. ظهر ساعتي خوابيدم و بعد رفتم مركر تخصصي تبليغ  و براي تكميل واحدها ،  اقدام كردم حدود 11 واحد دارم كه بايد كامل كنم و نيز نامه اي براي دانشگاه پيام نور اسلامشهر گرفتم.

دوشنبه 21 آبان 1386 قم

صبح ضمن نوشتن دلايل فراواني براي تغيير نظام آموزشي حوزه كه در پايان مطلب تغيير ساختار حوزه مي آورم ، چند فتوا هم نوشتم. بعد رفتم به حوزه و زهرا را هم با خودم تا مدرسه شان رساندم. استاد بيات آمده بود. بعد از درس رفتم كه به كلانتري برسم چون ساعت 8 و نيم بايد به آنجا مي رفتم كه با مامور برويم به مستاجر فرصت تخليه خانه بدهيم. در راه كه مي آمدم استاد موسوي تبريزي را ديدم كه سمندش را پارك مي كرد. رفتم كلانتري و نيم ساعتي معطل شدم و بعد رفتيم با ستوان غلامي به خانه. او رفت و گفت كه مستاجر به كلانتري برود. نبود. گفت كه خودش را معرفي كند ... بعد رفتم حوزه و شهريه گرفتم ، 170 هزار. مسئول شهريه مشترك گفت كه شهريه خامنه اي برايت واريز نمي شود برو ببين چرا؟ رفتم گفتند چون روحاني مستقر بودي بايد نامه تصفيه حساب بياوري. رفتم مركز روحاني مستقر كه پرونده نبود قرار شد به تهران بروم و بياورم. عصر رفتم مركز تخصصي تبليغ كه به سالاريه رفته بود. نامه اي براي دانشگاه پيام نور گرفتم و نيز درسها را چك كردم. 9 واحد مانده يود ، تفسير و حفظ. به مقيسه كه معاون مركز است گفتم كه مي توانم دروس مركز را تدريس كنم و مشخصات و تلفنم را نوشت.آمدم ماشين را دادم به كارواش و شستند و بعد آمدم خانه. بچه ها با بچه هاي احمدي عازم حرم بودند و رفتند.

سه شنبه 22 آبان 1386 تهران

صبح ساعت 5 و خورده اي چند فتوا كه نوشتم آماده شدم براي رفتن به اسلامشهر و دانشگاه. ساعت 6 و 20 دقيقه به راه افتادم. خورشيد و كوه دماوند و... شكوه هميشگي. ساعت 7 و نيم رسيدم و دقايقي در اتاق اساتيد بودم و رفتم سر كلاس. دو كلاس تاريخ داشتيم. كلاس به خاطر همايش زودتر تمام شد و از فرصت پيش آمده استفاده كردم و رفتم  سازمان تبليغات استان تهران كه تصفيه حساب محل استقرارم  را بگيرم. درخواست نوشتم و گفتند كه شنبه به مركز قم فاكس مي كنند. خليلي از دوستان سازمان اسلامشهر بود. رفتم به هاشم آباد و 20ليتر بنزيني كه با باقري گرفته بوديم در ماشين زدم و رفتم اسلامشهر. كلاس عصر انديشه بود از ساعت يك و نيم تا 3. بعد از كلاس رفتم قيامدشت. خانه زينب ساعتي خوابيدم. بعد رفتم خانه هدا.

چهارشنبه 23 آبان 1386 قيامدشت

ديشب خانه هدا و عسكر بودم. سرم سنگين شده بود ، زيرا هم ظهر و هم شب غذاي چرب خوردم و خونم غليظ شده بود و در رگهاي مغز مشكل مي آفريد. بايد غذاي چرب را در رژيم غذايي كم كنيم. صبح رفتم اينترنت و دو سه روزي كه اخبار نديده بودم ديدم. احمدي نژاد بي شعور كارهاي بي حساب و كتاب مي كند. تا ساعت 8 همه را خواندم. عسكر هم امروز به سر كار نرفته است. رفتم به اسلامشهر سر كلاس. دو كلاس اخلاق. عصر هم يك كلاس داشتم. بعد از كلاس آمدم به قم. ساعت 4 و نيم رسيدم. به مستاجر زنگ زدم گفت پول پيدا كرده ام مي روم خانه پيدا كنم.

پنجشنبه 24 آبان 1386 قم

صبح چند فتوا نوشتم. در ساعت 8 و نيم رفتم كلانتري ستوان غلامي گفت كه اين مستاجرتان قالتاق است برو حكم فك قفل از دادگاه بگير كه دستمان براي بيرون كردنش باز باشد. نامه اي نوشت ولي شنبه دادگاه است و بايد بگيرم. آمدم خانه. از درب راديات ماشين آب مي ريخت. رفتم درب آن را عوض كردم. ظهر ساعتي خوابيدم و زيبا رفت جلسه مدرسه محدثه. ما هم آماده شديم با زهرا كه ساعت 4 و نيم برويم مدرسه و از آنجا به قيامدشت. رفتيم تا لااقل يكي دو روزي كمتر مزاحم احمدي و خانواده اش باشيم. رفتيم در پمپ بنزين درياچه قم نماز خوانديم و هم 17 ليتري كه در كارت بود زدم تا ما را به تهران برساند. ساعت نزديك 8 رسيديم قيامدشت و به خانه هدا رفتيم.

جمعه 25 آبان 1386 قيامدشت

ديشب در خانه مهد بوديم. اول صبح بيدار شدم و سري به اينترنت زدم. اخبار را ديدم ولي وقت نشد كه همه را ببينم. رفتم به دانشگاه پيام نور اسلامشهر. ساعت اول انسان در اسلام و بعد كلام بود. ساعت 12 تا 2 درس نداشتم. ساعت 2 تا 4 تاريخ اسلام بود و بعد آمدم هاشم آباد. خبري از اسماعيل و عمه ام گرفتم. حال اسماعيل بد بود. باقري آمد و يک باك بنزين و 20ليتر هم در گالن به من داد. بعد به قم آمديم.

شنبه 26 آبان 1386 قم

صبح چند فتوا نوشتم. ساعت 7 رفتم درس. 7تا 8 درس خارج اجتهاد و تقليد آقاي بيات. ساعت بعدي درس خارج موسوي تبريزي رفتم. بعد هم رفتم درس خارج حج محقق داماد كه حسن خميني هم سر اين درس مي آيد.  ماشين را در پايين تر از پل آهنچي پارك كرده بودم كه خواستم بعد از درس به شوراي حل اختلاف بروم. بعد از درس رفتم و گفتند كه بايد گزارش از كلانتري بيايد. بعد حكم فك قفل صادر كنيم. گفتند تا دوشنبه گزارش مي آيد. رفتم به دفتر روحاني مستقر هنوز گزارش انصراف  و تصفيه مرا نفرستاده اند. بعد آمدم خانه. چند فتواي ديگر نوشتم. با بچه ها عصر رفتيم حرم. نماز خوانديم و آمديم.

يكشنبه 27 آبان قم

صبح چند فتوا نوشتم و تعدادشان به 900 تا رسيد. بعد رفتم به درس. ماشين را جلوي مركز مديريت بردم كه اول صبح خلوت است و بعد از آخرين درس كه در مركز مديريت است ، نزديك است براي رفتن. درس خارج تقليد و اجتهاد و نيز در موسوي تبريزي و  بعد هم درس خارج حج محقق داماد  را رفتم. بعد به خليلي سازمان تبليغات تهران زنگ زدم و گفت نامه را نوشته ايم و به مركز فرستاديم و شماره اش را داد كه پيگيري كنم. به شوراي حل اختلاف هم زنگ زدم و گفتند هنوز جواب نامه نيامده است. آمدم به خانه و روزنامه گرفتم. عصر كه ساعتي خوابيدم رفتم از طرح تغيير نظام آموزشي پرينت گرفتم براي موسوي تبريزي كه فردا ببرم.

دوشنبه 28 آبان 1386 قم

صبح حدود 900 فتوايي كه نوشته بودم بازبيني كردم كه ببرم آقاي بيات ببيند. ساعت 7 رفتم درس آقاي بيات. بعد درس آقاي موسوي تبريزي رفتم و بعد از درس جزوه طرح اصلاح نظام آموزشي حوزه را دادم كه نگاه كند. بعد رفتم درس خارج حج و درس آقاي محقق داماد. بعد از آن رفتم و به شوراي حل اختلاف تلفن زدم و گفتند كه جواب آمده است. رفتم مستاجر هم آنجا بود. حكم فك قفل را دادند و گفتند تا پنجشنبه بايد خانه را تخليه كند. آمدم بيرون و تا ميدان مطهري  او را هم آوردمش. آمدم خانه. عصر زيبا را بردم به درس.

سه شنبه 29 آبان اسلامشهر

صبح ساعت 6 و خورده اي به طرف تهران به راه افتادم. هواي پاييزي و ابري و خورشيد نارنجي كه از مشرق بيرون مي آمد جالب بود. مستقيم به سر كلاس رفتم. تاريخ اسلام. ساعت بعد هم بعد از كمي استراحت رفتم كلاس تاريخ بعدي. بعد رفتم ساختمان فني مهندسي. ناهار خوردم و نماز و در ساعت يك و نيم درس انديشه در همان ساختمان. به سازمان تبيليغات زنگ زدم كه گفتند نامه را به قم مي فرستيم. بعد از كلاس رفتم ابتدا به شهرك كاروان. سري به پدرم  زدم. از بيرجندآمده بود. حكم تخليه خانه را به ايشان دادم كه فردا به قم برود. من رفتم قيامدشت. خانه زينب. هدا هم بود.

چهارشنبه 30 آبان 1386 قيامدشت

ديشب در خانه زينب  مهد كودك بودم. ديشب  اخبار سايتها را ديدم ولي صبح وقت نشد و حال نداشتم كه بخوانم. ساعت 8 و نيم به سوي اسلامشهر به راه افتادم. ساعت 9 و نيم درس اخلاق داشتم و تا ساعت 3 همين طور درس بود. ناهار خوردم و دقايقي استراحت كردم. بعد از درس به سوي قم حركت كردم. به پدرم زنگ زدم از قم آمده بود و گفت كه الم شنگه  به راه انداخته بود. گفته بودند كه ساعت 8 روز شنبه بياييد تا خانه را تخليه كنيم. به قم آمدم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 17:59  توسط   | 

يكشنبه اول مهرماه 1386 قم

ديشب اولين شب سكونت در قم را تجربه كرديم. البته چون مستاجر هنوز خانه ما را تخليه نكرده ، موقتا در خانه احمدي هستيم و مزاحمشان شده ايم. سحر بيدار شديم. در اتاقي كه به ما داده اند جا نبود و لذا من در بهارخواب خوابيدم. صبح بچه ها به همراه مادرشان به مدرسه رفتند. فقط محدثه مانده بود و زهرا بعد از ظهري بوده است. محدثه بدون كفش و مقنعه و لباس مدرسه رفته است. رفتيم با مادرش و مقنعه و خوراكي گرفتيم و به مدرسه برديم. بعد هم رفتيم بازار. روزنامه و چيزهايي براي خانه خريديم و آمديم. ظهر ساعتي خوابيدم و عصر رفتم تا حرم. ساعتي به اينترنت از كافي نت رفتم و وبلاگ انجمن را چك كردم. پيامي براي دوستان نوشتم كه به قم آمدم ... كفشي براي محدثه گرفته بودم كه تنگ بود. افطار كرديم. به هدا و زينب زنگ زديم. بعد از افطار با زيبا و محدثه رفتيم كه كفشش را عوض كنيم. بعد رفتيم حرم و زيارت كرديم و آمديم.

دوشنبه 2 مهرماه 1386 قم

شب مثل شب قبل در بهار خواب خانه احمدي خوابيدم و با زنگ موبايل بيدار شدم. سحري خورديم و يك پيامك هم فرستادم براي هدا و زينب. صبح ساعت 9 رفتم رفتم بازار. يكي دو ساعتي بودم و آمدم. چيزهايي براي خانه گرفتم. محدثه را هم با خودم آوردم به خانه. تشنه شده بودم. به دانشگاه اسلامشهر زنگ زدم. خبري از دانشجو ظاهرا نيست ولي فردا مي روم خودم را نشان مي دهم. عصر رفتم زهرا را از مدرسه آوردم و افطار كرديم.

سه شنبه 3 مهرماه 1386 قم

ديشب احمدي آمد اتاق ما و ساعتي با هم صحبت كرديم. كتابي را در مورد آداب حج از انصاريان ويراستاري مي كرد. سحر غذا خورديم و چند آيه از جزء 13 قرآن را خواندم. بعد آماده شدم كه به تهران بروم چون امروز در دانشگاه درس دارم ، هرچند دانشجويان نمي آيند ، معمولا اول ترم است و ماه رمضان. با وانت برادرم شبير كه چند روزي است نزد ماست رفتم. خورشيد بسيار جالب و با شكوه طلوع مي كرد و نيز قله دماوند كه از همين قم پيدا  بود. تا رسيدم تهران ، دو پديده جالب و با عظمت و آياتي از جلوه شكوه خدا. در تقاطع ربالط كريم چراغ بنزين روشن شد و مجبور شدم از رباط كريم بروم تا بنزين بزنم. رفتم و 12 ليتر بنزين زدم و چون زود بود در كناري ايستادم و لحظاتي در ماشين خوابيدم. بعد رفتم دانشگاه اسلامشهر و برنامه درسي را گرفتم و چون دانشجو نبود رفتم شهرك كاروان و ماشين را تحويل برادرم شبير دادم. پدرم را هم ديدم. سرما خورده بود. بعد رفتم قيامدشت. شبير جلوبندي ماشين را درست كرده بود و 25 هزار تومان شده بود. رفتم قيامدشت و تا عصر بودم. هدا و زينب به مهد رسيدگي مي كردند. عصر ساعتي رفتم اينترنت در خانه هدا و بعد به طرف قم حركت كردم. ساعت 5 و خورده اي رسيدم.

چهارشنبه 4 مهر ماه 1386 قم

سحري خورديم و مثل روزهاي قبل در تراس خانه احمدي خوابيدم. ساعت 9 بيدار شدم و ماشين را از حياط بيرون بردم كه بروم به دفتر صانعي و منتظري. رفتم و براي هر كدام از دفاتر نامبره 100هزار تومان وجوهات علي جمعه را بردم و هر كدام يك سوم يعني 35 هزار تومان برگرداندند. بعد هم در دفتر شهريه منتظري اسمم را پيدا كردند براي شهريه. من نمي دانستم كه دفتر منتظري به طور عمومي شروع به كار كرده است. آقای مطهري هم آنجا بود كه نشد او را ببينم. آمدم به خانه. امروز قرار است كه عصر به تهران برويم. خانه نسبتا گرم است و براي كاستن از گرما رفتم حمام. عصر ساعتي خوابيدم ولي گرم بود. ساعت 4 رفتيم مدرسه زهرا و اجازه اش را گرفتيم و رفتيم تهران كه فردا هم به مدرسه نرود. به طرف تهران آمديم و اول افطار رسيديم. زينب را از خانه برداشتيم و به خانه هدا و عسكر رفتيم افطاري خواهرم پري و بچه هايش هم بودند.

پنجشنبه 5 مهر ماه 1386 قيامدشت

سحري خورديم و خوابيديم. صبح ساعت 8 و نيم بيدار شدم و رفتم اينترنت تا اخبار را ببينم و نيز از انجمن خبري بگيرم. آرش انجمن را پراز ياس كرده بود و خدا خافظي. مطلبي نوشتم و از اين كار بچه ها را  بر حذر داشتم. اخبار را ديدم كه مدتها نديده بودم. بعد  به كارهاي ديگر رسيدم. ظهر ساعتي خوابيدم و در ساعت 5 رفتيم خانه ابراهيم كه براي مادرم ختم داشت. همه فاميل آمده بودند. افطاري و شام بوديم و بعد از آن هم ساعتي بوديم   صحبت كرديم. از خانه زنگ زدند كه تعميركار آبگرمكن آمده و رفتيم. مخزن آبگرمكن را عوض كرد. هنوز گارامتي داشت . فقط مبلغ 12 هزار تومان گرفت. از بيرجند بود و آشنا شديم حجتي.

جمعه 6 مهرماه 1386 قيامدشت

سحري كه خورديم نيم جزء قرآن را خواندم. خوابيديم و ساعت 8 و نيم بيدار شدم و رفتم سري به اينترنت زدم. اخبار تك و توكي بود كه ديدم. قرار بود كه به هاشم آباد برويم كه تا ظهر طول كشيد. رفتيم با بچه ها به هاشم آباد كه از اسماعيل و عمه ام خبر بگيريم. حاج غلام و حمزه هم بودند و دقايقي بعد رفتند. تا ساعت 5 مانديم. با برات باقري رفتيم بنزين زديم و آمديم و بعد با بچه ها آمديم قيامدشت. عسكر چرخ و فلك را  رنگ مي كرد.

شنبه 7 مهرماه 1386 قيامدشت – قم

ديشب در قيامدشت بوديم. بعد از سحري تا ساعت 9 خوابيدم. بعد در ساعت 9 و نيم رفتم دانشگاه قيامدشت نزد غياثي معاون آموزشي و در مورد سوء تفاهمي كه در مورد نامه اعتراض به غذاي دانشگاه و عدم اختصاص درس و... بود توضيح داد و گفت منظور شما نبوده ايد و بايد در اين ترم درس بگيريد. زنگ زد به خانم لشكري كه درس بگذارد. رفتم نزدش ولي برخورد سردي كرد و بدون اينكه حرفي بزنم آمدم بيرون. خودش روزهايي كه درس دارم نوشت. آمدم خانه و با بچه ها آماده شديم كه به قم برويم. به راه افتاديم و ساعت 12 و نيم به قم رسيديم. شهري آرام و دور از هياهوي تهران.

يكشنبه 8 مهرماه 1386 قم

بعد از افطار رفتيم  حرم و لباسهاي زهرا و محدثه را هم گرفتيم. يكي دو ساعتي بوديم. جواد زنگ زد كه براي وارد كردن آب نبات شريك شويم با مهدي و اصغر و جواد و قبول كردم. آمديم خانه. سحري خورديم و مثل شبهاي قبل در تراس خوابيدم. امشب هوا سردتر و پاييزي بود. طرح اصلاح حوزه را كامل خواهم كرد و به اميد خدا اجرا مي كنم. البته طرح نوشته شده و آماده را به نظر همه خواهم رساند. شهريه آیت الله منتظری را هم كه 6 هزار تومان بود گرفتم. بچه ها را به مدرسه رساندم. روي برخي مسايل كار كردم.

دوشنبه 9 مهرماه 1396 قم

شب بعد از افطار با بچه ها رفتيم جمكران و تا ساعت 2 بوديم. مراسم احيا بود. هوا كمي سرد بود. براي بچه ها پتو برده بوديم و خوابيدند. صبح ساعت 10 با زيبا رفتيم كه در نهضت براي پنجم اسمش را بنويسيم كه پيدا نكرديم. پنچري چرخ جلو را برداشتيم  تيوبلس بود و براي اولين بار بود كه پنچرگيري تيوبلس را مي ديدم. چرخهاي جلو را هم بالانس كردم. مطالبي در مورد ذكر در ذهنم آمد كه نوشتم و به جزوه اخلاق اضافه كردم. عصر جزء 19 را خواندم.

سه شنبه 10 مهرماه 1386 قيامدشت

ديشب يكي دو ساعتي رفتم خانه احمدي و تا ساعت 12 بوديم. سحري كه خوردم و قرآن خواند كمي خوابيدم و بعد در ساعت 6 آماده رفتن به دانشگاه اسلامشهر شدم. با اتوبوس رفتم چون بنزين كفاف نمي كند. ساعت 8 رسيدم. دانشجويان كلاس تاريخ اسلام آمده بودند و دو ساعت كلاس داشتيم. بعد رفتم چك سري دوم حق التدريس را گرفتم و از بانك نقدش كردم 330هزار تومان. آمدم دانشگاه و بعد از نماز ساعتي استراحت كردم و منتظر شدم كه دانشججويان عصر بيايند كه جز چند نفر نيامدند و من هم كلاس  را تعطيل كردم و رفتم ميدان جهاد و عازم قم شدم. ساعت 4 رسيدم قم و بعد با بچه ها و با ماشين خودمان به تهران آمديم.  در جاده كهريزك اذان شد و آمديم خانه عسكر و هدا هم بودند.

چهارشنبه 11 مهرماه 1386 قيامدشت – 21 رمضان – شهادت امام علي(ع)

بعد از سحر تا ساعت 8 و نيم خوابيدم و بعد رفتم سري به اينترنت زدم و وبلاگ و خبرها را چك كردم. بعد نوشته هاي طرح نظام حوزه را كه عسكر وهدا چاپ كرده بودند خواندم و مطالب مهمش را گزينش كردم. تا شب در خانه بودم و جزء 21 قرآن را خواندم و دوش گرفتم. قرار بود كه عصر براي ختم قرآن به شهرك كاروان بروم كه نشد و ماندم. شب بعد از افطاري رفتيم خانه خواهرم پري و تا ساعت 11و نيم بوديم.

پنجشنبه 12 مهر 1386 قيامدشت

سحر بيدار شديم و سحري خورديم. در ساعت 9 و خورده اي بيدار شدم. رفتم اينترنت و اخبار را ديدم. نوشتن مسايل رساله را شروع كردم و در كامپيوتر وارد كردم. رفتم نزد مقصودي و جزوه اخلاق را دوباره پرينت گرفتم ، چون چند سوال اضافه كرده بودم و آمدم. جزء 22 را خواندم. ظهر خوابيدم و عصر جواد پسر برادرم زنگ زد كه براي افطار برويم باغشان. مهدي و زينب رفتند و ما هم ساعت 5 رفتيم. دقايقي بعد از افطار رسيديم. تا ساعت 12بوديم. آلاچيق را شروع كرده بودند براي ساختن.

جمعه 13 مهرماه 1386 قيامدشت

ديشب كه دير وقت از باغ برادرم علي آمديم يك ساعت خوابيديم و يراي سحري بيدار شديم. صبح سري به اينترنت زدم و مطالبي هم نوشتم. بعد رفتم تهران كه هم از پدرم خبري بگيرم و هم ماشين را به تعميرگاه وحيد ببرم. اما وحيد تعميرگاهش را جمع كرده بود. ساعتي در گاراژ بودم و رفتم قيامدشت كه عصر برويم گاراژ ، چون همه برادرها و خواهر هم هستند براي افطاري. ساعت 4 بعد از ظهر با بچه ها و هدا رفتيم شهرك كاروان. پدرم گوسفندي ذبح كرده بود كه فردا براي مادرم ختم دارند و شب همه بوديم و افطار كرديم. برادرم محمد چند كتاب قديمي دست نويس آورده بود و به من داد. شب بعد از افطار و شام كه جقر بقور داشتيم چرب كه پدر معده را در مي آورد و ديدن دو فيلم ويژه ماه رمضان همه رفتند و ما هم عازم قم شديم و ساعت 10 و خورده اي رسيديم. هنوز خانه احمدي هستيم و تا آخر مهر اينجاييم.

شنبه 14 مهرماه 1386 قم

سحري خورديم و خوابيديم. صبح ساعت 9 كتابهايي كه برادرم محمد داده بود را ديدم. خطي و قديمي مربوط به 50سال پيش بودند.چند مسئله براي رساله در مورد عقايد نوشتم و از كتاب معرفت الله كه قبلا نوشته ام چند مسئله نوشتم. ظهر رفتم لباده را بردم كه اتو كنند و نيز زهرا را رساندم مدرسه و نيز احمدي را هم به محل كارش رساندم. خوابيدم تا عصر و بعد بقيه جزء 24 را خواندم و چند مسئله را نوشتم. عصر رفتم كه چيزهايي براي افطاري بخرم كه وقتي خواستم ماشين را روشن كنم روشن نشد. استارتش كار نمي كرد ظاهرا به خاطر اينكه در حالي كه روشن بود استارت زدم اين جور شده است. بالاخرزه با زدن ضربه روي استارت درست شد. رفتم آب شيرين بخرم كه كارتي بود. يكی از دوستان طلبه كه در پادگان با او بوديم سميعي ، آنجا بود و از كارتش استفاده كردم. 

يكشنبه 15 مهرماه 1386 قم

سحر بعد از خوردن سحري قدري قرآن خواندم و ساعت 9 چند مسئله براي رساله نوشتم. بعد رفتم به حرم. سري به قيصري از دوستان حوزه شهيد بهشتي زدم كه دفتر كامپيوتري دارد و فرم ثبت نام براي اشتراك اينترنت گرفتم كه سرعت 64 دارد و ماهي 10 هزار تومان است. بعد رفتم به مركز شبكه كامپيوتري حوزه كه سي دي هاي ويژه حوزه را با 80 درصد تخقيق مي دهند. رفتم ديدم جالب بود ولي پول همراهم نبود ليست را گرفتم كه بعدا بخرم. آمدم خانه. ساعتي خوابيدم و عصر بقيه جزء 25 را خواندم و با محدثه و مهرانه رفتيم در هواي ابري پاييزي و باراني به اطراف جمكران و آمديم تا وقت افطار.

دوشنبه 16 مهرماه 1386 قم

ديشب رفتيم حرم. هوا باراني بود. ماشين را در پاركينگ پارك كرديم. رفتم نماز را در حرم خوانديم و بعد رفتيم لباسي براي زيبا خريديم و برگشتيم خانه. سحر تعدادي مسئله براي رساله نوشتم. صبح ساعت 9 رفتيم به مدرسه و من رفتم سي دي عرفان و چيزهاي  خريدم. ابراهيم زنگ زد كه مبلغی بچه هاي ... آماده كنيم و گفتم كه اقدام كند. به هدا زنگ زدم كه 40 هزار بدهد و خادم نيز. آمدم خانه و روزنامه را خواندم و ويندوز عوض كردم و سي دي ها را نصب كردم. ظهر چند مسئله در رساله نوشتم و ماشين را با كمك زيبا شستيم و رفتم يك ليتر روغن در ماشين ريختم چون روغن مي چكد. عصر رفتم چيزهايي براي خانه گرفتم و آمدم. امروز دكتر تيجاني در برنامه زنده تلويزيون صحبت كرد بسيار جالب بود.

سه شنبه 17 مهرماه 1386 قيامدشت

ديشب رفتيم حرم و لباسها را عوض كرديم و خريدي ديگر و ...آمديم . سحري خورديم و نيم ساعتي خوابيدم و بعد براي رفتن به دانشگاه اسلامشهر آماده شدم. ساعت 6 و خورده اي به راه افتادم و ساعت نزديك 8 رسيدم. رفتم سر كلاس و قبل از ظهر دو كلاس تاريخ اسلام داشتم و بعد از ظهر هم يك كلاس معارف. نماز ظهر هم به جماعت خوانديم. دانشجويي بعد از نماز سوالاتي داشت كه جواب دادم. بعد از كلاس رفتم قيامدشت. با زينب رفتيم خانه هدا و افطاري اآنجا بوديم. خواهرم هم بود و بعد آمديم خانه. رفتم اينترنت و اخبار را ضبط كردم كه سر فرصت بخوانم.

چهارشنبه 18 مهرماه 1386 قيامدشت

سحري خانه زينب در مهد بودم و بعد خوابيدم. اول صبح بيدار شدم و اخباري را كه ضبط كرده بودم خواندم و تمام شد. آماده شدم كه بروم. رفتم تهران و ماشين را در گاراژ گذاشتم كه مهدي آن  را ببرد نزد وحيد و كارتلش را نگاه كند كه روغن مي چكد و رفتم دانشگاه اسلامشهر. سه كلاس اخلاق داشتم كه اولين جلسه بود. حالم كم و بيش مساعت نيست. ظهر نماز جماعت خوانديم و رفتم سر كلاس ساعت 2 آخرين كلاس تمام شد و رفتم شهرك كاروان. ماشين را درست كرده بودند و هرچه تلاش كردم ، وحید ، حق الزحمه نگرفت. كم كم حالم بدتر مي شد سرما خورده ام. به طرف قم حركت كردم. يك سيد روحاني سوار كردم كه همگويم باشد كه همسفر خوبي نبود و براي خودش خوابيد. رسيدم قم ساعت 4 و نيم. خسته بودم.

پنجشنبه 19 مهرماه 13896 قم

سحري خورديم در ساعت 4 و خورده اي. زهرا بدون سحري خوابيد. صبح روي مطالب گاهنامه عربخانه كه در مورد بازسازي عربخانه است كار كردم. امروز قدري حالم نامساعد است و سرما خورده ام. قدری از كتابهاي عرفاني را در كامپيوتر خواندم. عصر ساعتي خوابيدم. ساعت 4 و خورده اي آماده شديم كه به تهران برويم. رفتيم مدرسه گيوه چيان و زهرا را هم برداشتيم. روبروي شهرك سينمايي اذان شد و از جاده كهريزك رفتيم خانه هدا. زينب را هم با خودمان آورديم. تا ساعت 11 بوديم و بعد با مهدي و زينب آمديم خانه مان. از عيد فطر خبري نشد و ظاهرا شنبه عيد است و سي روزه شده است.

جمعه 20 مهرماه 1386 قيامدشت

ديشب براي آخرين بار براي سحري بيدار شديم. صبح سري به اينترنت زدم و مطبي در مورد موضوع پيدا كردن توسط دوستان انجمن نوشتم كه براي افتاء آماده كنم. يادداشتهاي قبلي ام را ديدم و مطالب جالبي براي فتوا داشت. تا افطار در خانه بودم و عصر ساعتي خوابيدم. قرآن را هم همان سحر ختم كردم و دعايش را كه مستجاب است براي توفيق در اصلاح نظام آموزشي حوزه و نيز توفيق در تدوين رساله در سبك جديد در حد اعلي قرار دادم كه حتما هم اجابت مي شود. شب بعد از افطار با بچه ها و هدا و زينب رفتيم حضرت عبدالعظيم و تا ساعت 11 بوديم.

شنبه 21مهرماه 1386 قيامدشت

ديشب ساعت 11 از شهرري آمديم. صبح ساعت 7 نماز عيد فطر به تنهايي خواندم. زيبا به نماز عيد شهرك رفت. در خيابان شهيد بهشتي تا نزديك ايستگاه اتوبوسها بوده است. من بعد از نماز تلويزيون را ديدم كه در مصلي تهران خامنه اي نماز مي خواند. شخصيتها هم بودند. بعد با بچه ها و خواهرم پري رفتيم شهرك كاروان منزل پدرم و بقيه هم آمده بودند. يكي دو ساعتي بوديم. خانه محمدعرب هم رفتيم و بعد با بچه ها رفتيم هاشم آباد خانه عمه ام و اسماعيل. تا عصر آنجا بوديم و بعد رفتيم خانه برات باقري. پدر و مادرش هم آمدند و شام با هم بوديم. بهرام خزاعي زنگ زد كه برويم جلسه و رفتم. در مورد مجله بازسازي شيخ صالح صحبت شد و مبلغ 5 هزار تومان دادم و 20هزار هم دادند براي مجله. بعد آمدم خانه باقري و ساعتي بوديم و رفتيم به قم. يك گالن 20 ليتري بنزين برايم گرفته بودند كه با خودم آوردم. ساعت 11 و نيم به قم رسيديم.

يكشنبه 22 مهرماه 1386 قيامدشت

صبح ساعت 9 و خورده اي به حوزه رفتم. اول صبح چند فتوا نوشتم. از شهريه خبري نبود. روزنامه جام جم گرفتم. اميد جوان نيامده بود. گشتي در حوزه زدم مثل هميشه درسهاي تكراري بود كه اعلاميه زده بودند و ... دو درس اول صبح را مشخص كردم كه شركت كنم تا زماني كه خودم درسي را شروع كنم. چون اين روش درسي جواب نمي دهد و بايد همه چيز عوض شود. براي دست گرمي و موقتا درس خارج اصول  اجتهاد و تقليدآقاي بيات كه ساعت 7 صبح است و درس خارج صلاه موسوي تبريزي سيدحسين كه ساعت 8 است را خواهم رفت تا رساله و طرحم آماده شود. يكي از طلاب از ديگري پرسيد درسها كي شروع مي شود گفت : شنبه ! يا چهارشنبه! عصر با زيبا رفتيم و اسمش را در كلاسهاي قرآن و احكام ويژه همسران طلاب نوشتيم و گشتي در قم زديم و آمديم. 

دوشنبه 23 مهرماه 1386 قم

ديشب احمدي اتاق ما آمد و ساعتي صحبت كرديم. تا اول آبان در خانه شان هستيم. صبح چند فتوا در كامپيوتر نوشتم. بعد در ساعت 9 رفتم حوزه. شهريه مي دادند. گرفتم 170 هزار. دقت مي كردم كه از چه كساني از طلاب براي اصلاح نظام حوزه استفاده كنم ، خيلي كم ، اهل اين كار مي ديدم. مايوس كننده است. بعد عمامه خريدم و آمدم به كافي نت نور. سرعتش 2 گيگ بود ، ولي كلا قطع بود از مخابرات. براي تحقيق و كار در اينترنت جالب است. آمدم خانه. اميد جوان گرفتم و خواندم. عصر رفتم چيزهايي خريدم. خاله ام كبرا زنگ زد كه شب جمعه بروند براي اسماعيل و مرضيه دختر محمدرضا صحبت كنند. بنزيني كه برات باقري در 20 ليتري برايم گرفته بود در باك ريختم.

سه شنبه 24 مهرماه 1386 قيامدشت

صبح ساعت 6 از قم خانه احمدي عازم تهران شدم. در اسلامشهر درس داشتم. دقايقي زودتر از 8 رسيدم و بعد از اينكه عقربه روي هشت رفت من هم رفتم سر كلاس. دو كلاس تاريخ اسلام پشت سر هم داشتم. به دانشجويان گفتم كه به جاي ارائه كنفرانس تعداد 50 موضوع براي دادن فتوا پيرامون آن پيدا كنند تا احكام آن را در رساله بياورم. بعد از ساعت دوم رفتم اتاق اساتيد ساختمان شماره يك و ناهار خوردم. بعد از نماز كلاس بعدي كه انديشه است شروع شد و براي آنها  هم قضيه فتوا را گفتم. بعد از اتمام كلاس آمدم قيامدشت. زينب و مهدي و هدا رفته بودند كه كتاب براي مهد بگيرند. آمدم خانه. جواد آمد كه سند خانه را بگيرد و براي گرفتن وام اقدام كند. سند را برد و رفت.

چهارشنبه 25 مهرماه 1386 قيامدشت

ديشب در قيامدشت خانه زينب بودم. ساعت 7 و خورده اي آمدند از خريد كتاب. صبح اخبار ي را كه ديشب ضبط كرده بودم خواندم. ديشب كمي تا قسمتي سرما خورده بودم. يك صندوق پستي ويژه براي كارهاي خصوصي ام با نام كاربري azarqom   و با رمز 291340 درست كردم و خاطرات و مطالب شخصي را كه در كامپيوتر زينب داشتم در آن فرستادم. ساعت 8 و خورده اي رفتم به اسلامشهر. راديوي مجلس را گوش کردم.  رفتم سر كلاس. سه كلاس اخلاق داشتم. ظهر در اتاق اساتيد ناهاار خوردم. عصر ساعت 3 كه كلاس تمام شد به قم رفتم.

پنجشنبه 26 مهرماه 1386 قم

 صبح مطلبي در مورد توحيد نوشتم كه بسيار جالب بود. از توحيد مفضل و فرمايش امام صادق ع استفاده كردم. بعد با زيبا و بچه ها رفتيم كه از مستاجر خانه مان فيش تلفن را بگيرم و براي اشتراك اينترنتي اقدام كنم و نيز ببينيم براي رفتن و تخليه خانه چه كرده اند. رفتيم گرفتيم و از آنجا رفتيم براي نوشتن نام زيبا در كلاس در يكي از مدارس محل. آماده شديم براي رفتن به تهران چون امشب ظاهرا مراسم بله برون براي اسماعيل پسر خاله ام كبرا و مرضيه دختر صفيه است.

جمعه 27 مهرماه 1386 تهران

ديروز ساعت 4 و نيم رفتيم مدرسه محدثه و اجازه اش را گرفتيم و به طرف تهران به راه افتاديم. احمدي هم عازم تهرانند. ساعت 7 رسيديم تهران و خانه خاله ام كبرا. پدرم و ابراهيم و ديگران هم بودند. شام خورديم و رفتيم خانه صفيه كه از مرضيه شان براي اسماعيل خواستگاري كنيم. بعد با پدرم رفتيم گاراژ و شب در آنجا بوديم. صبح ماشين را شستم و طاهره هم آمد. ساعتي ظهر خوابيدم. عصر ساعت 3 همگي رفتيم باغ برادرم علي مهمان بوديم. محمدعرب نوزاد و احمد و ... ما با پدرم رفتيم. تا ساعت 10 بوديم و بعد هركس رفت خانه خود و ما هم آمديم قم و هنوز خانه احمدي آلاخون بالاخون هستيم. ساعت 12 رسيديم. هنوز احمدي از تهران نيامده بودند.

شنبه 28 مهرماه 1386 قم

صبح بعد از نماز چند فتوا كه در تهران نوشته بودم در كامپيوتر وارد كردم. ساعت 7 رفتم كه براي اولين بار به دروس خارج حوزه با ديد نقد شركت كنم. درس آقاي بيات كه خارج اصول تقليد  را  مي گفت رفتم اما امروز نيامده بود. فضاي حاكم بر درسها مايوس كننده بود. درسهاي تكراري و قديمي كه از زمان شيخ انصاري گفته شده است. همين طور اتفاقي سر زدم به درس آقاي فاطمي كه از اول رسائل مي گفت با همان شيوه سابق. بعد در ساعت 8 رفتم درس سيد حسين موسوي تبريزي. خارج صلات را مي گفت باز هم با شيوه قديم و اينگونه گفتن هيچ فايده اي براي طلبه و حوزه و جامعه ندارد. تا ساعت 9 طول كشيد. ابتدا قدري در مورد تخريب قبرستان بقيع گفت. بحث در باره نيت نماز بود. از وضع درسي حوزه مايوسم و بايد هر طور شده سيستم آموزشي اش را عوض كنم. بعد رورنامه گرفتم و آمدم خانه. بقيه فتواها را نوشتم و بعد روي مجله عربخانه كار كردم. هاشمزهي زنگ زد و در مورد دانشگاه قيامدشت و نيز انتخابات صحبت كرد. عصر رفتيم حرم و من رفتم مركز كامپيوتر نور كه چندان به دلم نچسبيد هر چند سرعت اينترنتش خوب بود 2 گيگ ولي اداري و رسمي بود و ديگر نخواهم رفت. آمدم حرم نيم ساعتي معطل شدم تا بچه ها آمدند و به خانه رفتيم.

يكشنبه 29 مهرماه 1386 قم

صبح روي طرح اصلاح نظام آموزشي حوزه كار كردم و مطالب آن را پيرايش و مرتب كردم. بعد در ساعت 7 رفتم به درس. ابتدا درس آقاي بيات كه خارج اجتهاد و تقليد است. احوالپرسي كرد و اظهار لطف. درس جالبي است. گله دار زاده را هم ديدم. ساعت بعد هم رفتم درس آقاي موسوي تبريري درس خارج نماز. بعد از آن رفتم كه نهضت سواد آموزي بروم كه پيدايش نكردم. شهريه منتظري را گرفتم. به چاپخانه رفتم و جزوه عربخانه را بردم. 16 صفحه نصف آ4  500نسخه 28 هزار تومان گفت ولي ديسك باز نشد. آمدم خانه و چيزهايي خريدم. ظهر زيبا درس رفت با بچه ها و من ماندم روي طرح حوزه كار كردم. ساعتي خوابيدم تا بچه ها آمدند. به پدرم زنگ زدم كه فردا بيايد قم براي تحويل گرفتن خانه.

30دوشنبه مهرماه 1386 قم

صبح قبل از رفتن به درس قدري روي مطالب طرح حوزه كار كردم. سخنان امام خميني را منسجم كردم. بعد رفتم به درس خارج آقاي بيات. درس خوبي است. بعد از درس رفتم حرم كه قرار بود پدرم از تهران بيايد و براي بيرون كردن مستاجر برويم دادگاه. نيم ساعتي هم رفتم درس وحيد خراساني كه خارج اصول مي گفت و در مورد تخصيص و حكومت مي گفت. فبل از درس ده دقيقه دعا و توسل خواندند كه به نظر جالب نيامد. ظاهرا هر روز اينگونه است. كلاسي گذاشته بود كه دور از شان مرجعيت است. خيلي آرام درس مي گفت و همه مي نوشتند. حدود 500نفر شاگردان بودند. بعد آمدم به صحن و پدرم را پيدا كردم و رفتيم به شوراي حل اختلاف. گفتند پس فردا وقت حكم است و بايد در آن روز برويم كه حكم را ابلاغ كنند و اگر بيرون نرفت مامور اجراي احكام اقدام كند. برگشتيم و پدرم بنده خدا برگشت تهران. من هم آمدم خانه. ظهر زيبا را به مدرسه بردم .

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 16:34  توسط   | 

پنجشنبه  اول شهريور 1386 قيثامدشت

صبح به اينترنت سر زدم و اخبار را ديدم. بعد هم روي آهنگها كار كردم.  خانه را جمع و جور كرديم. ظهر ساعتي خوابيدم و ساعت 5 و نيم رفتم هاشم آباد كه در جلسه بازسازي مزار شيخ صالح شرك كنم. 5 نفر آمده بودند. قرار شد كه قلكهايي به خانه ها بدهيم كه براي ساختن شيخ صالح پول ذخيره كنند. بعد رفتم عروسي پسر كربلا محمد دركي. تا ساعت 10 بودم. برادرم علي گفت كه باغ صباشهر را گرفته است به قيمت 400ميليون تومان. قرار شد فردا برويم آنجا با بچه ها و قرباني ذبح بكند. 200ميليون اكنون و بقيه هر 6 ماه 50 ميليون. شام عروسي را خورديم و آمدم قيامدشت.

جمعه 2 شهريور 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بعد سفرنامه اي را تنظيم كردم با عناوين مختلف كه به عنوان سوغات براي دوستان در وبلاگ بگذارم. بعد هم قرار شد كه ساعت 10 برويم باغي كه برادرم علي مي خواهد بخرد در صباشهر. با ابراهيم رفتيم و بچه ها و خادمعلي هم در عوارضي ساوه به ما ملحق شد. رفتيم باغ بدي نبود ولي قدري گران به نظر مي رسيد 400ميليون. تا ساعت 2 بوديم در خانه سرايدار كه افغاني و خانمش سربيشگي است چاي خورديم. بعد آمديم هاشم آباد و خبري از عمه ام و اسماعيل گرفتيم. بعد هم آمديم قيامدشت.

شنبه 3 شهريور 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. ديشب عسكر و هدا و دیگران ، خانه مهدي و زينب بوديم. ساعت 9 رفتم به اسلامشهر كه ورقه هاي امتحاني را ببرم و نيز ورقه هاي ديگر را بگيرم و تصحيح كنم. ورقه ها را گرفتم و تا ساعت 11 و نيم تصحيح كردم و در ليست نوشتم. بعد رفتم به صباشهر و تا ساعت 2 بودم و بعد هم به قيامدشت آمدم.  عصر روي مطالب سفرنامه كار كردم. بچه ها به مولودي به خانه ابراهيم رفته بودند.

يكشنبه 4 شهريور 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و اخبار را ديدم. بعد هم روي مطالب سفر و ديگر كار كردم. در خانه بودم. شكايت صفيه از  فروشنده زمين شان را نوشتم. قرار شد فردا برويم و شكايت را به دادگستري ببريم. عصر رفتم نزد مقصودي و ورقه شكايت را پرينت گرفتم. بچه هاي همسايه جلوي خانه ها  را چراغاني كردند به مناسبت نيمه شعبان.

 دوشنبه 5 شهريور 1386 قيامدشت

ديشب احساس سرما خوردگي پيدا كردم كه چيزي نيست و رفع مي شود. صبح رفتم اينترنت و اخبار را ديدم. بعد هم در ساعت 9 رفتم دانشگاه قيامدشت كه از حق التدريس خبري نبود. آمدم كه قبض موبايل را بپردازم كه صف بانك خيلي شلوغ بود. فقط بانك ملت مي گيرد و حدود دو ساعت معطل شدم تا قبض را پرداختم. آمدم خانه و استراحت كردم. برادرم علي زنگ زد كه شب در باغش مهمان هستيم و به ديگران هم زنگ زدم. ساعتي خوابيدم. سرما خوردگي بيشتر خود را  نشان داد. عصر ساعت 4 بيدار شديم و آماده براي رفتن به باغ. به هاشم آباد رفتيم كه هاشم آباديها هم بيايند و رفتيم. با دو ماشين من و مهدي رفتيم. همه آمدند. 6 ماشين و كلي آدم. برق وصل شده بود و همه جا روشن. جالب بود. گوسفندي برادرم ذبح كرد و آبگوشتي عربخانه ای خورديم. تا ساعت نزديك يك نيمه شب بوديم و آمديم. 

سه شنبه 6 شهريور 1386 قيامدشت

صبح رفتم اخبار اينترنت را ديدم و خوابيدم. حالم خوب نبود و سرماخوردگي شديد. استراحت كردم بيشتر. ساعت 9 و خورده اي دوباره به اينترنت رفتم و گزارش سفر يا سفرنامه را در وبلاگ انجمن گذاشتم و اين گونه اعلام كردم كه از مسافرت آمده ام.  مطلب ديگري هم در تالار گذاشتم و نيز پيشنهادي در مورد كميته ها. تا عصر استراحت كردم. شب بعد از نماز در ساعت8 رفتم مشيريه كه براي حسين كاظمي فرزند صفيه و دختر حمزه عقد بخوانم. شب نيمه شعبان بود و همه جا نور و سرور. رفتم خانه حمزه و تعدادي از فاميل درجه يك آمده بودند. شام خورديم و آمدم قيامدشت.

چهارشنبه 7 شهريور 1386 قيامدشت

امروز نيمه شعبان و ميلاد حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است. صبح سري به اينترنت زدم. برخي از اعضاي انجمن پيامهايي گذاشته بودند. روي مطالب درسي دانشگاه هم كار كردم و پيامي هم براي دوستان گذاشتم. امروز الحمدلله حالم بهتر است. خواهرم پري زنگ زد كه پدرم و پري غلامعلي باز مشكل پيدا كرده اند. به قم زنگ زدم كه مستاجر خانه را خالي كند. كولي بازي در آورد و ... قرار شد كه شنبه با پدرم برويم و اگر لازم بود از دادگاه براي تخليه خانه حكم بگيريم. ظهر خوابيدم و عصر مهدي بوفه شان را با وحيد آورد و وسايلشان را جابه جا كرد.

پنجشنبه 8 شهريور 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز موضوعي يادم آمد كه دو كتاب شبيه قواعد فقهيه در مورد عقايد و اخلاق بنويسم كه در اجتهاد اخلاق و عقايد به دردم بخورد. بعد هم سري به اينترنت زدم. عصر ساعت 3 رفتيم شهرك كاروان كه جهيزيه دختر برادرم سپيده را ببینند. من رفتم گاراژ و نيم ساعتي نزد پدرم بودم و گفت كه شنبه به قم مي رود. ماشين را شستم. بعد رفتم و با بچه ها رفتيم هاشم آباد و جهيزيه را بردند. خانمها به خانه عروس و داماد و من رفتم خانه عمه ام كه از اسماعيل و عمه ام خبر بگيرم. بعد بهرام خزارعي زنگ زد كه بروم جلسه. جلسه شيخ صالح در تكيه عباس يوسفي برقرار شد و قرار شد كه براي عيد فطر نشريه اي در اين باره منتشر كنيم و نيز صندوق كمك و اعانه براي بازسازي شيخ صالح به خانه ها تقسيم كنيم. من 50 تا صندوق گرفتم كه در شهرك كاروان و قيامدشت پخش كنم. قرار شد به شهرهايي كه عرب دارد هم صندوق بفرستند. بعد آمدم خانه عمه ام ئ و نماز خوانديم و با بچه ها آمديم قيبامدشت.

جمعه 9 شهريور 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بچه هاي انجمن اكثرا خسته و دلسرد شده اند. اين طبيعت انسان است كه بايد براي آن فكري كرد. زندگي زود تكراري مي شود. بعد روي آرم مهر شيخ صالح كار كردم. از عكس مزار شيخ صالح چيز خوبي در آوردم. عصر از هاشم آباد زنگ زدند كه برويم پارك. رفتيم ساعت 7 و زينب آمد از تهران و در خانه ماند. تا ساعت 11 و نيم در پارك بوديم و بعد از آن آمديم به شهرك كاروان و حاج يوسف را آورديم به قيامدشت كه ماشين را بر گرداند تهران كه صبح زود با پدرم به قم بروند كه مستاجر را بيرون كنند.

شنبه 10 شهريور 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و مطلبي در مورد نظام آموزشي حوزه نوشتم. سري هم به وبلاگ انجمن زدم. تعدادي از دوستان نظر داده بودند. اكثرا مورد دوم را انتخاب كرده بودند. يعني حذف كميته هاي بي مدير و كم تحرك. ساعت 12 به حاج يوسف زنگ زدم. گفت از قم آمديم. با پدرم صحبت كردم و گفت قرار است تا يك هفته ديگر خانه را خالي كنند ، ولي گفت يك طبقه را به شما مي دهم. مشكل است. لذا گفتم كه نمي خواهيم. ماشين را مي فروشم و خانه اي رهن مي كنيم. عصر استخر توپ مهد را سر و سامان داديم. شب برادرم ابراهيم و خواهرم آمدند عسكر و هدا نيز بودند.

يكشنبه 11 شهريور 1386 قيامدشت

صبح بعد ازاين كه رفتم به اينترنت  و اخبار را ديدم و مطلبي هم البته در مورد تغيير ساختار آموزشي حوزه نوشتم آماده شدم كه بروم تهران. با ماشين خط رفتم سر شهرك كاروان و به گاراژ. پدرم را جلوي گاراژ ديدم و گفت كه مستاجر قم تا 7 روز ديگر خانه را خالي مي كند. رفتم ماشين را  بردارم بنزين نداشت. از شبير گرفتم و رفتم هاشم آباد. با برات باقري  بعد از اينكه از كارتش بنزين زدم رفتيم به رباط كريم و روستاي نوده. ناصر درخشاني كه زمين را به مرحوم محمدرضا فروخته بود به تهران رفته بود. رفتيم پسر برادرش را پيدا كرديم و گفت كه زمينهاي اينجا را جهاد كشاورزي به خاطر نزديك بودن به فرودگاه دست گذاشته و لذا قيمتش پايين و در حد متري 8 هزار تومان است. قرار شد برويم شكايت كنيم. رفتيم دادگستري رباط كريم و گفتند كه بايد وكيل بگيريد و برگشتيم. در راه ناهار خورديم كه هم بد بود و هم گران پرسي 3800 كه با آنها مرافعه كرديم و رفتيم كه شكايت كنيم. بعد رفتيم به باغ برادرم علي.  كارگران كار مي كردند. بعد آمديم تهران. باقري را به هاشم آباد رساندم. امروز حنابندان سپيده دختر برادرم محمد است و بچه ها هم خودشان آمده بودند. رفتنم گاراژ و ساعاتي استراحت كردم. بعد رفتيم با پدرم به خانه برادرم محمد و تا ساعت8 بوديم و بعد با بچه ها آمديم قيامدشت.

دوشنبه 12شهريور 1386 قيامدشت

صبح اخبار اينترنت را ديدم و مطلبي در مورد تغيير ساختار حوزه نوشتم. بعد هم خوابيدم. به دانشگاهها زنگ زدم خبري از حق التدريس نبود و اين در حالي است كه ترم جديد در شرف آغاز است. ظهر حاج يوسف آمد. عصر براي رفتن به عروسي سپيده دخت ربرادرم آماده شديم. من و زيبا و مهرانه بوديم و خواهرم پري و محمد. رفتيم تهران تالار درياي نور. رفتم زينب و هدا و زهرا را از خامه علي در شهرك كاروان آوردم. آمديم عروسي و بعد هم آنها را تا هاشم آباد رو بروي پارك بدرقه كرديم. و آمديم.

سه شنبه 13 شهريور 1386 قيامدشت

صبح اخبار فراواني بود كه ديدم و البته بين اخبار خوابيدم و ادامه را بعدا ديدم. مطلبي هم در مورد تغيير ساختار حوزه نوشتم كه اين جريان راكد نشود چون همه زندگي ام را مي خواهم بگذارم كه ساختار آموزشي و نظام حوزه را به روال خاص خودش كه مركز بهترين مكتب دنياست برسانم. بعد چاي و صبحانه خورديم و زنگ زدم قم كه گفتند فردا شهريه مي دهند. عصر رفتيم با بچه ها كه هم خبري از عمه ام و اسماعيل بگيريم و هم زيبا به پاتختي سپيده رفت. ساعتي در خانه اسماعيل بوديم و آمديم.

چهارشنبه 14 شهريور 1386 قيامدشت

اول صبح بعد از نماز مثل هميشه رفتم اخبار اينترنت را ديدم. بحث رياست هاشمي بر خبرگان و فال نيك. بعد خوابيدم و ساعت 8 راهي خيابان وليعصر سازمان اموال تمليكي شدم. از مترو رفتم و ساعت 9 و خورده اي آنجا بودم. قرارداد را امضاء كردم. ولي رقمش مشكل داشت. سه چهارساعت معطل شدم تا درست شد و بالاخره مبلغ 625هزار تومان چك نوشتند. ساعت نزديك 2 شده بود كه  از بانك روبروي سازمان نقدش كردم و رفتم به ميدان ونك و به متروي ميردادماد و در ايستگاه دروازه دولت پياده شدم و رفتم امام حسين. يك دستگاه تلفن خريدم و آمدم ميدان خراسان و قيامدشت. خسته بودم. ساعت 4 رسيدم. مطلبي براي وبلاگ نوشتم كه دوستان هر كدام كميته اي انتخاب كند و فعاليت را شروع كنيم.

پنجشنبه 15 شهريور 1386 قيامدشت

صبح بعد از اين كه سري به انجمن زدم و اخبار را فقط ضبط كردم آماده شدم براي رفتن به قم كه از شهريه خبر بگيرم. با ماشين تا ترمينال رفتم و از آنجا با يك آردي. ساعت 7 و نيم رسيدم و رفتم حوزه. نوشته بودند كه هاشمي رفسنجاني براي طلاب سخنراني دارد. شهريه را گرفتم (200هزار) و آمدم ساعت 10 رسيدم ترمينال و با ماشين رفتم ميدان امام حسين تا تلفني را كه گرفته بودم و خراب بود عوض كنم و آمدم قيامدشت. ظهر ساعتي خوابيدم. ساعت 4 زيبا را بردم دندانپزشكي كه هم دندانش را بكشد و هم عصب كشي كه 55 هزار تومان گرفتند با پر كردن دندان. من رفتم حصارامير و پول قرعه كشي را بردم وآمدم درمانگاه. بعد آمديم خانه و به جمع و جور كردن وسايل پرداختيم چون فردا بايد زير زمين را تحويل مستاجر بدهيم.

جمعه 16 شهريور 1386 قيامدشت

صبح مثل هميشه البته ديرتر به اينترنت سر زدم و بعد هم روي مطالب كتابهاي شبكه نور كار كردم. كتابهاي جالبي است. مستاجري كه قرار است به زير زمين بيايد از ساعت 10 شروع به اثاث كشي كردند. ظهر به خانه هدا رفتيم ناهار خورديم و همانجا تا عصر بوديم. عصر با هدا و عسكر رفتيم ده امام و فاتحه اي براي عيسي و پدرش و فتح الله و اموات خوانديم .همانجا نماز مغرب و عشا را هم خوانديم و آمديم. آماده شديم كه به پارك آزادگان برويم ، چون گلاب ، ما را و ديگران را به مهماني دعوت كرده است. زينب و هدا هم با ما آمدند. تا ساعت 12 بوديم. برات و بچه ها هم بودند.

شنبه 17 شهريور 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و قدري اخبار ديدم. بعد روي لوگوي انجمن كار كردم. مطالب كتابهاي نور را ديم. به بيرجند زنگ زدم كه پدرم به مستاجر قم زنگ بزند. عصر خودم زنگ زدم به قم. مستاج خيلي پر روگري مي كند و بيرون نمي رود. زنگ زدم سازمان آب و آمدند لوله را ديدند. بسيار كم آب مي آمد. با كپسول گاز خواستند لوله را باز كنند كه نشد و قرار شد فردا بيايند و زمين را بكنند و درست كنند.

يكشنبه 18 شهريور 1386 قيامدشت

صبح اخبار را ديدم و روي وبلاگ جديد انجمن كار كردم. ساعت 8 و خورده اي كارگران سازمان آب آمدند و شروع به حفر جلوي خانه كردند كه لوله را باز كنند. تا ساعت10 ريشه هاي موجود در لوله را بيرون كشيدند و آب بسيار پر فشار شد خصوصا با داشتن پمپ. براي هر كدام 2 هزار تومان انعام دادم و رفتند. كوچه كثيف شده را باآب پر فشار تميز كرديم. پدرم از بيرجند زنگ زد كه بروم قم و از دست مستاجر شكايت كنم تا او بيايد. بعد از ظهر روي وبلاگهاي انجمن كار كردم و تمام شدند. به دوستان گفتم كه با شروع ماه رمضان وبلاگ هم شروع به كار خواهد كرد.

دوشنبه 19 شهريور 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. روي وبلاگ انجمن كار كردم. پدرم زنگ زد و قرار شد كه به قم بروم براي شكايت از مستاجر كه نشد بروم. عصر رفتيم هاشم آبا د و خبري از اسماعيل و عمه ام گرفتيم. سري هم به شهرري زدم و نوارهاي عزيزي را بردم. شماره كارت دانشگاهشان را گرفتم كه نتايج امتحانشان را در اينترنت ببينم.

سه شنبه 20 شهريور 1386 قيامدشت

صبح اخباري را ديدم و به وبلاگ جديد انجمن رسيدگي كردم. پدرم از بيرجند زنگ زد كه با هواپيما مي آمد. روي كتابهاي نور و نظام حوزه كار كردم. عصر پدرم از تهران زنگ زد كه فردا به قم برويم. براي اينكه مستاجر  خانه را خالي کند.

چهارشنبه 21 شهريور 1386 قيامدشت

صبح زود آماده شدم كه با پدرم به قم برويم كه از مستاجر شكايت كنيم براي تخليه خانه. رفتم شهرك كاروان و ساعت 6 و نيم به حركت افتاديم با ماشينم. ساعت يك ربع به 8 رسيديم. پدرم گفت برويم صبحانه مطابق رسم معهودش كله پاچه بخوريم. بعد رفتيم شوراي حل اختلاف و شكايت نوشتيم. زنگ زدند كه مستاجر ساعت 3 و نيم بيايد. ما رفتيم خانه مطهري و تا ساعت 2 و خورده اي بوديم و از همه جا سخن به ميان آمد. ساعت 3  و نيم بعد از زيارت رفتيم و مستاجر هم آمده بود. قرار شد كه تا اول آبان خانه را تخليه كند. آمديم با پدرم به طرف تهران. من هم بعد از رساندن پدرم به گاراژ آمدم قيامدشت. پري غلامعلي در قيامدشت بود و به گاراژ نمي رفت. با موسي صحبت كرديم كه فردا طلاقش را بگيرد.

پنجشنبه 22شهريور 1386 قيامدشت

سحر براي اولين روز ماه رمضان بيدار شديم و سحري خورديم و خوابيديم. ساعت 8 و نيم بيدار شدم و رفتم اينترنت. نتايج فني حرفه اي را براي بچه هاي خانم عزيزي ديدم كه هيچكدام قبول نشده بودند. زنگ زدم و نتايج را گفتم. خواهرم پري زنگ زد كه برويم با موسي و پري غلامعلي به تهران و براي طلاق صحبت كنيم يا به توافق برسند. رفتيم. يكي دو ساعتي بحث شد  و بالاخره قرار شد كه 2 ميليون تومان پري غلامعلي بگيرد و طلاق بگيرد. 500هزار تومان پدرم به من داد تا بقيه اش را شنبه بياورد و طلاقش بدهد. بعد آمديم قيامدشت. عصر خوابيدم. يك جزء قرآن خواندم كه تا آخر ماه رمضان قرآن را ختم كنم. عصر رفتم چيزهايي براي خانه گرفتم و نيز لوازم التحرير.

جمعه 23 شهريور 1386 قيامدشت

صبح بعد از اين كه در ساعت 9 سري به اينترنت زدم ، به مطالعه كتاب سليم بن قيس پرداختم و مطالب مهمش را براي درس تاريخ گزينش كردم و به جزوه تاريخ و نيز اخلاق ملحق كردم. امروز نيز خانه ها را جمع و جور كرديم كه دو كلاس مهد را خالي كنيم و تا ظهر اين كار را انجام داديم. قرار است كه عصر به باغ برادرم علي برويم و آنجا افطار كنيم. ساعت 4 رفتيم و پدرم را هم برديم. عصر با صفايي بود و آنجا افطار كرديم. تا ساعت 10 بوديم و آمديم.

شنبه 24 شهريور 1386 قيامدشت

صبح تا ساعت 8 و نيم خوابيده بودم. از سحر دندانم كمي تا قسمتي درد مي كرد و تصميم گرفتم كه بكشمش. رفتم اينترنت و بعد هم روي مطالب كتاب سليم بن قيس كه بسيار جالب است كار كردم. رفتم به اداره پست كه كارت ملي بگيرم كه بسته بود و متوجه نشدم كه از آنجا منتقل شده است. آمدم دكتر دندانپزشك كه گفتند عصر مي آيد. آمدم خانه. كامپيوترها را با زينب جا به جا كرديم و يكي را به محل ميز منشي بردند. ظهر ساعتي خوابيدم. عصر رفتم دندانم را كشيدم. 5هزار و پانصد تومان و تا نيم ساعت بايد دهانم را باز نمي كردم و تا  نزديك افطار صحبت نكردم. براي افطار هدا و عسكر هم آمدند.

يكشنبه 25 شهريور 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم. دندانم هنوز چندان بي درد نيست. سحري خورديم و خوابيدم البته نيم جزء هم قرآن خواندم. صبح ساعت 9 و خورده اي رفتم و كارتهاي ملي ام و زيبا و زينب را گرفتم. بعد رفتم كارنامه زهرا و محدثه را گرفتم كه در مدرسه قم اسم بنويسم. خانم عليزاده مدير راهنمايي زهرا اظهار لطف كرد و بعد آمدم خانه. پدرم زنگ زد كه يك و نيم ميلیون مهريه پري غلامعلي را مي فرستد كه 500هزاري كه نزد من بود 2 ميليون مهريه اش را بدهم و طلاق بگیرد. عصر رفتيم با زيبا به خانه حسين عباسي كه از مكه آمده بود. بعد از افطار هم رفتيم دندانپزشكي كه دندان زيبا را پر كرد. محسوند را آنجا ديديم و به دكتر سفارش كرد و قرار شد من هم بروم دندانهايم را درست كنم. آمديم خانه. خواهرم پري و عسكر و موسي و پري غلامعلي هم آمدند. طلاق خواندم و مبلغ مهريه هم پرداختم.

دوشنبه 26 شهريور 1386 قيامدشت

 صبح زود عازم قم شدم كه بروم اسم زهرا و محدثه را در مدارس قم بنويسم. زهرا دوم راهنمايي و محدثه دوم ابتدايي. با پژوي مسافركش رفتم گرايه هم 3 هزار تومان. ساعت 8 و خورده اي رسيدم و يكسره رفتم به محله خودمان آذر و مدرسه گيوه چيان كه 50متري از خانه مان دور است. وقتي رفتم مدير و كاركنان مدرسه در حياط بودند و مستخدم نيامده كه سالن را باز كند. ساعت 9 و خورده اي آمد. آدم كلاشي بود. بر او كه مسئولان مدرسه را هم به ستوه آورده بود توپيدم و گفتم بايد از اين مدرسه بروي و در اداره هم پيگيري خواهم كرد كه به درد اين كار نمي خوري و.. اسم بچه ها را نوشتم و نامه اي براي لباس آنها گرفتم و از كوچه خودمان آمدم تا سر خيابان و 72 تن و به سمت تهران. ديشب 4 دقيقه به اذان بيدار شده بوديم و تشنه و گرسنه و خسته بودم. روزه واقعي. قبل از ظهر رسيدم قيامدشت. عصر بيدار شدم و جزء 5 قرآن را خواندم و نماز و.. عصر رفتم بنزين زدم و از آنجا به خانه هدا كه ويندوز آنها را نصب كنم. من را نگهداشتند و به بچه ها زنگ زدند كه بيايند. عسكر آنها را آورد و افطاري همانجا بوديم.

سه شنبه 27 شهريور 1386 قيامدشت

سحري خوديم و نيم جزء قرآن خواندم. خوابيديم و ساعت 9 بيدار شدم. اخبار را در اينترنت ديدم وخاطره ديروز را نوشتم. بعد رفتم دانشگاه اسلامشهر كه از روزهای كلاسها با خبر شوم. ديدم مسئول كلاسها مي گويد سجادي رئيس دانشگاه گفته است كه به اساتيد ترم قبل درس نگذاريد. تعجب كردم. به دكتر آرام زنگ زدم گفت كه ترم قبل اساتيد نامه اي نوشته بودند كه كيفيت غذا بهتر شود و به خاطر اين نامه سجادي گفته به هيچكدام از آنها درس ندهيد. به هاشمزهي زنگ زدم كه شماره سجادي را بگيرم گفت او يك آدم رواني است و خيلي چيزها گفت. شماره اش را گرفتم. در دسترس نبود. به احمدي در قم زنگ زديم كه شنبه مي آييم. شب بعد از افطار رفتيم هاشم آباد و خبري از اسماعيل و عمه ام گرفتيم. حالشان روز به روز بدتر مي شود. ساعت 11 و خورده اي برگشتيم.

چهارشنبه 28 شهريور 1386 قيامدشت

صبح اخبار را ديدم ساعت 8 و نيم و نيز سخنان پيش از دستور نمايندگان را هم شنيدم. بعد رفتم به دانشگاه قيامدشت. نامه اي به سجادي رئيس دانشگاه نوشته بودم كه چرا به خاطر نامه تذكر ، از تدريس اساتيد مانع شده است. ابتدا بردم نزد معنوي مسئول دفتر فرهنگ و بعد به دبيرخانه دادم كه به او برساند. آمدم خانه. از دانشگاه اسلامشهر زنگ زدند كه يك درس ديگر براي سه شنبه عصر گذاشته بودند. عصر اخبار را در وبلاگ عربخانه قرار دادم.

پنجشنبه 29 شهريور 1386 قيامدشت

سحري خورديم و نيم جزء خواندم از جزء هشت قرآن و خوابيدم. ساعت 8 بيدار شدم و اخبار را ديدم و بعد خوابيدم. ساعت 9 و خورده اي جزوه را بردم نزد مقصودي كه چاپ كند براي تدريس دروس معارف و نيز مشكلات سجادي رئيس دانشگاه قيامدشت را هم نوشتم كه ببرم به معاونانش بدهم. رفتم دانشگاه ولي قبل از آن با معنوي روحاني دانشگاه مشورت كردم و گفت با نامه بفرست ناشناس. قبول كردم. آمدم خانه. عصر حياط مهد را جمع و جور كرديم. ساعت 5 رفتيم خانه خواهرم پري كه براي عيسي ختم قرآن داشتند و همه فاميل آمده بودند. علي جمعه هم 200هزار تومان بابت خمس به من داد تا در مواضعش خرج كنم. تا ساعت 11 بوديم بعد از شام و آمديم خانه. برادرم علي گفت كه فردا برويم افطاري باغ.

جمعه 30 شهريور 1386 قيامدشت

صبح بعد از سحري خوابيدم و ساعت 9 رفتم اينترنت و مطلبي در وبلاگ نوشتم. در مورد رفتن به قم و نظام آموزشي حوزه. ساعت 10 رفتم درمانگاه شبانه روزي و دندانم را كشيدم. محسنوند هم بود. دكتر هزينه كندن دندان را نگرفت. بسيار راحت كشيد. آمدم خانه. حياط و انباري را سر و سامان داديم كه فردا مهد باز مي شود. عصر قرار بود به باغ برادرم علي برويم كه نشد. رفتم باغ حاج غلام و مقداري خاك براي باغجه آوردم و مقداري هم انار.

شنبه 31 شهريور 1386 قيامدشت-قم

صبح ساعت 8 بيدار شدم و سري به اينترنت و اخبار زدم. كلاسهاي مهد را براي افتتاح مهد آماده مي شد. من ماشين را بردم كه به برادرم شبير بدهم و ماشين وانتش را بگيرم و اثاث ضروري را به قم ببرم و يك ماهي خانه دوستم آقاي احمدي باشيم تا مستاجر خانه پدرم اول آبان خانه را خالي كند. رفتم ابتدا ماشين را كارواش بردم و بعد رفتم گاراژ. پدرم بود و كلثوم اولين باري بود كه بعد از طلاق و دعواهاي ديگر مي ديدمش. دقايقي بودم و بعد ماشين شبير را گرفتم و ماشينم را دادم رفتم قيامدشت. لوازم را در وانت گذاشتيم. زينب و هدا و مهدي هم با ما به قم آمدند تا هدا و زينب خيلي احساس غربت  و تنهايي نكنند. به طرف قم حركت كرديم و ساعت4 رسيديم. وسايل افطاري گرفتيم ولي مهدي اصرار كرد و رفتند. خسته و تشنه. من هم با محدثه و زهرا رفتيم نوشتيم كه لباس مدرسه برايشان بدوزند و آمديم. اولين افطاري مان را در خانه احمدي خورديم.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 16:33  توسط   | 

 دوشنبه اول مرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و اخبار را ديدم. نامه اي هم از يك كارخانه آب نبات سازي چيني آمده بود كه پيشنهادات خوبي داشت. ساعت 8 و نيم رفتم به دادگاه ويژه كه فيش پرداخت جريمه را بدهم. به خاطر امر به معروف و نهي از منكر و هشدار به بسيجي نمايان ، هيئت منصفه و دادگاه محكومم كردند به پرداخت 400هزار تومان كه خدا از آنها نگذرد. با مترو رفتم سريع رفت و ارزان. ساعت 10 و خورده اي آنجا بودم. بعد با اتوبوس آمدم. اين طوري بهتراست تا با ماشين شخصي بروم. ظهر در ميدان خراسان بودم و از ترمینال خاوران با ميني بوس آمدم قيامدشت. تا ساعت 5 خوابيدم و بعد وبلاگ را بروز كردم. بعد ديدم غزل هم مطالبي آورده و در ادامه افزوده است.  ابراهيم زنگ زد كه فردا برويم باغ را ببينيم. شب مهدي و زينب و جواد آمدند و در مورد شركت چيني صحبت كرديم.

 

سه شنبه 2 مرداد 1386 قيامدشت

صبح اخبار را مثل هميشه ديدم در سايت روز آنلاين و نامه ها را هم براي چين تنظيم كردم. ابراهيم اس ام اس فرستاد كه آماده باشم براي رفتن به ديدن باغي در اطراف شهريار. با صاحب باغ آمده بود و رفتيم. برادرم علي را هم برداشتيم و رفتيم. در حوالي صباشهر بود در شادشهر. ده هزار متر بود و بالاخره به قيمت 250ميليون راضي شد و قرار شد كه صد ميليون نقد باشد و بقيه در سه فقره چك 50 ميليوني. بد نبود ديديمش و آمديم از اسلامشهر و جاده كهريزك. شبير زنگ زد كه پسر ايلخاني به گاراژ آمده و با پدر بحث مي كند. رفتيم آنجا و با او صحبت كرديم. حق با پسر ايلخاني بود. بعد با ابراهيم آمديم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر و بعد رفتيم خانه عمه ام هاشم آباد كه خبري از آنها بگيريم. حاج علي و حسين كاظمي هم آمدند و ساعتي بوديم و بعد آمديم. امسال در اين فصل مرداد گاهگاهي باران مي بارد که در 50 سال گذشته بي نظير بوده است. عصر وبلاگ انجمن را با كاريكاتور و عكس بروز كردم.

 

چهارشنبه 3 مرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و اخبار را ديدم. بعد با زيبا آماده شديم براي رفتن به قم. رفتيم هدا را هم برداشتيم ، چون او و زينب و پدرم هم مي آيند و مي رويم كه به مستاجر خانه پدرم بگوييم كه خانه را خالي كند كه ما برويم. عسكر و نعمت هم با ما تا تهران آمدند. ماشين را از حسن آباد به زينب دادم كه رانندگي كند. جديدا گواهينامه گرفته و بايد تمرين كند تا مسلط شود. ساعت حدود 9 رسيديم به قم. ابتدا به خانه پدرم رفتيم تا با مستاجران كه در دو طبقه خانه ساكنند صحبت كنيم. قدري مقاومت كردند. سه سال است كه آنجا هستند. بعد پذیرفتند كه تا يك ماه ديگر خانه را ترك كنند. بعد رفتيم حرم و زيارت كرديم و پس از خواندن نماز ناهار خورديم و به سمت تهران حركت كرديم. بعد از عوارضي ماشين را دادم زينب و تا ميدان جهاد تهران آمد. آنها را رسانديم به شهرك كاروان و آمديم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و عصر وبلاگ را با مطلب نگارش كتايون رياحي يا سپينود بروزش كردم. شب رفتيم خانه خواهرم طاهره شب نشيني. خواهرم پري و ابراهيم هم آمدن و تا ساعت نزديك 12 بوديم.

 

پنجشنبه 4 مرداد 1386 قيامدشت

صبح اخبار اينترنت را ديدم و جواب نامه از چين هم آمده بود. آب نباتها قيمتشان بيش از آْن بود كه ما فكر مي كرديم يعني ده برابر بيشتر. يك نفر آمد كه طلاق خلعي اش دادم. ديشب برادرم محمد را بازداشت كرده بودند. زن دومش ازاو شكايت كرده بود. عصر مطالب كميته علمي را آماده كردم با حاشيه هايي و در وبلاگ گذاشتم. قرار شد شب با خواهرم پري و عسكر برويم پارك آزادگان. شام درست كرديم و رفتيم و تا ساعت 12 بوديم.

 

جمعه 5 مرداد 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم و بعد خوابيدم. روي طرح ساختار حوزه فكر كردم و مطالبي را يادداشت. مرادي مسئول كميته سياسي از شيراز مطالبي در وبلاگ كميته اش آورده بود كه روي آنها كار كردم که در وبلاگ بگذارم. حاشيه و تبريك ميلاد امام علي ع را نوشتم و در ساعت 7 بروزش كردم. شب هدا و عسكر و زينب و مهدي آمدند به بهانه روز پدر و با هم بوديم.

 

شنبه 6 مردادماه 1386 قيامدشت

صبح خاطرات را نوشتم و سري به اينترنت زدم و مطالبي در مورد حوزه نوشتم. عصر مطالب وبلاگ را آماده كرد. ساعت 7 بروز كردم. شب شام خورديم و رفتيم هاشم آباد. گلاب و دخترش از حج آمده بودند. من در خانه عمه ام و اسماعيل  ماندم و آنها رفتند بعه خانه گلاب. تا ساعت 11 بوديم.

 

يكشنبه 7 مرداد ماه 1386 قيامدشت

صبح خاطرات ديروز را نوشتم و نيز مطلبي راجع به حوزه كه به يادم آمد. بعد آماده رفتن به دانشگاه اسلامشهر شدم. ساعت 7 و نيم درس اخلاق براي پسرها شروع شد و بين ساعت آنتراك داديم و بعد هم كلاس دخترها. تا ساعت 12 كلاسها تمام شد. از راه چهاردانگه آمدم. از مشيريه نان و روزنامه گرفتم و به خانه آمدم. مطالبي در مورد حوزه از اينترنت آماده كردم و بعد مطالب علي رجبي طنز نويس انجمن را در وبلاگ گذاشتم.

 

دوشنبه 8 مرداد 1386 قيامدشت

ديشب در خانه عسكر و هدا مهمان بوديم. خواهرم پري و مجتبي هم بودند. صبح به اينترنت رفتم واخبار روز آنلاين را ديدم و اخبار ديگر. از بهزيستي خيام زنگ زدند كه فردا برويم آنها را بياوريم براي بازديد مهد. روي مطالب تغيير ساختار حوزه كار كردم. زنگ زدم و گفتند كه برادرم محمد را امروز با سپردن سند آزاد مي كنند. رفتم دانشگاه قيامدشت و سري به آقاي معنوي زدم و به اعتراض يكي از دانشجويان پاسخ دادم. طرح تغيير ساختار حوزه را با معنوي در ميان گذاشتم. تا شب قدري روي طرح كار كردم. زير زمين را سپرديم به بنگاه براي دادن به مستاجر و ... عصر زينب و مهدي آمدند. و جواد هم كه براي كار تجارت پيگيري مي كردند. ساعت 9 برادرم محمد زنگ زد كه آزاد شده بود.

 

سه شنبه 9 مرداد 1386 قيامدشت

صبح مثل هميشه بعد از نماز به اينترنت رفتم و ابتدا اخبار را ديدم و بعد به چند وبلاگ سر زدم و دعوت نامه دادم. بعد هم روي مطالب تغيير ساختار حوزه كار كردم. ساعت 8 و خورده اي به طرف بهزيستي خيام به راه افتادم كه بازرس براي بازديد مهد بيايد. ساعت 9 آنجا بودم. دو نفر از خانمهاي آنجا را آوردمشان. فاصله مهد ما را تا مهد بهشت گرفتند كه 700متر بود. بعد مساحت حياط كه 50 متر مي خواست و 54 متر بود و ديگر چيزهايي كه ديدند. بعد بردمشان به محلشان و وقتم را زياد گرفتند. قرار شد چند روز ديگر زنگ بزنم كه نامه براي اماكن و بهداشت هم بدهند. بعد از بردنشان رفتم كه از پدرم خبري بگيرم كه ساعت 12 خواب بود با گلثوم كه تازه از بيرجند آمده بود !آمدم قيامدشت. عصر مطالب موسيقي را حاشيه و بروز كردم و يك سرود هم گذاشتم. شب هدا و عسكر آمدند خانه ما.

 

چهارشنبه 10 مرداد 1386 قيامدشت

صبح اخبار را كه ديدم و به چند وبلاگ سرزدم و دعوت كردم رفتم خوابيدم. دوباره آمدم و روي ساختار حوزه كار كردم. برزگر اس ام اس فرستاد كه حق التدريس دخانيات واريز شده. رفتم و گرفتمش 500هزار تومان. بعد آمدم قيامدشت. بعد از نماز ساعتي خوابيدم. عصر با بچه ها رفتيم شهرري. زينب و هدا هم بودند. تا ساعت 6 در زيارت بوديم و بعد رفتيم خانه خانم عزيزي و باقيمانده پولش كه 100هزار تومان بود داديم و ساعتي بوديم و آمديم قيامدشت.

 

پنجشنبه 11 مرداد 1386 قيامدشت

صبح اخبار روز آنلاين را ديدم. به چند وبلاگ هم سرزدم و نوشته هاي الهام را هم ويرايش كردم. بعد خوابيدم. خواب بعد از نماز صبح هيچ فايده اي ندارد كه هيچ ، ضرر هم دارد و انسان خسته تر و گيج مي شود. يكي هم خواب عصر بيش از يك ربع. بعد روي مطالب ساختار حوزه كار كردم. از دانشگاه اسلامشهر زنگ زدند كه  يكشنبه جلسه گروههاي تخصصي ارتداد است در ساختمان شماره 3 در دفتر داوري مسئول فرهنگ. عصر با بچه ها رفتيم هاشم آباد كه هم خبري از اسماعيل و عمه ام بگيريم و هم رفتيم با خواهران زيبا و برات باقري به پارك آزادگان. تا ساعت 12 و خورده اي بوديم. برات باقري هم با ما عازم قم می شودكه درس طلبگي را شروع كند.

 

جمعه 12 مرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت سر زدم. هنوز كسي وبلاگ را به روز نكرده بود. به چند وبلاگ سر زدم و پيام گذاشتم. بعد خوابيدم. روي مطالب ساختار حوزه كار كردم و تمام شد.تا كنون 200 صفحه شده است. دوباره رفتم اينترنت كه مطالب ديگري در اين مورد پيدا كنم و منشور روحانيت امام خميني را خلاصه گزيني كردم و مطالب مربوط را آوردم. ظهر هدا آمد و تا عصربود. عصر رفتيم به ده امام و عسكر را هم برداشتيم و ساعتي بوديم و فاتحه اي خوانديم. بعد آمديم و پس از نماز رفتيم با آنها به پارك آزادگان كه قرار بود گلاب شام درست كند و برخي از اعضاي فاميل را دعوت كند. در پارك مردان و زنان به تفكيك نشستيم و تا ساعت 12 و خورده اي بوديم.

 

شنبه 13 مرداد 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز به اينترنت سري زدم و بعد آماده شدم كه به اسلامشهر بروم. با عسكر تا شهرك كاروان رفتيم و او به سر كارش رفت و من رفتم اسلامشهر. دقايقي زودتر رسيدم و به دفتر اساتيد رفتم. ابتدا كلاس اخلاق پسرها بود كه  تا ساعت 10 طول كشيد و بعد دخترها. ظهررفتم ساختمان شماره يك ناهار خوردم و بعد از نماز به سر كلاسهاي وصايا رفتم. در ساعت 5 وخورده  اي كه يكسره كلاس بود از راه كهريزك آمدم قيامدشت. در بين راه روغن و فيلتر ماشين را عوض كردم. شب مهدي و زينب و عسكر و هدا مهمان ما بودند.

 

يكشنبه 14 مردادماه 1386 قيامدشت

 صبح بعد از اينكه سري به اينترنت زدم و اخبار را ضبط كردم عازم اسلامشهر براي درس ترم تابستاني شدم. دوكلاس داشتم كه چون يكسره بود بين دو كلاس آنتراك دادم. در ساعت 11 و نيم جلسه تخصصي گروه معارف در مورد ارتداد بود كه با چند نفر از اساتيد برگزار شد و نظراتمان را در حضور مسئول دفتر معارف منطقه 8 گفتيم و تا ظهر طول كشيد. بعد رفتم ناهار خوردم و يك امتحان معرفي به استاد هم گرفتم و به قيامدشت آمدم.  زيبا و بچه ها رفته بودند بازار و ساعتي خوابيدم. عصر مطلبي نوشتم و وبلاگ را بروز كردم.

 

دوشنبه 15 مردادماه 1386 قيامدشت

صبح كه شد به اينترنت رفتم و اخبار را ديدم بعد از بهزيستي  زنگ زدند و گفتند كه بروند معرفي ها را بگيرم. با ماشين رفتم و آنها را گرفتم. بعد آمدم و ساعتي خوابيدم. عصر به حصار امير رفتيم خانه ي طاهره براي قرعه كشي. تسمه پروانه ماشين در راه پاره شد. به برادرم محمد زنگ زدم که از راه بخرد و بياورد ، او هم به حصار امیر می آمد. قرعه به نام فتح الله خدا بيامرز افتاد.

 

سه شنبه 16 مرداد 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز رفتم اينترنت و اخبار را ديدم و سري هم به وبلاگ انجمن زدم. دوستان مطالب متنوعي نوشته بودند. بعد  در ساعت 8 آماده شدم كه بروم به دنبال آزمايشات مجوز مهد. ابتدا رفتم به پارك شهر براي آزمايش اعتياد. بعد رفتم به تشخيص هويت. مطالبي پيرامون مجتهدان سه گانه فقهي و اخلاقي و عقيدتي نوشتم كه به مطالب ساختار حوزه اضافه كردم. با بچه ها رفتيم هاشم آبادكه خبري از اسماعيل و عمه ام بگيريم. زينب را هم برديم و تا اذان بوديم وآمديم. شب آمدم بعد از نماز وبلاگ انجمن را با مطالب زياد كميته مشاوره ديني بروز كردم و نيز اخبار  را در وبلاگ عربخانه گذاشتم.

چهارشنبه 17 مرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت سر زدم. اخبار فراواني بود كه ديدم و بعد مطالبي در مورد ساختار حوزه نوشتم. ساعت 9 رفتم به تشخيص هويت نزديك میدان خراسان كه عكس بدون لباس روحاني مي خواستند و لذا برگشتم. رفتم گاراژ. ابراهيم هم آمد. خبري از پدرم گرفتم و آمديم قيامدشت. مطالبي در مورد ساختار حوزه نوشتم. عصر مطالب وبلاگ را آماده كردم و نيز وبلاگ عربخانه را بروز كردم. شب هدا و عسكر آمدند.

پنجشنبه 18 مرداد 1386 قيامدشت

صبح سري به اخبار زدم و به چند نفر هم پيام اشتراك فرستادم. روي طرح اصلاح حوزه كار كردم و مطالب لازم را يادداشت. از تهران زنگ زدند كه شب در پارك آزادگان مهمان هستيم. تا عصر در خانه بودم و روي مطالب حوزه كار كردم. شب بعد از نماز با بچه ها و هدا رفتيم به پارك آزادگان. اسماعيل عزيزي هم بود و خانمها. برات باقري به قم رفته بود. تا ساعت 12 و خوده اي بوديم و آمديم. عصر مطلب وبلاگ را هم آماده و بروز كردم.

جمعه 19 مرداد 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم ولي خبري نبود. موذن البته سوالي ديني و عقيدتي فرستاده بود كه جواب دادم. روي مطالب اصلاح حوزه كار كردم و نظرات امام در صحيفه نور را در آوردم كه در طرح اصلاح حوزه بگنجانم زيرا نظراتش به عنوان كسي كه يك عمر بر حوزه اشراف داشته است مهم است. نظرات جالبي دراين باره دارد. بعد كتاب صحيفه نور را خواندم ومطالب مهم را روي كاغذ آوردم براي يادداشت. به پدرم زنگ زدم كه با مستاجر صحبت كند كه خانه قم را تخليه كند تا به قم برويم آخر ماه. ظهر هم روي صحيفه نور كار كردم و ساعتي هم خوابيدم. عصر مطالب وبلاگ را نوشتم با كميته اقتصاد و تبريك مبعث. بعد هم صحيفه را يدم. 

شنبه 20 مرداد 1386 قيامدشت

امروز عيد مبعث است. روي مطالب ساختار حوزه كار كردم. تا عصرروي اين مطالب كار كردم  و كتاب هاي صحيفه نور  را كه 21 جلد است ديدم و مطالب مربوط را پيدا كردم. عصر رفتم بنگاه فتاحي و اجاره نامه زير زمين را براي يك سال امضاكردم كه برادر علي آقاي مهرآبادي كه قبلا صاحب خانه عسكر بود  قرار بود بيايد و بنشيند. چك يك ميليوني گرفتم و ماهي 60هزار تومان. هدا هم خانه ما بود و عسكر هم شب آمد. برق از ساعت 6 رفت و تا ساعت 10 نيامد.

يكشنبه 21 مرداد 1386 قيامدشت

صبح رفتم اينترنت و اخبار را ديدم و تا ساعت 6 و نيم كه بايد به دانشگاه اسلامشهربروم خواندمشان. حامد وبلاگ را بروز كرده بود. بنزين كم داشتم و به زور خودم را به پمپ بنزين جاده كهريزك رساندم. رفتم و دو كلاس امروز را كه آخرين كلاس بود در تابستان تمام كردم. دو سه نفر امتحان معرفي به استاد داشتم كه انجام دادم.  ظهر ناهار خوردم و آمدم قيامدشت. روزنامه از مشيريه گرفتم وآمدم خانه. ساعتي خوابيدم و بعد رفتم اينترنت سر زدم و خازطرات ديروز و امروز را  نوشتم.

دوشنبه 22 مرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و اخبار را ديدم و مطالبي در مورد ساختار حوزه نوشتم. در ساعت 9 رفتم بانك و چك يك ميليوني مستاجر را نقد كردم و پول فريدون و كاظمي مصالح را دادم و با همه تصفيه كردم. روي مطالب كار كردم و اين كه نظام آموزشي حوزه  را با نظام آموزشي كنوني مقايسه كنم و... قرار است ساعت 4 بعد از ظهر به امامزاده دادود برويم با بچه ها  . فقط با بچه هاي كوچك و زيبا رفتيم. در بين راه در تفريحگاهي جالب نشستيم و عصرانه خورديم و بعد رفتيم امامزاده. اتاقي گرفتيم 4 هزار تومان. گشتي در بازار و حرم زديم. شب هوا سرد بود. قبل از رفتن به امامزاده  وبلاگ را بروز كردم.

سه شنبه 23 مرداد 1386 قيامدشت

ديشب در امامزاده داوود بوديم. از سرما نتوانستيم بخوابيم. خواب خوبي ديدم. ساعت 8 بيدار شديم و وسايل صبحانه گرفتيم و آمديم پايين. در محلي دنج و خوب در هواي صبحگاهي و سرد و مناسب صبحانه خورديم و آمديم پايين. ساعت 11 به قيامدشت رسيديم. رفتم اينترنت و ديدم مصاحبه ام  را آرش به همراه 6 مصاحبه ديگر نوشته است. مطلب امروز كميته حوادث را نوشتم و حاشيه هايي هم بر آن. رفتم با دوستان شوراياري به ديدن مسئول بسيج كه عوض شده وانسان ارزشمندي است نورمحمدي. زينب و مهدي كه به كرمان رفته بودند و نيز عسكر و هدا شب خانه ما بودند.

چهارشنبه 24 مرداد 1386 قيامدشت

اول صبح سري به اينترنت زدم و رفتم قم. . ساعت 8 به حوزه رفتم وشهريه را گرفتم 170. چون بايد به خيابان سعدي تهران مي رفتم براي گرفتن پمپ ، سريع برگشتم از ميدان 72 تن با يك پرايد آمدم متروي مرقد امام 2500تومان و از آن جا به ميدان سعدي رفتم و پمپي نيم اسب با قيمت 65هزارتومان گرفتم. بايك موتور به ميدان خراسان آمدم و از آنجا به قيامدشت. به لوله كش گفتم كه ساعت 2 بيايد پمپ را ببندد. آمد و بست. ولي ظاهرا وارد نبود وگفت اتوماتش  كار نمي كند. زنگ زدم و رفتم كه عوض كنم. مصيبتي بود. عوض كردم و يك راديو ضبط هم گرفتم 26 هزار تومان و آمدم. روز خسته كننده اي بود. شب مطالب وبلاگ را نوشتم ولي بروز نشد.

پنجشنبه 25 مرداد 1386 قيامدشت

صبح اخبار اينترنت را ديدم. پمپ را به برق زدم ، درست بود ، ففقط بايد فشارش به حد مناسبي مي رسيد تا قطع كند و قطع مي كرد. خيالم راحت شد. روي مطالب حوزه هم كار كردم. ساعت 10 رفتم ماشين را به كارواش دادم در چاله وامانده اش افتاد. بعد رفتم روكش صندلي گرفتم 30 هزار تومان و آمدم. زينب و هدا آمدند و ساعتي خوابيدم و بعدا از ظهر مطالب فردا را آماد كردم براي وبلاگ و بروزش كردم.

جمعه 26 مرداد 1386 قيامدشت

صبح چون كاري با اينترنت نداشتم نرفتم. البته روي مطالب ساختار حوزره كار كردم و نيز جزوه اخلاق را مرتب كردم و نوسازي و حدود 72 سوال جديد و بروز وتكميلي آماده كردم و نيز نوشته هاي امروز وبلاگ را صبح تنظيم كردم ، چون عصر احتمالا بايد به تهران برويم. عصر كه بيدارشدم روي مطالب كار كردم و تكميل شد. ساعت 5 با بچه ها رفتيم هاشم آباد هدا هم باما آمد و خبري از عمه ام و اسماعيل گرفتيم. تا ساعت 7 بوديم و بعد آمديم خانه هدا و عسكر شام بوديم. زينب هم قراراست كه بيايد مهد و وسايل خانه شان را جمع وجور مي كرد.

شنبه27 مرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت سر زدم. مطالب در مورد نظام آموزشي حوزه در كامپيوتر ثبت كردم. به قم زنگ زدم كه مستاجر خانه را تا آخر ماه خالي كند ولي عز و جز مي كرد. با اين كه دو سه سال است كه نشسته ولي هنوز به خانه چسبيده است. از سازمان اموال تمليكي زنگ زدند كه بروم قرارداد امضا كنم براي چند ماهي كه نماز خواندم. با سماجت مستاجر قم مجبوريم كه تا عيد در قيامدشت بمانيم و اول سال برويم. عصر وبلاگ انجمن را با كميته پيشگويي كه خودم مديريتش را بر عهده دارم بروز كردم. سپينود يا هما شهبازي قالبي ديگر را براي وبلاگ انجمن گذاشته بود كه بد نبود.

يكشنبه 28 مرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و اخبار را ديدم. بعد خوابيدم. ساعت 8 و نيم رفتم  و از مترو به پارك ملت و سازمان اموال تمليكي مركزي رفتم و براي قرار داد 3 ماه و نيم اقامه نماز. راه طولاني بود و تا برگشتم حدود ساعت 1 شد. ساعتي خوابيدم. همه وسايل را جمع كرده بودند كه زينب به خانه بيايد چون مي خواهيم به قم برويم. عصر مقداري از وسايل سنگين را جابه جاكرديم. مطلب امروز در مورد نجوم وكيهان شناسي بود كه نوشتم و عكسهاي مربوطه هم آوردم. عصر به پدرم زنگ زدم و گفت كه مستاجر را بيرون مي كنم.

دوشنبه 29مرداد 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز رفتم اينترنت و اخبار را ديدم  و بعد مطالبي كلي براي وبلاگ انجمن نوشتم كه آخرين مطالب اين دوره باشد و از دوستان خواستم كه تا تحقق دو شرط يعني رسيدن اعضا به 1000نفر و تكميل مسئولين كميته ها فعاليت تعطيل باشد. ساعت 9 رفم هاشم آباد و با صفيه رفتيم كه زمين هزار متري شان را بگيريم از درخشاني در رباط كريم. رفتيم پسر قالتاق ناصر درخشاني مي خواست زمين را هپلو كند كه گفتيم شكايت مي كنيم. آمديم و صفيه را رساندم هاشم آباد و من رفتم شهرك كاروان. ساعتي نزد پدرم بودم و بعد رفتم دانشگاه اسلامشهر. ساعت 2 و 4 بايد از ذانشجوها امتحان مي گرفتم. در راه ناهار خوردم. امتحان گرفتم و ورقه هاي اخلاق را گرفتم ولي وصايا آماده نشد. رفتم شهرري خانه عزيزی و چند نوار از روح الله گرفتم. آمدم قيامدشت. زينب وسايلش را آورده بود قيامدشت و جابه جا مي كرد. هماهنگ كرديم كه فردا با ابراهيم و شبير و عسكر و خواهرم پري به سفر شمال برويم.

سه شنبه 30 مرداد 1387 قيامدشت

صبح ساعت 5 بيدار شديم و آماده براي رفتن به شمال. رفتيم از جاده هراز. عسكر اشتباهي از جاده فيروزكوه رفته بودند و حدود 40 دقيقه در امامزاده هاشم معطل شديم و زنگ زديم كه به جنگل مي رويم براي صبحانه تا بيايند. رفتيم و در محلي وسط جنگل صبحانه خورديم  تا رسيدند و آنها هم صبحانه خوردند و رفتيم به بابلسر. يك سوئيت به قيمت 27 هزارتومان گرفتيم. مستقر شديم. نزديك دريا بود 100متر به آب. شب بعد از شام هم رفتيم كنار ساحل زيبا و پر تلاطمش نشستيم و هندوانه خورديم و فوتبال بازي كرديم و ...

چهارشنبه 31مرداد 1386 بابلسر

ديشب عسكر و ابراهيم و شبير و مصطفي بيرون خوابيدند و ما در خانه ، چون جا نبود. صبح بعد  از صبحانه و چاي ساعت 10 رفتيم به دريا و تا ظهر بوديم. ديشب با ابراهيم و شبير و عسكر رفتيم شهر گشتي زديم و ملزومات خريريم. شنا كرديم و ظهر آمديم. ساعتي خوابيدم تا همه آمدند و ناهار خورديم. بعد آماده شديم براي رفتن به تهران. از آمل چيزهايي برای سوغاات خريديم و از جاده هراز كه نسبتا شلوغ هم بود آمديم. ساعت 7 و نيم و اول اذان رسيديم امامزاده هاشم. از اول تهران بنزين زديم و آمديم قيامدشت. زينب شام گذاشته بود كه خورديم و با خستگي راه خوابيديم.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 16:33  توسط   | 

جمعه اول تيرماه 1386 قيامدشت

صبح ساعت7 رفتم كه از اينترنت خبر بگيرم ، ديدم كسي مطلبي ننوشته. نوبت محمدزاده بود. مطلبي آماد كردم ودر مورد موضوع آن كه وبلاگهاي برتر بود نوشتم. سوء تفاهم با غزل را هم آوردم كه البته با اعتراض روبرو شدم و تعديلش كردم. ساعت 8 و نيم مطلب را كامل كردم. به برزگر زنگ زدم كه به كلاس مي آيم. رفتم كلاس اخلاق دخانيات. ساعت 9 رسيدم. آخرين جلسه اخلاق اين ترم را هم گذراندم. ناهار خوردم وآمدم. به قيامدشت رسيدم و يكي دو ساعتي خوابيدم. عصر مجلس ختم زن حسين بهرام بود. با زيبا رفتيم. ظاهرا كسي براي سخنراني نبود و گفتند كه به منبر بروم و رفتم. در بين سخنراني آقاي حسيني امام جماعت مسجد امام زمان آمد. بعد از منبر با او و ديگران رفتيم تا خانه مرحومه و بعد به خانه عمه ام رفتم و خبري از اسماعيل گرفتيم و بعد با زيبا به قيامدشت آمديم. شب به خانه خواهرم پري رفتيم و ..

 

شنبه 2 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح خاطرات را نوشتم و وبلاگ را بروز كردم. بعد هم ساعتي خوابيدم و فراموش كردم كه از اينترنت بيرون برم لذا تا ساعت 9 و نيم به اينترنت وصل بودم. بازيبا رفتيم به نماز كه از آنجا برويم از علي پسر دايي ام حسين خبر بگيريم كه در بيمارستان است و لگنش شكسته. بعد از نماز غذا را گرفتم كه در بيرون بخوريم. رفتيم از راه احمدآباد مستوفي و براي خودم هم يك ساندويچ گرفتم و در طبيعت احمدآباد ناهار را خورديم و رفتيم دانشگاه اسلامشهر. ورقه هاي امتحاني شامل 6 كلاس را گرفتم و رفتيم بيمارستان 7 تير. تعدادي ار فاميلها هم آمده بودند و يكي دو ساعتي بوديم. علي استحمام مي كرد و اصلاح. بعد رفتيم خانه خانم عزيزي و خبري گرفتيم كه از مكه آمده بود. ساعتي بوديم و به قيامدشت آمديم. شروع به تصحيح اوراق كردم.

 

يكشنبه 3 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح چون ديدم كه حامد مطلب كاملي در وبلاگ نگذاشته است  ، مطلبي آماده كردم و در آن گذاشتم. اخبار را هم در وبلاگ خودم و نيز واحد خبر انجمن گذاشتم و اخبار روز را ديدم و بعد به تصحيح اوراق پرداختم. ساعت 9 رفتم كه از صباشهر و منزل خانم بهكار كيفم را كه دزديده بودند و به آنجا برده بودند بگيرم. ساعت 10 و خورده اي رسيدم و كيف را گرفتم. چون در آن چيز به درد بخوري نبوده دزد آورده بود و 3 هزار تومان گرفته بود. همه مدارك بود. بعد رفتم نماز. بعد از نماز آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و بعد به تصحيح اوراق پرداختم. عصر با بچه ها رفتيم به شهرري خانه خانم عزيزي كه از مكه آمده بود. زينب را هم از كاروان برداشتيم و يكي دو ساعتي بوديم. بعد آمديم زينب را در شهرك گذاشته و به قيامدشت آمديم.

 

دوشنبه 4 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح دوستان وبلاگ انجمن را بروز كره بودند ولي در مورد آيه چيزي نداشت. مطلبي به آن اضافه كردم. بعد هم اخبار را ديدم و رفتم سر وقت ورقه ها. تا ساعت 10 كه به نماز رفتم مشغول بودم. زيبا را هم بردم كه به پدر و مادرش برسد. بعد از هاشم آباد رفتم نماز. بعد از نماز سهميه وسايلم را از سازمان در ماشين گذاشتم و آوردم حدود 60 هزار تومان شد. بعد رفتم به هاشم آباد و از اسماعيل وعمه ام خبر گرفتم. بعد هم آمدم قيامدشت. بچه ها تنها بودند. ورقه هاي اسلامشهررا كامل كردم و در ليست نوشتم. عصر گزارشي از وضعيت انجمن نوشتم به همراه يك مثنوي از دوستان كه در وبلاگ بگذارم. شب خواهرم پري و پري غلامعلي كه حالا زن پدرم شده است آمدند.

 

سه شنبه 5 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. اخبار را ديدم و نوشته بود كه مهستي خواننده فوت كردعه است. بعد روي ورقه هاي امتحاني كار كردم و در ليست نوشتم. ساعت 10 رفتم به اسلامشهر و ورقه ها را بردم و تحويل دادم و رفتم به نماز. بعد از نماز رفتم هاشم آباد. برادرم محمد زنگ زد كه عصر مجلس ختم دارند براي مادر خانمش و بايد منبر بروم. من منبر خوبي ندارم و استعدادم در كلاسداري است ولي چاره اي نيست. رفتم ابتدا به گاراژ و ماشين را شستم و بعد به هاشم آباد. زيبا و زينب به دكتررفته بودند و صفيه آنجا بود. ساعتي خوابيدم. عصر ساعت 5 و نيم رفتم مسجد اصحاب الحسين كه منبر داشتم. عده اندكي بودند. منبر رفتم كه به دلم نچسبيد و وقتي خودم نپسنديدم خدا به داد ديگران برسد. حاج علي يعقوبي براي جمعه گفت كه براي اربعين حاجيه خيري به منبر بروم. رفتيم جلوي خانه مرحومه زن حسين بهرام و فاتحه اي خوانديم و آمدم خانه عمه ام. با بچه ها آمديم قيامدشت.

 

چهارشنبه 6 تيرماه 1386 قيامدشت

ديشب راديو تلويزيون اعلام كرد كه بنزين سهميه اي مي شود و براي ماشينهاي شخصي روزي 3 ليتر. همه جا شلوغ شده است. هدي و زينب و عسكر و هدا خانه ما بودند. صبح رفتم اخبار را ديدم. چند پمپ بنزين آتش زده بودند و ... امروز تصميم گرفتم كه ديگر به نماز سازمان نروم زيرا دور است و هر روز 15 ليتر بنزين لازم دارد. ورقه هاي امتحاني دانشگاه قيامدشت را تصحيح كردم و در ليست نوشتم. ساعت 11 بردم دانشگاه و دو سه روزي درس تابستاني در دانشگاه قيامدشت گرفتم. آمدم خانه و بعد از ناهار ساعتي خوابيدم. عصر روي سخنراني مجلس ختم كار كردم كه مثل ديروز خراب نكنم و مطلب به درد بخوري تحويل مردم بدهم. تا عصر كتاب روح را خواندم و مطالبي از آن يادداشت كردم.

 

پنجشنبه 7 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم و اخبار را كه بيشتر در مورد سهميه اي شدن بنزين بود را خواندم. بعد هم روي سخنراني فردا كار كردم. ظهر هدا را بردم درمانگاه و آمدم. عصر خوابيدم و بعد روي سخنراني كار كردم و بخشهاي مختلف آن را آماده كردم. امروز امتحانات كنكور شروع شده است.

 

جمعه 8 تيرماه 1386 قيامدشت

 صبح سري به اينترنت زدم. محمدزاده مطلبي در اينترنت گذاشته بود كه دستش درد نكند. روي مطلب سخنراني كار كردم. بعد از صرف چاي و صبحانه آماده شدم كه به نماز جمعه قيامدشت شايد بعد از حدود 8-7 ماه بروم چون اين جمعه كلاس دخانيات ندارم. ديشب رفته بوديم خانه خواهرم پري. رفتم نماز جمعه. شاهچراغي امام جمعه است كه قلبا چپي مي نمايد ولي مجبوراست كه مقامش را حفظ كند. اظهار محبت و لطف مي كرد. آمدم خانه و ناهار خورديم و ساعتي خوابيدم. در ساعت 4 و نيم رفتيم تهران كه براي مجلس ختم. من هم منبر رفتم و در مورد وضعيت اعراب كه انسجامي بگيرد صحبت كردم. بعد هم رفتيم جلو خانه مرحوم حاج داد الله  و فاتحه اي براي حاج خيري خوانديم. آمديم با برات باقري به خانه عمه ام و خبري از اسماعيل و عمه ام گرفتيم و بعد رفتيم خانه خاله ام كبرا و از دخترش فاطمه خبر گرفتيم. بعد هم آمديم قيامدشت.

 

شنبه 9 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح كه شد سري زدم مثل هميشه به اينترنت. روي اسمهاي انجمن كار كردم. بعد آماده شدم براي ر فتن به دانشگاه علامه دهكده المپيك. ساعت 9 و خورده اي رسيدم. ورقه امتحان را دادم كه تكثير كنند و بعد رفتم اتاق اساتيد كه فقط خودم بودم و روزنامه مشهري را خواندم و استراحت كردم تا ساعت 10 و نيم كه وقت امتحان بود. سر جلسه رفتم و امتحان گرفتيم. بعد از گرفتن ورقه ها آمدم به سازمان اموال تمليكي و نماز خوانديم. بين دو نماز از آنها خداحافظي كردم و گفتم كه به خاطر سهميه اي شدن بنزين نمي توانم به نماز بيايم چون هرروز حد اقل 12 ليتر بنزين مصرف دارم و سهميه بيش از سه ليتر نيست. مسئولين و ديگران گفتند نه بنزين را درستش مي كنيم و ... تا آخر هفته صبر كن. بعد از ناهار رفتم اتاق ملامحمدي و استعفا را نوشتم و گفتند كه شايد تاآخر هفته درست شود. گفتم كه من ديگر نمي آيم اگر خبري شد به من اطلاع دهند. آمدم به قيامدشت. ساعتي خوابيدم و عصر روي اسامي انجمن كار كردم. محدثه را بردم چشم پزشك كه چشمش قرمز شده بود. شب در خانه عباسي جلسه ائتلاف خدمت بود كه رفتم و ساعتي بودم.

 

يكشنبه 10 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح اخبار را در وبلاگ عربخانه و نيز وبلاگ خبر انجمن بروز كردم. اخبار را هم ديدم. بعد روي اسامي كار كردم كه استخراج كنم و آمارگيري كنم. ساعت 10 محدثه را بردم دكتر چشم پزشك و معاينه كرد و قطره داد. بعد آمدم و بعد از چاي و صبحانه به اسامي پرداختم. خانم عزيزي 500هزار تومان براي ما قرض گرفته بود ، چون هنوز حقوق دانشگاه و نيز نماز را واريز نكرده اند كه براي عروسي محد پسر حاج غلام برويم براي بچه ها لباس بخريم. با زيبا و هدا و زينب رفتيم ابتدا به خانه خانم عزيزي و مبلغ را گرفتيم و از آن مبلغ 100هزار به زينب دادم كه از بدهي آنها كم شود و 300هزار تومان ديگر برای ما مي ماند و رفتيم بازار. من ورقه هاي امتحاني دانشگاه علامه را در حرم تصحيح كردم و آنها رفتند براي خريد. بعد از اتمام ورقه ها من هم رفتم بازار شهرري و آنها را پيدا كردم و با خانم عزيزي رفتيم خانه شان. ساعتي بودم و بچه ها ماشين را شستند. بعد كه بچه ها آمدند همه به قيامدشت آمديم.

 

دوشنبه 11 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و خاطرات را نوشتم و به اخبار سرزدم. بچه هاي عزيزي رفتند. روي مطالبي براي انجمن كار كردم. حاج يوسف آمد از بيرجند و تا ظهر خانه ما بود. ابراهيم هم ظهر آمد. روي مطالب وبلاگ كار مي كردم. وقتي بيدار شدم حاج يوسف رفته بود. هدا وسايلش را جمع و جور مي كرد كه بروند در خانه اي نزديك خانه خواهرم مستاجر شوند. خودشان خواستند. عصر با بچه ها. هدا و مادرشان رفتيم شهرري براي خريد لباس براي عروسي محمد پسر حاج غلام كه جمعه است. من رفتم حرم كه مطالب وبلاگ را كامل كنم و آنها براي خريد. تا ساعت 8 بوديم و بعد آمديم. براي اولين بار ازسهميه بنزينم 30 ليتر استفاده كردم. آمديم تهران و مطالب را در وبلاگ گذاشتم و بروزش كردم.

 

سه شنبه 12 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح اخبار ديروز را در وبلاگ گذاشتم و به اخبار ديگر سري زدم. بعد آماده شدم كه ساعت 6 با ابراهيم برويم باغ نزديك قزوين را ببينيم. با حاج يوسف آمد و نعمت و عسكررا هم برديم تا سر شهرك و رفتيم. ابتدا به ميدان زندان قصر كه صاحب باغ را برداريم. خانمي با پسرش آمد و رفتيم از گوهر دشت كرج و اشتهارد و بوئين زهرا گذشتيم و قدري هم در كوره راهي رفتيم تا به باغ آنها رسيديم. باغي يا دهي به وسعت 33 هزار متر كه حدود هزار اصله درخت بادام و هزار تا درخت انگور داشت و خوبي اش اين بود كه چشمه بسيار جالبي داشت كه آب شيرين مي جوشيد. از آن ديدن كرديم. راهش طولاني بود حدود 200كيلومتر از تهران ، ولي براي تبديل شدن به يك روستا مناسب بود. از همان راه بد برگشتيم و آمديم. حاج يوسف ناراحت بود و دلش درد مي كرد. او را به خانه برادرم علي رسانديم و با ابراهيم آمديم قيامدشت. ساعتي عصر خوابيدم و بعد اخبار را در سايت عربخانه بروز كردم. امروز عصر عسكر و هدا اثاث كشي كردند و به خانه اي نزديك خانه خواهرم رفتند با 6 ميليون پول پيش و بدون كرايه.

 

چهارشنبه 13 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز خاطرات را نوشتم و اخبار را ديدم. ساعت 7 و نيم عازم دانشگاه علامه دهكده المپيك شدم تا ورقه هاي امتحاني را ببرم. از آنجا به بهزيستي استان تهران رفتم و مجوز تمديد شده مهد را گرفتم و بردم مجتمع خيام تا براي بازديد مهد بيايند. در نوبت قرار دادند و آمدم. از آنجا به گاراژ رفتم و خبري از پدرم گرفتم و بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. خواستيم به هاشم آباد برويم كه برات باقري زنگ زد كه با حاج يوسف دارند مي روند باغشان و اصرار كرد كه من هم بروم. بالاخره هر طور بود بچه ها را با آژانس فرستادم تهران و من رفتم با آنها باغ. در فيلستان بود و چند نهال كاشته بود. با زحمت فراوان آب داد و تا ساعت 7 بوديم و بعد آمديم قيامدشت. آنها رفتند و من هم بعد از اين كه نماز خواندم رفتم. از هاشم آباد با بچه ها رفتيم خانه حاج غلام كه جشن حنابندان محمد پسرش بود. تا ساعت 11 و خورده اي بوديم و آمديم.

 

پنجشنبه 14 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز و بروز كردن سايت عربخانه و سر زدن به وبلاگ انجمن خوابيدم كه با زنگ برادرم علي بيدار شدم كه گفت برويم  به باغي كه قرار است بخريم. به ابراهيم هم زنگ زدم و رفتيم. ماشين ابراهيم را در جلوي خانه برادرم علي پارك كرديم و بعد رفتیم به هاشم آباد  كه خادمعلي را  هم برداريم. رفتيم به طرف كرج و اشتهارد و ساعت 12 بود كه به روستاي مورد نظر كه قرار است بخريم رسيديم. ظهر بود و اطراف استخرش خستگي به در كرديم و ناهار كه مرغ پخته شده بود خورديم. نماز خوانديم و استراحتكي كرديم. كشاورزي كه به آن مي رسيد آمد و سوالاتي از او كرديم. گفت به اين روستا نمي رسند و گرنه خيلي آباد است. ساعت 3 و خورده اي از آنجا حركت كرديم و از طريق تاكستان و قزوين به تهران آمديم. من با ابراهيم و زينب به قيامدشت آمديم.

 

جمعه 15 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح هم خاطرات را نوشتم و هم سري به وبلاگها زدم و بعد در ساعت 8 و خورده اي رفتم به دانشكده دخانيات كه امتحان بگيرم. قبل از امتحان دقايقي در اتاق اساتيد بودم و بعد امتحان شروع شد. چند سوال را كه قبلا گفته بودم حذف كردم و 8 سوال ماند. يكي از ذانشجويان دير آمد و بعد از اتمام امتحان چند سوال دادم كه جواب بدهد. بعد آمدم به قيامدشت. براي رفتن به نماز جمعه آماده شدم. شاهچراغي با اصلاح طلبان بي انصافي مي كند. مي گويد بايد پول مملكت را ذخيره كرد و لذا بنزين سهميه اي شد و نبايد پول را براي خورد و خوراك امروز صرف كرد در صورتي كه ذخيره چندين سال خاتمي را احمدي نژاد بي جهت بر باد داد و مي گويد قيمت واقعي بنزين دو دلار است كه بر ايران تمام مي شود در صورتي كه 500 تومان تمام مي شود و .... خوش رقصي مي كند. بعد آمدم خانه و در ساعت 4 آماده شديم كه برويم شهرك كاروان و در قرعه كشي شركت كنيم. در خانه برادرم علي بود. بعد در ساعت 6 رفتيم عروسي محمد پسر حاج غلام كه در تالار لوكس طلايي بود. ورقه هاي شوراي اعراب را پخش كرديم كه چندان استقبالي نشد. بعد در ساعت 11 كه جشن تمام شد آمديم قيامدشت.من 20 هزار تومان دادم.

 

شنبه 16 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم و اخبار را ديدم. چيزي نبود. چند پيام گذاشتم كه دوستان ببينند و براي مديريت كميته ها اعلام آمادگي كنند. پدرم زنگ زد كه بروم شهرك كاروان. رفتم با پري جر و بحث مي كردند. پدرم از جاده انصاف خارج شده است و بايد بيشتر او را در تصميم گيريها كمك كنيم. ساعتي خوبيدم. زيبا و هدا رفتند پاتختي محمد پسر حاج غلام. عصر روي كامپيوتر كار كردم.

 

يكشنبه 17 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح رفتم به اينترنت و اخبار را ديدم. از امروز مثل روزهاي قبل نماز ظهر در سازمان اموال تمليكي را به خاطر دوري راه ترك كردم. بايد بيشتر به كارهاي مهمتر برسم و عمرم را بي جهت هدر ندهم. براي انجمن مطلبي نوشتم در باره حاشيه نويس براي 40 كميته مسئول انتخاب كرده بودم با انتخاب خودشان و با توضيحات ديگر در وبلاگ انجمن گذاشتم. امروز خانه را جابجا كرديم و رفتيم زير زمين كه تا كنون هدا و عسكر در آن بوده اند. بالا را براي مهد خالي كرديم. تا عصر وقت ما را گرفت. بعد روي كامپيوتر كار كردم. زينب و مهدي آمدند و مقداري جهيزيه براي يك بنده خدايي آوردند و رفتند.

 

دوشنبه 18 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم و اخبار را ديدم و اخبار را در وبلاگم و نيز وبلاگ اخبار بروز كردم. بعد ياد داشتي كه براي مديران كميته ها نوشته بودم در وبلاگشان گذاشتم كه در جريان روز بروز رساني خود باشند. آماده شديم با زيبا كه برويم به صباشهر و اسلامشهر و دانشكده دخانيات. سه جا كه از نظر مصرف بنزين به صرفه باشد. ابتدا رفتيم دخانيات و نمرات را بردم. بعد رفتيم دانشگاه اسلامشهر كه نامه اي به دانشجو بدهم. بعد هم ناهار گرفتيم و در طبيعت آزاد و البته گرم و زير سايه سرد خورديم و بعد رفتيم خانه خانم بهكار در صباشهر كه وسايل جهيزيه را ببريم كه زينب داده بود. رفتيم و دو سه ساعتي بوديم و من يك ساعتي خوابيدم. بعد با خانم بهكار و پسرش آمديم شهرري كه خريد داشتند. از آنجا رفتيم زينب را برداشتيم و رفتيم گاراژ. خبري گرفتيم و آمديم قيامدشت. به خانه هدا رفتيم كه براي اولين بار بود مي رويم در نزديك خانه خواهرم پري.

 

سه شنبه 19 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح ساعت 8  و خورده اي به اينترنت رفتم. مريم كرامتي وبلاگ را بروز كرده بود. نامه هايي به ايميلم رسيده بود كه خواندم. از دانشگاه قيامدشت زنگ زدند كه كلاسهای تابستان به حد نصاب نرسيده و لذا تشكيل  نمي شود. تعطيلي نماز هم كه زمينه را براي رفتن به اوين با اين كلاسهايي كه تشكيل نمي شود آماده كرد. استخاره هم گرفتم  .و خوب آمد. فقط مانده دانشگاه اسلامشهر كه دو روز در تابستان كلاس دارم كه آن را هم بايد تعطيل كنم و به جاي جريمه 400هزار تومان به زندان بروم تا ببينم آنجا چه خبر است و اين بي شعورها مي خواهند به كجا برسند. واقعا واويلاست. انقلاب از درون دارد مي پوسد و انسانهاي بي شعوري سكاندار مملكت شده اند. اگر امثال من به خاطر يك امر به معروف كلي بايد به زندان بروم  نميدانم بايد چه سرنوشتي در انتظار انقلاب باشد. من آماده هستم و به همه هم سپردم كه نبايد جريمه ام را بپردازند من تا آخر 25 روز در زندان خواهم ماند. عصر ساعتي خوابيدم و بعد سري به اينترنت زدم.

 

چهارشنبه 20 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح خوابيدم بعد از نماز و ساعت 8 و خورده اي رفتم اينترنت. اخبار را ديدم. از اول صبح كتابها را كه در كمد در هم ريحته بود منظم كردم. حالا وقت براي اينگونه كارها دارم. ظهر دقايقي خوابيدم و بعد با زيبا رفتيم كه از علي دايي ام حسين در بيمارستان خبر بگيريم كه وقتي رسيديم گفتند دو ساعت پيش مرخص شده است. رفتيم حرم حضرت عبدالعظيم و تا ساعت 5 و خورده اي بوديم قرار بود به دنبال خانم عزيزي برويم كه نبود لذا بر گشتيم قيامدشت. سري به خانه خواهرم پري زديم و بعد به خانه آمديم. براي اولين بار در دوره جديد آي كيو وبلاگ را بروز كرده بود. من هم مطلبي اضافه كردم. نامه اي از مريم كرزامتي آمده بود. مي خواست كه يك عضو ساده باشد و مديريت كميته وبلاگ برتر را قبول نكرده بود.

 

پنجشنبه 21 تيرماه 1386 قيامدشت

ديشب كه فرشها را آماده كرديم براي شستن ، چون روزها آب خيلي كم رمق است ، اما امشب هم آب به درد بخوري نبود. زيبا تا صبح فرش مي شست و من را بيدار نكرد. صبح رفتم اينترنت و اخبار را ديدم و بعد خوابيدم. ساعت 10 با ز يبا رفتيم تهران و از بانگ آقانور مبلغي پول برداشتيم و رفتيم هاشم آباد. خبري از عمه ام و اسماعيل گرفتيم. تا ساعت 5  در آنجا بوديم بعد آمديم قيامدشت. سري به اينترنت زدم.

 

جمعه 22 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم كه با كمال تعجب ديدم محمدزاده مطابق هر جمعه وبلاگ را بروز كرده است. ما تقسيم بندي كرديم كه امروز الهام مطلب بياورد و ديشب هم آورده بود ، ولي الهام اس ام اس فرستاد و گله كرد گفتم اين بار ناراحت نباش من به موقع تذكر مي دهم. آماده شدم كه به نماز جمعه بروم. به خيرآبادي هم زنگ زدم. رفتم. خالقي هم بود. نيك رو طلبه اي درباري از طرف لزومي شيطان نماز خواند. خواستم نماز را ترك كنم كه با گفته خالقي اين كار را نكردم.  با وجود چند روحاني در شهرك و از جمله آقاي خالقي 60 ساله و با تجربه و بزرگوار اما بچه طلبه اي 25 ساله براي نماز جمعه فرستاده اند. در پايان نماز با خالقي و خيرآبادي آمديم خانه. ساعتي خوابيدم و عصر ساعت 5 رفتيم تهران ، به گاراژ. ساعتي بوديم. پدرم گفت يك واحد قم را براي بچه ها بفروشيد و .... اما آن پدري كه قبلا بود نيست. بعد رفتيم پارك آزادگان حاج يوسف هم بود و بچه هاي عرب فوتبال بازي مي كردند. شبير و بچه هايش هم بودند. تا ساعت 11 بوديم و بعد آمديم.  

 

شنبه 23 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز خواستم به اينترنت بروم كه نشد. سايت بلاگفا خراب بود. نامه اي كه براي مراجع و طلاب نوشته بودم به چندجا فرستادم.  به اسلامشهر زنگ زدم براي كلاسها استاد پيدا نشده بود و لذا خودم رفتم كه كلاسها را اداره كنم. ساعت 9 و نيم رسيدم. ساعت اول كه از ساعت 7 و نيم تا 10 بود كه طي شده بود و ساعت بعدي رفتم 5-6 نفري بيشتر نبودند. بعد استراحت كردم و ناهار و نماز بود و بعد كلاس وصايا بود عصر كه كسي نيامده بود. فيش حقوقي ام را گرفتم 15 درصد اضافه شده بود. رعدي و يوسفي هم بودند از طلاب. بعد آمدم قيامدشت. با ماشين نمي صرفد كه بروم به اسلامشهر. از اين به بعد بايد پياده بروم چون بنزين 100ليتر كفاف نمي دهد. به قيامدشت آمدم. زيبا رفته بود به بدرقه خواهرش گلاب و دخترش طاهره كه به حج مي رفتند. ساعت 8 شب آمد. اينترنت درست شده بود و حاشيه نوشتم با مطلب عالم ملكوت خرم نيا اما ديدم نيم ساعت بعد محمدزاده هم حاشيه نوشته است و ...

 

دوشنبه 25 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت سر زدم. هنوز كسي مطلبي در آن نگذاشته بود. اخبار را ديدم. در ساعت 8 و نيم آماده شدم كه به تهران بروم. به گاراژ رفتم. ديشب پدرم گفت كه 400هزار تومان جريمه را مي پردازد. با او رفتيم بانك و 400هزار تومان جريمه دادگاه روحانيت را كه براي نشريه قيامدشت جريمه كرده بودند پرداختيم. اول تصميم گرفتم كه نپردازم و بروم زندان ، ولي بعد تصميمم عوض شد. بعد رفتم شهرري خانه عزيزي. سجاد آنجا بود و 100هزار تومان بابت پولي كه قرض گرفته بودم ، دادم وآمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و بعد به اينترنت سر زدم. حامد وبلاگ را بروز كرده بود. عصر با خيرآبادي رفتيم مسجد الزهرا كه مراسم رفتن مومني مزخرف از بسیج بود و نور محمدي كه انسان شريفي به نظر مي آْمد به جايش آمد و بعد آمدم.

 

 

سه شنبه 26 تيرماه 1386 قيامدشت

ديشب عزيزي و بچه هايش آمدند. زينب هم سر زد بامهدي  و رفتند. صبح ساعت 5 و نيم هم بچه هاي عزيزي را رساندم خانه شان و بعدهم رفتم ترمينال و ماشين را آنجا گذاشتم و رفتم قم. ساعت 8 و خورده اي رسيدم. شهريه را كرفتم 170 و بعد دشداشه اي كه گرفته بودم و بلند بود عوض كردم. رفتم خيابان آذر و خانه پدرم را قيمت كردم چون قرار است بفرشيم و نصف آن را به بچه ها بدهد. گفتند 35 ميليون قيمت دارد. شماره گرفتم كه با بنگاهي در ارتباط باشم. بعد آمد ميدان 72 تن و به سوي تهران. طهر رسيدم تهران و ماشين را از ترمينال برداشتم و به قيامدشتت آمدم. تا ساعت5 بودم و بعد با بچه ها و خواهرم پري رفتيم شهرك كاروان. پدرم و پري غلامعلي با هم بگو مگو داشتند و يك ساعتي صحبت كرديم. بعد رفتم بچه ها را كه در پارك گذاشته بودم برداشتم و آمديم قيامدشت.

 

چهارشنبه 27 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت سر زدم. كسي مطلبي نگذاشته بود لذا مطلب خودم را در مورد دين در وبلاگ انجمن گذاشتم. اخبار  را هم ديدم. بعد خوابيدم. امروز جايي نرفتم و نامه اي براي شركت چيني شكلات سازي تنظيم كردم كه ايميل كنم تا اگر بشود كه مي شود نمايندگي انحصاري واردات شكلات آنها را با كمك مهدي و جواد بگيريم. مطلبي هم براي وبلاگ فردا نوشتم در مورد لهجه هاي مختلف. قدري مطالعه كردم. با زيبا صحبت كرديم كه بايد به قم برويم كه به كارهاي آينده خودمان برسيم.

 

پنجشنبه 28 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح اخبار را ديدم. به غزل پيام گذاشتم كه براي فردا وبلاگ را بروز كند. بهرم خزاعي زنگ زد كه براي فردا در مسجد اصحاب الحسين براي مادرش كه روز چهلمش مي باشد سخنراني كنم. امروز هم جايي نرفتم. خانه را جمع و جور كرديم. عصر رفتم خانه خيرآبادي و برايش ايميل ساختم. شب رفتيم خانه عسكر خواهرم پري هم آمد و...

 

جمعه 29 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت سرزدم. از كارخانه شكلات سازي چين نامه آمده بود. نوشته بودند كه مشكيني مرده است. امروز خيلي موكدا در مورد رفتن به قم فكر كرديم و تصميم قاطع گرفتيم كه برويم و اين طرح جابجايي اصول دين  و فروع دين را در حوزه علميه پيگيري كنم كه جا بيفتد. كار عظيمي است ولي از پسش انشاء الله بر خواهم آمد. اول بايد متن لازم براي تدريس و مقدمات اين طرح را آماده كنم. به پدرم زنگ زدم كه خانه قم را به ما اجاره دهد تا در آن ساكن شويم و به مستاجر قم هم زنگ زدم. بايد با همه توان اين طرح احتضار را به سرانجام برسانم. سخنراني هم آماده كردم كه عصر در مجلس ختم ذكر كنم در مورد تقوا. ساعتي ظهر خوابيدم. بعد با بچه ها رفتيم هاشم آباد و خبري از اسماعيل و عمه ام گرفتم و بعد رفتم مسجد اصحاب الحسين كه چهلمان زن حسين بهرام بود. بعد آمدم خانه عمه ام و با بچه ها رفتيم عروسي پسر حسين كاظمي ظاهرا آخرين پسرش است. تا ساعت 10 و خورده اي بوديم و زينب را رسانديم خانه  شان كه در پارك بودند و برديمش و آمديم قيامدشت.

 

شنبه 30 تيرماه 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت نرفتم چون كار خاصي نداشتم. خوابيدم تا وقت رفتن به دانشگاه. ساعت 6 و نيم رفتم دانشگاه. سر كلاس رفتم. امروز تا ساعت 6 بعد از ظهر كلاس داشتم. دو كلاس اخلاق در 8 ساعت و دو كلاس وصايا. بين دو كلاس هم در دانشگاه ناهار خوردم. بعد آمدم شهرك كاروان كه ماشين را بدهم مهدي كه ببرد گاز سوزش كند كه نشد و رفتم قيامدشت. خسته بودم و به اينترنت نرفتم. به دوستان گفتم كه وبلاگ را بروز كنند.

 

يكشنبه 31 تيرماه 1386 قيامدشت

ديشب خسته بودم و به اينترنت نرفتم. مهدي و زينب و نيز جواد   و بچه هايش خانه ما بودند و در موردتجارت شكلات صحبت كرديم. صبح به اينترنت رفتم و اخبار را ضبط كردم ، ولي وقت خواندن نبود زيرا ساعت 6 و نيم به طرف دانشگاه اسلامشهر حركت كردم. تا ظهر كلاس داشتم. صبحانه مثل روز قبل خوردم و سر كلاس رفتم. دو كلاس و لي براي هر كدام دو ساعت رفتم. ابراهيم زنگ زد كه باغي ده هزار متري با امكانات خوب در شهريار سراغ دارد كه 250 ميليون مي فروشند و سه شنبه مي رويم ببينيم. ظهر از اتوبان آزادگان رفتم قيامدشت. زيبا به تهران رفته بود. ساعتي خوابیدم و سري به اينترنت زدم. نامه ديگري از چين آمده بود در مورد تجارت آب نبات. ساعت 5 با بچه ها رفتيم شهرك كاروان به خانه زينب و مهدي. بعد با زيبا رفتيم از علي دائي ام عيادت كرديم و يكي دو ساعتي بوديم. بعد آمديم قيامدشت.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 5:42  توسط   | 

سه شنبه اول خرداد 1386 قيامدشت

ديشب مطلبي را كه آقاي غيور مسئول كميته هاي انجمن فرستاده بود آماده كردم كه فردا در وبلاگ بگذارم. صبح وبلاگ خودم را هم بروز كردم و وبلاگ انجمن را هم. بعد هم مقداري تبليغ نوشتم. آماده شدم براي رفتن به دانشگاه اسلامشهر. ساعت 11 و نيم جلسه اساتيد معارف بود. رفتم و ساعت مقرر رسيدم. در قرنطينه جلسه بود. تا ساعت يك و خورده اي طول كشيد. بعد آمدم شهرك كاروان. قرار بود كه با زيبا و هدا و زينب به بازار برويم براي گرفتن پايان نامه. رفتم خانه زينب و ساعتي بودم و بعد رفتيم با او به سر شهرك و دقايقي بعد زيبا و هدا و محدثه آمدند و رفتيم ميدان انقلاب. پايان نامه پيدا نكرديم. چندتا سي دي گرفتيم. آمديم به قيامدشت. شب مهدي و عسكر هم آمدند.

 چهارشنبه 2 خرداد 1386 قيامدشت

 ديشب مهدي و زينب و عسكر و هدا خانه ما بودند. صبح رفتم اينترنت و تا ساعت 8 و خورده اي اينترنت خراب  بود و بعد وبلاگها را بروز كردم. اخبار را هم ضبط كردم كه وقت نشد كه بخوانم. مقداري تبليغ كردم براي جذب اعضاي جديد. بعد رفتم نماز. به حامد زنگ زدم كه حالش را بپرسم. رفتم نماز و در بين نماز صحبت كردم. بعد هم آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و عصر رفتم اينترنت. افسانه سيمرغ را نوشتم و همراه با چند تذكر براي دوستان در وبلاگ  گذاشتم.  به آقاي عزيزپور زنگ زدم كه جلسه دوستان شوراي اعراب را در باغش برگزار كنيم و قرار شد 11خرداد روز جمعه باشد. به سعيد جمالي زنگ زدم كه به دوستان بگويد كه جلسه شركت كنند.

 پنجشنبه 3 خرداد 1386 قيامدشت

صبح وبلاگ انجمن را با نامه مريم كرامتي بروز كردم كه برايم نوشته بود. وبلاگ خود من هم بروزش كردم. بعد به چند وبلاگ سرزدم و دعوت كردم براي عضو شدن. ساعت8 رفتم دانشگاه قيامدشت. دو كلاس معارف را گذرانديم و آمدم ساعت 11 به خانه و تا ساعت يك ربع به يك در خانه بودم وسري به اينترنت زدم. بعد كه بچه ها را بردم مدرسه آمدم دانشگاه و با هاشمزهي رفتيم سالن غذا خوري  وناهار خورديم. بعد رفتم سركلاس وصايا و سه كلاس اينگونه سپري شد. ساعت 5 آمدم خانه. قرار بود كه بيرون برويم ولي تصميم گرفتيم كه شب به پارك آزادگان برويم. شب بچه ها غذا درست كردند و رفتيم پارك. تا ساعت 12 بوديم. باقري و محمدعرب و بچه هايش  و خواهرم هم بودند.

 جمعه 4 خرداد 1386 قيامدشت

صبح هم وبلاگ خودم و هم انجمن را بروز كردم. البته وبلاگ انجمن با مطالب دو كميته 3 و 4 و بعد به چند وبلاگ سر زدم و پيام گذاشتم كه در انجمن عضو شوند. در ساعت 8 به طرف دانشكده علمي كاربردي دخانيات رفتم. دو كلاس قبل از ظهر داشتم و بقيه هم در كلاسهاي قبل از ظهر شركت كردند ، بنا بر اين بعد از ظهر ديگر كلاسي نداشتم. بعد از ناهار و نماز آمدم. به برزگر گفتم كه هفته ديگر جلسه دارم و نمي آيم. آمدم به قيامدشت. ساعتي خوابيدم و عصر با بچه ها رفتيم باغ حاج غلام و تا شب بوديم. مثل هميشه با حاج غلام بحثهاي عقيدتي سياسي كرديم.

 شنبه 5 خرداد 1386 قيامدشت

صبح وبلاگم را بروز كردم و ديشب وبلاگ انجمن را. صبح به چند وبلاگ سرزدم و آنها را براي عضويت دعوت كردم كه در مدت كمي افراد زيادي آمدند. بعد رفتم كارنامه مهد و نامه را نزد مقصودي تكثير كردم و مبلغي از بانك گرفتم و آمدم.  براي رفتن به نماز آماده شدم. بين دو نماز صحبت كردم و چند مسئله گفتم. بعد از ناهار رفتم دانشگاه اسلامشهر و سه كلاس اخلاق داشتم كه چون جلسه آخر بود فقط كنفرانس پرسيدم. بعد در ساعت 6 رفتم شهر ري نزد خانه عزيزي و با روح الله و مادرش رفتيم سه راه افسريه و محمدحسين و سجاد را كه در آنجا منتظر بودند و از كلاس آمده بودند برادشتيم و به قيامدشت رفتيم.

 يكشنبه 6 خرداد 1386 قيامدشت

ديشب وبلاگ انجمن را با مطلب مريم بروز كردم و وبلاگ عربخانه خودمان را هم با اخبار ويژه. بعد ساعت 6 ابتدا خانم عزيزي و بچه هايش را بردم شهرري  و رفتم دانشگاه علامه دهكده المپيك. ساعت اول همه اش كنفرانس پرسيدم. يك نفر هم امتحان معرفي به استاد داشت كه گرفتم. ساعت بعدي دانشجوها نيامده بودند. لذا رفتم روزنامه گرفتم و رفتم به طرف نماز. زير پل روزنامه را خواندم و رفتم به نماز.  نماز را خواندم و بعد از  ناهار رفتم به دانشگاه اسلامشهر. ساعت 3 درس شروع مي شد لذا به اتاق اساتيد دانشكده علوم پايه كه خلوت است رفتم و  ساعتي روي صندلي خوابيدم. بعد هم سه كلاس داشتم كه رفتم. براي تابستان هم 4 واحد روزهاي شنبه و يكشنبه صبح درس گذاشته بودند. تا ساعت 7 درسها را گفتم و بيشتر كنفرانس شنيدم. بعد زهرا زنگ زد كه مادرش در هاشم آباد است و رفتم كه خبري هم از اسماعيل و عمه ام بگيرم. حالشان خوب نبود. در خانه خادم مهمان بوديم و بعد از شام آمديم قيامدشت.

 دوشنبه 7 خرداد 1386 قيامدشت

صبح هم براي وبلاگ زندگي و هم وبلاگ انجمن مطلب تهيه كردم و بروزشان كردم. بعد هم رفتم در چند وبلاگ و براي عضويت در انجمن دعوت كردم. بعد در ساعت 8 رفتم دانشگاه قيامدشت. امروز جلسات آخر كلاسها را گذرانديم. سوالات مهم و كنفرانسهاي عقب افتاده را گفتند. بعد از دو كلاس صبح آمدم خانه و تا ساعت 12 و نيم بودم و دوباره بعد از بردن بچه ها به مدرسه رفتم دانشگاه و ناهار خوردم و به سر كلاس رفتم. دو كلاس بعد از ظهر هم گذراندم. بعد رفتم به قسمت امتحانات و ورقه طرح سوال گرفتم. آمدم خانه. ساعتي خوابيدم. بعد خواستم بروم اينترنت كه وصل نشد و يك ساعت با آن ور رفتم.

 سه شنبه 9 خرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و دووبلاگ عربخانه و انجمن را بروز كردم. بعد هم از دوستان جديد دعوت كردم. براي رفتن به نماز آماده شدم. در هنچگام رفتن زير پل ساوه اسلامشهر به عقب يك سمند زدم كه گوشه سپرش به چراغ ماشينم خورد و خرد شد و راديات سوراخ و... ماشين را به گوشه اي كشيدم. سمند كه چيزيش نشد. به مهدي زنگ زدم كه هر وقت مشكلي پيدا مي كنم مزاحمش مي شوم و به سرعت براي حل اينگونه كارها خود را مي رساند. قبل از اينكه بيايد يك نيسان يدك كش آمد و بالاخره با كرايه 20 هزار تومان ماشين را يدك كرد و تا شهرك كاروان آورد. به مكانيكي وحيد برديمش. با مهدي به خانه شان آمديم و او رفت كه كارهاي ماشين را انجام دهد. من نماز خواندم و به قيامدشت رفتم. به نماز اداره نرسيدم و به ملامحمدي زنگ زدم. آمدم خانه و ساعتي خوابيدم. عصر خادم زنگ زد كه خيري زن حاج دادالله فوت كرده است.  لذا فردا بايد به تشييع جنازه برويم. عصر روي مطالب وبلاگها كار كردم. شب مهدي و زينب و امير آمدند و چند سوال براي امير درس عربي جواب دادم.

 چهارشنبه 10 خرداد 1386 قيامدشت                                                                          

امروز صبح وبلاگها را بروز كردم و به تعدادي از وبلاگها براي تبليغ سر زدم. بعد در ساعت 8 با تاكسي تلفني با زيبا رفتيم به هاشم آباد خانه حاج دادالله. 20 دقيقه اي بوديم تا مردم جمع شدند و رفتيم بهشت زهرا.  مرحومه را غسل وكفن و دفنكرديم و برگشتيم و در رستوران مسجد مادر ناهار خورديم و بعد آمديم هاشمآباد. همه بهخانه اسماعيل آمديم. يكي دو ساعتي بوديم. اسماعيل بنده خدا  ناراحت بود و قرار شد كه شبها  بچه ها نزد او بخوابند. بعد آمديم تا ترمينال با حاج غلام و از آنجا با اتوبوس واحد تا قيامدشت. اين اولين باري بود كه با اتوبوس به قيامدشت مي آمدم. پياده از محل ايستگاه آمديم. عصر روي وبلاگ كار كردم و شب هر دو وبلاگ را بروز كردم.

 پنجشنبه 10 خرداد 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز به اينترنت رفتم و به چند وبلاگ سرزدم و پيام دعوت گذاشتم كه گروه دوم كامل شود. ساعت 8 به درس دانشگاه قيامدشت رفتم با تاكسي سرويس چون ماشينم هنوز درست نشده است. دو كلاس صبح را بر قرار كردم و كلاسهاي وصاياي عصر را هم كه همين دانشجويان هستند در همين ساعت برگزار كردم و تا ساعت 12 كلاسها تمام شد. آمدم خانه و بعد از ناهار و نماز ساعتي خوابيدم و عصر روي اسامي گروه دوم انجمن كار كردم و در سايت انجمن گذاشتم. مقداري زبان با زهرا كار كردم كه امتحان دارد. قرار بود ماشين را امروز تحويل بدهند كه نشد. شب هر دو وبلاگ را بروز كردم.

 جمعه 11 خرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و چند جایي دعوتنامه دادم. ساعت 7 و نيم رفتم به دانشكده دخانيات و البته بدون ماشين باتاكسي عبوري. به موقع رسيدم. دوكلاس اخلاق بر گزار شد. در زنگ تفريح روي محتواي سخنراني امروز عصر در مجلس ختم خانم خيري كاظمي زن حاج دادالله كار كردم. مهدي زنگ زدكه ماشين را گرفته است.  رفتم ناهار خوردم در رستوران دخانيات و از آنجا به شهرك كاروان با ماشين هاي عبوري رفتم.  مهدي ماشين راآورد و 50 هزار تومان ديگر به او دادم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و عصر با بچه ها رفتيم هاشم آباد. رفتم مسجد و در مجلس ختم شركت كردم. به منبر رفتم و بعد هم تا خانه حاج دادالله رفتيم و فاتحه اي خوانديم و آمديم خانه عمه ام  و اسماعيل ، خبري از آنها گرفتيم. ديگران هم آمدند. رفتم با زيبا از حامد پسر اسماعيل عزيزي خبر گرفتيم و عيادت كرديم. بعد رفتيم پارك آزادگان. ديگران هم از هاشم آباد بودند. در مورد اساسنامه انجمن مطلب مي نوشتم و ساعت12 آمديم قيامدشت.

 شنبه 12 خرداد 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز سري به اينترنت زدم. مريم هم مطلبي آورده بود. چون كامپيوتر خوب كار نمي كرد ويندوز جديد نصب كردم  و خوب شد. رفتم نماز. بين دو نماز صحبت كردم و رفتم بعد از ناهار به اسلامشهر. فقط ساعت اول نيمه كاره كلاس بود و بعد آمدم قيامدشت از راه كهريزك. پاكت امتحانات را هم گرفتم. عصرسري به اينترنت زدم. شب برق رفت و عسکر روشنايي گاز براي خانه مان نصب كرد.

 يكشنبه 13 خرداد 1386 قيامدشت

صبح وبلاگ انجمن و خودم را بروز كردم. بعد هم رفتم به دانشگاه علامه دهكده المپيك. عسكر را هم با خودم تا سر شهرك كاروان بردم. دو ورقه امتحان معرفي به استاد را گرفتم و تصحيح كردم و كلاسي نبود و آمدم. روزنامه گرفتم و زير پلي كه مي ساختند بر آزادگان يكي دو ساعت استراحت كردم در سايه و روزنامه خواندم و مطلبي نوشتم كه در وبلاگ بگذارم. وقت نماز رفتم و بين دونماز در مورد امام خميني صحبت كردم. بعد هم كه ناهار خوردم رفتم صباشهر كه در مورد سهم ارث دختر منوچهريان الهه با زن پدرش صحبت كنم. رفتم و ماشين را جلوي خانه شان پارك كردم. كيفم داخل ماشين بود كه ديدم سر و صدا مي آيد و يك نفر داد مي زند كه آي دزد آي دزد. رفتم ديدم شيشه ماشين را شكسته اند و كيف را برده اند. چيزهاي چندان مهمي در آن نبود ولي سند زمين عادي مرحوم محمدرضا 1000متر در آن بوده است. تمام ماشين پر از خرده شيشه شده بود. آن فردي كه داد مي زد آي دزد خودش آدم معتاد و مافنگي بود فكر كنم خودش بود و با اين حيله خواست توجه ما را از خود منحرف كند و توجهي به او نكرديم. رفتيم پاسگاه و.. آمدم  قيامدشت. بچه ها نبودند. ساعتي استراحت كردم و بعد رفتم تهران. بچه ها تهران بودند. براي ماشين شيشه انداختم 15 هزار تومان و رفتم از اسماعيل و عمه ام خبري گرفتم و بچه ها هم آمدند و رفتيم قيامدشت. شب خواهرم پري آمد و  قرار شد كه فردا به قم و آقا علي عباس برويم.

 دوشنبه 14 خرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و بروز كردم وبلاگها را و بعد تلويزيون را ديدم كه مراسم سالگرد امام خميني را مستقيم نشان مي داد. حسن خميني جالب حرف مي زند كه بايد حرمت مردم را نگه داشت و ... بعد  هم خامنه اي با تصنع حرف زد. ما آماده شديم كه به آقا علي عباس برويم. با ماشين مرحوم عيسي با خواهرم و بچه هايش و عسكر رفتيم و صادق و سميه هم از هاشم آباد برداشتيم و رفتيم. از حوالي مرقد امام به خاطر مراسم به سختي عبور كرديم و از جاده قديم قم و حسن آباد انداختيم و بعد از آن وارد اتوبان شديم. ساعت 2 به جمكران رفتيم وناهار خورديم زير درختان كاج كمي گرم بود هوا ، ولي قابل تحمل.  ساعت 5 به طرف آقا علي عباس رفتيم. از كاشان گذشته و 60 كيلومتر ديگر كه رفتيم آقاعلي عباس بود در نزديكي شهر بادرود. انتهاي روز و ابتداي غروب رسيديم و در حياط بزرگ امامزاده چادر زديم و جلويش را فرش پهن كرديم. بچه ها چلومرغ درست كردند و رفتيم نماز و زيارت. ملخهاي بزرگ در بازارچه آن غوغا كرده بود. آرامش جالبي داشت. شب راحتي داشتيم و شايد چنين خواب راحتي بياد ماندني بود.

 سه شنبه 15 خرداد 1386 قيامدشت

صبح بعد از نماز نيز خوابيديم خوابيدني. ساعت 6 و نيم بيدارمان كردند و آماده شديم براي آمدن. بنزين زديم و آمديم از كاشان نان و صبحانه گرفتيم و چند كيلومتر بعد از كاشان در جاده قديم زير درختان توتي چند صبحانه خورديم. بعد هم يكسره حركت كرديم به طرف تهران. صبح خادمعلي زنگ زده بود كه براي مراسم شب هفتم حاجيه خانم خيري منبر بروم. آمديم به گاراژ ساعت 2 و ناهار خورديم. ديگران هم بودند. من رفتم قيامدشت كه لباسهايم را بياورم و نيم ساعتي بودم و رفتم گاراژ. بعد با پدرم و زيبا رفتيم ختم. در مسجد اصحاب الحسين بود. منبر رفتم و در مورد ولايت و مديريت صحبت كردم. بعد رفتيم همگي از اسماعيل و عمه ام خبر گرفتيم و بعد هم به شهرك كاروان رفتيم و پدرم را رسانديم و خودمان با بچه ها به قيامدشت آمديم.

 چهارشنبه 16 خرداد 1386 قيامدشت

صبح وبلاگها را بروز كردم و كامپيوتر را بردم نزد مقصودي كه اشكالاتش را برطرف كند. آمدم و ساعتي استراحت كردم و وقت نماز رفتم. بين دو نماز صحبت كردم و بعد هم كه ناهار را خوردم رفتم دانشگاه اسلامشهر ، چون بايد از يكي از دانشجويان امتحان معرفي به استاد مي گرفتم و نيز سوالات امتحاني را بردم. رفتم و امتحان گرفتم و سوالات را نوشتم و تحويل دادم. روز 31 خرداد ساعت 2 بعد از ظهر امتحان هم اخلاق و هم تاريخ خواهد بود. بعد آمدم از جاده كهريزك. از پمپ بنزين بين راه بنزين زدم. آمدم يكي دو ساعتي استراحت كردم و بعد رفتم كامپيوتر را از مقصودي گرفتم.

  پنجشنبه 17 خرداد 1386 قيامدشت

صبح دو وبلاگ را بروز كردم. امروز جايي نرفتم و استرحت كردم. درسها تمام شده است. عصر پس از اينكه ساعتي خوابيدم مطالبي براي وبلاگها آماده كردم. همان شب آنها را بروز كردم براي فردا. ديشب در خانه ابراهيم ساعت 6 جلسه دوبله فيلم به عربي بود كه با عسكر رفتيم و مجيد جمالي و سعيد جمالي هم آمدند.

 جمعه 18 خرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و براي چند وبلاگ پيام گذاشتم. ساعت حدود 9 با عسگر رفتيم تهران كه برات باقري را هم بر داريم و به رودهن  روستاي وسكاره و باغ عزيزپور برويم.جلسه مسئولان كميسيونهاي شوراي اعراب جلسه بود. رفتيم و ساعت 11 رسيديم. سعيد گليان و ديگران هم آمدند. ابراهيم و ... حدود 25 نفربوديم و جلسه شروع شد. هاشمزهي هم آمد. همه صحبت كرديم و نظرات خودمان را گفتيم. قرار شد كه7 نفر هيئت مديره انتخاب كنيم كه بر كارها نظارت كند و سايت مخصوص شورا درست كنيم و دوستان اصرار داشتند كه غير سياسي باشد. از ديدار دوستان خوشحال شديم.  ناهار همان جا خورديم و ابراهيم و سعيد گليان هم برنامه اجرا كردند. سرود خواندند. ساعت 2 و خورده اي جلسه تمام شد و با برات باقري آمديم و من به گاراژ سري زدم و ساعتي بودم. پدرم و پري غلامعلي و زبيده هم بودند. بعد با زينب آمديم قيامدشت كه از مسافرت آمده بود.

 شنبه 19 خرداد 1386 قيامدشت

صبح خوابيدم و با اينترنت كاري نداشتم. ساعت 9 رفتم سري به اينترنت زدم كه ديدم آي كيو از اعضاي انجمن و فعال حاشيه زده و مطلبي از علي رجبي مسئول طنز انجمن آورده است. جالب بود. رفتم دانشگاه قيامدشت و سوالات امتحاني سه درس را دادم و آمدم. چاي و صبحانه خوردم و رفتم به نماز. در بين دو نماز در مورد تعيين قيمت المثل صحبت كردم. بعد هم مستقيم آمدم قيامدشت. يكي دوساعتي خوابيدم. بعد مطلبي براي فرداي انجمن و نيز وبلاگ خودم آماده كردم. شب به دوستان گروه اقتصاد  شوراي عربخانه زنگ زدم كه جمعه ساعت 4 تا 6 در منزل ما جلسه داشته باشيم تا كارهاي اجرايي را شروع كنيم. امروز نيز الهام 60 زنگ زد كه براي موسيقي و فيلم يك گروه درست كنيم و  امور خيريه را براي اين كار پيشنهاد داد كه گفتم مانعي ندارد.

 يكشنبه 20 خرداد 1386 قيامدشت

ديشب وبلاگها را بروز كردم. صبح به چند سايت سرزدم و پيام گذاشتم براي عضويت. رفتم به نماز و زيبا و هدا  را هم با خودم بردم كه وقتي از نماز آمدم ساعت 2 برويم نارمك. مبلغ 300هزار تومان از مهدي و زينب گرفتم كه قرضهاي خورده ريز را بدهم. رفتم نماز و آمدم. 150 هزار تومان ضروري بود كه دادم. بعد آنها را بردم به نارمك و برگشتم كه خودشان بيايند. من رفتم قيامدشت و ساعتي خوابيدم و بعد روي كامپيوتركار كردم.

 دوشنبه 21 خرداد 1386 قيامدشت

ديشب زيبا و هدا دير آمدند. صبح رفتم اينترنت و وبلاگ خودم را با اخبار بروز كردم. وبلاگ انجمن را آي كيو قرار است كه بروز كند و بروز كرده بود. به چند وبلاگ پيام چسباندم براي عضويت. بعد رفتم كه به زمين صفيه را درست كنم و سندش را بگيرم.گلستانه را به مدرسه اش رساندم و رفتم خبري از بچه هاي عزيزي گرفتم. مادرشان به مكه عمره رفته است. بعد رفتم نماز. بعد از آن كه ناهار خوردم آمدم مدرسه گلستانه كه به رباط كريم برويم ولي سرظهر بود ومناسب براي رفتن نبود. عصر آمدم قيامدشت. عسكر زنگ زد كه خانه ابراهيم فيلم دوبله مي كنيم. رفتم و تا بعد از اذان بوديم. سعيد جمالي هم بود.  مهدي خبر داد كه علي پسر حسين دايي ام دو تا ماشين به او زده اند و حالش وخيم است. 

 سه شنبه 22 خرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم. محمدزاده وبلاگ انجمن را بروز كرده و الهام 60 اس ام اس فرستاد كه مطالب روز كتابخواني را هم اضافه كنم ، چون محمدزاده آنها را نياورده. من آنها را اضافه كردم و خود الهام آنها را تنظيم وحك و اصلاح كرد. امروز زودتررفتم كه قضيه زميني بچه هاي مرحوم محمدرضا كه سندش را در كيفم بود و دزد زده بود رفتم كه با فروشنده زمين ناصر درخشاني در نوده رباط كريم صحبت كنم. رفتم و اتفاقا داشت جدول كوچه ها را درست مي كرد ، چون شوراي محل بود. گفت كه يك هفته ديگر بروم كه سند جديد بنويسد. برگشتم و پس از صرف صبحانه سيار زير درختان خوش صفا آن محل آمدم از اسلامشهر كه به نماز بروم. نماز خواندم و قرآن و بعد از ناهار آمدم به قيامدشت. به دايي ام زنگ زدم و حال پسرش علي را پرسيدم. ساعتي عصر در زير زمين خانه هدا خوابيدم. خواب راحتي در زيرزمين بود. عصر به كارهاي متفرقه پرداختم.

 چهارشنبه 23 خرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و وبلاگ خودم و انجمن را آن قدري كه مربوط به روز 23 بود كه كميته كامپيوتر مطلب داشت بروز كردم و سعيد جمالي قرار بود بروز كندكه ظاهرا ساعت 10 بروزكرده بود. اخبار را ديدم و رفتم نماز. در بين راه از دانشگاه قيامدشت زنگ زدند كه مدارك ببرم. بعد از نماز كه البته دير رسيدم به خاطر ترافيك برگشتم  و از علي پسر دايي ام كه ماشين به او زده بود و در بيمارستان 7 تير شهرري بستري بود ، رفتم و حالش را پرسيدم. بعد آمدم خانه. ساعتي خوابيدم و عصر رفتيم با بچه ها ابتدا خيابان دماوند كه بقيه پول آرايشگر را ببريم و بعد به هاشم آباد رفتيم. تا ساعت 11 آنجا بوديم و چون حال عمه ام و اسماعيل خوب نبود زيبا آنجا ماند و ما با بچه ها آمديم.

 پنجشنبه 24 خرداد 1386 قيامدشت

صبح  رفتم و وبلاگم را بروز كردم با مطلبي در مورد كروبي كه طنز بود و اخبار ديروز. بعد روي جزوه دعوت اعراب كار كردم. بعد رفتم دانشگاه قيامدشت كه مداركي را كه خواسته بودند ببرم. رفتم و فرمهايي دادند كه پر كنم. آمدم و با ز روي جزوه كار كردم. ظهررفتم هاشم آباد كه هم خبري از عمه ام و اسماعيل بگيرم و هم زيبا را بياورم. تا ساعت 3 بودم. زينب هم بود. او را آوردم به آموزشگاه رانندگي و آمدم قيامدشت. خانه را براي جلسه فردا آماده مي كنم. رفتم از جزوه شوراي عربخانه هزار نسخه چاپ كردم ده هزار تومان و آمدم. شب بچه ها رفتند به پارك آزادگان. من حال رفتن نداشتم.

 جمعه 25 خرداد 1386 قيامدشت

صبح رفتم اينترنت و وبلاگ خودم را با اخبار ديروز بروز كردم و نيز در كميته اخبار انجمن هم اخبار را گذاشتم. ساعت 8 رفتم دانشگاه دخانيات و به زيبا گفتم كه چيزهايي براي مهماني امروز بخرد. رفتم دخانيات و دوكلاس مثل روزهاي ديگر قبل از ظهر داشتم. هفته قبل به خاطر جلسه باغ عزيزپور كلاسها را تعطيل كردم. بين دو كلاس روي برنامه هاي امروز فكر كردم و به حاج غلام زنگ زدم براي جلسه. ظهر ناهار خوردم و آمدم قيامدشت. خانه را مرتب كرده بودند. يك ساعتي خوابيدم. جلسه ساعت 4 بايد آغاز مي شد. جز 3-4 نفري نيامدند. گاهي انسان از وضعيت فعاليتهاي اجتماعي مايوس مي شود. مردم بد جوري گرفتار زندگي هستند. تصميماتي در مورد صندوق گرفتيم و مسئولانش را مشخص كرديم و جلسه تمام شد. عصر مطالب وبلاگ انجمن را كه نوبت من است فردا آماده كردم و ساعت حدود 9 اين مطالب را در وبلاگ گذاشتم. 

 شنبه 26 خرداد 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و براي چند نفر دعوتنامه فرستادم. بعد به بچه ها گفتم كه آماده باشند كه بعد از نماز برويم قم. ساعت ده و نيم رفتيم به نماز سازمان و بچه ها در ماشين ماندند. رفتم نماز خواندم و غذا گرفتم در ظرف يك بار مصرف و آمدم و به طرف قم به راه افتاديم از راه حسين آباد. ساعت 3 و خورده اي رسيديم. بچه ها به زيارت و من به حوزه رفتم. شهريه گرفتم (180 هزار) در همانجا بودم كه شايع شد كه آيت الله فاضل لنكراني فوت كرده است.  رفتم حرم. بچه ها را پيدا كردم و رفتيم كه خانه براي رهن ببينيم. خانه ها از تهران گرانتربود. براي فروش 50 متري 30 ميليون مي گفتند. بعد آمديم به طرف تهران. ساعت 9 رسيديم تهران و رفتيم خانه خواهرم پري.

 يكشنبه 27 خرداد 1386 قيامدشت

صبح وبلاگ انجمن  را بروز كردم. بعد براي رفتن به دانشگاه قيامدشت آماده شدم ، چون امتحان وصايا بايد مي گرفتم از دانشجويان. رفتم. در ساختمان شماره 2 بود. سوالات قاطي شده بودند ومصيبت درست شد. به دانشجويانم گفتم كه 7 سوال را جواب بدهند. بعد آمدم خانه. با زيبا و محدثه رفتيم به طرف تهران كه آنها را به هاشم آباد و خودم به نماز بروم. تا پمپ بنزين بردمشان. رفتم نماز. در بين دو نماز در مورد شهادت حضرت زهرا س و مرحوم لنكراني صحبت كردم. بعد آمدم هاشم آباد و تا ساعت 4 بودم. بعد رفتم شهرك كاروان. يكي دو ساعتي نزد پدرم بودم. رفتم روغن ماشين را عوض كردم و ترمزها را نزد محمد دائي ام درست كردم. بعد آمدم قيامدشت. امشب زيبا در هاشم آباد است كه به پدر و مادرش برسد.

 دوشنبه 28 خرداد 1386 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم و مطلب آي كيو را ديدم. غزل برايم پيام گذاشته بود و ظاهرا ناراحت است. خيلي كم لطفي مي كند. امروز تعطيل است و استراحت كردم. عصر با بچه ها رفتيم هاشم آباد كه هم زيبا را بياوريم و هم خبري ازاسماعيل و عمه ام بگيريم. ديگران هم بودند. در آنجا بوديم كه زلزله اي حدود 4 ريشتر خانه را تكان داد كه البته مركزش قم بوده و در آنجا حدود 6 ريشتر و الحمدلله خسارتي نداشته است. امروز لنكراني را به خاك سپرده اند. روز شهادت حضرت زهرا س هم هست. بعد آمديم به قيامدشت. عصر حاشيه فردا را نوشتم. البته نوبت اكبر غيوراست ولي چون مشغول درس است خودم نوشتم.

 سه شنبه 29 خرداد 1386 قيامدشت

صبح ساعت 8 رفتم دانشگاه قيامدشت. امروز دو تا امتحان بايد بگيرم. ابتدا اخلاق كه ساعت 8 و نيم است و ديگري انديشه كه ساعت 11 است. امروز به خاطر همين امتحانات به نماز نرفتم. بين دو امتحان چون وقت زياد بود آمدم خاانه. ساعت 12 امتحان دوم هم تمام شد و آمدم خانه. ساعتي خوابيدم و در ساعت 4 رفتيم شهرري هم زيارت و هم پارچه خوشامدگويي حج خانم عزيزي را بردم. تعدادي از فاميلهايش هم آمده بودند. بچه ها را در حرم گذاشته بودم. رفتم آنها را برداشتم با زينب و هدا و آمديم قيامدشت.

 چهارشنبه 30 خرداد 1386 قيامدشت

صبح ساعت 5  و نيم رفتم شهرري كه برويم خانم عزيزي را از فرودگاه بياوريم. با برادرش و پسرش روح الله  و خانم برادرش رفتيم. ساعت 6 و نيم رسيديم و پيدايش كرديم و آمديم خانه شان. اقوامش و تعدادي از همسايه ها براي استقبال آمدند. دو راس گوسفند هم ذبح كردند. بعد  من آمدم قيامدشت. مطلب سعيد جمالي را ويرايش كردم كه در مورد روانشناسي بود. بعد آماده شدم كه بروم نماز. هدا زنگ زد كه عصر بعد از نماز به دكتر مي رود لذا از آنجا به چهار راه ولي عصر رفتم و او با مادرش با واحد آمدند و رفتيم دكتر به روبروي پارك ملت. تا ساعت7 عصر معطل شديم. روزنامه و كتاب كامپيوتر گرفتم و خواندم و بعد آمدم قيامدشت.

 پنجشنبه 31 خرداد 1386 قيامدشت

صبح خاطرات را نوشتم و سري به اينترنت زدم. ساعت 9 و خوردهاي به دانشگاه قيامدشت رفتم كه ورقه ها را بگيرم. حدود 250 ورقه بود. جوابي هم براي اعلم الهدا نوشتم كه براي نظر سنجي بود. از دانشگاه آمدم و با زيبا رفتيم تهران كه به ختم انعام عمه اش برسد. من هم رفتم گاراژ و ساعتي بودم وماشين را شستم. بعد در ساعت 1 رفتم دانشگاه اسلامشهر كه بايد امتحان درس اخلاق و تاريخ اسلام برگزار مي شد. يكي از طلاب كه استاد درس معارف بود ، تعداد صدنفر از دانشجويان را به خاطر غيبت حذف كرده و جنجالي بر پا بود. امتحان شروع شد و دو سوال را حذف كردم. بعد از امتحان آمدم به هاشم آباد به خانه عمه ام. اسماعيل حال خوشي نداشت. يكي دو ساعتي بوديم وآمديم و زينب را از شهرك كاروان برداشتيم و به قيامدشت آمديم.

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 16:20  توسط   | 

شنبه اول اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح بعد از نماز ابتدا سایت عربخانه را با گزارشی از جلسه دیروز شورای محلی اعراب بروز کردم و مسئولان کمیسیونها را هم معرفی کردم. بعد آماده شدم که به قم بروم برای گرفتن شهریه. ساعت نزدیک 6 بود. رفتم قم و ساعت 7 و نیم رسیدم. تا وقت گرفتن شهریه در حیاط فیضیه به خیلی چیزها فکر کردم. شهریه را گرفتم(184) و رفتم به حرم و به  بازار سری زدم. دو سی دی نور 2 و کتابهای اهل سنت را گرفتم و آمدم و برای برگشت آماده شدم. آمدم و ساعت 10 و نیم به بهشت زهرا رسیدم. رفتم سر قبر مادرم و 20 دقیقه ای آنجا بودم و از آنجا که مرده آمدن انسان حس می کند و با انسان انس می گیرد و با مادرم نشستم و صحبت کردم.  بعد رفتم به نماز از راه حسین آباد که قبلا آنجا بودیم. اطراف جاده پر از گل و زیبا بود. بین دو نماز صحبت کردم و بعد رفتم به اسلامشهر. قبل از کلاسها ناهار خوردم و دو کلاس اخلاق در ساختمان اول و یکی هم در ساختمان سوم داشتم. تا ساعت 6 درسها را تمام کردم و از راه چهاردانگه آمدم به هاشم آباد که باقری را ببینم چون رفته بود به سوریه. رفتم و دیدمش و نیم ساعتی بودیم. بچه ها هم از قیامدشت آمده بودند. هدا و زینب و مادرشان. با آنها به قیامدشت آمدیم.

شنبه 2 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح با مطلبی و نیز اخبار ویژه سایت عربخانه را بروز کردم. بعد آماده شدم برای رفتن به دانشگاه علامه دهکده المپیک. ماشین دیر روشن شد. ظاهرا استارتش مشکل دارد. رفتم و از راه خیابان سعیدی و میدان آزادی که ترافیک زیادی بود. از همان آزادگان بهتر است. ساعت 8 رسیدم. دو کلاس تاریخ اسلام داشتم. هوای تمیزی بود. بین دو کلاس استراحتی کردم در اتاقی که فقط من بودم و این از اول ترم اینگونه است. مسئول قرارداد گفت که تاییدیه ای از ابراهیم نژاد برای مدرک و بستن قرارداد ببرم. ساعت 11 و ربع کلاس را تمام کردم و ابتدا روزنامه گرفتم و رفتم در محل همیشگی قدری روزنامه خواندم. بعد رفتم به نماز. بعد از نماز به اسلامشهر رفتم که کلاس اخلاق و تاریخ اسلام دارم. ابتدا رفتم فیش حقوق 7 هفته ای که مبلغ 300هزار تومان بود گرفتم و آمدم. ناهار هم در دانشگاه خوردم و تا ساعت3 که کلاسم شروع می شد استراحت کردم و روزنامه خواندم. بعد سر کلاس رفتم. دو کلاس اخلاق و یک تاریخ اسلام. ساعت 7 درس را تمام کردم و از راه چهاردانگه آمدم. پایین تر از چهاردانگه یک مانع بود که ندیدم و سینه ماشین به آن گیر کرد و چک ماشین روشن شد و یکباره ماشین خاموش شد و روشن نشد که نشد. به مهدی زنگ زدم و گفت یک دکمه قرمزی است که باید فشارش بدهی  تا روشن شود و..کاپوت را بالا زدم و فشار دادم و روشن شد ولی چک ماشین روشن ماند. آمدم قیامدشت. مهدی آمد و با زینب به تهران رفتند. ما هم شب رفتیم خانه خواهرم که از عسکر خبر بگیریم.

 

دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و روی کتابهای نور 2 کار کردم که در کامپیوتر نصب کرده ام. اخبار را دیدم و ساعت 8 رفتم دانشگاه قیامدشت. امروز 4 کلاس اخلاق دارم که از ساعت 8 شروع و تا ساعت 4 عصر ادامه دارد. بعد از کلاس دوم قبل از ظهر آمدم خانه و بعد از اینکه بچه ها را بردم به مدرسه دوباره رفتم دانشگاه. ناهار خوردم و به سر کلاس رفتم. تا ساعت 4 کلاس دوم هم تمام شد و آمدم خانه. آمدم روی کتابهای اهل سنت کار کردم. کتابی در مورد روح داشتند که دیدم. با بچه ها رفتیم که پول قسط مبل و پول فراهانی را بدهیم. مبلغ 100هزار تومان دیگر فراهانی از ما می خواهد. عسکر که پایش ضرب دیده بود آمد به خانه شان. تا کنون در خانه مادرش بود.

 

سه شنبه 4 اردیبهشت 1386 قیامدشت

دیشب عده ای از فامیلها ، خاله صفورا و محمد و بچه هایشان آمده بودند که از عسکر خبر بگیرند و رفتیم پایین خانه عسکر و تا ساعت 12 شب نشینی داشتیم. صبح سایت عربخانه را بروز کردم واخبار را دیدم. روی مطالب کتاب هم کار کردم و برنامه نور 2 را بررسی و ملاحظه کردم که بتوانم در نوشتن کتاب از آن استفاده کنم. فکر می کنم باید وقت بیشتری برای تحقیق و مطالعه اختصاص بدهم وآثار زیادی را بر جای بگذارم چون موقعیت زمانی مناسبی دارم الحمدلله. عازم نماز شدم.  قبل از رفتن ماشین را به کارواش بردم و شستمش. بعد از نماز و قرآن به افسریه آمدم ولی آدرس فروشنده زمین محمدرضا را پیدا نکردم. آمدم قیامدشت. ساعتی خوابیدم و عصر ماشین را بردم به باطری سازی فیض آبادی و استارتش را درست کرد.

 

چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و اخبار را دیدم. روی کتاب روح زیاد کار کردم ودر 300صفحه تنظیم شد و آماده صفحه بندی. عنوان سوالها را در یک جا نوشتم حدود 240 سوال شد. بعد هم رفتم خوابیدم ، چون امروز درس ندارم. رفتم نماز. به پدرم زنگ زده بودم که بعد از نماز بروم آنجا ظاهرا باز ناراحت است. رفتم نماز و بین دو نماز صحبت کردم. بعد آمدم شهرک کاروان منزل پدرم. با خانمش کلثوم مشکل دارد. ساعتی خوابیدم و بعد که علی آمد صحبت کردیم و قرار شد که 7 میلیون از 12 میلیون مهریه اش را بپردازد  و بقیه را هر سال یک میلیون بپردازد و به بیرجند برود. ماشین را شستم و آمدم قیامدشت.

 

پنجشنبه 6  اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را مثل همیشه بروز کردم . اخبار را دیدم و جوابی برای مریم فرستادم. بعد هم روی کتاب روح کار کردم. ساعت 8 رفتم دانشگاه قیامدشت. دو کلاس معارف یک و بعد در ساعت 11 آمدم.  روی کتاب دقایقی کار کردم و بعد از اینکه بچه ها را به مدرسه رساندم رفتم دانشگاه. ناهار خوردم و رفتم سر کلاس. چهار کلاس وصایا عصر دارم که البته کلاس آخری تشکیل می شود ، چون به کلاسهای قبلی می آیند. هاشمزهی را هم دیدم. ساعت 5 و خورده ای آمدم خانه.

 

جمعه 7 اردیبهشت 1386 قیامدشت

دیشب با تعدادی از دوستان صحبت کردم.  صبح سایت عربخانه را بروز کردم و چند وبلاگ را دیدم. دوستان بیرجندی بودند و به آنها لینک دادم. بعد هم در ساعت 7 و نیم آماده شدم برای رفتن به درس دانشگاه دخانیات. عزیزی و بچه هایش را هم رساندم شهرری. رفتم سر کلاس با 10 دقیقه تاخیر. سه کلاس اخلاق داشتم. کلاس آخری تعداد کمی بودند. بعد از کلاس دوم رفتم در رستوران دخانیات ناهار خوردم. بعد آمدم وکلاس بعدی را هم  رفتم. بعد آمدم به طرف قیامدشت. ساعتی خوابیدم. عصر خواهران زیبا آمدند و زینب. تا ساعت 7 بودند و رفتند. با عسکر به اینترنت سرزدیم و نقشه ایران را با ماهواره می دیدیم.

 

شنبه 8 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح مطلبی در مورد تشکیل وبلاگ انجمن وبلاگنویسان درست کردم. با شعری سایت عربخانه را بروز کردم و نیز اطلاعیه وبلاگنویسان. بعد هم روی کتاب روح کار کردم. رفتم به نماز و البته قبلا رفتم به هاشم آباد که از ابراهیم عزیزی در مورد زمین مرحوم محمدرضا بپرسم ، چون امضایش پای ورقه سند زمین بود. گفت که من هم شاهد بودم و حدود زمین را بیان کرد. رفتم به نماز و بین دو نماز در مورد ارث صحبت کردم. بعد رفتم اسلامشهر که سه کلاس اخلاق را برگزار کنم. ساعت 6 کلاس را تمام کردم. از راه چهار دانگه آمدم. شب به پدرم زنگ زدم. قرار است فردا به بیرجند برود و کلثوم را طلاق بدهد. شب خواهرم و بچه هایش آمدند و نیز ابراهیم.

 

یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و وقت نشد که اخبار ببینم چون باید به درس دانشگاه علامه دهکده المپیک می رفتم. هوا گرفته و گویا بارانی بود. هوای بسیار روحانی و خوب. قبل از 8 رفتم به اتاق اساتید و آماده شدم برای کلاس. بین کلاس رفتم آموزش و گفتم که مدرک من نیاز به رتبه بندی ندارد چون مورد تایید شورای انقلاب فرهنکگی است و مدرک معادل حوزوی نیست. بعد سر کلاس رفتم. این روزها  بحث مبارزه با بی حجابی است. بعد از کلاس برادرم علی زنگ زد که پدر می خواهد برود بیرجند و کلثوم را طلاق بدهد. گفتیم که برود بهتر است چون با هم نمی سازند. رفتم روزنامه گرفتم و رفتم به محل نماز. بعد از نماز و ناهار رفتم به روستای نوده که بین رباط کریم و اتوبان تهران قم است. گشتم تا صاحب  و فروشنده زمین هزار متری مرحوم محمدرضا را پیدا کردم ، ولی چون دیر بود آمدم به اسلامشهر که به درس برسم. اول ساعت درس رسیدم. خسته بودم و در نحوه درس تاثیر داشت.ساعت بعد هم درس بود و ساعت سوم تاریخ اسلام. بعد آمدم از راه چهاردانگه. فلاحی نعمت زنگ زدم که فرم آزمایشگاه برای یکی از دانشجویانم بیاورد که فردا ببرم برای عقد. آمدم خانه. گلستانه زنگ زد که برادرم 42ساله اش فوت شده بود.

دوشنبه 10 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و کتاب روح را در آن گذاشتم که هر کس بخواهد ببیند. وقت زیادی برد. بعد هم اخبار را دیدم. ساعت 8 رفتم دانشگاه قیامدشت. قبل از ظهر دو کلاس اخلاق داشستم. از دادگاه ویژه زنگ زدند که اعتراضم را رد کرده اند و گفتم به درک هر غلطی می خواهند بکنند. عوضی های بی شعور ریشه اسلام را زده اند. از دانشگاه علامه هم زنگ زدند که چک ترم قبل آماده است. ظهر آمدم خانه. بچه ها را رساندم مدرسه و برگشتم ناهار خوردم و رفتم سر کلاس. هوا ابری و جالب است. ساعت 4 آمدم. متنی برای برخی دوستان فرستادم که در انجمن عضو شوند. بعد روی اشعار کار کردم که در وبلاگ بگذارم.

 

سه شنبه 11 اردیبهشت 1386 قیامدشت

اول صبح وبلاگ عربخانه را بروز کردم واخبار را دیدم. بعد روی اشعارم کار کردم که در وبلاگ مخصوص اشعار بگذارم. برای نماز رفتم و بین نمازها قرآن خواندم. بعد آمدم قیامدشت و ساعتی خوابیدم. عصر رفتم اینترنت. تعدادی از دوستان برای عضویت در انجمن اعلام آمادگی کرده بودند که به وبلاگ اضافه کردم. بعد هم با چند وبلاگ تماس گرفتم و پیغام گذاشتم.

 

چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح به اینترنت رفتم و بعد از بروز کردن وبلاگ عربخانه ، اخبار را دیدم. تعدادی پیام فرستادم برای انجمن اوما. زودتر رفتم برای نماز که ماشین را بشویم هم ظاهر و هم موتورش را. رفتم نماز. ساعت 4 رفتم قیامدشت. روی اسامی که در انجمن ثبت نام کرده بودند کار کردم. عصر در حیاط چای و عصرانه خوردیم. شب مهدی و زینب آمدند.

 

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح با مطالب و اخباری وبلاگ عربخانه را بروز کردم. اخبار را هم دیدم و تا ساعت 8 که در دانشگاه قیامدشت درس داشتم آماده شدم. صبح دو کلاس اندیشه در دانشگاه قیامدشت داشتم. بعد از این دو کلاس آمدم خانه و چای خوردم و دقایقی بودم و بعد از بردن بچه ها به مدرسه دوباره به دانشگاه برگشتم. قبل از رفتن به کلاس ناهار خوردم. بعد از ظهر هم 4 کلاس تک واحدی وصیتنامه امام خمینی داشتم و ساعت 5 و خورده ای آمدم. عصر عباسی و دوستان آمدند و ساعتی بودیم. شب در منزل موسی بخشی ختم قرآن برای پدرش گرفته بود که رفتم. فامیلها هم بودند. در مورد شورا و مسایل دیگر صحبت کردیم. بعد هم آمدم خانه.

 

جمعه 14 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم. برای چند نفر هم اطلاعیه انجمن اوما ر اگذاشتم و در ساعت 8 رفتم به طرف دانشگاه دخانیات. 8   و نیم رسیدم. سه کلاس اخلاق داشتم. کلاس بعد از ظهر را هم قبل از ظهر که آقای باغبان نیامده بود برگزار کردم. دو نفر از دانشجویان به مناسبت روز معلم گل و هدیه ای آورده بودند.  ظهر که شد آقای برزگر فرستاد از چلوکبابی جوجه کباب آوردند که اصلا من دوست ندارم. ناهار خوردم وآمدم قیامدشت. ساعتی خوابیدم و بعد در ساعت 3 رفتیم شهرک کاروان به گاراژ که قرعه کشی بود. مهدی و زینب برنده شدند. صحبت از پری غلامعلی که برای پدرم می بایستی خواستکاری کنیم بود و قرار شد که شنبه بعدی  خواهرم پری و علی بروند و او را بیاورند. بعد با بچه ها و خواهرم پری آمدیم قیامدشت و قبل از رفتن به خانه با بچه ها رفتیم به کوههای چهل قز و نیم ساعتی بودیم.

 

شنبه 15 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح رفتم اینترنت و اخباتر را دیدم و مقداری هم تبلیغ کردم برای وبلاگ. چند اسم که آمده بود برای عضویت انجمن در لیست نوشتم. مدارک برداشتم که بروم برای کارت ملی اقدام کنم. رفتم به نماز. بین دو نماز در مورد معاملات صحبت کردم. ناهار نه چندان خوبی خوردیم و رفتم اسلامشهر. پارکینگ دانشگاه درست شده بود و لذا رفتم داخل دانشگاه. سه کلاس اخلاق داشتم که تا ساعت 6 طول کشید و بعد هم از طریق کهریزک آمدم قیامدشت. به اینترنت سری زدم. تعداد اعضای انجمن از 100نفر بیشتر شده بود لذا مطلبی پیرامون اهداف انجمن و طریقه رای دادن نوشتم که اعضا رای بدهند.

 

یکشنبه 16 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح به اینترنت رفتم و ضمن بروز کردن وبلاگ عربخانه سری هم به وبلاگ انجمن اوما زدم. نظرات کم کم می آمد. در ساعت 6 و نیم به طرف دانشگاه علامه دهکده المپیک حرکت کردم. رفتم به دانشگاه. بحثی بین دو دانشجو ، خانمی متحجر و پسری روشن روی داد و... بین دو کلاس رفتم و چک ترم قبل را که 230هزار تومان بود گرفتم و از بانک تجارت خود دانشگاه نقد کردم. کلاس بعدی را هم رفتم و بعد نشریه گرفتم و در محل همیشگی کنار اتوبان رفتم خواندمش. وقت نماز رفتم. بعد از نماز ناهار خوردم و بقیه کارمندان اعتراض کردند به کیفیت غذا. نامه ای را امضا کردند. من هم رفتم به طرف دانشگاه اسلامشهر. در بین راه که چشم انداز جالبی داشت توقف کردم و یک ساعتی به مناظر زیبا نگاه کردم و نیم ساعتی هم خوابیدم. بعد رفتم اسلامشهر و روغن ماشین را عوض کردم و بنزین زدم و رفتم دانشگاه. دو کلاس اخلاق داشتم و لی کلاس تاریخ این هفته برگزار نشد ، چون قرار بوده که دانشجویان این کلاس به اردو بروند. من هم ساعت 6 از راه کهریزک آمدم قیامدشت.  شب دو پست در وبلاگ انجمن درست کردم ، چون دوستان سر در گم بودند که چگونه رای دهند و در یکی اسم کاندیداها و در دیگری رای گیری انجام می شد.

 

دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 قیامدشت

صبح وبلاگ عربخانه را بروز کردم و بعد آماده رفتن به دانشگاه قیامدشت شدم. دو کلاس صبح اخلاق و دو کلاس هم عصرداشتم. ساعت دوم کلاس برگزار نشد ، چون سمیناری بود که دانشجویان رفته بودند در آمفی تئاتر. آمدم خانه و کامپیوتر را بردم مقصودی که ویندوز ویستا نصب کند. آمدم خانه و بعد از بردن بچه ها به مدرسه ، رفتم دانشگاه و در آنجا ناهار خوردم. دو کلاس بعد از ظهر را هم رفتم. ساعت 4 آمدم.

سه شنبه 18 اردیبهشت 1386 قیامدشت

این روزها سخت فکرم را مشغول انجمن وبلاگنویسان کرده ام و داریم این تشکیلات را راه اندازی می کنیم. نظر خواهی می کنیم از صد نفر اولی که در وبلاگ عضو شده اند. صبح ابتدا وبلاگ عربخانه را بروز کردم و بعد آماده شدم که بروم نمایشگاه کتاب. ساعت 7 و خورده ای رفتم و از طرف شرق تهران خودم را رساندم به مصلی تهران که امسال برای اولین سال دراین مکان برگزار می شود. ساعت نزدیک 10 رسیدم و نمایشگاه هم از ساعت ده باز می شد. رفتم گشتی زدم. چندان شور و شوق سابق را نداشت. وقتی نمایشگاه باز شد رفتم و از غرفه های مختلف بازدید کردم و چند کتاب خریدم. رفتم به غرفه محمد عزیزی سر زدم. کتاب شاعران قهستان توسط حسین زنگویی چاپ شده بود که سه صفحه هم به من اختصاص داده بود. در ساعت 11 خواستم بیایم بیرون و به نماز برسم که نشد. ماندم تا ساعت 12. وقتی بیرون رفتم ، برادرم ابراهیم زنگ زد که به نمایشگاه رسیده است. رفتم قیامدشت. ساعتی استراحت کردم. عصر رفتیم با زیبا و زینب به هاشم آباد. من رفتم از پدرم خبری گرفتم. تا ساعت 7 در هاشم آباد بودیم و بعد رفتیم قیامدشت.

چهار شنبه 19 ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح ، اول سايت عربخانه را بروز كردم و بعد روي سايت ومطالب انجمن كار و مسئوليتهاي مختلف را مشخص كردم. اينترنت كند بود و برق هم رفت لذا به كارهاي ديگر رسيدم. بعد به نماز رفتم.  بين دو نماز صحبت كردم و بعد از ناهار رفتم به روستاي نوده يا شهرك پرواز كه زمين مرحوم محمدرضا را تحويل بگيريم. سر ظهر رسيدم و به خانه ناصر درخشاني رفتم. بد موقعي مزاحم شدم و گفت كه جايش محفوظ است و جمعه آينده بروم و زمین تحويل بگيرم. لذا برگشتم و به قيامدشت آمدم.  عصر ساعتي خوابيدم و بعد ماشين را بردم نزد فيض آبادي كه استارتش را درست كند. 15 هزار تومان گرفت و ... بعد رفتم نزد مقصودي كه هنوز كامپيوتر را درست نكرده بود. برگشتم خانه و وظايف مسئولين انجمن را نوشتم و در وبلاگ گذاشتم.

 

پنجشنبه 20 ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح سايت عربخانه را بروز كردم و مطلبي در وبلاگ انجمن نوشتم. خوابيدم و زماني كه بيدار شدم ساعت 8 و ده دقيقه بود. ساعت 8 بايستي در كلاس درس دانشگاه قيامدشت باشم. به سرعت آماده شدم و رفتم. دانشجوها هم گويا مثل من امروز دير به كلاس حاضر شدند. دو كلاس معارف داشتم و ساعت 11 و نيم آمدم خانه. بچه ها را رساندم به مدرسه و رفتم دانشگاه. امروز ظهر هم دير شده بود و چند دقيقه بعد ساعت مقرر به كلاس رفتم. سه كلاس وصايا داشتم و ساعت 5 آمدم خانه. پسر خالقي زنگ زد كه بروم و عقدي بخوانم. شب رفتيم به پارك آزادگان. ديگر افراد فاميل هم بودند و تا ساعت 12 بوديم و بعد از صرف شام و عتميه آمديم قيامدشت.

 

جمعه 21 ارديبهشت 1386 قيامدشت

با اينكه حدود ساعت 2 خوابيدم ساعت 5 بيدار شدم و بعد از نماز سايت عربخانه را بروز كردم و سري به وبلاگ انجمن زدم. بعد تعدادي دعوت نامه فرستادم كه افراد عضو شوند. بعد ساعت 8 رفتم دانشگاه دخانيات كه ساعت 8 و نيم درس دارم. رفتم سر كلاس. يكي از دانشجويان غافلگيرم كرد و در تعريف از من آنچه لايقش نبودم گفت. كلاس بعدي هم همين طور. با برزگر و استادی ديگر ناهار خورديم و من كلاس بعدي را هم رفتم و بعد از آن به شهرك كاروان آمدم. خواهرم پري آنجا بود. ساعت 4 كه بيدار شديم بچه ها هم از قيامدشت آمدند و ساعتي آنجا بوديم. بعد با بچه ها رفتيم كه در اطراف زمان آباد توت بخوريم كه پيدا نكرديم و همين طور رفتيم تا از قاسم آباد سر در آورديم. گلهاي محمدي خوش عطر آنجا بود يك دسنه گل از آنها چيديم و آمديم قيامدشت.

 

شنبه 22 ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم حدود 30 نفر در انجمن عضو شده بودند كه وقت نشد آنها را ثبت نام كنم. سايت عربخانه را بروز كردم. بعد روي كارهاي وبلاگ انجمن كار كردم و مقداري هم پيام گذاشتم در وبلاگهاي مختلف. به نمازرفتم. بين دو نماز احكام خوردني ها را گفتم. بعد ناهار خوردم و به اسلامشهر رفتم كه سه كلاس اخلاق داشتم. از ساعت يك و نيم تا 6. درسها و كنفرانسها برقرار بود. ظاهرا در روز اول خرداد سه شنبه جلسه گروه معارف بود كه بايد بروم. در بين راه از دادگاه ويژه زنگ زدند كه از اجراي احكام كه بروم جريمه 400هزار توماني را بپردازم و گفتم نمي پردازم ، زيرا اين حكم ظالمانه است و گفتند كه سه شنبه بروم و كتبا بنويسم. مي روم و مي نويسم. بعد از كلاسها به قيامدشت آمدم. شب به اكبر غيور از مشكين شهر و بارانزهي از سراوان زنگ زدم و صحبت كردم و نيز سعيد جمالي به عنوان هيئت رئيسه. شب كولر را درست كرديم و ساعت 3 نيمه شب سوخت.

 

يكشنبه 23ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح وبلاگ عربخانه را بروز كردم ، با مطالبي كه همين صبح آماده شد. بعد هم مقداري در وبلاگها دعوت گذاشتم. زينب شب خانه ما بود و حالش خوب نبود. مسموم شده بود. با او تهران ساعت 6 و خورده اي. بعد رفتم به دانشگاه علامه دهكده المپيك. از سر راه يك گل محمدي از محلي كه معموملا توقف مي كردم برداشتم و شامه را عطرآگين كردم. بعد سر كلاس رفتم. بين دو كلاس لحظاتي خوابيدم. دير شده بود ، به سرعت رفتم و وضو گرفتم. رفتم سر كلاس. بعد از اتمام كلاس رفتم به نماز. هاشمي 4 كيسه برنج در ماشين گذاشت و 20هزار بايد مي پرداختم. بعد رفتم اسلامشهر. ساعت 3 درس داشتم. دو كلاس اخلاق و يكی تاريخ اسلام. هوا باراني و طوفاني است. آمدم قيامدشت. برق رفته بود. وقتي آمد ابتدا رفتم كه خاطراتم را بنويسم كه بارانزهي زنگ زد كه پدر خانم كرامتي راد فوت كرده. تعجب كردم و به سرعت خاطرات را نوشتم كه به اينترنت سر زنم.

 

دوشنبه 24 ارديبهشت 1386 قيامدشت

ديشب رفتم اينترنت و پيام تسليتي براي خانم مريم كرامتي كه پدرش فوت شده بود فرستادم و در وبلاگ گذاشتم. ديگران هم پيامهايي فرستاده بودند. صبح به اينترنت رفتم و وبلاگ عربخانه را بروز كردم. سري هم به وبلاگ انجمن زدم . همچنان پيامهاي تسليت مي رسيد. ساعت 8 رفتم دانشگاه قيامدشت. امروز 4 كلاس اخلاق داشتم. دو كلاس صبح و دو كلاس عصر. به ذهنم رسيد كه اسم وبلاگ عربخانه را به نام زندگي تغيير بدهم. بعد از دو كلاس صبح آمدم و به اينترنت رفتم و نام عربخانه را تغيير دادم. بعد از بردن بچه ها به مدرسه و نيز موتور كولر به تعميركار ، رفتم دانشگاه و پس از صرف ناهار به كلاس رفتم. دو كلاس بعد از ظهر قدري خسته كننده تر است. ساعت نزديك 4 آمدم و ساعتي خوابيدم. محمدرضا كاظمي زنگ زد و در مورد جلسات پرسيد. عصر رفتم و موتور كولر را گرفتم. اينترنت شلوغ است.

 

سه شنبه 25 ارديبهشت 1386 قيامدشت

ديشب رفتيم خانه خواهرم پري. پدرم و ابراهيم هم بودند. قرار است صبح پري و ابراهيم بروند مشهد و پري غلام علي را بياورند كه با پدرم ازدواج كند. صبح به اينترنت رفتم و وبلاگ انجمن را سر و سامان دادم. اخبار را هم ضبط كردم. قبل ازرفتن به نماز به تعميركار كولر سري زدم وگفتم كه بيايد و درستش كند.  رفتم نماز و از آنجا به دادگاه ويژه. در دادگاه برايم 400هزار تومان براي امر به معروف ونهي ار منكر كلي بدون نام بردن از كسي جريمه كرده بودند. انسانهاي بي شخصيتي آنها را ديدم كه بدنبال لقمه ناني همه دين خود را بر باد مي دهند. به دادستان ويژه گفتم من پول زور نمي دهم. گفتند پس برو به زندان. گفتم مي روم. گفتند قسط بندي اش مي كنيم. گفتم نه مي روم زندان. بالاخره گفتند تا اول مرداد ماه فرصت داري كه بپردازي يا به ازاي هر روز 15 هزار تومان از اين جريمه كسر مي شود. آمدم بيرون و تاسف خوردم از اين اوضاع مملكت.... آمدم گاراژ. ساعتي نزد پدرم بودم. ماشين را در آنجا شستم. ابراهيم و پري ساعت 5 از خيابان 5 تن زنگ زدند و رسيده بودند. بعد آمدم به تهران. شب روي وبلاگهاي انجمن كار كردم.

 

چهارشنبه 26 ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح وبلاگم را بروز كردم و سري به وبلاگ انجمن زدم. بعد آن را بروز كردم و مشخصاتي از اعضا خواستم كه بفرستند. اطلاعيه جذب اعضا به چند وبلاگ فرستادم. بعد هم وقت هر روز رفتم نماز. قرار بود كه عصر با هدا و مادرش برويم دكتر. از برگشتن از نماز كه در بين دو نماز هم صحبت كردم آمدم خانه زينب تا به موقع با زينب برويم سر شهرك و با هدا و مادرش كه به سر شهرك مي آمدند برويم دو راهي قلهك بيمارستان كيان. آمدند و رفتيم. ساعت حدود 4 رسيديم. به دكتر رفتند و برگشتيم. از بزرگراه امام علي ع كه خلوت بود. يكسره آمديم خانه. به پدرم زنگ زدم كه شب به خانه ما بيايد با مهدي. وقتي آمديم ، شهرداري كوچه ما را آسفالت مي كرد. شب پدرم و مهدي آمدند و تا ساعت 12 بوديم و پدرم شب خانه ما ماند.

 

پنجشنبه 27 ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح وبلاگ زندگي ام را بروز كردم و سري به انجمن زدم. تعدادي اسم را وارد كردم و اخبار را ديدم. بعد ساعت 8 رفتم دانشگاه قيامدشت. دو كلاس معارف داشتم.  بعد آمدم خانه و ساعت 11 و نيم رفتم جلسه معارف بود كه فقط 3 نفر آمده بوديم. بعد رفتم ناهار خوردم و سر كلاسهاي بعدي رفتم. سه كلاس وصايا. تا ساعت 5 كلاسها تمام شد و آمدم خانه. امروز عصر ابراهيم و خواهرم پري از مشهد آمدند و پري غلام علي را هم آورده بودند . شب قرار است برويم خانه خواهرم پري و پري غلامعلي را براي پدرم عقد كنيم.

 

جمعه 28 ارديبهشت 1386 قيامدشت

ديشب رفتيم خانه موسي كه پري غلامعلي را براي پدرم عقد كنيم. همه فاميلها آمده بودند ، ولي او مي گفت مهريه 6 ميليون و بعد هم تا 4 ميليون آمد ، ولي پدرم بيش از سه يا سه و نيم راضي نبود و مجلس به هم خورد. آمديم بیرون بدون هیچ نتیجه ای. صبح رفتم اينترنت و اخباررا در وبلاگم بروز كردم و روي وبلاگ انجمن كار كردم. بعد هم در ساعت 8 رفتم به دانشگاه دخانيات. دو درس اخلاق داشتم كه در بين ساعت دوم ، خانم بيگدلي كه جواد فرستاده بود ، آمد براي گرفتن تدريس در آنجا. بعد هم شماره اش را دادم به برزگر كه برايش درس بگذارد. ظهر چون در گاراژ مهمان بوديم آمدم. به خواهرم پري زنگ زدم و گفت كه پدر با 4 ميليون موافقت كرده به اين شرط كه پري ديگر ارث نبرد و امروز ظهر در گاراژ هستيم. همه فاميلها هم آمده بودند. ناهار خورديم و بوديم تا ساعت4 و 5. بعد رفتيم خانه مهدي و به اينترنت رفتم. شب به پارك آزادگان رفتيم. بچه هاي فاميل مشغول فوتبال بودند. تا ساعت 11 بوديم. 

 

شنبه 29 ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح به اينترنت رفتم و وبلاگم را بروز كردم و نيز متني در وبلاگ انجمن نوشتم. بعد آماده شدم كه به قم بروم. رفتم در بين راه بعد از عوارضي بنزين داشت تمام مي شد كه  از جاده قم خارج شدم و خودم را به اسلامشهر رساندم و بنزين زدم. برگشتم و به راهم ادامه دادم. ساعت حدود 9 رسيدم قم و به سختي جاي پارك پيدا كردم. رفتم و شهريه را گرفتم ( 180 هزار ) بعد رفتم عباي تابستاني و دشداشه گرفتم كه دشداشه را باز نكردم و گله گشاد بود. بعد به طرف تهران حركت كردم. از راه حسين آباد به محل نماز رفتم. ترافيك بود و با جمله پاياني اذان ملامحمدي پايم را در نمازخانه گذاشتم. بين دو نماز صحبت كردم. دروغگويي. بعد از نماز  و ناهار به اسلامشهر رفتم. سرم درد مي كرد. سر كلاس رفتم و درس را مختصر گفتم. كلاسهاي بعدي هم مختصر برگزار كردم. ساعت 5 و نيم به طرف قيامدشت حركت كردم. به سختي آمدم. عباسي زنگ زد كه جلسه ائتلاف خدمت است. رفتم ساعت 9 و تا ساعت 11 طول كشيد.

 

يكشنبه30 ارديبشهت 1386 قيامدشت

صبح وبلاك زندگي را بروز كردم و اخبار را ديدم و بعد ساعت 6 و نيم رفتم به طرف دانشگاه علامه. هواي بهاري دهكده المپيك جالب بود. سر كلاس رفتم. از دانشجوها درباره درسم نظر سنجي كردند. ساعت تفريح نيم ساعت خوابيدم و بعد رفتم سر كلاس بعدي. بعد رفتم بيرون و اميدجوان و جام جم گرفتم و رفتم نماز.  بعد از نمار رفتم اسلامشهر ، ولي چون 2 ساعت تا وقت كلاسها بود در بين راه زير درختي توقف كردم و نيم ساعتي خوابيدم. بعد رفتم  دانشگاه كه دو كلاس اخلاق و يكي تاريخ اسلام داشتم.

 

دوشنبه 31 ارديبهشت 1386 قيامدشت

صبح به اينترنترفتم و پس از بروز كردن وبلاگ عربخانه كه اكنون به وبلاگ زندگي تغيير نام داده ام. به وبلاگ انجمن هم رفتم. بارانزهي مطلبي نوشته بود. بعد رفتم بيرون و روي جدول اچ تي ام ال كار كردم تا توانستم جدولي مناسب براي  اسامي اعضا درست كنم.   ساعت 8 رفتم دانشگاه قيامدشت. امرو دو كلاس صبح و دو كلاس عصر دارم. بعد از دو كلاس صبح آمدم خانه و روي جدول كار كردم. بارانزهي روي اسمها كار كرده بود. دوباره رفتم دانشگاه بعد از بردن بچه ها به مدرسه. رفتم دانشگاه و بعد از صرف ناهار رفتم سر كلاس. تا ساعت 4 در كلاس بودم. بعد آمدم و دقايقي استراحت كردم و روي جدول كار كردم. عصر رفتيم هاشم آباد. حال اسماعيل چندان رضايت بخش نبود. يك ساعتي خانه صفيه بوديم و آمديم. صفيه گفت كه زمين را بفروشم.

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 10:48  توسط   | 

چهارشنبه اول فروردين 1386 مشهد

ديشب من و ابراهيم وموسي و عسكر در خانه طالب خوابيده بوديم و خانمها در خانه موسي. صبح ساعت 9 رفتيم خانه موسي براي صرف چاي و صبحانه. بعد آماده شديم كه به شهر طوس برويم. نعمت و علي بخشي هم با خانواده شان آمدند. سه ماشين به دنبال هم رفتيم  به طرف طوس. هوا قدري ابري بود. در شهر طوس و در محوطه آرامگاه فردوسي چادر زديم و بچه ها مشغول بازي شدند. رفتيم با ابراهيم و عسكر  و ديگران كه از آرامگاه فردوسي ديدن كنيم. قبري و عكسهاي برجسته افسانه هاي شاهنامه و ... در اطراف گشتي زديم. يكي دونفر مشغول نوازندگي بودند و عده اي مشغول رمالي و فال گرفتن. يكي از رمالها را بچه ها آوردند و براي همه ما فال گرفت و جالب بود در هر فرد يك نكته كه يقينا درست بود و غير تكراري ديده مي شد. حدسهاي خيلي قوي دارند. خانمها هم رفتند كه از آثار تاريخي ديدن كنند و ما در جلوي چادرها مشغول نوشيدن چاي شديم و بچه ها مشغول بازي فوتباتل كه البته ما هم دقايقي پايي به توپ زديم. ابراهيم و عسكر رفتند غذايي ساده تهيه كردند و ناهار مختصري خورديم. بعد از ناهار هوا شديد باراني شد و همه در به زير چادرها پناه بردیم و تا حدود يك ساعت كه باران تقريبا بند آمد و توانستيم بيرون بياييم. وسايل را جمع و جور كرديم و به طرف مشهد به راه افتاديم. ما با ابراهيم از مركز شهر آمديم كه من و زيبا به حرم برويم وآنها به خانه. ترافيك زياد بود. بلاخره پايين تر از فلكه برق پياده شديم و با زيبا رفتيم حرم و آنها رفتند به خانه. بعد از نماز و زيارت رفتيم خانه عزيزي و بچه هايش را پيدا كرديم و نيم ساعتي بوديم و عيدي دادم به آنها و بعد آمديم كه به خانه برويم. ماشين به سختي پيدا شد. به خانه رسيديم. امشب هم مهمان موسي هستيم. علي بخشي هم بود. زنگ زد كه علي عربي آمد. شعر مي گويد و افكار چپي(اشتراکی) دارد. افكار خطرناك و بي قاعده. ترانه هم خواند و...

پنجشنبه 2 فروردين 1386 مشهد

ديشب ما مردها خانه طالب خوابيديم و زنها در خانه موسي. اول صبح ابراهيم رفت كه دوستش را در روستاي قرقي ببيند. با او در سربازي بوده اند. رفت و ديد وساعت 10 آمد. ما هم رفتيم خانه موسي براي صرف صبحانه و چاي. پري غلامعلي هم از تهران آمده بود. بعد من و بچه ها آمديم خانه طالب و آماده شديم كه به حرم برويم. به غلامرضا پرنده زنگ زدم. احوالپرسي كرديم و گفت كه به خانه شان برويم. لذا آماده شديم كه برويم ابتدا سري به آنها بزنيم و بعد به حرم برويم. خانه شان در خ عبدالمطلب 52 پلاك32 بود. جلوي خانه منتظر ما بود. رفتيم خانه شان. سه دختر داشت كه يكي ازدواج كرده. به ياد خاطرات بيرجند كه در خانه كربلابيگم مستاجربود ، ساعتي صحبت كرديم. بعد رفتيم از خيابان راه آهن به كوچه دولابيان و ماشين را پارك كرديم و به حرم رفتيم. قبل از رفتن در رستوران ناهار خورديم. رفتيم حرم نماز و زيارت كرديم و بعد آمديم با ماشين به خانه طالب.

جمعه 3 فروردين 1386 مشهد

ديشب خانه مرحوم اسماعيل پسر عمويم مهمان بوديم. ساعت 11 و خورده اي آمديم خانه طالب. به زنجاني زنگ زدم و احوالپرسي كردم و قرار شد ساعت 11 برويم خانه اش. رفتيم با بچه در خيابان مطهري 14 پلاك 84 بود. گلداني گرفتيم و رفتيم. دامادش و پسرش و برادر دكترش هم بودند. خانمش سكته كرده بود و حال خوشي نداشت. يك ساعتي بوديم و رفتيم به كوهسنگي. در پاركينگ ماشين را پارك كرديم و رفتيم در محلي نزديك مسجد مستقر شديم. رفتم براي ناهار ساندويچ و نيز تخمه و آجيل گرفتم. خواستيم چادر را برپا كنيم كه ماموران نگذاشتند به اين بهانه كه ديگران هم چادر مي زنند و زير چادرها تخلفات مي شود. ناهار خورديم و نماز. هوا كم كم ابري و سرد و باراني شد. قرار بود خواهرم و عسكر و ديگران هم بيايند و ناهار را آنجا بخورديم كه با بد شدن وضع هوا  قضيه كنسل شد و رفتيم خانه علي بخشي به مهرآباد. خواهرم و بچه هايش هم بودند. ابراهيم و عسكر هم آمدند. من و زيبا و زهرا رفتيم حرم و ابرهيم با ماشين و بچه های دگر رفتند خانه. رفتيم حرم و زيارت و بعد رفتيم چيزهايي خريديم. امشب مهمان طالب هستيم. 

شنبه 4فروردين 1386 مشهد و در راه تهران

ديشب مهمان طالب بوديم. ما مردها در همان اتاقي كه مستقر بوديم شام خورديم و شب نشیني داشتيم. موسي و مجتبي هم آمدند. صبح عسكر ساعت 8 رفت كه كارهاي مربوط به بيمه ماشين پدرش را درست كند. بچه ها وسايل را جمع و جور مي كردند كه با آمدن عسكر از بيمه به سمت تهران حركت كنيم. من رفتم كه ماشين را به كارواش ببرم. يك ساعتي معطل شدم تا ماشين را شستند و آمدم خانه طالب. وسايل را جمع كرده بودند. عسكر هم مبلغ 170 هزار تومان بابت خسارت بر ماشينشان گرفته بود. بغل درهايش خسارت ديده بود. رفتيم خانه موسي. حدود 40 سي دي از او برداشتم. آماده شديم براي حركت و ساعت 12 حركت كرديم. از راه سبزوار به تهران آمديم. بايد در راه توقف مي كرديم و فردا صبح به تهران مي رفتيم. بين سبزوار و شاهرود هوا تاريك شد و خودمان را به شاهرود رسانديم. در پارك اول شهر بعد از پمپ بنزين سه راهي شمال اتراق كرديم.

 يكشنبه 5 فروردين 1386 در راه مشهد تا قيامدشت

ديشب ساعت 8 به شاهرود رسيديم با ماشين مرحوم عيسي كه خواهرم و محمد و مصطفي و عسكر و هدا با آن بودند و من و بچه ها با آردي خودمان و ابراهيم و نعمت هم با ماشين پيكان نعمت. به فلكه شاهرود رسيديم. هوا صاف و بد نبود. در پارك اول شهر كه پاي كوه قرار داشت و جاي با صفايي بود اتراق كرديم و سه تا چادري كه داشتيم رو بروي يكديگر نصب كرديم و جلوي آنها شب نشيني داشتيم. رفتيم غذا سفارش داديم چلوكباب كه غذاي خوبي بود. در چادرهايمان خوابيديم. ساعت 3 احساس سرما كردم. زيبا و هدا كه قبلا به ماشين رفته بودند. من هم رفتم. بچه ها را با پتو پوشاندم. ماشين گرم بود. زهرا هم به ماشين آمد و رفتيم محدثه و مهرانه را هم آورديم. اذان صبح شد و نماز خوانديم. معلوم شد همه از سرما شاكي بوده اند و منتظر اذان تا به طرف تهران حركت كنيم. ساعت 5 حركت كرديم. آمديم و آمديم تا به محل پارك سمنان رسيديم كه هنگام رفتن به مشهد صبحانه خورديم و اينك نيز صبحانه همانجا خورديم. بعد به طرف تهران به راه افتاديم. حاج غلام زنگ زد كه برايش تخم خربزه مشهدي بياوريم كه گفتم ما به تهران آمديم. آنها با برادرم علي و خادمعلي در شيرازند.  آمديم و با عسكر و مادرش رفتيم ده امام و بعد از قرائت فاتحه آمديم خانه. خسته بودم خوابيدم. عصر بيدار شدم و سري به اينترنت زدم. اخبار را كم بود.

دوشنبه 6 فروردين 1386 قيامدشت

صبح سايت عربخانه را بروزش كردم و اخبار را ديدم. سپس چند خاطره روزانه مشهد را كه در دفتر نوشته بودم در كامپيوتر وارد كردم و بعد به سرعت رفتم به سراغ مطالب كتاب روح. چنديم مطلب را ويرايش كردم و بعد هم تعدادي از سي دي هايي كه از موسي گرفته بودم امتحان كردم. به بانك زنك زدم. مبلغي از محل نماز واريز كرده بودند. عصر نخوابيدم و به نوشتن مطالب پرداختم. قرار شد كه عصر به هاشم آباد برويم و خبري از عمه ام و اسماعيل بگيريم. ساعت 4 رفتيم. هدا هم آمد. هوا ابري و بهاري و جالب است. رفتيم هاشم آباد. برات باقري هم آمد. وقت نماز با او رفتيم مسجد پشت پارك مبعث. چندنفري براي نماز آمده بودند. حسين مرادي هم بود. بعد با باقري گشتي در محل زديم و به مدرسه مطهري سابق كه خاطراتي با مرحوم محمدباقري داشتيم. يادي از او كرديم و اشكي ريختيم. بعد رفتيم به خانه. تا ساعت 10بوديم و آمديم قيامدشت. نيم ساعتي هم در خانه خواهرم پري بوديم.

سه شنبه 7 رفروردين 1386 قيامدشت

صبح سايت عربخانه را بروز كردم و به چند سايت هم سر زدم. بعد روي مطالب روح كار كردم. از سايت تبيان مطالبي فراوان آماده كردم براي تكميل كردن مطالب. تا ساعت 10 به اين كار ادامه دادم. بيشترين وقتي بود كه براي كار تحقيقي يكسره اختصاص دادم. بعد از ظهر هم به پيرايش مطالب پرداختم. . به مقصودي زنگ زدم كه هارد كامپيوتر را زياد كند و الان مي خواهم ببرم.

چهارشنبه 8 فروردین 1386 قیامدشت

دیشب کیس را بردم نزد مقصودی که هارد 160 گیگ روی آن نصب کند و سی دی رام کمبو. صبح روی لیست آمار عربخانه کار کردم. بعد خوابیدم. خواهرم پری زنگ زد که پدرمان از بیرجند آمده و برویم گاراژ خبری از او بگیریم. خواهرم طاهره و شبیر هم بودند. یکی دو ساعتی بودیم و بعد با بچه ها رفتیم هاشم آباد  به چهارشنبه بازار سری زدیم. بعد هم که هوا ربارانی شد و آمدیم قیامدشت. به مقصودی زنگ زدم و گفت ساعت 9 کامپیوتر آماده می شود. رفتم با مهرانه و کامپیوتر را گرفتم.

پنجشنبه 9 فروردین 1386 قیامدشت

دیشب هوا بارانی بود. روی کامپیوتر کار کردم و مطالب را از روی هارد کم ظرفیت قبلی بعد از ویروس کشی کردن به هارد 160گیگابایتی جدید منتقل کردم و سر و سامان دادم به مطالب و برای هر درایو نام مخصوص به خود برگزیدم. صبح بعد از نماز ابتدا قالب وبلاگ عربخانه را عوض کردم و با مطلبی بروزش کردم. بعد هم به سرعت روی مطالب روح کار کردم و از سایت تبیان مطلب شکار کردم که کتاب همه جانبه باشد. وقت زیاد گذاشتم و تا ساعت 11 کار کردم. بعد رفتم هارد مقصودی یعنی هارد قبلی خودم را به او دادم. رفتم به بانک هم سرزدم و مبلغ 220هزار تومان گرفتم و آمدم. هوا هنوز ابری و بهاری است. بعد از ظهر ساعتی خوابیدم. فرشها را بردیم حیاط که بشوییم. عسکر کمک کرد. بعد هم دوباره روی مطالب روح کار کردم و همه مطالب موضوع بندی شد و آماده ویراستاری.

جمعه 10 فروردین 1396 قیامدشت

دیشب ابراهیم خانه ما آمدند. زنگ زدم به پدرم و برادرم محمد که فردا به آقاعلی عباس برویم و قرار شد که ابراهیم و خواهرانم هم بروند. بعد آخرهای شب گفتند که چون هوا سرد است رفتن به آقاعلی عباس کنسل شود. صبح پدرم زنگ  زد و برادرم محمد و گفتیم هوا سرداست و.. بعد از بروز کردن سایت عربخانه ، روی مطالب کتاب روح کار کردم یکسره و جمع بندی ومرتب کردم تا ظهر طول کشسید. بعد از ظهر که ساعتی خوابیدم بعد رفتیم با بچه ها و عسکر و هدا و خواهرم و مصطفی به بهشت زهرا و مرقد امام. دو سه ساعتی بودیم و بعد آمدیم قیامدشت.

شنبه 11 فروردین 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و سری به اخبار کم رونق زدم و بعد به ادامه کار روی مطالب کتاب روح پرداختم. مثل روزهای قبل چند ساعت به این کار اختصاص دادم. ظهر ساعتی خوابیدم و دوباره به تنظیم کتاب پرداختم. عسکر رفته بود به بازار و زنگ  زد که گلد دیسک بگیرد که بجای سی دی خالی به کار می رود و یک یگ ظرفیت دارد. 13 هزار خریده بود. عصر با بچه ها رفتیم شهرری. بعد در ساعت 6 و خورده ای آمدیم. شب مهدی و زینب از مسافرت اصفهان و شیراز و کیش آمدند که با برادرم علی و خادم و علی عزیزی و حاج غلام رفته بودند. عسکر و هدا هم آمدند و خانم عزیزی و بجه هایش.

یکشنبه 12فروردین 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و بعد هم روی مطالب کتاب روح کار کردم. بعد که بیدار شدند بقیه رفتیم و صبحانه خوردیم. خانم عزیزی و بچه هایش با مهدی رفتند به شهرری. من به ادامه کار کتاب پرداختم. فرشها را که خشک شده بود آوردیم و در اتاقها پهن کردیم. عصر دقایقی خوابیدم و بعد روی کتاب کار کردم. زینب و هدا رفتند که برای عسکر و مهدی جشن تولد بگیرند چون امروز روز تولد مهدی است و در شناسنامه عسگر هم روز 2 فروردین روز تولدش است. گل و کیک سفارش داده بودند. شب مهدی و عسکر آمدند و مراسم بود و عکس گرفتیم و ...

دوشنبه 13 فروردین 1386 قیامدشت

صبح با یک خاطره سالها پیش سیزده بدر سایت عربخانه را بروز کردم. بعد هم روی کتاب روح کار کردم. بچه ها را بیدار کردم که وسایل رفتن به ده امام را فراهم کنند. عسکرزودتر رفت که جای مناسبی در ده امام پیدا کند و نیز چادر را هم برد. بعد ما هم آماده شدیم و رفتیم. ساعت 10 و نیم. همه فامیل تقریبا آمده بودند. 6 چادر در کنار هم زده بودند. وسایل را بردیم و رفتیم. رفتیم بالای تپه ای که همه بودند. برادرم علی و پدرم و مهدی هم آمدند. آمدم پایین و رفتیم برای اموات فاتحه ای خواندیم. آمدیم و در جلوی چادرها نشستیم. بچه ها فوتبال بازی می کردند. هوا قدری سرد بود. عسکر عکسهای جالبی گرفت. نماز خواندیم و ناهار خوردیم. بعد هم دقایقی در خیمه خوابیدیم. بعد بیدار شدیم و رفتیم بالای تپه. تا ساعت 4 بودیم. بعد با بچه ها رفتیم باغ حاج غلام. همه فامیلها آنجا بودند. ظاهرا دیشب همانجا بوده اند. دقایقی بودیم و آمدیم قیامدشت.

سه شنبه 14 فروردین 1386 قیامدشت

صبح با یک شعری که خودم سالها پیش سروده بودم سایت عربخانه را بروز کردم. در خبرها خواندم که ابراهیم نبوی بعد از 4 سال بودن در خارج امروز به تهران آمده است. بعد هم روی مطالب کتاب روح کار کردم. بچه ها امروز برای مهد آمدند و بعد از اینکه مقداری روی کتاب کار کردم آماده شدم برای رفتن به نماز. در راه سخنان  سری دوم تکنولوژی فکر آزمندیان را شنیدم. نماز خواندیم و قرآن هم دو صفحه خواندم.  باز سخنهای آزمندیان را در برگشت شنیدم. به خانه آمدم. ساعتی استراحت کردم و بعد روی مطالب کتاب کار کردم. تا اذان مغرب طول کشید. چند برنامه در کامپیوتر نصب کردم. چند نفر   دوستان ابرهیم آمده بودند که برای جشن جمعه تمرین کنند. یکی از دانشجویانم هم دربین گروهی که تمرین می کردند بود. تمرین کردند. یک اکو ابراهیم خریده بود به قیمت 100هزار تومان. من نیم ساعتی ماندم و آمدم. می بایست به چند جا زنگ می زدم. دیگران ماندند. آمدم و اسامی برای شورای اعراب را رویش کار کردم و حدود 40 اسم مشخص شدند.

چهارشنبه 15 فروردین 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را با اخبار بروز کردم. بعد هم روی مطالب کتاب روح کار کردم. بعد هم که خسته شدم روی عکسم با کرول دراو کار کردم و تنظیمش کردم. آماده شدم که بروم نماز. در راه سخنان آزمندیان را شنیدم حدود 2 جلسه. بعد رفتم نماز. در بین دو نماز در مورد میلاد پیامبر ص صحبت کردم و بعد هم آمدم. در راه آزمندیان گوش کردم. آمدم خانه و ساعتی خوابیدم. عصر با زیبا و هدا رفتیم شوش بیمارستان. در مدتی که در آزمایشگاه بودند رفتم 1500توپ کوچک پللاستیکی گرفتم به قیمت 40 هزار تومان وآوردم نزد ماشین و در آن گذاشتم. هنوز آزمایش تمام نشده بود. مهرانه به زمین خورد و لبش خونی شد. بعد آمدیم قیامدشت.

پنجشنبه 16 فروردین 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و سری به خبرها زدم. بعد هم روی مطالب روح کار کردم. امروز در دانشگاه قیامدشت درس داشتم و ساعت 8 رفتم سر کلاس. فقط کلاس من تقریبا اکثریت دانشجویان آمده بودند. درس اندیشه اسلامی داشتیم. کلاس بعدی هم همین طور آمده بودند. آمدم خانه که ساعت 12 و نیم برای کلاس بعدی بروم. آمدم چای خوردم و استراحت کردم. بچه ها را به مدرسه رساندم و آمدم به دانشگاه رفتم. ابتدا ناهار خوردم و بعد رفتم سر کلاس. دو کلاس در یک کلاس آمده بودند. درس وصایا داشتم. بعد آمدم به اتاق اساتید. هاشمزهی که قبلا معاون دانشگاه بود و الان استاد است آمد وگفت که می خواهد در نهبندان کاندیدا شود. گفتم من هم کمک خواهم کرد. بعد آمدم خانه. آماده شدیم که با زیبا به هاشم آباد برویم و در مجلس ختم دختر برادر سرهنگ هاشمی شرکت کنیم که سر زا فوت کرده است. رفتیم و نیم ساعتی شرکت کردم. بعد رفتیم خانه عمه ام و اسماعیل و ساعتی بودیم. حاج مجید و حاج غلام و  خادم هم آمدند. بعد آمدیم قیامدشت. روی مرامنامه شورای اعراب تهران کار کردم.

جمعه 17 فروردین 1386 قیامدشت – میلاد پیامبر اکرم(ص) و امام صادق (ع)

صبح با مطلبی در مورد میلاد پیامبر ص و نیز اخبار ویژه سایت عربخانه را بروز کردم. اخباری نبود که قابل خواندن باشد لذا یکسره رفتم به سراغ مطالب روح. البته یک جواب برای یک نظر اینترنتی نوشتم. تا وقت صبحانه و چای روی مطالب کار کردم. بعد هم یکی از دانش آموزان ومسجدی هایم رسول ملکی آمد  با خانمش که تازه ازدواج کرده بود. نیم ساعتی بود و رفت. بعد از صرف ناهار و نماز فقط دقایقی اندک چشمم به خواب رفت و بعد ساعت 3 آماده شدیم که به هاشم آباد به ختم چهلم محمدباقری برویم. رفتیم شهرک کاروان زینب را هم برداشتیم و رفتیم. من و زیبا رفتیم مسجد و تا آخر مراسم بودم. بعد آمدم خانه اسماعیل و تا ساعت 7 بودیم. قضیه جدی گرفتن شورا را با برات باقری در میان گذاشتم. بعد آمدیم قیامدشت. شب قدری روی مطالب کتاب روح کار کردم و خواستم بروم به اینترنت که تلفن به خاطر عدم پرداخت بدهی قطع شده بود.

شنبه 18 فروردین1386 قیامدشت

صبح بعد از نماز روی کتاب روح کار کردم ، چون اینترنت نتوانستم بروم به خاطرقطع تلفن. ساعت 8 رفتم پول تلفن را پرداختم و آمدم. روی کتاب کار کردم و نیز روی مرامنامه شورای محلی عربخانه. یک ساعتی طول کشد تا تلفن وصل شد. بعد رفتم به اینترنت و به روزش کردم و اخباری دیدم . مریم مددی جواب نوشته بود. رفته عربخانه و.. . ساعت نزدیک 11 هم رفتم به نماز. درراه آزمندیان را شنیدم. بعد از نماز رفتم دانشگاهاسلامشهر. ناهار را آنجا خوردم و سرکلاس رفتم. امروز سه کلاس اخلاق دارم از ساعت یک ونیم تا 6 و بیست دقیقه. بعد از آخرین کلاس از چهاردانگه آمدم تهران و قیامدشت. شب به دوستان در مورد شورای محلی عربخانه زنگ زدم وگفتند که مطالب مرامنامه را در سایت عربخانه بگذارم. آنها را مرتب وآماده کردم و در سایت گذاشتم.  

یکشنبه 19 فروردین 1386 قیامدشت

صبح پس از اینکه سایت عربخانه را بروز کردم و سری به اخبار زدم ، آماده رفتن به دانشگاه علامه دهکده المپیک شدم. یک ساعت در راه بودم. دقایقی در پارکینپ مشرف بر اتوبان همت توقف کردم  و بعد از اعلام ساعت 8 از رادیو و شنیدن تیتر اخبار رفتم به سر کلاس. دو ساعت تاریخ اسلام داشتم. بین دو کلاس رفتم و مدارک لازم را به مسئول مربوطه دادم و کلاس بعدی را شروع کردیم. بعد از اتمام کلاس رفتم بیرون و از روزنامه فروشی امید جوان و جام جم گرفتم. مثل یکشنبه  های دیگر به پارکینگ کنار آزادگان رفتم و تا موقع نماز روزنامه ها را خواندم. بعد به نماز رفتم و بعد از نماز هم که غذا هنوز آماده نشده است آمدم به طرف آزادگان. خواستم که بروم و در مورد زمین مرحوم محمدرضا کاظمی پرس و جو کنم. از اتوبان قم رفتم که روستای نوده را پیدا کنم. کسی آن را نمی شناخت. برگشتم به اسلامشهر و قبل از رفتن به کلاس ماشین را بردم که در کارواش بشویند. یک  ساعت و اندی طول کشید و زیر پایی عقب هم کارگر بی شعور پاره کرد که قرار شد بگیرم و پولش را بپردازد هرچند پولش را از او نخواهم گرفت.  بعد رفتم به طرف دانشگاه اسلامشهر. امروز ناهار نخورده ام و وقت هم نشد که بخورم. رفتم سر کلاس و سه کلاس را تا ساعت 8 شب اداره کردم. دو کلاس اخلاق و یک کلاس تاریخ اسلام. بعد از کلاس از راه چهاردانگه رفتم قیامدشت. از راه کهریزک بهتر است و دلگیر نیست. رفتم خانه و از فرط خستگی و گرسنگی افتادم.

دوشنبه 20 فروردین 1386 قیامدشت

صبح چون در دانشگاه قیامدشت درس دارم لذا تا ساعت 8 وقت است که به کارهایم بپردازم. سایت عربخاهرا بروز کردم و اخبار را دیدم و بعد هم مقداری روی کتاب روح کار کردم. بعد 5 دقیقه مانده به 8 رفتم دانشگاه قیامدشت. دو کلاس اخلاق داشتم. بعد از آن آمدم به خانه و سری زدم و بچه ها را به مدرسه رساندم و دوباره رفتم دانشگاه. قبل از کلاس ناهار خوردم و به سر کلاس رفتم. دو کلاس اخلاق داشتم. یکی از دانشجویان اظهار کرد که مسیحی است و باید بیشتر در این باره مطلب در سر کلاس بگویم. بعد از کلاس دوم آمدم خانه. دقایقی خوابیدم و بعد رفتم فرمی برای تعهد دوستان شورای محلی اعراب تنظیم کردم و سری به اخبار اینترنت زدم. خواهرم پری هم آمد و نیم ساعتی بود. 

سه شنبه 21 فروردین 1396 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و اخبار را دیدم. بعد جزوه شورای محلی اعراب را آماده کردم که تکثیر کنم. بعد هم روی مطالب روح کار کردم. ساعت 8 رفتم بانک و مبلغ 350هزار تومان برداشتم ، معلوم شد که این مبلغ از محل نماز واریز شده ومبلغ 230 هزار قبلی از دانشگاه علامه شریعتی واریز شده. رفتم نزد مقصودی که جزوه شورا را درست کند قرار شد فردا بروم بگیرم.  رفتم مبلغ 50 هزار به فریدون مصالح فروش دادم ومبلغ 89 هزاتر تومان باقی ماند و نیز 100هزار تومان به کاظمی مصالح فروش دادم و مبلغ 168 هزار تومان دیگر باقی ماند. آمدم خانه و باز به نوشتن کتاب روح پرداختم تا موقع صبحانه. بعد از آن رفتم به نماز. سه شنبه بود و دو صفحه قرآن خواندیم. بعد از نماز آمدم به قیامدشت. ناهار در خانه خوردم و ساعتی خوابیدم. بعد روی مطالب کتاب کار کردم و سری هم به اینترنت زدم. خانم عزیزی و روح الله و یکی از اقوامشان آمدند که خانم مجیدی که مربی مهد قرآن ماست را ببینند برای خواستگاری. رفتیم با زینب و خانم عزیزی و او را آوردیم خانه مان. دیدند و ظاهرا پسندیدند.

چهارشنبه 22 فروردین 1386 قیامدشت

صبح وبلاگ عربخانه را بروز کردم. اخبار را دیدم و بعد هم روی مطالب روح وقت گذاشتم. امروز درس ندارم و مطالب قابل توجهی را درست کردم. بعد هم که از نوشتن خسته شدم روی نوشته های قبلی ام کار کردم که در کامپیوتر بریزم ولی ویروس داشت. لذا برنامه آنتی ویروس را برداشتم و در یک فولدر کپی شان کردم تا دوباره با آنتی ویروس پاک کنم. محمدرضا کاظمی زنگ زد که گفتم عضو شورای اعراب است.  وقت نماز رفتم و در بین دو نماز صحبت کردم. بعد هم آمدم. در راه به خیرآبادی که در مدرسه ای در سه راه تقی آباد است زنگ زدم که با هم به قیامدشت برویم. رفتم و با او آمدیم قیامدشت. بعد از ناهار ساعتی خوابیدم. عصر روی مطالب نوشته های سابق کار کردم. یک نفر کارگر راآوردیم که باغچه را بکند و برای کاشتن درختچه و گل آماده کند.

پنجشنبه 23 فروردین 1386 قیامدشت

صبح وقتی که سایت عربخانه را بروز کردم و اخبار را دیدم آماده شدم که بروم به دانشگاه قیامدشت. البته 20 دقیقه ای هم وقت شد که روی کتاب روح کار کنم. بعد رفتم دانشگاه. صبح دو کلاس اندیشه داشتم و بعد از آن آمدم خانه و باز ساعت یک باید بروم برای کلاسهای بعدی. از آنجا رفتم نزد مقصودی که جزوه های شورای اعراب را بگیرم. 12 هزار تومان شد 50 نسخه 12 صفحه ای. آمدم خانه. نماز خواندم و بچه ها را به مدرسه رساندم و از همانجا رفتم دانشگاه. ناهار خوردم و رفتم سر کلاس. عصر 4 کلاس وصایا داشتم. تا ساعت 6 بودم و بعد آمدم. رفتیم حیاط و چای و عصرانه خوردیم.

جمعه 24 فروردین 1386 قیامدشت

صبح بعد از بروز کردن سایت عربخانه ، روی مطالب روح کار کردم. بعد هم چون در دانشگاه دخانیات درس داشتم رفتم ساعت 8. ساعت 8 و نیم کلاس اخلاق داشتم. ساعت بعد هم دو کلاس یک کلاس کردم که شلوغ بود و به هرحال به بعد از ظهر نرسید وتعطیل کردیم.  برزگر غذا سفارش داده بود و از بیرون جوجه کباب آوردند. بعد از ناهار و نماز آمدم به قیامدشت. دقایقی استراحت کردم و بعد رفتیم شهرک کاروان منزل پدرم. نیم ساعتی بودیم و رفتیم خانه مهدی و زینب.  من چند جزوه در مورد شورای عربخانه را بردم به دوستان رساندم. با مهدی و امین رفتیم پارک آبی که بچه های عرب فوتبال بازی می کردند. بعد آمدیم و شب خانه مهدی بودیم. ساعت 12 پس از اینکه ساعتی در خانه برادرم علی شب نشینی داشتیم آمدیم قیامدشت.

شنبه 25 فروردین 1386 قیامدشت.

صبح سایت را بروز کردم و خوابیدم چون صبح درسی ندارم. بعد چای و صبحانه خوردم و قدری روی کتاب روح کار کردم.  آماده رفتن به نماز شدم. نماز خواندم و بعد رفتم به اسلامشهر. ناهار آنجا خوردم و سه کلاس اخلاق داشتم که تا ساعت 6 طول کشید و بعد به قیامدشت آمدم از راه چهاردانگه. راه کهریزک غریب و دلگیر است و اینجا همه اش شهر است و از نظر روانشناسی راحت تر.

یکشنبه 26 فروردین 1386 قیامدشت

شب خسته بودم. قبل از خواب در مورد شورای عربخانه با تعدادی از دوستان صحبت کردم  ظاهرا چند تمایلی ندارند و باید به تنهایی این کار را انجام بذهم. صبح سایت عربخانه را اولا بروز کردم و بعد یک و بلاگ برای اعضای شورا به صورت اختصاصی درست کردم که نظراتشان را در آنجا بنویسند. بعد آماده شدم برای رفتن به  دانشگاه علامه. ترافیک بود و 10 دقیقه دیر رسیدم. سر کلاس رفتم. دو کلاس تاریخ اسلام بود. بین دو کلاس صبحانه ای خوردم. بعد از کلاس روزنامه گرفتم و رفتم بنزین زدم. چون هنوز نیم ساعتی به نماز مانده بود در کنار اتوبان آزادگان توقف کردم و به تعدادی از دوستان اس ام اس زدم برای رفتن به وبلاگ شورا برای نظر دادن. بعد هم رفتم به نماز. بین دو نماز صحبت کردم. بعد از آن رفتم به اسلامشهر. ناهار خوردم و چون یک ساعت وقت بود برای تشکیل کلاسها رفتم به اتاق اساتید ساختمان جدید که خلوت است و استراحت کردم. روزنامه ها را هم خواندم. ساعت 3 کلاسها شروع شد. دو کلاس اخلاق و یک کلاس تاریخ اسلام. ساعت 7 و خورده ای کلاسها تمام شد و از اتوبان آزادگان آمدم قیامدشت.

دوشنبه 27 فروردین 1386 قیامدشت

صبح سایت را بروز کردم و اخبار را دیدم. بعد هم روی مطالب کتاب روح کار کردم. ساعت 8 رفتم دانشگاه قیامدشت که به درس برسم. تا ظهر دوکلاس اخلاق را برگزار کردم و بعد آمدم. البته اول رفتم دفتر معارف و قرارداد تدریس گرفتم که پر کنم. آمدم خانه. نماز خواندم و بچه ها را رساندم مدرسه و دوباره رفتم دانشگاه. ابتدا ناهار خوردم و رفتم سر کلاس اخلاق عصر. خانمی که مسیحی بود و هفته پیش گفت که مسیحی ام بر خلاف همیشه که در میز اول می نشست درانتهای کلاس نشسته بود و حس کردم که پشیمان شده است که گفته مسیحی ام. من هم اصلا به روی خودم نیاوردم و بر صمیمیتم افزودم. کلاس بعدی هم همین طور گذشت. بعد رفتم دفتر فرهنگ و دقایقی با آقای معنوی صحبت کردم و فرمها را به او دادم که به خانم مسئول دفتر معارف بدهد و آمدم خانه. بعد با بچه ها به شهرری رفتیم که ببینیم قیمت خانه ها در چه حدی است. رفتیم. بسیار گران بود. دقایقی به خانه عزیزی رفتیم. روح الله التماس دعا داشت که زودتر قضیه ازدواجش با مجیدی مربی مهد جور شود. بعد آمدیم قیامدشت. صفیه زنگ زد و در مورد خواستگاری اسماعیل از دخترش مرضیه گفت. گفتم بد نیست.

سه شنبه 28 فروردین 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را ساعت حدود 8 بروز کردم و بعد روی مطالب کتاب روح کار کردم و البته اخبار را هم دیدم. قرار بود که به بهزیستی بروم ، ولی دیدم امروز پلاک زوجها نمی توانند به منطقه ممنوعه بروند. لذا نرفتم. برای نماز آماده شدم. رفتم نماز. درراه در مورد جلسه جمعه فکر کردم. بین دونماز دو صفحه قرآن خواندیم. بعد از نماز هاشمی را که در مدرسه امام حسین شاگردم بود دیدم و لحظاتی با هم بودیم. شاگردانم را مثل فرزندانم دوست دارم. بعد آمدم به طرف افسریه و دنبال آدرس فروشنده زمین به مرحوم محمدرضا گشتم در اسلام آباد افسریه ، ولی پیدایش نکردم. بعد رفتم قیامدشت. هدا و زینب هم بودند. ساعتی خوابیدم. بعد رفتم که روی کتاب روح کار کنم که برق رفت لذا رفتیم با زیبا که انباری را سر و سامان بدهیم. بخاریها را هم در آن چیدیم. به محمد صادقپور زنگ زدم که حیسینه را برای جلسه روز جمعه آماده کند و گفت که آماده می شود. به دوستان اعضای شورای محلی اعراب زنگ زدم که روز جمعه ساعت 3 تا 5 شرکت کنند.

چهارشنبه 29 فروردین 1386 قیامدشت

صبح با اخبار ویژه وبلاگ عربخانه را بروز کردم. اخبار را هم دیدم. روی کتاب روح کار کردم و نیز روی جلسه روز جمعه. یکی دو نفر هم زنگ زدند که در رابطه با جلسه هماهنگی کردیم. رفتم به نماز و بین دو نماز صحبت کردم. بعد آمدم از راه اسلامشهر و کهریزک که از منظره های بهاری و گلهای چشم نواز چند عکس بردارم. حدود 10 تایی عکس برداشتم با دوربین عسکر. به خانه آمدم و تا ساعت 4 استراحت کردم و بعد رفتیم از عمه ام و اسماعیل با بچه ها  و هدا و زینب خبری گرفتیم. ساعتی آنجا بودیم و آمدیم. به دوستانی که زنگ نزده بودم زنگ زدم و ...

پنجشنبه 30 فروردین 1386 قیامدشت

صبح سایت عربخانه را بروز کردم و در ابتدای آن خبر جلسه فردای شورای اعراب تهران را نوشتم. بعد اخبار را دیدم. روی مطالب کتاب روح کار کردم. ساعت 8 به دانشگاه قیامدشت و مستقیم سر کلاس رفتم. درس اندیشه یک. ساعت بعد هم همین طور بود. در آمفی تئاتر جلسه ای بود که بچه ها را زودتر مرخص کردم. آمدم خانه  و باز روی کتاب کار کردم. بچه ها را به مدرسه بردم.  بعد آمدم دانشگاه و ناهار خوردم. سر کلاس وصایا رفتم. سه کلاس را رفتم و یک کلاس که تعدادی اندکی دارد به خاطر شرکت در کلاسهای قبلی نرفتم. بعد آمدم خانه. بچه ها به شهرک کاروان رفته بودند. روی کتاب روح کار کردم و مطالب زیادی از آن را تنظیم کردم. وقتی بچه ها آمدندگفتند که عسکر از موتور زمین خورده و انگشت پایش ترک برداشته والان می خواهیم برویم خانه خواهرم است.  

جمعه 31 فروردین 1386 قیامدشت

صبح با یک شعر عربی سایت عربخانه را بروز کردم. بعد هم اخباری اندک دیدم و روی مطالب کتاب روح کار کردم که خیلی از آنها را کامل کردم. بعد آماده شدم برای رفتن به دانشگاه دخانیات. ساعت 8 رفتم. هنوز برزگر نیامده بود. سر کلاس رفتم و چند سوال از درس اخلاق را گفتم. ساعت بعدی هم اخلاق بود که تا ساعت12 طول کشید. بعد رفتم نماز خواندم و ناهار آوردند. بعد از آن هم کلاس داشتم و ساعت نزدیک 2 کلاس تمام شد. آمدم که به شهرک کاروان بروم برای جلسه شورای اعراب تهران. قرار بود ساعت 3 جلسه تشکیل شود. رفتم خانه مهدی و زینب که به قم رفته بودند با مادر مهدی. دقایقی بودم و بعد رفتم. محمدصادقپور آمد و حسینیه را باز کرد و ورقه های کمیسیونها را در محل مناسب نصب کردیم. بعد رفتم خانه زینب. ساعت 3 و خورده ای رفتم. تک و توک از دوستان آمده بودند ، از جمله هاشمزهی معاون دانشگاه قیامدشت. کم کم دوستان آمدند و حدود 35 نفر شدند. جلسه را با قرآنی که سعید گلیان خواند ، شروع کردیم و بعد برنامه با مجری گری سعید جمالی و معرفی سخنرانان ادامه یافت. ابتدا محمد عزیزی درباره تاثیر متقابل فرهنگ و تشکلهای اجتماعی صحبت کرد و سپس حسین عزیزپور در مورد ضرورت اتحاد ، مقاله ای ارائه کرد و بعد از آن ناصر خرمرو پیرامون فعالیتهای اقتصادی جمعی مطالبی بیان و راهکارهای ایجاد صندوق قرض الحسنه را تشریح کرد. بعد از آن هدایت جمالی به بررسی تشکلهای مدنی پرداخت و ضرورت انسجام و اتحاد را برشمرد. آنگاه بنده مطالبی پیرامون جایگاه انسان در خلقت و تاریخچه ای از تشکل اعراب تهران و بعد هم در مورد کمیسیونهای مختلف گفتم و تاکید کردم که با قدمهای کوچک باید این راه را بپیماییم. بعد هاشمزهی پیرامون مسائل مختلف اجتماعی سخن گفت و تشکل و همدلی اعراب تهران را که نشانه اعتماد به نفس آنان خواند ، ستود. بعد از آن کمیسیونها ی مختلف تشکیل شد و به انتخاب رئیس و مخبر کمیسیون مبادرت کرد و نیز کمیسیون ورزشی  با نظر دوستان به جمع کمیسیونها اضافه گردید. بعد از اتمام جلسات آمدم  به گاراژ و خبری از پدرم گرفتم. دقایقی بودم و آمدم شهرک قیامدشت. کسی خانه نبود. بچه ها رفته بودند که از عسکر خبر بگیرند. 

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 8:27  توسط   | 

 

پنجشنبه اول ديماه 1384 قيامدشت

ديشب در شهرك كاروان خانه مهدي و زينب بوديم. صبح ساعت 10 به قيامدشت آمديم. به كارهاي عقب مانده رسيدگي كردم و رفتم ورقه آسوده باشيد را نزد مقصودي پرينت گرفتم و بردم چاپخانه روبروي مسجد الزهرا 500عدد تكثير كردم دو طرفه 7هزار تومان كه عصر بگيرم. بعد رفتم نزد حامد عباسي كه تابلوي مهد را بگيرم كه ننوشته بود و در مورد آهنش ترديد داشت و گفتم كه از ورق گالوانيزه استفاده كند. ده هزار تومان هم به او دادم. مبلغ 500هزار تومان به خواهرم پري دادم كه تا يك ماه كه وقت نوشتن براي مبايل برسد از آن استفاده كنند. اخبار سايتها را ضبط كردم كه عصر ببينم. ساعتي خوابيدم. خالقي زنگ زد كه فردا عقدي در دفترش بخوانم كه گفتم درس دانشگاه دارم و شماره تلفن رسولي را دادم. در مورد اوضاع و احوال ديگر هم صحبت شد وساعتي خوابيدم و بعد خاطرات سال 79 را نوشتم و عصر رفتم ورقه هاي آسوده باشيد  را گرفتم كه براي دانشجوها هم ببرمعصر به رسولي زنگ زدم و قضيه خواندن عقد را گفتم. قرار شد برود.

جمعه 2 ديماه 1384 قيامدشت

ديشب زينب و مهدي آمدند. شب رفتيم خانه هدا و عسكر. خواهرم پري و عيسي هم آمدند و ساعتي بوديم. چون صبح بايد به دانشگاه مي رفتم زودتر آمديم. مهدي و زينب هم رفتند تهران. صبح ساعت 6 و نيم بيدار شدم و پس از نماز آماده رفتن به دانشگاه. هوا مي رفت كه ابري و باراني شود. از جاده كهريزك كه مي رفتم خورشيد همچون گوي آتشين از شرق سر بر مي آوردنارنجي خفن رفتم سر كلاس. درس دادم و كنفرانس شنيديم. سوالات را از يكي از دانشجويان گرفتم كه سوال طرح كنم. ورقه آسوده باشيد را هم بين دانشجويان پخش كردم. ساعت بعد هم همين طور گذشت. تاريخ اسلام داشتم و در باره امام علي(ع) گفتم. از وارهاميان دانشجوي مسيحي سوالات را گرفتم كه براي امتحان طرح كنم. باراني است و خوب مي بارد. بعد از نماز رفتم كه در اطراف سري بزنم و بارش باران را نظاره كنم. اخبار را هم شنيدم. براي اولين بار خطبه هاي نمازجمعه تهران را احمد خاتمي خوانده بسيار ضايع است اوضاعوقتي اين امام جمعه شود ديگر واي بر اسلام و انقلاب.ساعتي در ماشين استراحت كردم و از آجيلي كه زينب برایم گذاشته بود خوردم و ساعت 3 آمدم دانشگاه و دو كلاس بعدي را هم سر كلاس رفتم و ورقه هاي آسوده را پخش كردم. بعد از آن در هواي باراني آمدم از راه كهريزك به قيامدشت. گفتند حاج غلام براي خداحافظي حج آمده بود  كه امشب به مكه مي روند.  شب آمدم و برنامه ديماه مهد را نوشتم.

شنبه 3 ديماه 1384 قيامدشت

شب در آشپزخانه بالا خوابيده بودم كه لوله بخاري از بخاري بيرون افتاده بود و وقتي متوجه شدم كه داشت سرم گيج مي رفت. ساعت 4 و نيم بود كه بيدار شدم و پنجره را باز كردم.  دقايقي در بيرون قدم زدم تا حالم كمي بهتر شد. خاطرات رفتن به تبليغ به شهر بستان را در سال 74 مي نوشتم. بعد اخبار سايتها را ديدم. صبح رفتم برنامه ديماه را به تعداد 70 برگ چاپ كردم كه به بچه ها بدهند. به نماز رفتم و چند ورقه آسوده باشيد هم بردم كه بين نمازخوانان سازمان و همه نيروهايشان پخش كنند. بعد آمدم. در راه روغن و فيلتر ماشين را عوض كردم. ساعتي خوابيدم. بعد سوالات دانشگاه را سه درس طراحي و آماده كردم و رفتم نزد مقصودي روي ورقه مخصوص چاپ كردم.                                           

يكشنبه 4 ديماه 1384 قيامدشت

ديشب خاطرات بستان را در كامپيوتر بازنويسي كردم. صبح اخبار سايتها را ديدم. زمزمه حمله به ايران از طرف امريكا شنيده مي شود. همراه زينب كه حالش خوب نبود ، رفتيم خانه شان در شهرك كاروان و براي نماز رفتم. ترافيك شديدي بود و به نماز دوم رسيدم. بعد از ناهار آمدم. هواي گرفته قبل از باران بود ، ولي نمي باريد. روزنامه ايران و جام جم و اميد جوان گرفتم. آمدم. به دانشگاه علامه زنگ زدم.گفتند حق التدريس را ريخته اند مبلغ 90 هزار تومان. بر سرشان بخوردساعتي خوابيدم. كامپيوتر را دفرگمنت كردم و به نوشتن خاطرات قم در كامپيوتر ادامه دادم.

 دوشنبه 5 ديماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را خواندم. بعد خاطرات سال 75 را نوشتم در كامپيوتر. پس از چاي و صبحانه رفتم به نماز. ماشين دير روشن شد. ديشب هوا باراني بود و خوب باران آمد. در بين را ايستادم و درس وصايا را مشخص كردم براي تدريس. هواي امروز تهران كاملا صاف و دلچسب است بر خلاف چند روز گذشته كه به حد هشدار و خطر رسيده بود. تميز و درخشنده بود. بين دو نماز گفتم كه روح انسان هم اگر مثل هوا آلودگي نداشته باشد تميز و با نشاط خواهد بود و باد و باران آلودگي هوا را از بين مي برد همچنانكه آه درون و سرشك ديده انسان ، آلودگي روحي را از بين مي برد. بعد از نماز ، هاشمي از مسئولين بسيج رفت و سهميه كالايم را با قيمت 10 هزار تومان در ماشين گذاشت شامل شامپو و ادكلن و چاي و……بعد آمدم شهرري و عصر ساعت 4 رفتم دانشگاه. دو درس داشتم و ساعت يك ربع به 8 از راه كهريزك آمدم قيامدشت. هدا و عسكر خانه ما بودند. در بين راه ضد يخ در ماشين ريختم. امشب هوا سرد است.

 سه شنبه 6 ديماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم. هوا سرد بود. وقتي خواستم بروم به نماز ديدم زير ماشين آب و ضد يخ ريخته است. روشن  كردم و رفتم. وقتي بنزين زدم ديدم آب و ضد يخ زياد از از شيلنگ مي ريزد. شيلنگ بخاري سوراخ شده بود. به سرعت رفتم اما آب راديات تمام شد و آمپر آب بالا آمد و بزور خودم را به ميدان آقانور رساندم. در وسط داير كنار زدم و خاموشش كردم. فوران آب و ضد يخ بر همه جا مي ريخت. يك ماشين وانت پيكان هم همانجا خراب شده بود و مكانيك درستش مي كرد. خودم شيلنگها را باز كردم و رفتم دو عدد نو گرفتم 2700 تومان و انداختم. آب كم داشتم با همان آب حركت كردم كه پس از صدمتر آمپر بالا آمد نگهداشتم كه آب پيدا كنم. به قهوه خانه سنتي رفتم. يكي از شاگردهايم كه حالا بزرگ شده بود اسمم را برد و احوالپرسي كرديم.آب بردم و بعد رفتم گاراژ. دقايقي بودم و در ماشين آب ريختم. بعد با پدرم رفتيم بنگاه برادرم علي كه در مورد خانه قم و خانه كاروان صحبت كنيم. در بنگاه 4-5 نفر بودند كه نمي شد راحت صحبت كرد. بالاخره مطلب را گفتيم و قرار شد طبقه بالاي خانه قم به اسم کلثوم شود از روي مهريه اش و نصف ديگر براي مادرم باشد كه سهم بچه هاست. خانه تهران هم برادرم علي بردارد ، هر واحد را 12 ميليون. پدرم هم وكالت بدهد به برادرم كه براي خودش تفكيك كند. بعد پدرم را رساندم گاراژ و خودم آمدم قيامدشت. به نماز كه نرسيدم بروم. ساعتي خوابيدم و عصر خاطرات سال 75 را در كامپيوتر تايپ مي كردم.

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 14:53  توسط   | 

 

 

 

پنچشنبه 3 آذر 1384 قيامدشت

صبح رفتم يك گوسفند از باغ دايي ام حسين با ماشين بردم شهرك كاروان. 49 كيلو شد. بردم خانه علي كه براي شام ختم قرآن آماده كنند. بعد رفتم اطلاعيه براي مجلس سالگرد فردا نوشتم كه چاپ كنند و رفتم قيامدشت كه بچه ها را بياورم. بچه ها را برداشتم و آمديم خانه برادرم علي. خانمها غذا درست مي كردند. همه آمدند براي ختم قرآن و سريع خوانده شد. بعد از ختم آمديم قيامدشت. با رسولي صحبت كردم كه فردا به جاي من به دانشگاه اسلامشهر برود.

جمعه 4 آذر 1384 قيامدشت                                                                                        

امروز صبح دانشگاه رفتم. بچه ها قرار بود بيايند تهران ، چون عصر در مسجد امام سجاد ع مجلس سالگرد مادرمان را داريم. امروز از هر سه كلاس صبح امتحان گرفتم. بعد آمدم ابتدا بهشت زهرا و فاتحه اي براي مادرم خواندم. مثل اينكه قبل از ما آمده بودند و رفته اند. بعد رفتم به شهرك كاروان ،گاراژ. همه بودند. بعد همه رفتيم مسجد. عده كمي آمده بودند چون ديروز هم ختم داشتيم. مردان حدود 30 نفر مي شدند. صادقي امام جماعت مسجد منبر رفت. بعد آمديم قيامدشت. رسولي را براي دو كلاس عصر دانشگاه فرستاده بودم.

شنبه 5 آذر 1384 قيامدشت

يكشنبه 6 آذر1384 قيامدشت

امروز به نماز نرفتم

دوشنبه 7 آذرماه 1384 قيامدشت

امروز در خانه بودم. روز شهادت امام صادق (ع) است و نماز و نيز دانشگاه ندارم.

سه شنبه 8 آذرماه 1384 قيامدشت

 

چهارشنبه 9 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار را خواندم در سايتها. پس از صرف چاي و صبحانه رفتم براي نماز. مدير عامل سازمان اموال تمليكي و همراهانش بودند. پس از نماز رفتيم ناهار خوري و با هم كنار يك ميز نشستيم. تركاشوند كه نماينده تويسيركان بود هم همراهش بود و مسئوليتي داشت. با هم احوالپرسي كرديم. از نيروي خوب اصلاح طلب است. بعد آمدم قيامدشت.

 

پنجشنبه 10 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم و روي نوارها كار كردم كه در كامپيوتر ضبط كنم. به نمايندگي سامسونگ زنگ زدم.گفتند هد دوربين شكسته و 30 هزار تومان هزينه داد. گفتم درست كنند. زنگ زديم كه باقري و خواهرهاي زيبا بيايند قيامدشت و نيز عسكر و هدا و مهدي و زينب. شب آمدند. تا ساعت 12بودند. روي كامپيوتر كار كرديم و از راه رابط ضبط در كامپيوتر را پيدا كرديم..

جمعه 11 آذرماه 1384قيامدشت

صبح روي ضبط نوارها روي كامپيوتر كار كردم. بعد رفتم با آژانس صحبت كردم و اتوبوس گرفتم براي بردن بچه هاي مهد به فرهنگسرا 5هزار تومان دادم و 8 هزار تومان هم بعدا مي دهيم. ظهر ساعتي خوابيدم و عصر باز روي نوارها كار كردم.

 

شنبه 12 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح روي ضبط كردن نوارها در كامپيوتر كار كردم كه با كيفيت بهتري ياد گرفتم كه ضبط كنم و ميزان كيفيت قابل كنترل است. امروز قرار است بچه هاي مهد را به فرهنگسرا ببرند. صديقي راننده اتوبوس آمد و رفتند. من و زهرا و مهرانه مانديم. من رفتم بانك و 130هزار تومان برداشتم. آماده رفتن شدم. ابتدا به گاراژ رفتم و خبري از پدرم گرفتم. ماشين را تميز كردم و بعد از خوردن چاي رفتم به نماز. ابتدا رفتم منزل رسولي كه ورقه هاي امتحان دانشگاه را بگيرم. مدتي معطل شدم و بالاخره هر طور بود خداحافظي گرفتم و رفتم نماز. دير شده بود و با سرعت مي راندم. وقتي رسيدم نماز اول را تمام مي كردند. نماز ظهر را به تنهايي خواندم و نماز دوم را خوانديم. بعد از ناهار آمدم شهرري و خبري از سجاد كه پايش در گچ بود گرفتم و در ساعت 2 و خورده اي رفتم به ورامين كه دوربين فيلمبرداري را بگيرم. دقايقي زودتر از 3 رسيدم. ايستادم تا آمدند. كاغذ خريد از من مي خواستند. پشت تلفن گفته بودند كه 30 هزار تومان هزينه قطعه اش (هدش) و 15 هزار تومان هم دستمزدش ، ولي وقتي با لباس روحاني مرا ديدند گفت كه 20 هزار تومان قطعه اش و 5 هزار تومان دستمزدش……دوربين را امتحان كردم و آمدم از جاده شريف آباد. شب مي خواستم خاطرات را بنويسم كه تمام خاطرات آذرماه پاك شد و زحمت 11 روزم بر باد رفت.

 

يكشنبه 13 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار را ديدم در سايتها و بعد روي ضبط نوارها كار كردم. وسايل شخصي ام را آماده كردم كه دو سه روزي بزنم بيرون. ابتدا رفتم نماز و از آنجا به مرقد امام رفتم و ماشين را در مرقد پارك كردم و رفتم قم. در هتل آريا اتاقي گرفتم 12 هزار تومان تمام امكانات را داشت. بعد رفتم شهريه را گرفتم و آمدم خانه و با لباس شخصي رفتم در شهر گشتي زدم و ساعتم را طلق انداختم و چند سي دي و روزنامه گرفتم و خوراكي و آمدم هتل. چاي خوردم و نماز خواندم و استراحت كردم و رفتم به زيارت. از بخشي از حرم كه به طرف صفائيه اضافه كرده بودند و براي اولين بار بود كه مي رفتم ، ديدن كردم. بعد گشتي در بازار زدم و از قيمت راديو ضبط هاي دو كاسته مطلع شدم. بهترينش حدود 50 هزار تومان بود.  بعد آمدم و چند نوار قديمي گرفتم. آمدم خانه و تلويزيون نگاه كردم و ورقه هاي امتحان دانشگاه را تصحيح كردم. خوابيدم تا صبح.

 

دوشنبه 14 آذر ماه 1384 قيامدشت-قم

 دیشب در قم در هتل بودم. صبح مبلغي از شهريه كه مانده بود گرفتم و بعد رفتم به دنبال بيمه اجتماعي به خيابان باجك. ورقه هايي دادند كه بروم بلوار امين براي چكاب و بايد ناشتا بروم ، ولي وقت نيست. زنگ زدم براي پنجشنبه. آمدم هتل و آماده براي رفتن به تهران. رفتم ميدان 72 تن. آمدم تهران با يك پرايد 2000تومان. در مرقد پياده شدم و از راه امامزاده علي اكبر به نماز رفتم. امروز مدير عامل هم بود و بعد از نماز با او آمديم ناهار خوري و بعد آمدم خانه خانم عزيزی ، چون عصر درس دانشگاه داشتم. ساعتي خوابيدم و رفتم دانشگاه اسلامشهر. هر دو ساعت امتحان گرفتم و بعد از راه كهريزك آمدم قيامدشت. شب عسكر و هدا خانه ما بودند.

 

سه شنبه 15 آذرماه 1384قيامدشت

صبح اخبار سايتها را كه دو روز بود نديده بودم ضبط كردم و گذاشتم كه عصر بخوانم. بعد خوابيدم. روي شيوه ضبط نوارها كار كردم. امروز مدارس به خاطر آلودگي هوا تعطيل است و نيز فردا و پس فردا.چاي و صبحانه خوردم و رفتم به نماز. هوا خيلي آلوده بود. بين دو نماز قرآن خوانديم. يكسره آمدم خانه. ساعتي خوابيدم. امروز قرعه كشي خانه ماست. خواهرهايم و ديگر زنان آمده بودند و برادرم محمد برده بود. شب رفتيم با بچه ها عكس برداشتيم براي بيمه اجتماعي. شب با خبر شديم كه يك هواپيما سي 130 در خيابان سه را آذري سقوط كرده و حدود 100نفر خبر نگار و مسئولين ارتشي كه براي مانور مي رفته اند كشته شدند. باعث تاسف شد. ساعتي چت رفتم و بعد اخبار سايتهاي صبح را خواندم و اخبار امروز سايتها را ضبط كردم. 

 

چهارشنبه 16 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح روي برخي نوارها كار و در كامپيوتر ضبط كردم ، ولي كيفيتشان چندان خوب نبود لذا. اخبار سايتها را خواندم. از تهران فهيمه خواهر زيبا زنگ زد كه شب مهمانشان باشيم. ظهر ساعتي خوابيدم. بعد از ظهر هم روي نوارها كار كردم و نيز ورقه هاي دانشگاه تصحيح كردم. الان هم آماده رفتن به هاشم آباد خانه باقري هستيم.

 

پنجشنبه 17 آذرماه 1384 قيامدشت

ديشب خانه باقري در تهران مهمان بوديم. خادمعلي هم آمد و اسماعيل هم بود و خواهرهاي زيبا. شب در خانه عمه ام خوابيديم. صبح پس از نماز با باقري عازم قم شديم. باقری ديشب گفت كه زميني به مساحت 2250متر در نزديكي فيلستان به قيمت 22ميليون تومان خریده است. رفتيم با باقري به قم كه قرار است 200هزار تومان خمس به صانعي بدهد. وقتي رسيديم او رفت و من هم رفتم كه به آزمايشهاي بيمه برسم. ساعت 9 رسيدم به محل آزمايشگاه بيمه اجتماعي در خيابان 20 بلوار امين. شلوغ بود. تا ساعت 12 آزمايش خون و ادرار و نوار قلب و شنوايي و بينايي را تمام كردم الحمدلله مشكل خاصي نداشتم. بعد آمدم حرم و ناهار خوردم و با يك پرايد آمدم تهران 2500تومان. به خانه عمه ام. چاي خوردم و بچه ها از بهشت زهرا آمدند كه كشته هاي هواپيما تشييع مي شده اند. بعد زينب را برديم خانه شان و آمديم قيامدشت.

 

جمعه 18 آذرماه 1384 قيامدشت

ديشب به خانه خواهرم پري رفتيم. عسكر و هدا هم آمدند. ساعتي بوديم و چند نوار آوردم كه در كامپيوتر ضبط كنم. صبح ساعت 7 به دانشگاه اسلامشهر رفتم. هوا هنوز پر از دود بود. رفتم سر كلاس و درس دادم و ورقه ها را هم دادم. ساعت بعد هم معارف داشتم. ساعت سوم كه تاريخ اسلام داشتم يك بشارات عهدين به دانشجوي مسيحي آلنوش وارهاميان هديه كردم و از خدا درخواست كردم كه هدايتش كند. خيلي تشكر كرد و همه دانشجويان منقلب شدند. بعد رفتم اتاق اساتيد و ناهار خوردم و بعد از نماز رفتم با ماشين در بيرون دانشگاه ساعتي در ماشين استراحت كردم. ساعت 3 و ده دقيقه دوباره رفتم سر كلاس معارف و بعد هم تاريخ اسلام و بچه ها بي صبري كردند و زودتر كلاس را تعطيل كردم كه كار درستي نبود. نبايد گوش به حرف آنها بدهم. همان موقع مسئول كلاسها آمد و 45 دقيقه هنوز به آخر كلاس مانده بود. بعد آمدم از راه كهريزك به قيامدشت. امشب هدا و عسكر و زينب و مهدي مهمان ما بودند و ساعتي بوديم و رفتند.

 

شنبه 19 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح روي نوارها كار كردم. رفتم ادره پست كه كارت هوشمند بنزين بگيرم ، ولي مدارکم كامل نبود. براي كارت ملي هم مدارك ناقص بود. حامد عباسي را ديدم كه خطاط است و در يكي از اتاقهاي مسجد كار مي كند. سفارش دادم كه يك تابلو براي مهد بنويسد. آمد و سر در مهد را ديد. بعد رفتم به نماز. ابتدا رفتم شهرك كاروان و مشخصات سند ماشين استيشن را در ورقه نوشتم. نزد برادرم علي بود. دندانش درد مي كرد. بعد رفتم براي نماز. بين نماز مطلبي در مورد هواپيمايي كه سقوط كرد گفتم و بعد از ناهار آمدم قيامدشت. عصر خوابيدم و اخبار سايتها را ضبط كردم كه بعدا بخوانم و روي نوارها كار كردم.

 

يكشنبه 20 آذر 1384 قيامدشت

ديشب تلفن ما قطع شد. اول صبح رفتم و قبضش را با قبض برق پرداختم و وصل شد. آمدم خانه. رزاقي و خانم بهروزي از پاسگاه آمده بودند كه برنامه براي بچه هاي مهد اجرا كنند. سه تا سي دي آورده بودند كه هشدارهاي پليس را به بچه ها بياموزيم و يك كتاب. نيم ساعتي بودند و بردمشان. پس از چاي و صبحانه رفتم به نماز. بين نماز يك مطلب گفتم و آمدم. از راه روزنامه گرفتم. آمدم خانه خوابيدم و بعد روزنامه ها را خواندم و خاطرات ديروز و امروز را نوشتم.

 

دوشنبه 21 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح خواستم به سايتها بروم كه سرور راه نداد. لذا روي نوارها كار كردم و تعدادي سرود در كامپيوتر ضبط كردم. به امور مساجد زنگ زدم كه بروم نزد ابراهيمي مسئول امور مساجد كه بيرجندي است و از دست اين لزومي نامرد گله كنم و بگويم كه ديگر به شما مراجعه نخواهم كرد چون چيزي از دستت بر نمي آيد. رفتم به نماز. روي يك نوار سرودهاي دسته بندي شده را ضبط كردم. بردم كه در راه بشنوم جالب بود. در سازمان بين دو نماز صحبت كردم. مدير عامل هم بود. رفتيم به همراه او و همراهانش ناهار خورديم و بعد من آمدم. رفتم گاراژ خانه پدرم و يكي دو ساعتي خوابيدم. بعد ماشين را شستم و رفتم به دانشگاه اسلامشهر. دو ساعت اول تاريخ داشتم. درس دادم و كنفرانس دادند و ورقه هاي امتحان را دادم. ساعت بعد وصايا بود. بعد آمدم از راه كهريزك به قيامدشت. مهدي و زينب و عسكر و هدا خانه ما بودند.

 

سه شنبه 22آذر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم. بعد روي نوار سرودها كار كردم و يك نوار از كامپيوتر روي نوار ضبط كردم. ساعت 8 و خورده اي رفتم بيرون. اول رفتم نزد مقصودي و شعر نماز را پرينت گرفتم كه ببرم براي ابراهيمي مسئول امور مساجد كه بيرجندي است. فتاحي مرا در مغازه مقصودي ديد و گفت كه امروز افتتاحيه دفتر دادگستري است ولي نرفتم. به تهران رفتم به امور مساجد. با ابراهيمي ديدار كردم و گفت كه در يكي از مساجد شهرري بروم نماز بخوانم و گفتم اشكال ندارد. از آنجا رفتم شهرري امور مساجد. بعد رفتم نماز. بعد از نماز آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر خواهرم پري آمد و ساعتي بوديم. اخبار سايتها را خواندم.

 

چهارشنبه 23 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم و خواندم. مقداري روي نوارها كار كردم. پس از چاي و صبحانه رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد امام رضا(ع) صحبت كردم. بعد آمدم قيامدشت و روي شيرآب كه خراب بود كار كردم. عصر ساعتي خوابيدم. شب محسنوند زنگ زد و حالم را پرسيد.

 

پنجشنبه 24آدرماه 1384 قيامدشت

صبح بعد از نماز آماده شدم كه به قم بروم. بايد مدارك بيمه تامين اجتماعي را مي بردم. با ماشين تا عوارضي رفتم و از آنجا با يك سپاهي كه پژو د اشت رفتم. در بين را بحث سياسي كرديم. متاسفانه نظاميان به خاطر موقعيت شغلي شان ذهن بسته اي دارند و بي چون و چرا تبعيت مي كنند. اما بسياري از مطالبي كه شايد نشنيده بود به او گفتم و احساس كردم راحت شد. بعد رفتم درمانگاه طب كار و نتيجه آزمايش را گرفتم و همانجا رفتم نزد پزشك و همه نتايج را چك كرد. الحمدلله هيچ مشكلي نبود. از آنجا رفتم اداره بيمه طلاب و مدارك و عكسها را دادم و براي صدور دفترچه اقدام مي كنند. از آنجا آمدم ميدان 72تن و با يك پژو به تهران آمدم. در راه درس معارف فردا را كمي آماده كردم ، ولي خواب به سراغم آمد و خوابيدم. در عوارضي پياده شدم و آمدم قيامدشت با ماشين استيشن. ظهر ساعتي خوابيدم. خبرنامه مشاركت آمده بود. خواندمش و رفتم گوشت گرفتم. امشب مهمان داريم. 

 

جمعه 25 آذرماه 1384 قيامدشت

ديشب خانم عزيزی و بچه هايش مهمان ما بودند. صبح آنها را بردم شهرري و رفتم دانشگاه اسلامشهر. ساعت اول معارف داشتم. زنگ تفريح با رعدي رفتيم اتاق اساتيد و ساعت بعد كه تمام شد ،آقاي اميني مدير گروه معارف آمده بود و به دفتر معارف رفتيم. پاكتهاي سوالات را به ما داد و ورقه اي كه معين كنيم چه روزهايي براي تدريس ترم آينده آمادگي تدريس داريم كه من 3و4شنبه را انتخاب كردم. بعد رفتم سر كلاس تاريخ. بعد از درس رفتم اتاق اساتيد و ناهار خوردم و رفتم كه نماز بخوانم. بعد از نماز رفتم با ماشين دوري زدم و ساعتي در كنار خيابان مقابل اتوبان غدير استراحت كردم. ساعت 3 آمدم دانشگاه و پس از خوردن چاي رفتم سر كلاس بعدي كه معارف بود. بعد كلاس تاريخ كه ساعت 6 و خورده اي تمام كرديم و از كهريزك آمدم قيامدشت. شب برادرم ابراهيم آمدندخانه ما و ساعتي بودند. احمدي از قم زنگ زد و گفت كه بن رهبري مي دهند 100هزار تومان براي خوراك وكه بايد زمان شهريه بگيرم.

 

شنبه 26 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح نتوانستم به اينترنت بروم. به پاكدشت زنگ زدم. آقاي لزومي در دفترش بود. رفتم كه لزومي را ببينم. اظهار لطف كرد و گفت كه در مسجدي نماز اقامه كنم و من هم جواب رد ندادم. بعد رفتم به نماز. هوا امروز ابري است ، اما اثر چنداني از باران نيست. زودتر رفته بودم و لذا دقايقي منتظر ماندم و بعد رفتم نماز. بين دو نماز صحبت كردم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. بچه ها قرار است ، فردا عده اي از خانمها را به قم ببرند. ماشين گرفتم 75هزار تومان. 

 

يكشنبه 27 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را خواندم. بچه ها امروز به همراه بچه هاي مهد و مادرانشان به قم رفتند و البته زينب ماند و مهد تعطيل نيست. مقداري درس به زهرا گفتم و بعد به نماز رفتم. ابتدا رفتم بانك و 100هزار تومان برداشتم كه قسط كامپيوتر زينب را بدهم به مقصودي. رفتم به نماز. بعد از نماز آ‎مدم. راه زيادي است حدود 50كيلومتر كه بايد عوضش كنم. صبح حال زينب خوب نبود و زودتر آمدم كه اگر لازم شد ببرمش دكتر كه حالش بهتر شده بود. عصر خوابيدم و بعد روزنامه ها را خواندم در روزنامه يك آگهي بود كه شيوه كاشت قارچ را گفته بود رفتم سايتش و جزئيات بيشتري پيدا كردم كه براي راه اندازي يك پروژه توليد قارچ كافي بود. الان ساعت 6 و 52دقيقه است هنوز از قم نيامده اند.

 

دوشنبه 28 آذرماه 1384 قيامدشت

ديشب مهدي و زينب خانه ما بودند. عباسي زنگ زد كه روز سه شنبه خانه ما جلسه داشته باشند. به سايت رفتم و اخبار را ضبط كردم. دقايقي هم به چت روم رفتم. صبح كه شد اخبار سايتها را خواندم. به سايتهاي مربوط به قارچ رفتم و مطالبي از آنها گرفتم جالب بود. بعد آماده شدم كه بروم به نماز و دانشگاه. رفتم نماز و بعد از آن به شهرك كاروان خانه پدرم گاراژ رفتم. ساعتي خوابيدم و قرار شد پنجشنبه به قم برويم. بعد ماشين را شستم و رفتم به دانشگاه اسلامشهر. دو ساعت كلاس داشتم. تاريخ اسلام و وصايا. بين دو كلاس نماز خواندم. كلاس وصايا خيلي سياسي شد. بچه ها كاملا دارند وارد سياست مي شوند و از حالت انفعال بيرون مي آيند. بعد آمدم از راه كهريزك به قيامدشت. زينب و هدا هم خانه ما بودند.

 

سه شنبه 29 آذرماه 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم. روي سوالات وصايا كار و 30 سوال تستي تايپ كردم. رفتم به نماز. بين دو نماز قرآن خوانديم ، مثل هميشه دو صفحه. از راه كه مي آمدم پرتغال گرفتم . امشب جلسه شوراياري خانه مان برگزار مي شود. به قيامدشت آمدم. فيلم برره را كه ديشب نديده بودم ، ديدم و ضبط كردم. بعد هم سوالات وصايا را كامل كردم. سري هم به چت روم زدم و زود آمدم بيرون. امشب قرار است دوستان شوراياري بيايند منزل ما جلسه. ساعت 8 و نيم به بعد دوستان همكار شوراياري آمدند. خانه ما جلسه بود. عباسي ، ميكائيل پور ، موسوي ، مرداني ، فتاحي و علمي. در باره خط مشي آينده شوراياري كه همين يكي دو ماه وقتش تمام مي شود ، صحبت شد كه چه افرادي كانديدا شوند براي دوره بعد.

 

چهارشنبه 30 آذر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم و آماده رفتن به نماز شدم. بين دو نماز در مورد تكامل تدريجي صحبت كردم و تلويحا از بازگشت احمدي نژاد به اول انقلاب انتقاد كردم كه نبايد جواني و بچگي كرد و همه را بر عليه خود بشورانيم. بعد آمدم گاراژ و دقايقي بودم خانه پدرم. به خانم گلستانه زنگ زدم و قرار شد بروم و 300هزار توماني كه حدود 2 ماه پيش به او قرض داده بودم بگيرم. به چهار  راه تلفن خانه رسالت رفتم و آن مبلغ را گرفتم. بعد آمدم قيامدشت. امشب خانه زينب و مهدي مهمان هستيم و پدرم و برادرم علي هم آمدند. شب يلدا و چله است. قرار بود فردا صبح برويم قم كه تصميم عوض شد ، چون پدرم مي خواست نصف خانه قم را به نام گلثوم بكند. با برادرم صحبت كرديم كه خانه شهرك كاروان را که هر واحد 12 ميليون تومان می ارزد  به نامش شود. قرار شد با ديگران هم صحبت كنیم. سهمم را همانجا تصفيه كردم ، چون برادرم از من 3 ميليون مي خواست و گفتم 2 ميليون هم به حاج غلام بدهد كه از ما مي خواست و يك و نيم ميليون هم به پدرم كه از ما مي خواست و 3 و نيم ميليون هم كه ازمستاجر دست عسكر و هدا هست كه با پولي كه از ما مي خواستند(يك و سيصد و پنجاه هزار تومان)تصفيه شد. چون براي هر كدام از دامادهايم 2 ميليون تومان از خانه دادم كه اول زندگي به درد شان بخورد. دو ميليون باقيمانده هم براي زينب و مهدي.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 19:39  توسط   | 

يكشنبه اول آبان 1384 نوزدهم رمضان قيامدشت

ديشب نيم ساعتي رفتم به مسجد بيت الحسن. يك شبانه روز نماز قضا همراه جمعيت خواندم. موسوي ميرآقا پيشنماز بود. آنها خواستند باز هم بخوانند. آمدم و در خانه مراسم احيا را با بچه ها ادامه داديم. دعاي جوشن را خوانديم و تا سحر من و زيبا بيدار بوديم. دقايقي هم چت كردم و فضاي ليله القدري آنجا ايجاد كردم و آمدم بيروم. سحري خوردم و مطلب امروز نماز را آماده كردم. ساعت 9 رفتم ببينم كه ماشين چی اش شده كه ديشب عسكر گفت روشن نميشه. باطري خالي بود. عده اي هل دادند و روشن شد و بردم نزد فيض آبادي. آفتاماتش خراب بود و شارژ نمي كرد. كابل باطري اش را هم عوض كردم. طول كشيد. وقت براي رفتن به نماز نماند. تصميم گرفتم كه به نماز نروم. 5هزار تومان هزينه تعمير و 7هزار تومان هزينه وسايلش شد. مقداري روي شعرها كار كردم. ساعتي خوابيدم. امروز برادرم و خانمش و خادمعلي و خانمش از حج مي آيند و  بايد به استقبالشان برويم. ساعت 12 از جده حركت كرده اند. با زيبا و محدثه رفتم. همه در خانه برادرم علي بودند. يك گوسفند 28 كيلويي هم من گرفته بودم. جمعا 7 گوسفند بود. تا ساعت 5 بوديم و  رسيدند. تا چهارراه دوم رفتيم و تا خانه شان(چهارراه عربها )آورديمشان و گوسفندها را در اين فاصله کشتند. افطاري خانه شان بوديم. همه فاميلها. ساعتي بوديم و بعد با زيبا و پدرم و کلثوم رفتيم هاشم آباد نزد خادمعلي و خانمش. براي هردو پارچه خوش آمد گرفته بودیم. ساعتي هم آنجا بوديم. ديگر اقوام هم بودند و بعد آمديم قيامدشت.

 

دوشنبه 2 آبان 1384 بيستم رمضان قيامدشت

سحر بيدار شديم و من درس امروز تاريخ اسلام را آماده كردم و بعد سحري خورديم. ساعت 10 و نيم كارتهاي بچه ها را براي پرس كردن به مقصودي بردم و رفتم به نماز. بعد از نماز در مورد امام علي ع صحبت كردم و دو نوحه از نوحه هاي خودم خواندم. آمدم  به تهران و بعد از شستن ماشين به گاراژ رفتم و تا ساعت 3 خوابيدم و بعد پدرم را به هاشم آباد رساندم كه براي مرحوم محمدرضا ختم داشتند و من رفتم به دانشگاه اسلامشهر. تعداد كمي دانشجو آمده بودند. ساعت بعد هم وصايا داشتم و بعد آمدم از جاده كهريزك به قيامدشت. چيزهايي گرفته بودم و افطار كردم. به خانه آمدم . هدا هم بود . عسكر به ختم محمدرضا رفته بود.

 

سه شنبه 3 آبان 1384 بيست و يكم رمضان قيامدشت

ديشب تا سحر در خانه احيا داشتيم با زيبا. دعاي جوشن و سخنراني خاتمي در مرقد امام پخش شد و بعد انصاريان مراسم احيا را انجام داد. سحری خورديم و خوابيديم. تا ساعت 10 خوابيديم. بعد كارهاي عقب افتاده را انجام داديم. اتاق نشيمن را جابجا كرديم. مهدي كله پاچه و جگر آورده بود و رفت. عصر هدا هم آمد و كمك كرد در جمع و جور كردن خانه..

 

چهارشنبه 4 آبان 1384بيست و دوم رمضان قيامدشت

ديشب مهدي زنگ زد كه حال زينب بد است و به بيمارستان برده اند. فشارش پايين است و مي لرزد. قدري بهتر شده بود و دوباره حالش به هم خورده. ساعت 2 نيمه شب زنگ زد كه برويم بيمارستان نيروي هوايي. با زيبا رفتيم و هدا و عسكر را به خانه مان نزد بچه ها آورديم. هوا قدري سرد بود. رفتيم بيمارستان نيروي هوايي قبل از ميدان كلاهدوز. برادرمعلي و جواد و مهدي و زن برادرم كنيز هم بودند. اكسيژن و سرم به زينب وصل كرده بودند. علي و جواد رفتند و ما هم با زيبا و كنيز ساعتي بعد رفتيم. حالش بهتر شده بود و حرف مي زد. كنيز را به خانه شان رسانديم و به قيامدشت آمديم. چاي خورديم و خوابيديم. صبح زنگ زديم گفتند به خانه آورديمش. رفتم نزد مقصودي و كارتهاي شناسايي بچه هاي مهد را مهر و امضا كردم و آمدم كه پرس كند. رفتم به طرف نماز. ابتدا رفتم شهرك كاروان و با حسن عرب تلگرد تصفيه حساب كردم. 15 هزار تومان صافكاري و 15 هزارتومان رنگش شد. رفتم از زينب خبر بگيرم كه خوابيده بود. رفتم به نماز. دقايقي جلوي ايران خودرو ايستادم تا وقت اذان شد و رفتم. بعد از نماز دوم مسئله گفتم و آيه 12 سوره حجرات را تفسير كردم. بعد آمدم قيامدشت و در سر راه به بهزيستي سر زدم و امكانات  بينايي سنجي براي بچه هاي مهد را گرفتم. آمدم قيامدشت و ساعتي خوابيدم. بعد به همراه زيبا و بچه ها و هدا رفتيم تهران چون ختم مادرم بود و نيز افطاري حج برادرم علي. افطاري و ختم درحسينيه مان روبروي پارك بود. افطار كرديم و شام خورديم. شام نه چندان خوب و آمديم خانه علي. حال زينب بهتر شده بود. بعد با بچه ها و عسكر و هدا آمديم قيامدشت. كلي سوغاتي از حج براي ما آورده بودند كه به زحمت افتاده اند.

 

پنجشنبه 5 آبان 1384 -23رمضان قيامدشت

سحر مختصر مراسم احيا را انجام داديم و سحري خورديم. اخبار را ضبط كردم و خوابيديم. ساعت 9 صبح رفتم پاكدشت و چهارتا سيني قفسه كتابخانه گرفتم و 20 ساعت اينترنت شارژ كردم و آمدم. ماشين را بردم كه كاسه نمدش را درست كنند. رفتم خانه و به جان قفسه كتابخانه افتادم. دو رديف بر طبقه هايش اضافه كردم. تا عصر اين كار و چيدن دوباره كتابها طول كشيد. تشنه شدم. عصر دايي ام حسين زنگ زد كه ختم داشت براي پدرش ملامحمد پدربزرگم. رفتم. ديگر اقوام هم آمده بودند ، ولي بيش از 15 نفر نبويم. افطاري و شام خورديم و آمديم قيامدشت.  زينب هم بود. الحمدلله حالش بهتر است.

 

جمعه 6 آبان 1384 بيست و چهارم رمضان قيامدشت

سحري خوردم و درس امروز معارف را آماده كردم. مطالب مربوط به علت و معلول و برهان امكان و وجوب. ساعتي خوابيدم و يك ربع به 7 به طرف اسلامشهر براي درس  دانشگاه راه افتادم. وقتي رسيدم. دربهاي ساختمان بسته بود و نوشته بودند به خاطر روز قدس درسهاي صبح تعطيل است. لذا برگشتم. آمدم قيامدشت. ساعت 10 سري به چهل متري زدم از راهپيمايي خبري نبود. برگشتم. دوباره رفتم. تازه راه افتاده بودند. ماشين را روبروي مسجد الزهرا پارك كردم و رفتم كه خودم را به راهپيمايي برسانم. اول كوچه نوزدهم به جمعيت ملحق شدم. دور شهر گشتيم و به مسجد رفتيم. نماز جمعه را خوانديم و با زيبا كه در خانه هدا بود به خانه آمديم. ساعتي خوابيدم و عصر به حصار امير رفتيم كه خواهرم طاهره براي مادرم ختم گرفته است. با بچه ها و هدا رفتيم و قرآن خوانديم و افطار كرديم و شام خورديم. همه فاميلها بودند. يك ساعتي نشستيم. يك ساعتي خانه هدا و عسكر بوديم و بعد آمديم خانه. امروز عصر حسن عوضپور و يدالله داماد حاج خادمعلي آمده بودند كه خانه در قيامدشت بگيرند. با عسكر رفتند.

 

شنبه 7 آبان 1384 بيست و پنجم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطلب امروز نماز را آماده كردم. در زير زمين خوابيدم. روي مطالب عربي كار كردم. بعد با زيبا و هدا رفتيم به بهزيستي شهرري. آنها را رساندم كه امكانات بينايي سنجي بگيرند و من رفتم براي نماز. نماز خواندم و آمدم. به محل پارك هميشگي حرم حضرت عبدالعظيم و با زيبا و هدا آمديم قيامدشت. عصر ساعتي خوابيدم و روي مطلب عربي كار كردم. مبلغ صد هزار تومان بابت قرضها بردم به فراهاني كه خانمش بود و آمدم.

 

يكشنبه 8 آبان 1384 بيست و ششم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطلب امروز سخنراني را آماده كردم. در زير زمين خوابيدم. صبح روي مطالب عربي جي 5 كار كردم. رفتم به نماز. مبلغ 60هزارتومان به مبل فروش دادم و 30 هزار تومان ديگر ماند. رفتم چند نشريه گرفتم و رفتم به نماز. نماز خواندم و آمدم. روبروي قيامدشت ماشين در سرعت زياد پنچر شد و لاستيكش پاره پاره شد ، ولی الحمدلله چيزي نشد. كنار كشيدم و لاستيكش را عوض كردم. آمدم قيامدشت. روزنامه ها را خواندم و عصر رفتم يك لاستيك دست دوم گرفتم براي زاپاس.

 

دوشنبه 9آبان 1384 بيست و هفتم رمضان قيامدشت

ديشب مهدي و زينب آمدند خانه ما و زينب ماند كه فردا سر كلاس برود و مهدي رفت. سحر اخبار سايتها را ضبط كردم كه فردا بخوانم. سخنراني فردا را آماد كردم. صبح روي مطالب عربي كار كردم. رفتم لاستيك ماشين را گرفتم. لاستيك دست دوم در رينگ گذاشته بود و با پنچرگيري اش 1600تومان گرفت. رفتم به نماز. بعد از نماز به شهرري رفتم. تا ساعت 3 بودم و بعد رفتم به دانشگاه اسلامشهر. دو درس داشتم و دقايقي بعد از اذان مغرب درس تمام شد. امشب دانشگاه افطاري مي دهد ، ولي نماندم. وقتي آمدم لاستيك جلو ماشين خوابيده بود. عوضش كردم و با احتياط آمدم و لاستيك را دادم كه پنچري اش را بردارند.

 

سه شنبه 10 آبان 1384 بيست و هشتم رمضان قيامدشت

سحر روی مطلب عربي كار كردم. ساعت 10 رفتم ابتدا اسلامشهر كه حقوق تابستان را بگيرم. 4 ساعت در هفته درس داشتم و حق التدريسش 160 هزار تومان شده بود. از راه احمدآباد به نماز رفت. وقت كم بود كه چك را نقد كنم ، لذا بعد از نماز آمدم بانك و نقدش كردم. امروز بعد از نماز قرآن خوانديم. از راه كهريزك به قيامدشت آمدم. امروز قرار است در مهد افطاري بدهيم. خانمها مشغول بودند. ساعتي خوابيدم. بعد مقداري روي ماشين كار كردم و لاستيكش را عوض كردم و صندلي اش را درست كردم ووقت افطار شد و به بچه ها افطاري دادند. عسكر و هدا هم خانه ما بودند. خانم گلستانه زنگ زد و 300هزار تومان لازم داشت. روي مطالب عربي كار كردم. 

 

چهارشنبه 11 آبان 1384 بيست و نهم رمضان قيامدشت

صبح مطالب عربي را كامل كردم و در 26 صفحه درس صرف جاگرفت. ساعت 9 و نيم رفتم به تهران جلوي شهرداري منطقه 15. خانم گلستانه هم آمد و 300هزار تومان دو ماهه به او قرض دادم كه براي انحصار ورثه لازم داشت. خواست چك بدهد كه نگرفتم. بعد رفتم به نماز. بعد از نماز در مورد زكات فطره و عيد و خداحافظي با ماه رمضان صحبت كردم. بعد آمدم قيامدشت. سي دي مطالب عربي را دادم مقصودي كه چاپ كند ، 5 سري. ديشب به احمدي درقم زنگ زديم و صحبت كرديم. گفت بايد چند سال ديگر در قم بمانم بعد به تهران بيايم.تا كنون مي گفت بيش از 13 سال است كه درقم هستم.

 

پنجشنبه 12آبان 1384 سي ام رمضان قيامدشت

ديشب اعلام شد كه فردا هم جزء ماه رمضان است و هلال ماه ديده نشده است. سحر بيدار شديم. صبح ساعت 9 و خورده اي با بچه ها رفتيم پاكدشت و لباس براي بچه ها خريديم. ساعت 12 آمديم. به خانه هدا رفتم كه كامپيوترشان را درست كنم كه نشد . آمدم خانه و ساعتي خوابيدم. بعد از افطار برادرم ابراهيم و خواهرم پري آمدند و ساعتي نشستيم.كارتهاي جي 5 صرف عربي را از مقصودي گرفتم ، آوردم خانه و قيچي كردم. كار دشواري است.

 

جمعه 13آبان 1384 عيدفطر قيامدشت

صبح نماز عيد را با زيبا خوانديم. مراسم را از تلويزيون دنبال كردم كه توسط خامنه اي در مصلي امام خميني خوانده مي شد. در خطبه دوم حرفهاي بي خودي زد كه بر قضاوتم در مورد جهالتش بيشتر يقين پيدا كردم. بعد با عسكر و هدا و آمنه و زن مجيد رفتيم تهران. در گاراژ ديگر برادران و خواهران هم جز برادرم حاج علي كه به عربخانه رفته و محمد كه نيامده بود ، همه بوديم. با خبر شديم كه مادر خسرو يوسف نژاد ديشب فوت كرده. خواهرش کلثون ناراحت بود و گريه مي كرد. همه كه آمدند و تجديد ديدار كرديم به همه بچه ها رفتيم هاشم آباد خانه عمه ام و اسماعيل. با همه اقوام ديدار كرديم. ظهر در خانه حاج برات باقري ناهار بوديم. بچه ها رفتند خانه اقوام. ما خانه باقري بوديم. بعد رفتيم خانه اسماعيل عزيزي و بعد آمدیم قیامدشت.

 

شنبه 14آبان 1384يامدشت

صبح روي جعبه جي 5 كار كردم و يك نمونه مقوايي اش  را ساختم. هوا ابري است.  رفتم به نماز. از خيابان شهيد رجايي ، يكي از طلاب راسوار كردم و تا اول جاده قديم بردم. بين نماز ، عيد را تبريك گفتم و بعد از نماز ناهار خوردم و آمدم قيامدشت. عصر ساعتي خوابيدم. بعد كه بيدار شدم هوا بارني شده بود. بچه هاي مهد در حال و هواي باراني شادي مي كردند. زينب هم بود و قرار است بعد از ظهرها هم به مهد بيايد ، چون مربي بعد از ظهر چندان تسطي بر كلاس ندارد.

 

يكشنبه 15 آبان 1384 قيامدشت

اول صبح بيدار شدم و پس از نماز به قم رفتم. ديشب باران فراوان آمده ، طوري كه  رودخانه قم جاري شده بود. رفتم عوارضي تهران قم. ماشين را پارك كردم و با يك سمند كه كرايه هم نگرفتند ، رفتم قم. رفتم شهريه را گرفتم ، 138 هزارتومان. بعد از عرض ارادت به آستان حضرت معصومه برگشتم. ساعت 10 رسيدم تهران. بنزين زدم و رفتم نماز. پس از صرف ناهار آمدم. نشريه اميدجوان و ايران و جام جم مثل همه يكشنبه ها گرفتم و آمدم. خواهرانم خانه ما بودند كه قرار بود قرعه كشي كنند براي صندوق. خواهرم پري برد. مهدي آمد و با ابراهيم و زينب رفتيم خانه اي را در شهرك انقلاب ديديم 50 متري به قيمت 6ميليون كه نپسنديدند. امشب از هاشم آباد مهمان داريم.

 

دوشنبه 16 آبان 1384 قيامدشت

صبح نامه اي به ابطحي نوشتم كه با خاتمي ديدار داشته باشم و از نامردان روزگار نزد او گله كنم و به همراه چند شعر فرستادم. هوا بارني بود. رفتم نماز. بعد از نماز و ناهار آمديم شهرري و تا ساعت 4 بودم و بعد رفتم دانشگاه اسلامشهر. درس تاريخ اسلام و وصايا داشتم. ساعت 8 كه درس تمام شد از  راه كهريزك آمدم قيامدشت. شب برق رفت و باران خوبي آمد.

 

سه شنبه 17 آبان 1384 قيامدشت

صبح به اخبار سايتها سر زدم. رفتم شيلنگ گرفتم و بخاري زير زمين را و  نیز ترموستات ماشين را نصب كردم. هوا كمي باراني بود. رفتم به نماز. در راه باران شدت گرفت كه اگر مي دانستم نمي آمدم ، چون رانندگي در باران خيلي سخت و خطرناك است. با هر زحمتي بود رفتم و خودم را به سازمان رساندم. بعد از نماز و ناهار وقتي بيرون آمدم ، ديدم لاستيك جلو كاملا خوابيده و پنچر است. لاستيك عقب هم حال و روز خوشي ندارد. هوا هم بشدت باراني. وضعيت حضرت موسايي! با هر زحمتي لاستيك جلو را عوض كردم و لاستيك عقب هم در كارگاه سازمان پر باد كردم و آمدم بيرون. مردد بودم كه به ميدان انقلاب بروم  يا نروم ، ولي رفتم. خيابانها پر آب و رفتم و در محل هميشگي پارك كردم و رفتم يك جعبه جي 5 گرفتم به 17 هزار تومان كه البته دوتايي بود. با تجهيزات كامل. يك سي دي ترانه هاي مهد كودك هم گرفتم 3 هزار تومان. آمدم به شهرك كاروان و لاستيك را دادم كه پنچري اش را بردارند و سري زدم به خانه برادرم محمد كه دخترش طيبه دختري آورده بود 4-5 روزه بود. در گوشش اذان گفتم و دقايقي بودم. بعد آمدم قيامدشت. در سرازيري به طرف قيامدشت هواي ابري و گرفته و بدون باران ، شادي بخش بود و جلوه هاي خدايي را به نمايش گذاشته بود و صداي دلچسب اصفهاني واويلي وا ليلي.تگرگ گرفت ... بخاري ها را درست كردم.

 

چهارشنبه 18 آبان 1384 قيامدشت

صبح رفتم به نماز. از برگشت به شهرك كاروان رفتم كه خبري از پدرم بگيرم. خوابيده بود. آينه ماشين را با چسب دوقلو چسباندم. ساعتي من هم خوابيدم. بعد كه بيدار شدم  پدرم هم بيدار شد. به عسكر زنگ زدم و رفتيم بخاري شان را در ماشين گذاشتيم كه به قيامدشت ببرم. با پدرم قرار شد كه به قيامدشت برويم و امشب مهمان ما باشد. به خانه برادرم علي رفتم و دقايقي نشستم. بعد قدري سوغات عربخانه دادند  و رفتم قيامدشت. شب  براي پدرم فيلم ميامي گذاشتم و يادي از آن دوران كرديم كه مادرم زنده بود و... شب خواهرم پري هم آمد و ساعتي بوديم و شب پدرم نزد ما بود. کلثوم به خاطر فوت خواهرش خديجه به بيرجند رفته است. امروز سه وزير احمدي نژاد راي اعتماد گرفتند و وزير پيشنهادي نفت (محصولي) به خاطر ميليادر بودنش كه بيش از 20 ميليارد ثروت دارد ، انصراف داد. امشب احمدي نژاد و وزرايش به بيرجند رفتند كه در آنجا جلسه تشكيل دهند.

 

پنجشنبه 19 آبان 1384 قيامدشت

صبح به كارهاي عقب مانده خانه رسيدگي كردم. بخاري ها را نصب كردم و اتاقها را آماده و جابجا كرديم. اخبار فراوان امروز را در سايتها خواندم. سايت بازتاب هم امروز باز شده و نيز خبرنامه حزب مشاركت هم آمد و ساعتي وقتم را بخواندن اخبار گذاشتم. عصر هوا ابري است .

 

جمعه 20آبان 1384 قيامدشت

ديشب بچه هاي عزيزي خانه ما بودند. صبح زود بلند شدم و اخبار سايتها را ديدم و نيز سايت بانك كشاورزي را كه زينب در قرعه كشي آن شركت كرده بود و منتظر بردن ماشين مزدا بود كه اسمش جزء برندگان نبود. جواب نامه ابطحي هم آمده بود و گفته بود كه به اقامه نماز ادامه دهم در سازمان اموال تمليكي. صبح ساعت نزديك 7 براي رفتن به دانشگاه آماده شدم و بچه هاي عزيزي را هم با خودم بردم به شهرري. تا ظهر كلاس داشتم و بعد از اتمام كلاس سوم آمدم تهران شهرك كاروان كه نماز و ناهار بخورم و بعد از ظهر دوباره بروم براي ادامه كلاسها. در راه كه مي آمدم يك باره لاستيك سمت چپ و عقب ماشين پيچهايش باز و به سمت راست جاده پرتاب شدهر طور بود در آن اتوبان شلوغ ،  نرسيده به تالار توسكا كنار زدم و با زحمت از بين ماشينها رفتم آن طرف خيابان و لاستيك را آوردم. اين سومين حادثه است كه در اين مكان برايم اتفاق مي افتد. يكي از پيچها گم شده بود. لاستيك را الحمدلله بدون مشكل خاصي بستم و به شهرك كاروان خانه برادرم علي آمدم. زينب چاي و ناهار آورد و بعد از  راه كهريزك به اسلامشهر رفتم براي ادامه كلاسها. بعد از ظهر هم دو كلاس داشتم و ساعت 6 باز از راه كهريزك  به قيامدشت آمدم. مهدي و زينب هم بودند. چون خسته بودم زود آمدم خوابيدم.

 

شنبه 21آبان 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم. اول صبح يكي زنگ زد كه با او بروم شهريار دادگاه و…… دير شد و نرفتيم. رفتم گاراژ شهرك كاروان. پدرم آنجا بود. گفت کلثوم زنگ زده كه نمياد و طلاقش را خواسته است. پيچ بريدخ ماشين را عوض كردم. پدرم ساعت سيكويش را به من داد. رفتم براي نماز. بين دو نماز صحبت كردم كه چندان نچسبيد. ناهار خوردم و آمدم. ساعتي خوابيدم و بعد روي فيشهاي عربي جي 5 كار كردم.

 

يكشنبه 22 آبان 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم و دقايقي هم چت رفتم. رفتم ابتدا شهرك كاروان و از پدرم خبري گرفتم. کلثوم ظاهرا قصد آمدن ندارد. به بنگاه برادرم علي رفتم و در اين باره صحبت شد. رفتم براي نمار. بعد از نماز دوباره آمدم گاراژ و برادرم علي هم آمد و قرار شد اگر کلثوم نيايد طلاقش را بدهيم و قسطي آن را بپردازيم. بعد آمدم قيامدشت. روزنامه ها را خواندم و  روي سرودها كار كردم.

 

دوشنبه 23 آبان 1384 قيامدشت

صبح زود بيدار شدم و اخبار سايتها  را ضبط كردم ، ولي نرسيدم كه همه را بخوانم ، چون مي بايست به شهريار بروم و خانمي را ببرم و با قاضي پرونده اش صبحت كنم. با مادرش بردم دادگاه شهريار ، ولي چون مدرك قابل قبولي نداشت كاري نم يشد كرد. بعد آمديم آنها را تا اول اتوبان آزادگان آوردم و رفتم براي نماز. بعد از ناهار رفتم شهرري وتا ساعت 4 بودم ساعتي خوابيدم و بعد رفتم دانشگاه اسلامشهر. يك كلاس تاريخ و دو كلاس وصايا داشتم. ساعت 8 كلاسهايم تمام شد و از راه كهريزك آمدم. امروز فراوان خسته ام.

 

سه شنبه 24 آبان 1384 قيامدشت

صبح زود بيدار شدم و بعد از نماز اخبار سايها كه زياد هم بود خواندم. احمدي نژاد به همه حمله مي كند. عده اي از نمايندگان مجلس عدم كفايت سياسي اش را مطرح كرده اند. اصلا در حد رياست جمهوري نيست. بعد روي مطالب جي 5 كار كردم. سايت امروز لينكهاي زيادي زده است و جالبتر شده است. به سايت آيت الله منتظري رفتم و بخشي از خاطراتشان را ضبط كردم. بعد آماده رفتن به نماز شدم. بخاري ماشين خراب است. نماز خواندم و آمدم. ساعتي خوابيدم. عصر ماشين را بردم نزد فيض آبادي باطري ساز و

بخاري را درست كردم.

چهارشنبه 25 آبان 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را كه شب ضبط كرده بودم خواندم ولي چون زياد بود دقايقي خوابيدم و دوباره بيدار شدم و خواندم. قبل از آن مطلبي در مورد رسيدگي به وضع روحانيت خط امامي به ابطحي نوشتم كه به آنها سر و سامان دهند و نيز شعر نظامي را كه در پادگان قم سروده بودم و برخورد با ذوالنو را متذكر شده بودم را نوشتم و فرستادم با اينترنت. بعد رفتم به بانك با كمال تعجب ديدم كه 800هزار تومان در حسابم است. ظاهرا مبلغ ماه رمضان سازمان بود. 200هزار تومان برداشتم و قرضها را دادم. چاي خوردم و رفتم كه به شهرك كاروان بروم و ببينم پدرم چه كار مي كند. کلثوم از بيرجند آمده بود. پدرم مبلغ 300هزار تومان براي نوشتن به حج عمره به من داد. رفتم نماز. بخاري ماشين خوب كار مي كند. زينب كامپيوتر ما را برده بود و كامپيوتر شان را گذاشته بود كه رويش كار و رندش كنم. الان هم با همين كامپيوتر دارم مي نويسم. زياد باهاش كار كردم. به اينترنت رفتم ، ولي اذيت مي كند. شب محمد پسر دايي ام حسين آمد كه موتورش را كلانتري گرفته بود. رفتم كه بگيرم ولي رييسشان نبود. شب خواهرم پري زنگ زد كه سالگرد مادرمان را چطور و كجا بگيريم و من به برادرم علي زنگ زدم كه براي روز جمعه مراسم سالگرد داشته باشيم.

 

پنجشنبه 26 آبان 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم. بعد روي كامپيوتر زينب كه آورده بود كار  و تنظيمش كردم. برنامه هاي مختلف هم در آن ضبط كردم. نزديك ظهر هدا زنگ زد كه برويم بانك ملي حساب باز كنيم براي قرعه كشي و با او  و مادرش و بچه ها رفتيم پاكدشت سه راهي يبر. فقط شناسنامه هدا بود و به اسمش حساب باز كرديم. آمديم قيامدشت و باز روي كامپيوتر كار كردم. عصر خوابيدم لحظاتي و باز به تكميل كامپيوتر پرداختم. شب مهدي و زينب هم آمدند و پس از صرف شام رفتيم خانه خواهرم پري. دخترش زهرا از مشهد آمده بود. خواهرم طاهره و احمد هم بودند و عسكر و هدا. ساعاتي بوديم و در مورد احمدي نژاد بحث شد و بعد آمديم خانه.

 

 جمعه 27 آبان 1384 قيامدشت

صبح زود براي رفتن به دانشگاه اسلامشهر آماده شدم. ساعت 8 رسيدم و دو درس معارف و يك درس تاريخ صبح داشتم. آقاي اميني مسئول گروه معارف آمد و نامه اي داد كه روز دوشنبه جلسه اساتيد معارف است. امروز اشعاري در مورد شيوه مطالعه سرده بودم كه چند لحظه بين كلاس براي تنوع و استراحت دادم كه بخوانند. همه كلاسها اين شعر را خواندند. پس از اتمام كلاس سوم ، رفتم تهران به گاراژ منزل پدرم و نماز خواندم و ناهار خوردم. به بچه ها در قيامدشت زنگ زدم كه عصر به هاشم آباد بيايند. رفتم دوباره به دانشگاه. عصر هم دو كلاس داشتم. پس از اتمام كلاسهاي عصر كه خسته كننده هم هست آمدم تهران هاشم آباد ترافيك و شلوغ- ابتدا به خانه حاج برات باقري كه بچه ها نبودند. نماز خواندم و آمديم به خانه اسماعيل. بچه ها بودند و پس از صرف شام و يك ساعت بودیم و بعد آمديم قيامدشت. خيلي خسته بودم.

 

شنبه 28 آبان 1384قيامدشت

صبح اخبار سايتها را خواندم. برخي برنامه هاي كامپيوتر را نصب كردم. ظهر رفتم نماز. ماشين مقداري ريپ مي زد. از برگشت روغنش را عوض كردم و فيلترش را. پيچ لوله اگزوز هرز شده بود و از روبروي عباس آباد با سر و صداي لوله اگزوز آمدم و نزد دوست اگزوز ساز درستش كردم و بدهكاري اش هم دادم. لاستيك هم كم باد شده بود. عوضش كردم. زيبا و هدا رفتم دكتر به اتابك كه طاهره خانم معرفي كرده بود. 

 

يكشنبه 29 آبان 1384 قيامدشت

ديشب مهدي و زينب نزد ما بودند. صبح زود اخبار سايتها را ديدم. سگي در مشهد بگونه عجيبي به حرم رفته بود و گريه مي كرده. دست خط امام زمان را مي گويند در صندوق صدقاتي در يكي از كشورهاي عربي ديده اند كه يك آيه قرآن نوشته بود و خودش را معرفي كرده زودتر آماده شدم كه بروم تهران و فيلر ماشين را تنظيم كنم. رفتم شاگردش بود و مقداري ماشين را تنظيم كرد. بعد رفتم گاراژ كسي نبود. رفتم براي نماز. روزنامه هم گرفتم. در بين راه ديدم آمپر آب بالا مي آيد. ديدم آبش كم شده و از لوله بخاري آب مي ريزد. از يك كاميون آب گرفتم و رفتم و به زور به سازمان رسيدم. بعد از نماز و ناهار آمدم به سرعت آب تمام مي كرد. با هزار زحمت خودم را به اول خيابان شهيد رجايي رساندم. يك باطري ساز سوار ماشين بود كه برود و گفت نمي دانم چرا 5 دقيقه همينطور بي خودي ايستاده ام تا الان تو آمدي... من خدا را شكر كردم چون همه براي صرف ناهار رفته بودند. لوله را درست كرد و آمدم قيامدشت. به برادرم علي زنگ زدم و گفت پنجشنبه مراسم سالگرد مي گيريم. صبح كه مي رفتم ديدم جلوي خانه حاج اصغر فيض آبادي شلوغ است. گفتند كه مرحوم شده و نتوانستم بروم. روزنامه ها را عصر خواندم.

 

دوشنبه 30 آبان 1384قيامدشت

صبح سايتها را ضبط كردم و خوابيدم. صبح ساعت 9 بيدار شدم و اخبار سايتها را خواندم. عازم نماز شدم. بعد از نماز و ناهار رفتم اسلامشهر چون در دانشگاه جلسه گروه معارف بود. ساعت يك و نيم شروع شد. هر كدام از اساتيد و آقاي اميني ، مسئول گروه معارف حرفهاي تكراري گفتند و نوبت من كه شد شعر چگونه مطالعه كنيم را پخش كردم بين اساتيد و چيزي نگفتم. بعد آمدم ماشين را بردم تشك دوزي كه صندلي راننده را پيچ كند. تا نزديك ساعت 5 كه كلاس داشتم طول كشيد و بعد رفتم سر كلاس تاريخ و بعد دو كلاس وصايا. امروز حال و حوصله درستي نداشتم ، چون برخوردهاي زياد داشته ام. بعد از اتمام كلاس از راه كهريزك آمدم خانه. زن محمد برادرم در خانه ما بود.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 15:24  توسط   | 

جمعه اول مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از ديدن اخبار دقايقي چت كردم. يكي از صحنه هاي خوب تبليغ چت است. بدون اين كه بديهاي تبليغ رو در رو مانند عكس العملهاي چهره را ببينند مي توان حرف حق را گفت. امروز به سختي از چت جدا شديم ، به خاطر الفتي كه با دوستان چتي گرفته بوديم. روي درس تاريخ كار كردم و به صورت ورقه هاي جي 5 در آوردم. ظهر عسكر و هدا آمدند و عسكر ديوارها را رنگ زد و نيز چرخ فلك و تاب را و بلندگو كشيد به حياط كه زياد مزاحمش شديم. عصر رفتم مبلغ 24هزار تومان از خواهرم طاهره از حصار امير گرفتم كه به نام ما در آمده بود كه فردا چك 300 هزار توماني داريم و عسكر اين پولها را مي برد در بانك مي ريزد. زيبا مهد را براي فردا آماده كرد.

 

شنبه 2 مهرماه 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز دقايقي چت رفتم. يك نفر از دبي به من گير داد كه مي خواهم با تو مرتبط باشم و مشورت بگيرم. ايميل دادم قبول نكرد و بالاخره تلفن خواست و اصرار كرد. شماره دادم. ديشب بلندگوها را آماده كرده بوديم. بچه ها كم كم براي مهد مي آمدند.  حدود0 5نفر آمده بودند. از كامپيوتر سرود مخصوص بچه ها پخش كرديم. جشن كوچكي داشتيم. بعد بچه ها به كلاسها رفتند. آماده رفتن به نماز شدم. قبل از آن يعني صبح زود ورقه هاي جي 5 درس معارف را آماده كردم. بعد از نماز از شهرري آمدم قيامدشت. مهدي و زينب هم بودند. ساعتي خوابيدم. شب عزيزپور زنگ زد كه فردا بيرجنديها جلسه دارند. در خيابان شريعتي قبل از پل سيدخندان باشگاه پيام.

 

يكشنبه 3 مهر 1384 فيامدشت

صبح اخبار را ديدم. ظاهرا قطعنامه عليه ايران در مورد انرژي هسته اي جدي تر شده است. دقايقي هم چت كردم و به افراد حاضر در آن در مورد شخصيت بي نظير انسان بحث كرديم. البته ديشب برادرم محمد هم زنگ زد و دقايقي با او چت كرديم. بچه هاي مهد آمدند و نيز گروه هنري سبحاني نيا كه نمايشي براي بچه ها اجرا كردند. ابراهيم برادرم زنگ زد كه با ماشين به بيمارستان فارابي بروند. با هم رفتيم. آنها را به بيمارستان فارابي رساندم و گفتند كه خودشان بر خواهند برگشت. رفتم به نماز. بعد از نماز روزنامه گرفتم و آمدم. عصر رفتم برنامه مهرماه مهد را 100عدد كپي كردم و ماشين را چراغهايش درست كردم. نتوانستم به جلسه بيرجنديها بروم مگر ماه ديگر يكشنبه اول ماه.

 

دوشنبه 4 مهر 1384 قيامدشت

صبح خواستم اخبار سايها را ببينم ولي سرور پاكدشت جواب نداد و كانكت نشد. يكي دو سوال از خودم به درس تاريخ و معارف اضافه كردم. به دانشگاه قيامدشت زنگ زدم و با شايسته آذر مسئول دروس معارف صحبت كردم و مشخصات و تلفنم را يادداشت كرد كه درس بگذارد. با ابراهيم نژاد هم دانشگاه علامه طباطبايي تماس گرفتم اين ترم درس تاريخ اسلام نداشتند كه برايم بگذارند. با بابائيان امام جمعه چهاردانگه هم تماس گرفتم و از لزومي گله كردم. ميررحيمي كه برخوردهاي انحصارگرانه با من دارند و به قولي بايكوتم كرده اند. باز هم بابائيان از ديگران بهتر است.  رفتم نماز. آذرنيا يكي از كارمندان سازمان مبلغ يك ميليون داد كه براي مادرش ده ماه روزه گرفته شود. بعد از نماز رفتم دانشگاه اسلامشهر. دانشجويان نيامده بودند. اميني 4 ساعت ديگر درس گذاشته بود. 12ساعت درس شد كه 8 ساعتش جمعه است. درس معارف. از آنجا شهرري رفتم. بعد قيامدشت آمدم.

 

سه شنبه 5 مهر1384 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بچه ها در چت تقريبا هر روز صبح منتظرم هستند. هر روز يك رمز زندگي و دستوري از دستورات برگرفته از متون دين با زبان جوانان مي گويم كه خيلي استقبال مي كنند. ساعت8 و نيم آماده رفتن به تهران شدم. آب ماشين خالي شده بود. رفتم ابتدا چك سپهر روزه را كه مبلغ يك ميليون بود گرفتم از بانك مشيريه. آقاي افروز راننده آموزش و پرورش سال 63 كه با او به شيراز بچه ها را برديم ديدمش و خوشحال شديم. آمدم خانه زينب و 200هزار تومان به او دادم كه 3 ماه روزه را او بگیرد. 70 هزارش ماند كه بعدا بدهم. آمدم گاراژ. ماشين را گذاشتم كه مهدي به رادياتور ساز بدهد. با آژانس رفتم به نماز 3800تومان. نماز خواندم. بعد با ماشين سواري به ميدان جهاد و قم رفتم. شهريه را گرفتم150هزارتومان. اطلاعيه زده بودند كه فردا احمدي نژاد براي طلاب سخنراني دارد و طلاب مي گفتند كه خاتمي را يك بار براي سخنراني دعوت نكردند. آمدم به كاروان و با محمدعلي مرادي با شبير صحبت كرديم كه به قيامدشت بيايد. با ماشين آمدن قيامدشت.

 

چهارشنبه 6 مهر 1384 قيامدشت

صبح به سايتها سر زدم و اخبار  را ديدم. چت هم كردم دقايقي. آدم با حالي در چت بود ، مهربان و با كمال. چت روم را با صفا كرد. در مورد پول بحث انداختم و…. زنگويي از بيرجند زنگ زد و گله كرد كه چرا اشعار برايش نفرستادم كه در كتابش به نام شاعران منطقه بيرجند چاپ كند و تاكيد كرد كه همين الان دست به كار شوم و شدم. حدود 17 صفحه آماده كردم و پرينت گرفتم و فرستادم با پست پيشتاز. كتابش 700 صفحه شده. رفتم به نماز. رسيد پول روزه مادر آذرنيا را دادم و آمدم. عصر پول هدا را دادم كه سه ماه روزه بگيرد 270هزار تومانش را دادم. قرار شد براي شبير در قيامدشت خانه رهن كنيم. صحبت شد كه خانه كاروانش را رهن دهد.

 

پنجشنبه 7 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم ولي نتوانستم بخوانم. دقايقي هم چت كردم. مطالب زيادي رد و بدل كرديم. همه یکديگر مرا مي شناسند. ساعت 9 با زيبا رفتيم ميدان انقلاب براي خريدن كتاب و ديگر تجهيزات. راه دور بود و پر ترافيك. در كناري ماشين را پارك كرديم. رفتيم كتاب براي بچه هاي مهد گرفتيم. از آنجا به مولوي رفتيم و خوراكي گرفتيم… ساعت 3و 4 آمديم خانه. وسايل را در جايشان چيديم. بچه ها را هدا به خانه شان برده بود. زنگ زد كه برويم خانه شان. عيسي و مهدي و مجتبي هم مهمان هستند.

 

جمعه8 مهر 1384 قيامدشت

صبح خبر خاصي در سايتها نبود. ديشب خانه عسكر بوديم. چت امروز با حضور تعداد افراد بيشتري بود ، لذا بحث در مورد خدا را مطرح كردم بسيار جالب بود. بخشي از اين گفتگو را ضبط كرده ام:

 nasim : واضحتر بنویس

- بابا ایوب.......قفس قفسه حالا چه طلایی باشه چه آهنی.

Nazgol: خانم سلام كرديم.

- محدودیت هم همین طوره.

راستی آرش من متوجه منظور شعرتون نشدم. معنی دوپهلویی داشت. منظورتون من بودم.

-انسان ذی شعور از لحاظ تفکر ، اراده و دین تقلید داره پس وقتی که دین پذیرفته شد تقلید هم شروع میشه آیا این توهین به نعمتی که خداوند داده و انسان وحیوان رو از هم متمایز میکنه نیست؟

- دوستان! بابا ایوب! آرش و بقیه دوستان که در بحث هستین. بچه های روم تقاضا دارن عمومی بحث کنیم که استفاده کنن. ممکنه؟لطفا؟

-يك سوال دارم....شما واقعا دوست داريد كه هركي هركي باشه....هركس هرچه دلش خواست انجام بده ... از نظر عقلت جواب بده؟

-به قول خودت من کنار توام.

آرش: این میشه قانون جنگل ایوب خان!

-نه دقیقا همین. دین برای این هست که خیلیا جنبه آزادی رو ندارن یعنی باید محدود شن.

-ولی خیلیا هم بدون دین انسان هستن.

-ولی دین در مورد این دو دسته یه برخورد میکنه.

-ببخشید چی شد؟من حرف بدی زدم؟

آرش: مشکل ما اینه که تفسیر از دین دست نا اهله.

-] من فکر میکنم که اونها در امر دین تفکر نمیکنن چیزی که حتی در موردش فکر نمیشه چطور میتونه پذیرفته بشه؟

-ساکتی حرفام ناراحتت کرد؟

خانم- خانما: ما حق نداريم براي ديگران كه مثل ما هستند تعيين تكليف كنيم.

- نه ما حق داریم حالا که به این دنیا بامیل خودمون نیومدیم تصمیم بگیریم. درسته؟

-ببخشید اون یه کلمه فرانسوی هست اگه بخوای معنی شو بگم.

-پس این هم باید قبول کنید که وقتی تفسیر دست نا اهله ، از قدیم بوده بدینحال و دین تحریف شده.

خانم-خانما: آزادند ولي اينكه انسان بدون دين هم مي تونه زندگي كنه....واقعا در باره همه چيز ... همه چيز را بدون كم و كاست می دونه ... از جمله در مورد بعد از مرگ ... كه چه خبره؟

آرش:  ما تصمیم گیرنده ایم واسه همین امتیاز هم تو اون دنیا باید تاوان بدیم چه خوب چه بد.

شعله: سلام علیکم همشهری!

-من در این دنیا زندگی می کنم که اون دنیا رو بسازم ؟این منظورتونه؟ جمعه اول مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از ديدن اخبار دقايقي چت كردم. يكي از صحنه هاي خوب تبليغ چت است. بدون اين كه بديهاي تبليغ رو در رو مانند عكس العملهاي چهره را ببينند مي توان حرف حق را گفت. امروز به سختي از چت جدا شديم ، به خاطر الفتي كه با دوستان چتي گرفته بوديم. روي درس تاريخ كار كردم و به صورت ورقه هاي جي 5 در آوردم. ظهر عسكر و هدا آمدند و عسكر ديوارها را رنگ زد و نيز چرخ فلك و تاب را و بلندگو كشيد به حياط كه زياد مزاحمش شديم. عصر رفتم مبلغ 24هزار تومان از خواهرم طاهره از حصار امير گرفتم كه به نام ما در آمده بود كه فردا چك 300 هزار توماني داريم و عسكر اين پولها را مي برد در بانك مي ريزد. زيبا مهد را براي فردا آماده كرد.

 

شنبه 2 مهرماه 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز دقايقي چت رفتم. يك نفر از دبي به من گير داد كه مي خواهم با تو مرتبط باشم و مشورت بگيرم. ايميل دادم قبول نكرد و بالاخره تلفن خواست و اصرار كرد. شماره دادم. ديشب بلندگوها را آماده كرده بوديم. بچه ها كم كم براي مهد مي آمدند.  حدود0 5نفر آمده بودند. از كامپيوتر سرود مخصوص بچه ها پخش كرديم. جشن كوچكي داشتيم. بعد بچه ها به كلاسها رفتند. آماده رفتن به نماز شدم. قبل از آن يعني صبح زود ورقه هاي جي 5 درس معارف را آماده كردم. بعد از نماز از شهرري آمدم قيامدشت. مهدي و زينب هم بودند. ساعتي خوابيدم. شب عزيزپور زنگ زد كه فردا بيرجنديها جلسه دارند. در خيابان شريعتي قبل از پل سيدخندان باشگاه پيام.

 

يكشنبه 3 مهر 1384 فيامدشت

صبح اخبار را ديدم. ظاهرا قطعنامه عليه ايران در مورد انرژي هسته اي جدي تر شده است. دقايقي هم چت كردم و به افراد حاضر در آن در مورد شخصيت بي نظير انسان بحث كرديم. البته ديشب برادرم محمد هم زنگ زد و دقايقي با او چت كرديم. بچه هاي مهد آمدند و نيز گروه هنري سبحاني نيا كه نمايشي براي بچه ها اجرا كردند. ابراهيم برادرم زنگ زد كه با ماشين به بيمارستان فارابي بروند. با هم رفتيم. آنها را به بيمارستان فارابي رساندم و گفتند كه خودشان بر خواهند برگشت. رفتم به نماز. بعد از نماز روزنامه گرفتم و آمدم. عصر رفتم برنامه مهرماه مهد را 100عدد كپي كردم و ماشين را چراغهايش درست كردم. نتوانستم به جلسه بيرجنديها بروم مگر ماه ديگر يكشنبه اول ماه.

 

دوشنبه 4 مهر 1384 قيامدشت

صبح خواستم اخبار سايها را ببينم ولي سرور پاكدشت جواب نداد و كانكت نشد. يكي دو سوال از خودم به درس تاريخ و معارف اضافه كردم. به دانشگاه قيامدشت زنگ زدم و با شايسته آذر مسئول دروس معارف صحبت كردم و مشخصات و تلفنم را يادداشت كرد كه درس بگذارد. با ابراهيم نژاد هم دانشگاه علامه طباطبايي تماس گرفتم اين ترم درس تاريخ اسلام نداشتند كه برايم بگذارند. با بابائيان امام جمعه چهاردانگه هم تماس گرفتم و از لزومي گله كردم. ميررحيمي كه برخوردهاي انحصارگرانه با من دارند و به قولي بايكوتم كرده اند. باز هم بابائيان از ديگران بهتر است.  رفتم نماز. آذرنيا يكي از كارمندان سازمان مبلغ يك ميليون داد كه براي مادرش ده ماه روزه گرفته شود. بعد از نماز رفتم دانشگاه اسلامشهر. دانشجويان نيامده بودند. اميني 4 ساعت ديگر درس گذاشته بود. 12ساعت درس شد كه 8 ساعتش جمعه است. درس معارف. از آنجا شهرري رفتم. بعد قيامدشت آمدم.

 

سه شنبه 5 مهر1384 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بچه ها در چت تقريبا هر روز صبح منتظرم هستند. هر روز يك رمز زندگي و دستوري از دستورات برگرفته از متون دين با زبان جوانان مي گويم كه خيلي استقبال مي كنند. ساعت8 و نيم آماده رفتن به تهران شدم. آب ماشين خالي شده بود. رفتم ابتدا چك سپهر روزه را كه مبلغ يك ميليون بود گرفتم از بانك مشيريه. آقاي افروز راننده آموزش و پرورش سال 63 كه با او به شيراز بچه ها را برديم ديدمش و خوشحال شديم. آمدم خانه زينب و 200هزار تومان به او دادم كه 3 ماه روزه را او بگیرد. 70 هزارش ماند كه بعدا بدهم. آمدم گاراژ. ماشين را گذاشتم كه مهدي به رادياتور ساز بدهد. با آژانس رفتم به نماز 3800تومان. نماز خواندم. بعد با ماشين سواري به ميدان جهاد و قم رفتم. شهريه را گرفتم150هزارتومان. اطلاعيه زده بودند كه فردا احمدي نژاد براي طلاب سخنراني دارد و طلاب مي گفتند كه خاتمي را يك بار براي سخنراني دعوت نكردند. آمدم به كاروان و با محمدعلي مرادي با شبير صحبت كرديم كه به قيامدشت بيايد. با ماشين آمدن قيامدشت.

 

چهارشنبه 6 مهر 1384 قيامدشت

صبح به سايتها سر زدم و اخبار  را ديدم. چت هم كردم دقايقي. آدم با حالي در چت بود ، مهربان و با كمال. چت روم را با صفا كرد. در مورد پول بحث انداختم و. زنگويي از بيرجند زنگ زد و گله كرد كه چرا اشعار برايش نفرستادم كه در كتابش به نام شاعران منطقه بيرجند چاپ كند و تاكيد كرد كه همين الان دست به كار شوم و شدم. حدود 17 صفحه آماده كردم و پرينت گرفتم و فرستادم با پست پيشتاز. كتابش 700 صفحه شده. رفتم به نماز. رسيد پول روزه مادر آذرنيا را دادم و آمدم. عصر پول هدا را دادم كه سه ماه روزه بگيرد 270هزار تومانش را دادم. قرار شد براي شبير در قيامدشت خانه رهن كنيم. صحبت شد كه خانه كاروانش را رهن دهد.

 

پنجشنبه 7 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم ولي نتوانستم بخوانم. دقايقي هم چت كردم. مطالب زيادي رد و بدل كرديم. همه یکديگر مرا مي شناسند. ساعت 9 با زيبا رفتيم ميدان انقلاب براي خريدن كتاب و ديگر تجهيزات. راه دور بود و پر ترافيك. در كناري ماشين را پارك كرديم. رفتيم كتاب براي بچه هاي مهد گرفتيم. از آنجا به مولوي رفتيم و خوراكي گرفتيم ساعت 3و 4 آمديم خانه. وسايل را در جايشان چيديم. بچه ها را هدا به خانه شان برده بود. زنگ زد كه برويم خانه شان. عيسي و مهدي و مجتبي هم مهمان هستند.

 

جمعه8 مهر 1384 قيامدشت

صبح خبر خاصي در سايتها نبود. ديشب خانه عسكر بوديم. چت امروز با حضور تعداد افراد بيشتري بود ، لذا بحث در مورد خدا را مطرح كردم بسيار جالب بود. بخشي از اين گفتگو را ضبط كرده ام:

 nasim : واضحتر بنویس

- بابا ایوب.......قفس قفسه حالا چه طلایی باشه چه آهنی.

Nazgol: خانم سلام كرديم.

- محدودیت هم همین طوره.

راستی آرش من متوجه منظور شعرتون نشدم. معنی دوپهلویی داشت. منظورتون من بودم.

-انسان ذی شعور از لحاظ تفکر ، اراده و دین تقلید داره پس وقتی که دین پذیرفته شد تقلید هم شروع میشه آیا این توهین به نعمتی که خداوند داده و انسان وحیوان رو از هم متمایز میکنه نیست؟

- دوستان! بابا ایوب! آرش و بقیه دوستان که در بحث هستین. بچه های روم تقاضا دارن عمومی بحث کنیم که استفاده کنن. ممکنه؟لطفا؟

-يك سوال دارم....شما واقعا دوست داريد كه هركي هركي باشه....هركس هرچه دلش خواست انجام بده ... از نظر عقلت جواب بده؟

-به قول خودت من کنار توام.

آرش: این میشه قانون جنگل ایوب خان!

-نه دقیقا همین. دین برای این هست که خیلیا جنبه آزادی رو ندارن یعنی باید محدود شن.

-ولی خیلیا هم بدون دین انسان هستن.

-ولی دین در مورد این دو دسته یه برخورد میکنه.

-ببخشید چی شد؟من حرف بدی زدم؟

آرش: مشکل ما اینه که تفسیر از دین دست نا اهله.

-] من فکر میکنم که اونها در امر دین تفکر نمیکنن چیزی که حتی در موردش فکر نمیشه چطور میتونه پذیرفته بشه؟

-ساکتی حرفام ناراحتت کرد؟

خانم- خانما: ما حق نداريم براي ديگران كه مثل ما هستند تعيين تكليف كنيم.

- نه ما حق داریم حالا که به این دنیا بامیل خودمون نیومدیم تصمیم بگیریم. درسته؟

-ببخشید اون یه کلمه فرانسوی هست اگه بخوای معنی شو بگم.

-پس این هم باید قبول کنید که وقتی تفسیر دست نا اهله ، از قدیم بوده بدینحال و دین تحریف شده.

خانم-خانما: آزادند ولي اينكه انسان بدون دين هم مي تونه زندگي كنه....واقعا در باره همه چيز ... همه چيز را بدون كم و كاست می دونه ... از جمله در مورد بعد از مرگ ... كه چه خبره؟

آرش:  ما تصمیم گیرنده ایم واسه همین امتیاز هم تو اون دنیا باید تاوان بدیم چه خوب چه بد.

شعله: سلام علیکم همشهری!

-من در این دنیا زندگی می کنم که اون دنیا رو بسازم ؟این منظورتونه؟

-میگن سرنوشت انسان از پیش تعیین شده ، پس کارهایی که می کنیم هم باید بشه پس ما چرا برای اینها باید مجازات بشیم؟

-از همه عزيزان معذرت مي خوام ... فداتون بشم....بحث شد ديگه... خانم خانماي عزيز كه ديگه نميشه حرفش را روي زمين گذاشت....از اهالي بسيار محترم چت رومه..

-آرش: دقیقا ما برای چیزی که از دست دادیم می جنگیم.

- بابا ایوب چیزی شد؟کسی حرفی زد؟

خانم-خانما : همه چيز كه مادي نيست... همين خواب انسان مگر مادي است...انسان تا خوابيد...وارد دنياي ديگري شده... مرده است....

- عبادتی که به خاطر هوس به بهشت رفتن و ترس از جهنم باشه آیا درسته؟

-خوب چه ربطی دارن؟دین کلا انسان رو محدود می کنه.

خانم-خانما : نه همينطور كه بچه ها خسته نشن... عرض ارادت كردم.

-منظورم از محدودیت عدم آزادی برای انجام هر کاری نیست.

-سلام سروش. به بحث ما خوش اومدین.

amir : به خاطر بهشت اشكال نداره چون بهشت هم مال خداست و در اصل خدا را قبول كرد...

آرش : دین محدودیت نیست قاعده مند کردنه.

-کسی منکر قدرت و اراده خدا نیست.

-خانم-خانما : منظور شما از محدوديت چيست؟

- خوب سروش عزیز من هم در جوابتون حرفی از دین نزدم.

-ارش جان سلام. چرا داری اصرار می کنی که دین خوبه یا نه؟

- محدودیت در کارهایی که میتونم با عقل هم انجامشون بدم بدون اینکه اجباری در کار باشه یا حتما طبق قاعده ای باشه

ايوب : پس عبادت طمعکارانه میشه. اون عبادت بهشته نه  عبادت خدا. انسان باید به خاطر نعمات خدا از اون تشکر کنه نه چیز دیگه. البته نظر من اینه و میتونه درست هم نباشه من به نظر دیگران قصد توهین ندارم.

-آرش: اصراری ندارم نظرم رو گفتم.

-ارش عزیز. وقتی چیزی قاعده مند میشه یعنی نظم میگیره که اونم یه جوری محدودیته.

-خوب در هر چيزي درجه بندي هست....درجه خوبش براي خداست... درجه پايينش براي بهشت و درجه پايينترش براي ترس از جهنم و عذاب... اين سه درجه است.

- سلام بر حاضران.

- من الان اومدم تو این صفحه از مطالبی که راجب اونها صحبت کردید خوشم اومده.

-چوه همه به یک اندازه درک ندارن پس باید یکسری چیزها قاعده مند باشه.

-میدونی آرش هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید قمری به غزل خوانی و بلبل به ترانه.

-در علم هیپنوتیسم فردی را به بیست سال قبل از تولدش بردن در خواب و توضیح و شرح حال یک فرد دیگه را داد که دقیقا در روز تولد این مدیوم فوت شده بود این چی رو میرسونه خودتون قضاوت کنید.

-به اعتقاد من دروغ مادر کفره چون انکار همه چیزهاییه که خداوند امکان حضور و صورت گرفتنش رو داده پس شکی در حقیقت نداشتن این مساله نکنید.

-عزيزان هرگز رابطه موج و دريا را فراموش نكنيد....كه همه جهان موج است و خدا هم دريايش ... ياد خدا همين است و بس... پس هر جا هستيم ... پيش خدا هستيم... خدا همه جا هست ، از خدا جدا نيستسم...

-منطق انسان بر اساس دیدگاه اون فرد در محیط زمان خودشه پس هم منطق و هم دانش هر دو مترقی اند و شاید این امر باشه هر چیزی که با منطق جور در نیاد که غلط نیست.

-مطمئنا نقشه است ولی در چه مورد هیچ کسی تا بحال ذات خداوندی رو نشناخته چون از سطح فهم و درک انسان خاکی خارجه ایا این قابل مقایسه است با نقشه جغرافیایی که یه محیط رو نشون میده که شیئ بیشتر نیست

-پس شناخت خداوند منحصر به خودشه و بس.

- خدا هیچ چیزی رو زورکی نمی خواد اصلا خدا چیزی نمی خواد.

خانم-خانما : انسان تا به چيزي نرسه نمي تونه بفهمه گه چيه.... وقتي آب را خورديم ...معنايش را مي فهميم...پس هدف را بعد از طي راه مي توان درك كرد...وگرنه ديندار شدن خيلي راحت بود....بايد يكم قدم برداشت...

- هدف اين است كه انسان در همين دنيا قدرت كامل پيدا كند...مهركامل داشته باشد...عدالت كامل داشته باشد....و...

- من میگم برای چی به اینجا اورده شدم؟

- اگه خدا باشه پس این سوال منم باید جواب قانع کننده ای داشته باشه

-این موهبت روزانه است یعنی هر روزش با روز بعدی کاملا متفاوته در هر روز به ما فرصت داده میشه که خودمون رو کشف کنیم.

- موج و دريا را فراموش نكنيد ....خودش درستش ميكنه...

- چون دوستم داره اینقدر باید در عذاب باشم؟

- اوميديم كه از صفر تا بينهايت برسيم ...ولي قبل از رسيدن نميشه به هدف رسيد....

- انسان بايد طبيعي برسه نه با معجزه... رسيدن هم مشكل و رنج دارد...مثل همه چيزهاي جهان كه بي رنج نميشه و ارزش نداره

-عذاب و لذت خوبی و بدی خیر و شر دنیوی همشون قراردادیه مثلا انسان افسرده از غم بیشتر لذت میبره ولی معمول اینه که فقط شادی لذتبخشه.

بعد ساعتي خوابيدم. ساعت 7 و خورده اي رفتم دانشگاه اسلامشهر. كسي نيامده بود لذا برگشتم به شهرك كاروان و سري زدم به پدرم و کلثوم. بعد آمدم قيامدشت و مقداري به سر و وضع مهد رسيديم. بعد از ظهر با هدا و زينب رفتيم شهرري خانه خانم عزيزي. تا ساعت 7 بوديم و بعد آمديم.

 شنبه 9 مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز اخبار سايتها را ديدم. كنگره حزب مشاركت برگزار شده بود. بحث هسته اي هم بود. سالگرد درگذشت عبايي خراساني كه مي شود گفت بهترين استادم بود. حدود 7 سال از محضرش درس گرفتم ، تمام خارج اصول فقه را. نظرات جالب و روشني داشت. خداي بيامرزدش. با برخورد دور از خرد دولتي هاي جديد ضربه اي بر مملكت وارد مي شود كه سالها ما را عقب خواهند برد. چت هم رفتم اما كسي از افراد آشنا نبود كه بحث جريان پيدا كند. مقداري تعارف تكه پاره كرديم با هيتلر  كه آشنا بود و ديگران كه تازه آمده بودند و آمدم بيرون. ديشب مهدي و عسكر با مصطفي رفتند براي مهد تبليغ كردند.  رفتم نماز.  ماشين سه درد داشت ، به يك بار……خرابي جعبه فيوز و چكيدن باك و چكيدن رادياتبعد از نماز آمدم شهرك كاروان كه دردهاي ماشين را درمان كنم كه نشد. آمدم قيامدشت. عصر ماشين را بردم و دو دردش را درمان كردم. جعبه فيوز(5800تومان) و سوراخي رادياتور(2500). يخچال هم كار نمي كرد بردمش تا درست كنند. شب به برادرم علي زنگ زدم كه خانه شبير را به رهن داده يا نه. گفت داده ام 2 ميليون و پانصد و 55 تومان كرايه. گفت كه فردا مي خواهيم با خادمعلي به حج عمره برويم. 

 يكشنبه 10 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم و دقايقي هم با دوستان چتي كه حالا ديگر شناس شده ايم بحث كرديم ، بيشتر پيرامون توحيد. خانم خانما خيلي مرد اين ميدان است. ساعت 8 با زيبا رفتيم تهران براي استقبال از براتعلي باقري و خانمش كه به حج رفته بودند. چون دير آمدند رفتم كه ماشين را در كارواش بشويم. 4  هزار تومان شد. ماشين روشن نمي شد و باطري اش خالي شد. با هل روشنش كرديم. رفتم نماز. بعد آمدم خانه باقري و ديدار كرديم. بعد رفتم ماشين را بردم و دينامش را كه شارژ نمي كرد درستش كردم. به  رفتيم قيامدشت. با خانم شبير و مادرش بدنبال خانه مي گشتيم كه موفق نشديم. رفتم يخچال را گرفتم و 35 هزار تومان خرج برداشت. تعدادي از بچه هاي مدرسه را هاشمي و هليلي و بخشي را ديدم.

 دوشنبه 11 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار را ديدم و سري به چت روم زدم و به ساكنان هميشگي اش سلام كردم و آمدم بيرون. رفتم تعدادي لباس بچه هاي مهد را از خانه ابراهيم آوردم. رفتم نماز. بعد از نماز رفتم شهرري خانه عزيزی و قبا را براي روح الله بردم. ساعت 4 رفتم دانشگاه اسلامشهر. اولين جلسه اي است كه دانشجوها آمده اند. ساعت اول تاريخ اسلام داشتم براي خواهران. دو ساعت بعد وصايا داشتيم. ساعت 20 دقيقه به 8 کلاس تمام شد و آمدم از جاده كهريزك. فيوز چراعهاي داخل شهر سوخت مثل اينكه يك جايي اتصالي دارد. با مكافات آمدم. پس از شام خيرآبادي با يكي دونفر آمدند و در مورد مسجد بيت الحسن صحبت شد. از فراهاني گله مند بودند كه خودش تصميم مي گيرد و

 سه شنبه 12 مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از اخبار سايتها و دقايقي چت خوابيدم. به نماز رفتم. نمازخانه را براي ماه رمضان آماده كرده بودند. آمدم در راه روغن و فيلتر ماشين را عوض كردم. ساعتي خوابيدم و ماشين را بردم كه سيم كشي اش را بازديد كنند كه ديشب چراغ داخل شهري خاموش شد و فيوز مي سوزاند. گفت كه فردا ببرم. زيبا را به مدرسه بردم و رفتم براي دومين بار در مدت 6 سالي كه در قيامدشت هستم به سه شنبه بازار. ميخك  و هل گرفتم.

 

چهارشنبه 13مهر1384 قيامدشت

امروز اولين روز ماه مبارك رمضان اعلام شده. صبح ساعت 8 ماشين را بر دم تا محل اتصالي اش را پيدا كنند. ماشين را گذاشتم و آمدم. ساعت 10 و خورده اي رفتم گرفتم. رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد اهميت ماه رمضان صحبت كردم و قرار شد هر روز بعد از دو نماز ده دقيقه سوره حجرات را تفسير كنم و يك مسئله هم در مورد روزه بگويم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر رفتم چيزهايي براي افطاري و شام گرفتم و آمدم. اخبار سايتها را هم ديدم و دقايقي هم چت رفتم.

 

پنجشنبه 14 مهر 1384 قيامدشت

صبح ساعت 3و نيم براي سحر بيدار شديم. سري به چت زدم شلوغ بود . ضبط كردم.

داود : کس نخارد پشت من ____ جز ناخن انگشت من

-سلام...ويژه بر قديمي ترها...خانم خانما...هيتلر...

داود : از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش ____ زده ام فالی و فریاد رسی می آید

-نكند در دلتان ذره اي غم و غصه باشد چرا كه خدا كارش درسته...بدي نمياره..پس احساس بدي نكنيد كه احساسمون بده ...وضع ما بد نيست...

دودل: سلام داداش گلم . شب قشنگت بخیر . طاعات و عبادات تو مرد بزرگوار قبول درگاه حق انشاءلله . ببخشید مزاحم اوقات شریفت شدم . به خدا قصد مزاحمت نداشتم اخوی.

- گلها! ... در همه چيز خدا را ببينيد كه همه چيز موج و خدا درياست و مي بيند و مي شنود هرچه مي خواهيد از او بخواهيد..

- تمام اين گلستان با صفا هست...پر مهر و پر از نور خدا هست

- دلي كه بي قرار و با دوام است...محبت در درون او تمام است

- در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست ____ آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

- دوستان خبر داريد ما داريم دنياي بعد از مرگ را تجربه مي كنيم و ارواح با هم ارتباط دارند...نترسيد البته...دنياي قشنگي است.

- سحر در چت چه مي بيني به جز مهر....

-دوستان هرچه با ديگران كمتر ارتباط داشته باشيد دلتان قويتر است...پس خيلي از تنهايي رنج نبريد...

- داداش گلم تو به من کمترین لطف داری . به خدا صفا و صمیمیت و قشنگی و لطف و مهربونی دریا دریا تو اون وجودت که با ارزش تر از طلاس موج میزنه مرد.

- اگر دلي افسرئه است حتما خدا را نشناخته است....راهش همين موج و درياست...حس كنيد خدا را ...نترسيد همه اين را تاييد مي كنند..

- دستامون اگر چه دورن ....... دلامون که دور نمیشن

- دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد...سعادت آن كسي دارد كه از تنها بپرهيزد... عزيز

-با اطمينان از خدا هرچه مي خواهيد بخواهيد كه مي دهد فقط با اطمينان...

- مهمترين سلاح ما باور است...اگر باور كرديد كه سلطان همه جهانيد ، مي شويد...باور كنيد....

-گلهاي با صفا ...عزيزان بي نظير...دل نمي تونم بكنم...ولي با اجازه شما مي خواهم بروم...

بچه ها را هم  بيدار كرديم  سحري خوردند. صبح ساعت 9 با زيبا رفتيم بازار كه پارچه و مقنعه براي بچه هاي مهد بخريم. تاساعت يك بوديم و گرفتيم. با عسكر قرار بود به بازار كامپيوتر برويم كه نتوانستيم. آمديم به قيامدشت. عصر ساعتي خوابيدم. عصر به سايتهاي خبري رفتم و اخبار را ديدم.

 جمعه 15 مهر1384 قيامدشت

سحر مهدي و زينب و هدا و عسكر خانه ما بودند. ساعت 7 رفتم به دانشگاه اسلامشهر. بعد از پمپ بنزين جاده كهريزك تسمه پروانه پاره شد و با مكافاتي يك بنده خدا توقف كرد و تسمه داشت و عوض كرد. دير شده بود. اولين جلسه بود كه مي رفتم ، در اين ترم. آقاي اميني در اتاقش بود و گفت يك ساعت ديگر درس گذاشته است و بنا براين امروز 10 ساعت درس دارم. تا ظهر سه كلاس رفتم و ظهر رفتم شهرك كاروان به پدرم سر زدم و بعد نماز باز رفتم دانشگاه و دو كلاس ديگر داشتم. يك كلاس تاريخ اسلام و يكي معارف(انديشه اسلامي) بعد از كلاس آمدم كاروان. خانه هدي و عسكر با بچه ها مهمان بوديم. ساعت 10 و خورده اي آمديم قيامدشت و زينب هم آمد. چراغهاي كوچك داخل شهري خاموش و روشن مي شوند و اذيت مي كنند.

 شنبه 16 مهر 1384 قيامدشت

سحر بيدار شديم. زينب هم خانه ما بود. صبح زودتر رفتم كه ماشين را فيلر گيري كنند. رفتم كاروان نزد نادر مكانيك. ماشين را تنظيم كرد و رفتم به نماز. بعد از دو نماز ده دقيقه صحبت كردم.  يك مسئله گفتم و تفسير سوره حجرات را شروع كردم. بعد آمدم به قيامدشت. ماه رمضان حال هيچ كاري تقريبا نيست. ساعتي خوابيدم و دقايقي هم چت رفتم.

 يكشنبه 17مهر 1384 قيامدشت

ديشب خواهرم پري به خانه ما آمدند. سحري خورديم و خوابيديم. صبح اخبار سايتها را كه سحر ضبط كرده بودم خواندم و زودتر از هميشه به تهران بايد مي رفتم. قبل از آن چند ورقه پرينت گرفتم از برنامه هاي درسي و تغذيه كه هدا نوشته بود. رفتم شهرك كاروان چون ماشين خوب روشن نمي شد. نادر مكانيك دستي كشيد ولي چندان اثر نكردقرار است فردا ببرم كه كاسه نمد را عوض كند چون روغن مي چكد. رفتم به نماز. بعد از نماز در مورد كفاره روزه و تقوا صحبت كردم و آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و بعد روزنامه ها را خواندم. شب به خانه هدا و عسكر رفتيم و مهدي و زينب هم آمدند. حالم خوب نيست و سرماخورده ام. شب آمديم به خانه.چراغهاي داخلي ماشين روشن نميشه.

 دوشنبه 18 مهر 1384 قيامدشت

سحر سري هم به چت زدم. با آشنايان احوالپرسي كردم و آمدم بيرون. صبح اول رفتم باطريسازي فيض آبادي و عيب اتصال ماشين را رفع كرد. سيم عقب پاره شده بود. آمدم و براي رفتن به نماز آماده شدم. قبل از نماز كلاس قرآن بود و بعد از آن سخنراني و تفسير سوره حجرات و يك مسئله. بعد رفتم شهرك كاروان به گاراژ كه هم خبري از پدرم بگيرم و هم ساعتي استراحت كنم تا وقت كلاس دانشگاه. ساعت 3 رفتم دانشگاه اسلامشهر. ساعت اول تاريخ اسلام و دو ساعت بعد وصايا داشتم و بعد از راه كهريزك به قيامدشت آمدم. چراغهاي كوچك كه هي مي سوخت روشن ماند و معلوم شد اشكالش همان سيم قطع شده بود. شب عمه ام و اسماعيل و حاج برات و بچه هايش آمدندو عسكر و هدا هم. سحر اخبار سايها را ضبط كردم و خوابيدم.  سرما خورده ام و نتوانستم غذايي بخورم.

 سه شنبه 19 مهر 1384 هفتم رمضان 1426 قيامدشت

ديشب آخراي شب شام خورديم  لذا سحر بيدار نشديم. بعد از نماز خوابيدم. حالم بد بود و سرما خورده بودم. صبح به سازمان اموال تمليكي زنگ زدم كه نمي توانم براي نماز بيایم. استراحت كردم. خواهرم پري آمد و ساعتي بود. قرار شد جمعه مهمان پدرم باشيم و همه بچه ها هم بيايند. اول صبح قرار بود كه با عسكر و مصطفي به بازار كامپيوتر برويم و براي عسكر كامپيوتر بخريم كه به خاطر سرما خوردگي من نرفتم. تا شب بودم در خانه. حالم بهتر شد. عصر اخبار سايتها را ديدم. مجمع روحانيون ، اساسنامه اش دارد تغيير مي كند. فكر كنم انشاء الله در آينده بهتر است كه در اين تشكل همكاري كنم. شب فيلمي از منطقه نهبندان نشان مي داد. فقر و فلاكت كولاك مي كرد. شب صندلي را بردم خانه عسكر. كامپيوتر خريده بودند540هزار تومان با تجهيزات كامل. سحر بيدار شديم و مطالب سخنراني امروز ظهر را آماده كردم.

 چهارشنبه 20مهرماه 1384 هشتم رمضان قيامدشت

سحر بيدار شديم و بعد تا ساعت 9 خوابيدم. زن دوم برادرم محمد آمد و از او گله مي كرد و.با محمد تماس گرفتم……بعد رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد خبر فاسق سوره حجرات صحبت كردم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر به سايتها سري زدم و اخبار را ضبط كردم.

 پنجشنبه 21 مهر 1384 نهم رمضان قيامدشت

بعد از خوردن سحري خوابيدم تا ساعت 10. بعد رفتم به بنگاهها سري زدم كه اگر بشود خانه اي پيدا كنيم كه از مهد نقل مكان كنيم. خانه به درد بخوري پيدا نشد. آمدم خانه و تا عصر در خانه بودم. شب براي يك زوج كه با پدرانشان آمده بودند عقد خواندم.

 جمعه 22مهر 13284 دهم رمضان قيامدشت

ديشب بچه هاي عزيزی در خانه ما بودند. سحري سري زدم به چت. راه افتاده بود با دوستان سلام عليك كردم و آمدم بيرون. ساعت 7 با بچه هاي عزيزی حركت كرديم و آنها را تا شهرري رساندم. دير شده بود ، به سرعت رفتم دانشگاه و 5 دقيقه ديرتر رسيدم. دو كلاس معارف. تاريخ داشتم و بعد رفتم شهرك كاروان به گاراژ. ساعت 2 آمدم دوباره دانشگاه و دو كلاس ديگر داشتم. بعد از راه كهريزك آمدم قيامدشت.

 شنبه 23 مهر 1384 يازدهم رمضان  قيامدشت

صبح سحري خوردم و مطالب سخنراني امروز را آماده كردم. رفتم به نماز و بين دو نماز آيه 7 حجرات را تفسير كردم و يك مسئله گفتم. آمدم قيامدشت. عصر بچه ها گفتند كه شب برويم هاشم آباد خانه برات باقري. پس از افطار با هدا و عسكر رفتيم و  زينب و مهدي هم آمدند و  رفتيم هاشم آباد. خزاعي هم آمده بود. دو  بچه دو قلو داشت. پس از آتشوني آمديم قيامدشت.

 يكشنبه 24 مهر 1384دوازدهم رمضان قيامدشت

سحر سري به سايتها زدم و دقايقي هم به دوستان چت سري زدم. صبح روي مطالب سخنراني امروز كار كردم. بعد رفتم به نماز. قرار شد كه مجلس ختمي براي مادرم بگيريم و افطاري بدهيم. رفتم نماز. بين نماز در مورد جناحها به مناسبت تفسير سوره حجرات و طائفتان صحبت كردم. آمدم قيامدشت. روزنامه خريدم و پس از دقايقي استراحت روزنامه ها را خواندم. بعد روي شعرهايم كار كردم كه اگر بشود جمع و جورش كنم و كتابي درست شود. شب با خواهرم پري رفتيم خانه شبير كه تازه به قيامدشت آمده و تا ساعت 11 آنجا بوديم.

 دوشنبه 25 مهر 1384 سيزدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطالب سخنراني نماز ظهر و درس دوم تاريخ اسلام براي دانشگاه را آماده كردم. صبح تلفن قطع شده بود. رفتم قبض آن را پرداختم55هزارتومان. رفتم به نماز. بين دو نماز مسئله گفتم و سخنراني كردم. بعد آمدم شهرك كاروان و در گاراژ يكي دو ساعتي خوابيدم و بعد رفتم دانشگاه. ساعت اول تاريخ السلام و ساعتهاي بهد وصاياي امام. وقت اذان كلاس تمام شد و آمدم بيرون. افطاري گرفتم و از راه كهريزك آمدم.

 سه شنبه 26 مهر 1384 چهاردهم رمضان قيامدشت

سحري خوردم و دقايقي به چت رفتم و چند كلمه تبليغ كردم. حالا كه امكان تبليغ در منبر ندارم ، لااقل اين طوري تبليغ كنم. صبح روي شعرها كار كردم كه جمع آوري كنم. رفتم به مغازه مقصودي كه قسط كامپيوتر زينب را بدهم60هزار تومان كه سركوچه تصادف كردم. ماشين پيكاني به سرعت مي آمد و در لاين من به نوك ماشينم زد. مقصر بود. رفتيم تهران بيمه ولي بيمه اش ناقص بود. ده هزار تومان از او گرفتم و آدرس و تلفن دادكه عوضي بود!به نماز نتوانستم بروم. به خانه آمدم. نشريه داخلي حزب مشاركت سومين شماره اش آمد. خواندمش و روي شعر ها كار كردم.

 چهارشنبه 27مهر 1384 پانزده رمضان قيامدشت

سحر كه بيدار شدم. دير شده بود. اذان  پخش مي شد. نماز خوانديم و خوابيديم. صبح روي مطالب سخنراني امروز كار كردم و قرار گذاشتم كه يك مسئله بگویم و درباره امام حسن(ع) صحبت كردم. اول صبح رفتم تهران كه ماشين را بدهم صافكاري و كامپيوتر مهدي را در مغازه درست كنم. حسن پسر نجيب گفت كه بعد از ظهر ماشين را براي صافكاري ببرم. رفتم تلويزيون كامپيوتر مغازه بنگاه را نصب كردم و بعد به سازمان رفتم براي نماز. بين نماز صحبت كردم. آمدم گاراژ و ساعتي خوابيدم. ساعت 2 رفتم مغازه حسن عربتلگرد و ماشين را بردم كه درست كند. گفت كه چون رنگ كاري هم در همين جا هست فردا ببرم كه تا شب رنگش هم تمام شود. آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. اخبار سايتها را خواندم. مير رحيمي زنگ زد كه چرا ديروز به افطاري نيامده بودي. گفتم من ديگر با شما و آقاي لزومي كار ندارم ، چون از عدالت بدوريد. شب عسكر زنگ زد و گفتم كه فردا ماشين را ببرد به حسن تا درست كند ومن عصر مي روم مي گيرم.

 پنجشنبه 28مهر 1384شانزدهم رمضان قيامدشت

امروز صبح عسكر ماشين را برد تهران كه حسن عربتلگرد آن را صافكاري كند. در خانه بودم و روي شعر ها كار كردم. عصر ساعتي خوابيدم. ساعت 4 رفتم تهران كه ماشين را بگيرم. ماشين جلوي مغازه نبود. عسكر به مغازه شان برده بود. صافكاري و بتونه كرده بودند. آمدم قيامدشت. شب جواد يعقوبي آمد و رفتم خانه شان كه براي خواهرش عقد بخوانم با پسر خاله دختر كه از مشهد آمده بودند. جواد براي بچه هاي كوچكي كه از پدرش مانده هم پدر بوده و هم برادر. اين سومين دختري است كه بعد از پدرش عروس مي کند. خدا خيرش دهد. خاله ام صفورا و  محمدعرب نوزاد هم بودند.

 جمعه 29مهر 1384 هفدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري بخشي از درس امروز دانشگاه را آماده كردم و تا ساعت يك ربع به 7 خوابيدم. بعد به سوي دانشگاه اسلامشهر حركت كردم. دو ساعت اول معارف و ساعت بعد تاريخ اسلام داشتم. يك دانشجوي مسيحي هم بود در كلاس. گفتم هركس سوالي از اسلام دارد بپرسد و اگر توانست يك اشكال بر اسلام بگيرد همه گفته هاي اسلام را پس مي گيريم. اين دانشجو گفت چرا حجاب واجب شده و مي خواست اشكال وارد كند كه جواب دادم كه حجاب براي حفظ حرمت و ارزش زن است تا در معرض خطر نباشد. ارزش را بايد حفظ كرد پس كار اسلام منطقي است. و ضمنا چرا كشيشهاي خانم مسيحي حجاب را رعايت مي كنند. پس حجاب چيز بدي نيست. بعد از كلاس تا ساعت 2 و 20 دقيقه بيكار بودم كه رفتم بعد از نماز در سايه در ماشين خوابيدم. دو ساعت عصر هم كلاس داشتم كه هم من و هم دانشجویان ، خسته بوديم و زودتر تعطيل كردم و آمديم. شب در خانه اسماعيل و عمه ام  بوديم. برات باقري و مهدي هم بودند و بعد آمديم قيامدشت.

 شنبه 30 مهر 1384 هيجدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطلب امروز سخنراني بين نماز را آماده كردم. خوابيدم و ساعت 10 ماشين را بردم تهران مغازه حسن عرب تلگرد كه بقيه كارهايش را انجام دهند. گذاشتم و  رفتم ابتدا بنگاه برادرم علي. مهدي بود و قرباني و بعد با ماشينهاي سواري رفتم به نماز. راحت رفتم. اگر اينطوري بروم راحت تر هستم و هزينه اش هم كمتر است. به موقع رسيدم به نماز. بعد از نماز هم با ماشين سوار آمدم به قيامدشت. زودتر هم رسيدم. در خانه ما همه جمع شده بودند و قرعه كشي مي كردند. خواهرم طاهره كه مسئول صندوق است از من خواست كه يك مهره بردارم. اسم زينب در آمد و يك ميليون برنده شد. بعد همه رفتند و من ساعتي خوابيدم. دقايقي روي شعرها كار كردم.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 9:31  توسط   | 

جمعه اول مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از ديدن اخبار دقايقي چت كردم. يكي از صحنه هاي خوب تبليغ چت است. بدون اين كه بديهاي تبليغ رو در رو مانند عكس العملهاي چهره را ببينند مي توان حرف حق را گفت. امروز به سختي از چت جدا شديم ، به خاطر الفتي كه با دوستان چتي گرفته بوديم. روي درس تاريخ كار كردم و به صورت ورقه هاي جي 5 در آوردم. ظهر عسكر و هدا آمدند و عسكر ديوارها را رنگ زد و نيز چرخ فلك و تاب را و بلندگو كشيد به حياط كه زياد مزاحمش شديم. عصر رفتم مبلغ 24هزار تومان از خواهرم طاهره از حصار امير گرفتم كه به نام ما در آمده بود كه فردا چك 300 هزار توماني داريم و عسكر اين پولها را مي برد در بانك مي ريزد. زيبا مهد را براي فردا آماده كرد.

 

شنبه 2 مهرماه 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز دقايقي چت رفتم. يك نفر از دبي به من گير داد كه مي خواهم با تو مرتبط باشم و مشورت بگيرم. ايميل دادم قبول نكرد و بالاخره تلفن خواست و اصرار كرد. شماره دادم. ديشب بلندگوها را آماده كرده بوديم. بچه ها كم كم براي مهد مي آمدند.  حدود0 5نفر آمده بودند. از كامپيوتر سرود مخصوص بچه ها پخش كرديم. جشن كوچكي داشتيم. بعد بچه ها به كلاسها رفتند. آماده رفتن به نماز شدم. قبل از آن يعني صبح زود ورقه هاي جي 5 درس معارف را آماده كردم. بعد از نماز از شهرري آمدم قيامدشت. مهدي و زينب هم بودند. ساعتي خوابيدم. شب عزيزپور زنگ زد كه فردا بيرجنديها جلسه دارند. در خيابان شريعتي قبل از پل سيدخندان باشگاه پيام.

 

يكشنبه 3 مهر 1384 فيامدشت

صبح اخبار را ديدم. ظاهرا قطعنامه عليه ايران در مورد انرژي هسته اي جدي تر شده است. دقايقي هم چت كردم و به افراد حاضر در آن در مورد شخصيت بي نظير انسان بحث كرديم. البته ديشب برادرم محمد هم زنگ زد و دقايقي با او چت كرديم. بچه هاي مهد آمدند و نيز گروه هنري سبحاني نيا كه نمايشي براي بچه ها اجرا كردند. ابراهيم برادرم زنگ زد كه با ماشين به بيمارستان فارابي بروند. با هم رفتيم. آنها را به بيمارستان فارابي رساندم و گفتند كه خودشان بر خواهند برگشت. رفتم به نماز. بعد از نماز روزنامه گرفتم و آمدم. عصر رفتم برنامه مهرماه مهد را 100عدد كپي كردم و ماشين را چراغهايش درست كردم. نتوانستم به جلسه بيرجنديها بروم مگر ماه ديگر يكشنبه اول ماه.

 

دوشنبه 4 مهر 1384 قيامدشت

صبح خواستم اخبار سايها را ببينم ولي سرور پاكدشت جواب نداد و كانكت نشد. يكي دو سوال از خودم به درس تاريخ و معارف اضافه كردم. به دانشگاه قيامدشت زنگ زدم و با شايسته آذر مسئول دروس معارف صحبت كردم و مشخصات و تلفنم را يادداشت كرد كه درس بگذارد. با ابراهيم نژاد هم دانشگاه علامه طباطبايي تماس گرفتم اين ترم درس تاريخ اسلام نداشتند كه برايم بگذارند. با بابائيان امام جمعه چهاردانگه هم تماس گرفتم و از لزومي گله كردم. ميررحيمي كه برخوردهاي انحصارگرانه با من دارند و به قولي بايكوتم كرده اند. باز هم بابائيان از ديگران بهتر است.  رفتم نماز. آذرنيا يكي از كارمندان سازمان مبلغ يك ميليون داد كه براي مادرش ده ماه روزه گرفته شود. بعد از نماز رفتم دانشگاه اسلامشهر. دانشجويان نيامده بودند. اميني 4 ساعت ديگر درس گذاشته بود. 12ساعت درس شد كه 8 ساعتش جمعه است. درس معارف. از آنجا شهرري رفتم. بعد قيامدشت آمدم.

 

سه شنبه 5 مهر1384 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بچه ها در چت تقريبا هر روز صبح منتظرم هستند. هر روز يك رمز زندگي و دستوري از دستورات برگرفته از متون دين با زبان جوانان مي گويم كه خيلي استقبال مي كنند. ساعت8 و نيم آماده رفتن به تهران شدم. آب ماشين خالي شده بود. رفتم ابتدا چك سپهر روزه را كه مبلغ يك ميليون بود گرفتم از بانك مشيريه. آقاي افروز راننده آموزش و پرورش سال 63 كه با او به شيراز بچه ها را برديم ديدمش و خوشحال شديم. آمدم خانه زينب و 200هزار تومان به او دادم كه 3 ماه روزه را او بگیرد. 70 هزارش ماند كه بعدا بدهم. آمدم گاراژ. ماشين را گذاشتم كه مهدي به رادياتور ساز بدهد. با آژانس رفتم به نماز 3800تومان. نماز خواندم. بعد با ماشين سواري به ميدان جهاد و قم رفتم. شهريه را گرفتم150هزارتومان. اطلاعيه زده بودند كه فردا احمدي نژاد براي طلاب سخنراني دارد و طلاب مي گفتند كه خاتمي را يك بار براي سخنراني دعوت نكردند. آمدم به كاروان و با محمدعلي مرادي با شبير صحبت كرديم كه به قيامدشت بيايد. با ماشين آمدن قيامدشت.

 

چهارشنبه 6 مهر 1384 قيامدشت

صبح به سايتها سر زدم و اخبار  را ديدم. چت هم كردم دقايقي. آدم با حالي در چت بود ، مهربان و با كمال. چت روم را با صفا كرد. در مورد پول بحث انداختم و…. زنگويي از بيرجند زنگ زد و گله كرد كه چرا اشعار برايش نفرستادم كه در كتابش به نام شاعران منطقه بيرجند چاپ كند و تاكيد كرد كه همين الان دست به كار شوم و شدم. حدود 17 صفحه آماده كردم و پرينت گرفتم و فرستادم با پست پيشتاز. كتابش 700 صفحه شده. رفتم به نماز. رسيد پول روزه مادر آذرنيا را دادم و آمدم. عصر پول هدا را دادم كه سه ماه روزه بگيرد 270هزار تومانش را دادم. قرار شد براي شبير در قيامدشت خانه رهن كنيم. صحبت شد كه خانه كاروانش را رهن دهد.

 

پنجشنبه 7 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم ولي نتوانستم بخوانم. دقايقي هم چت كردم. مطالب زيادي رد و بدل كرديم. همه یکديگر مرا مي شناسند. ساعت 9 با زيبا رفتيم ميدان انقلاب براي خريدن كتاب و ديگر تجهيزات. راه دور بود و پر ترافيك. در كناري ماشين را پارك كرديم. رفتيم كتاب براي بچه هاي مهد گرفتيم. از آنجا به مولوي رفتيم و خوراكي گرفتيم… ساعت 3و 4 آمديم خانه. وسايل را در جايشان چيديم. بچه ها را هدا به خانه شان برده بود. زنگ زد كه برويم خانه شان. عيسي و مهدي و مجتبي هم مهمان هستند.

 

جمعه8 مهر 1384 قيامدشت

صبح خبر خاصي در سايتها نبود. ديشب خانه عسكر بوديم. چت امروز با حضور تعداد افراد بيشتري بود ، لذا بحث در مورد خدا را مطرح كردم بسيار جالب بود. بخشي از اين گفتگو را ضبط كرده ام:

 nasim : واضحتر بنویس

- بابا ایوب.......قفس قفسه حالا چه طلایی باشه چه آهنی.

Nazgol: خانم سلام كرديم.

- محدودیت هم همین طوره.

راستی آرش من متوجه منظور شعرتون نشدم. معنی دوپهلویی داشت. منظورتون من بودم.

-انسان ذی شعور از لحاظ تفکر ، اراده و دین تقلید داره پس وقتی که دین پذیرفته شد تقلید هم شروع میشه آیا این توهین به نعمتی که خداوند داده و انسان وحیوان رو از هم متمایز میکنه نیست؟

- دوستان! بابا ایوب! آرش و بقیه دوستان که در بحث هستین. بچه های روم تقاضا دارن عمومی بحث کنیم که استفاده کنن. ممکنه؟لطفا؟

-يك سوال دارم....شما واقعا دوست داريد كه هركي هركي باشه....هركس هرچه دلش خواست انجام بده ... از نظر عقلت جواب بده؟

-به قول خودت من کنار توام.

آرش: این میشه قانون جنگل ایوب خان!

-نه دقیقا همین. دین برای این هست که خیلیا جنبه آزادی رو ندارن یعنی باید محدود شن.

-ولی خیلیا هم بدون دین انسان هستن.

-ولی دین در مورد این دو دسته یه برخورد میکنه.

-ببخشید چی شد؟من حرف بدی زدم؟

آرش: مشکل ما اینه که تفسیر از دین دست نا اهله.

-] من فکر میکنم که اونها در امر دین تفکر نمیکنن چیزی که حتی در موردش فکر نمیشه چطور میتونه پذیرفته بشه؟

-ساکتی حرفام ناراحتت کرد؟

خانم- خانما: ما حق نداريم براي ديگران كه مثل ما هستند تعيين تكليف كنيم.

- نه ما حق داریم حالا که به این دنیا بامیل خودمون نیومدیم تصمیم بگیریم. درسته؟

-ببخشید اون یه کلمه فرانسوی هست اگه بخوای معنی شو بگم.

-پس این هم باید قبول کنید که وقتی تفسیر دست نا اهله ، از قدیم بوده بدینحال و دین تحریف شده.

خانم-خانما: آزادند ولي اينكه انسان بدون دين هم مي تونه زندگي كنه....واقعا در باره همه چيز ... همه چيز را بدون كم و كاست می دونه ... از جمله در مورد بعد از مرگ ... كه چه خبره؟

آرش:  ما تصمیم گیرنده ایم واسه همین امتیاز هم تو اون دنیا باید تاوان بدیم چه خوب چه بد.

شعله: سلام علیکم همشهری!

-من در این دنیا زندگی می کنم که اون دنیا رو بسازم ؟این منظورتونه؟ جمعه اول مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از ديدن اخبار دقايقي چت كردم. يكي از صحنه هاي خوب تبليغ چت است. بدون اين كه بديهاي تبليغ رو در رو مانند عكس العملهاي چهره را ببينند مي توان حرف حق را گفت. امروز به سختي از چت جدا شديم ، به خاطر الفتي كه با دوستان چتي گرفته بوديم. روي درس تاريخ كار كردم و به صورت ورقه هاي جي 5 در آوردم. ظهر عسكر و هدا آمدند و عسكر ديوارها را رنگ زد و نيز چرخ فلك و تاب را و بلندگو كشيد به حياط كه زياد مزاحمش شديم. عصر رفتم مبلغ 24هزار تومان از خواهرم طاهره از حصار امير گرفتم كه به نام ما در آمده بود كه فردا چك 300 هزار توماني داريم و عسكر اين پولها را مي برد در بانك مي ريزد. زيبا مهد را براي فردا آماده كرد.

 

شنبه 2 مهرماه 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز دقايقي چت رفتم. يك نفر از دبي به من گير داد كه مي خواهم با تو مرتبط باشم و مشورت بگيرم. ايميل دادم قبول نكرد و بالاخره تلفن خواست و اصرار كرد. شماره دادم. ديشب بلندگوها را آماده كرده بوديم. بچه ها كم كم براي مهد مي آمدند.  حدود0 5نفر آمده بودند. از كامپيوتر سرود مخصوص بچه ها پخش كرديم. جشن كوچكي داشتيم. بعد بچه ها به كلاسها رفتند. آماده رفتن به نماز شدم. قبل از آن يعني صبح زود ورقه هاي جي 5 درس معارف را آماده كردم. بعد از نماز از شهرري آمدم قيامدشت. مهدي و زينب هم بودند. ساعتي خوابيدم. شب عزيزپور زنگ زد كه فردا بيرجنديها جلسه دارند. در خيابان شريعتي قبل از پل سيدخندان باشگاه پيام.

 

يكشنبه 3 مهر 1384 فيامدشت

صبح اخبار را ديدم. ظاهرا قطعنامه عليه ايران در مورد انرژي هسته اي جدي تر شده است. دقايقي هم چت كردم و به افراد حاضر در آن در مورد شخصيت بي نظير انسان بحث كرديم. البته ديشب برادرم محمد هم زنگ زد و دقايقي با او چت كرديم. بچه هاي مهد آمدند و نيز گروه هنري سبحاني نيا كه نمايشي براي بچه ها اجرا كردند. ابراهيم برادرم زنگ زد كه با ماشين به بيمارستان فارابي بروند. با هم رفتيم. آنها را به بيمارستان فارابي رساندم و گفتند كه خودشان بر خواهند برگشت. رفتم به نماز. بعد از نماز روزنامه گرفتم و آمدم. عصر رفتم برنامه مهرماه مهد را 100عدد كپي كردم و ماشين را چراغهايش درست كردم. نتوانستم به جلسه بيرجنديها بروم مگر ماه ديگر يكشنبه اول ماه.

 

دوشنبه 4 مهر 1384 قيامدشت

صبح خواستم اخبار سايها را ببينم ولي سرور پاكدشت جواب نداد و كانكت نشد. يكي دو سوال از خودم به درس تاريخ و معارف اضافه كردم. به دانشگاه قيامدشت زنگ زدم و با شايسته آذر مسئول دروس معارف صحبت كردم و مشخصات و تلفنم را يادداشت كرد كه درس بگذارد. با ابراهيم نژاد هم دانشگاه علامه طباطبايي تماس گرفتم اين ترم درس تاريخ اسلام نداشتند كه برايم بگذارند. با بابائيان امام جمعه چهاردانگه هم تماس گرفتم و از لزومي گله كردم. ميررحيمي كه برخوردهاي انحصارگرانه با من دارند و به قولي بايكوتم كرده اند. باز هم بابائيان از ديگران بهتر است.  رفتم نماز. آذرنيا يكي از كارمندان سازمان مبلغ يك ميليون داد كه براي مادرش ده ماه روزه گرفته شود. بعد از نماز رفتم دانشگاه اسلامشهر. دانشجويان نيامده بودند. اميني 4 ساعت ديگر درس گذاشته بود. 12ساعت درس شد كه 8 ساعتش جمعه است. درس معارف. از آنجا شهرري رفتم. بعد قيامدشت آمدم.

 

سه شنبه 5 مهر1384 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بچه ها در چت تقريبا هر روز صبح منتظرم هستند. هر روز يك رمز زندگي و دستوري از دستورات برگرفته از متون دين با زبان جوانان مي گويم كه خيلي استقبال مي كنند. ساعت8 و نيم آماده رفتن به تهران شدم. آب ماشين خالي شده بود. رفتم ابتدا چك سپهر روزه را كه مبلغ يك ميليون بود گرفتم از بانك مشيريه. آقاي افروز راننده آموزش و پرورش سال 63 كه با او به شيراز بچه ها را برديم ديدمش و خوشحال شديم. آمدم خانه زينب و 200هزار تومان به او دادم كه 3 ماه روزه را او بگیرد. 70 هزارش ماند كه بعدا بدهم. آمدم گاراژ. ماشين را گذاشتم كه مهدي به رادياتور ساز بدهد. با آژانس رفتم به نماز 3800تومان. نماز خواندم. بعد با ماشين سواري به ميدان جهاد و قم رفتم. شهريه را گرفتم150هزارتومان. اطلاعيه زده بودند كه فردا احمدي نژاد براي طلاب سخنراني دارد و طلاب مي گفتند كه خاتمي را يك بار براي سخنراني دعوت نكردند. آمدم به كاروان و با محمدعلي مرادي با شبير صحبت كرديم كه به قيامدشت بيايد. با ماشين آمدن قيامدشت.

 

چهارشنبه 6 مهر 1384 قيامدشت

صبح به سايتها سر زدم و اخبار  را ديدم. چت هم كردم دقايقي. آدم با حالي در چت بود ، مهربان و با كمال. چت روم را با صفا كرد. در مورد پول بحث انداختم و. زنگويي از بيرجند زنگ زد و گله كرد كه چرا اشعار برايش نفرستادم كه در كتابش به نام شاعران منطقه بيرجند چاپ كند و تاكيد كرد كه همين الان دست به كار شوم و شدم. حدود 17 صفحه آماده كردم و پرينت گرفتم و فرستادم با پست پيشتاز. كتابش 700 صفحه شده. رفتم به نماز. رسيد پول روزه مادر آذرنيا را دادم و آمدم. عصر پول هدا را دادم كه سه ماه روزه بگيرد 270هزار تومانش را دادم. قرار شد براي شبير در قيامدشت خانه رهن كنيم. صحبت شد كه خانه كاروانش را رهن دهد.

 

پنجشنبه 7 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم ولي نتوانستم بخوانم. دقايقي هم چت كردم. مطالب زيادي رد و بدل كرديم. همه یکديگر مرا مي شناسند. ساعت 9 با زيبا رفتيم ميدان انقلاب براي خريدن كتاب و ديگر تجهيزات. راه دور بود و پر ترافيك. در كناري ماشين را پارك كرديم. رفتيم كتاب براي بچه هاي مهد گرفتيم. از آنجا به مولوي رفتيم و خوراكي گرفتيم ساعت 3و 4 آمديم خانه. وسايل را در جايشان چيديم. بچه ها را هدا به خانه شان برده بود. زنگ زد كه برويم خانه شان. عيسي و مهدي و مجتبي هم مهمان هستند.

 

جمعه8 مهر 1384 قيامدشت

صبح خبر خاصي در سايتها نبود. ديشب خانه عسكر بوديم. چت امروز با حضور تعداد افراد بيشتري بود ، لذا بحث در مورد خدا را مطرح كردم بسيار جالب بود. بخشي از اين گفتگو را ضبط كرده ام:

 nasim : واضحتر بنویس

- بابا ایوب.......قفس قفسه حالا چه طلایی باشه چه آهنی.

Nazgol: خانم سلام كرديم.

- محدودیت هم همین طوره.

راستی آرش من متوجه منظور شعرتون نشدم. معنی دوپهلویی داشت. منظورتون من بودم.

-انسان ذی شعور از لحاظ تفکر ، اراده و دین تقلید داره پس وقتی که دین پذیرفته شد تقلید هم شروع میشه آیا این توهین به نعمتی که خداوند داده و انسان وحیوان رو از هم متمایز میکنه نیست؟

- دوستان! بابا ایوب! آرش و بقیه دوستان که در بحث هستین. بچه های روم تقاضا دارن عمومی بحث کنیم که استفاده کنن. ممکنه؟لطفا؟

-يك سوال دارم....شما واقعا دوست داريد كه هركي هركي باشه....هركس هرچه دلش خواست انجام بده ... از نظر عقلت جواب بده؟

-به قول خودت من کنار توام.

آرش: این میشه قانون جنگل ایوب خان!

-نه دقیقا همین. دین برای این هست که خیلیا جنبه آزادی رو ندارن یعنی باید محدود شن.

-ولی خیلیا هم بدون دین انسان هستن.

-ولی دین در مورد این دو دسته یه برخورد میکنه.

-ببخشید چی شد؟من حرف بدی زدم؟

آرش: مشکل ما اینه که تفسیر از دین دست نا اهله.

-] من فکر میکنم که اونها در امر دین تفکر نمیکنن چیزی که حتی در موردش فکر نمیشه چطور میتونه پذیرفته بشه؟

-ساکتی حرفام ناراحتت کرد؟

خانم- خانما: ما حق نداريم براي ديگران كه مثل ما هستند تعيين تكليف كنيم.

- نه ما حق داریم حالا که به این دنیا بامیل خودمون نیومدیم تصمیم بگیریم. درسته؟

-ببخشید اون یه کلمه فرانسوی هست اگه بخوای معنی شو بگم.

-پس این هم باید قبول کنید که وقتی تفسیر دست نا اهله ، از قدیم بوده بدینحال و دین تحریف شده.

خانم-خانما: آزادند ولي اينكه انسان بدون دين هم مي تونه زندگي كنه....واقعا در باره همه چيز ... همه چيز را بدون كم و كاست می دونه ... از جمله در مورد بعد از مرگ ... كه چه خبره؟

آرش:  ما تصمیم گیرنده ایم واسه همین امتیاز هم تو اون دنیا باید تاوان بدیم چه خوب چه بد.

شعله: سلام علیکم همشهری!

-من در این دنیا زندگی می کنم که اون دنیا رو بسازم ؟این منظورتونه؟

-میگن سرنوشت انسان از پیش تعیین شده ، پس کارهایی که می کنیم هم باید بشه پس ما چرا برای اینها باید مجازات بشیم؟

-از همه عزيزان معذرت مي خوام ... فداتون بشم....بحث شد ديگه... خانم خانماي عزيز كه ديگه نميشه حرفش را روي زمين گذاشت....از اهالي بسيار محترم چت رومه..

-آرش: دقیقا ما برای چیزی که از دست دادیم می جنگیم.

- بابا ایوب چیزی شد؟کسی حرفی زد؟

خانم-خانما : همه چيز كه مادي نيست... همين خواب انسان مگر مادي است...انسان تا خوابيد...وارد دنياي ديگري شده... مرده است....

- عبادتی که به خاطر هوس به بهشت رفتن و ترس از جهنم باشه آیا درسته؟

-خوب چه ربطی دارن؟دین کلا انسان رو محدود می کنه.

خانم-خانما : نه همينطور كه بچه ها خسته نشن... عرض ارادت كردم.

-منظورم از محدودیت عدم آزادی برای انجام هر کاری نیست.

-سلام سروش. به بحث ما خوش اومدین.

amir : به خاطر بهشت اشكال نداره چون بهشت هم مال خداست و در اصل خدا را قبول كرد...

آرش : دین محدودیت نیست قاعده مند کردنه.

-کسی منکر قدرت و اراده خدا نیست.

-خانم-خانما : منظور شما از محدوديت چيست؟

- خوب سروش عزیز من هم در جوابتون حرفی از دین نزدم.

-ارش جان سلام. چرا داری اصرار می کنی که دین خوبه یا نه؟

- محدودیت در کارهایی که میتونم با عقل هم انجامشون بدم بدون اینکه اجباری در کار باشه یا حتما طبق قاعده ای باشه

ايوب : پس عبادت طمعکارانه میشه. اون عبادت بهشته نه  عبادت خدا. انسان باید به خاطر نعمات خدا از اون تشکر کنه نه چیز دیگه. البته نظر من اینه و میتونه درست هم نباشه من به نظر دیگران قصد توهین ندارم.

-آرش: اصراری ندارم نظرم رو گفتم.

-ارش عزیز. وقتی چیزی قاعده مند میشه یعنی نظم میگیره که اونم یه جوری محدودیته.

-خوب در هر چيزي درجه بندي هست....درجه خوبش براي خداست... درجه پايينش براي بهشت و درجه پايينترش براي ترس از جهنم و عذاب... اين سه درجه است.

- سلام بر حاضران.

- من الان اومدم تو این صفحه از مطالبی که راجب اونها صحبت کردید خوشم اومده.

-چوه همه به یک اندازه درک ندارن پس باید یکسری چیزها قاعده مند باشه.

-میدونی آرش هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید قمری به غزل خوانی و بلبل به ترانه.

-در علم هیپنوتیسم فردی را به بیست سال قبل از تولدش بردن در خواب و توضیح و شرح حال یک فرد دیگه را داد که دقیقا در روز تولد این مدیوم فوت شده بود این چی رو میرسونه خودتون قضاوت کنید.

-به اعتقاد من دروغ مادر کفره چون انکار همه چیزهاییه که خداوند امکان حضور و صورت گرفتنش رو داده پس شکی در حقیقت نداشتن این مساله نکنید.

-عزيزان هرگز رابطه موج و دريا را فراموش نكنيد....كه همه جهان موج است و خدا هم دريايش ... ياد خدا همين است و بس... پس هر جا هستيم ... پيش خدا هستيم... خدا همه جا هست ، از خدا جدا نيستسم...

-منطق انسان بر اساس دیدگاه اون فرد در محیط زمان خودشه پس هم منطق و هم دانش هر دو مترقی اند و شاید این امر باشه هر چیزی که با منطق جور در نیاد که غلط نیست.

-مطمئنا نقشه است ولی در چه مورد هیچ کسی تا بحال ذات خداوندی رو نشناخته چون از سطح فهم و درک انسان خاکی خارجه ایا این قابل مقایسه است با نقشه جغرافیایی که یه محیط رو نشون میده که شیئ بیشتر نیست

-پس شناخت خداوند منحصر به خودشه و بس.

- خدا هیچ چیزی رو زورکی نمی خواد اصلا خدا چیزی نمی خواد.

خانم-خانما : انسان تا به چيزي نرسه نمي تونه بفهمه گه چيه.... وقتي آب را خورديم ...معنايش را مي فهميم...پس هدف را بعد از طي راه مي توان درك كرد...وگرنه ديندار شدن خيلي راحت بود....بايد يكم قدم برداشت...

- هدف اين است كه انسان در همين دنيا قدرت كامل پيدا كند...مهركامل داشته باشد...عدالت كامل داشته باشد....و...

- من میگم برای چی به اینجا اورده شدم؟

- اگه خدا باشه پس این سوال منم باید جواب قانع کننده ای داشته باشه

-این موهبت روزانه است یعنی هر روزش با روز بعدی کاملا متفاوته در هر روز به ما فرصت داده میشه که خودمون رو کشف کنیم.

- موج و دريا را فراموش نكنيد ....خودش درستش ميكنه...

- چون دوستم داره اینقدر باید در عذاب باشم؟

- اوميديم كه از صفر تا بينهايت برسيم ...ولي قبل از رسيدن نميشه به هدف رسيد....

- انسان بايد طبيعي برسه نه با معجزه... رسيدن هم مشكل و رنج دارد...مثل همه چيزهاي جهان كه بي رنج نميشه و ارزش نداره

-عذاب و لذت خوبی و بدی خیر و شر دنیوی همشون قراردادیه مثلا انسان افسرده از غم بیشتر لذت میبره ولی معمول اینه که فقط شادی لذتبخشه.

بعد ساعتي خوابيدم. ساعت 7 و خورده اي رفتم دانشگاه اسلامشهر. كسي نيامده بود لذا برگشتم به شهرك كاروان و سري زدم به پدرم و کلثوم. بعد آمدم قيامدشت و مقداري به سر و وضع مهد رسيديم. بعد از ظهر با هدا و زينب رفتيم شهرري خانه خانم عزيزي. تا ساعت 7 بوديم و بعد آمديم.

 شنبه 9 مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز اخبار سايتها را ديدم. كنگره حزب مشاركت برگزار شده بود. بحث هسته اي هم بود. سالگرد درگذشت عبايي خراساني كه مي شود گفت بهترين استادم بود. حدود 7 سال از محضرش درس گرفتم ، تمام خارج اصول فقه را. نظرات جالب و روشني داشت. خداي بيامرزدش. با برخورد دور از خرد دولتي هاي جديد ضربه اي بر مملكت وارد مي شود كه سالها ما را عقب خواهند برد. چت هم رفتم اما كسي از افراد آشنا نبود كه بحث جريان پيدا كند. مقداري تعارف تكه پاره كرديم با هيتلر  كه آشنا بود و ديگران كه تازه آمده بودند و آمدم بيرون. ديشب مهدي و عسكر با مصطفي رفتند براي مهد تبليغ كردند.  رفتم نماز.  ماشين سه درد داشت ، به يك بار……خرابي جعبه فيوز و چكيدن باك و چكيدن رادياتبعد از نماز آمدم شهرك كاروان كه دردهاي ماشين را درمان كنم كه نشد. آمدم قيامدشت. عصر ماشين را بردم و دو دردش را درمان كردم. جعبه فيوز(5800تومان) و سوراخي رادياتور(2500). يخچال هم كار نمي كرد بردمش تا درست كنند. شب به برادرم علي زنگ زدم كه خانه شبير را به رهن داده يا نه. گفت داده ام 2 ميليون و پانصد و 55 تومان كرايه. گفت كه فردا مي خواهيم با خادمعلي به حج عمره برويم. 

 يكشنبه 10 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم و دقايقي هم با دوستان چتي كه حالا ديگر شناس شده ايم بحث كرديم ، بيشتر پيرامون توحيد. خانم خانما خيلي مرد اين ميدان است. ساعت 8 با زيبا رفتيم تهران براي استقبال از براتعلي باقري و خانمش كه به حج رفته بودند. چون دير آمدند رفتم كه ماشين را در كارواش بشويم. 4  هزار تومان شد. ماشين روشن نمي شد و باطري اش خالي شد. با هل روشنش كرديم. رفتم نماز. بعد آمدم خانه باقري و ديدار كرديم. بعد رفتم ماشين را بردم و دينامش را كه شارژ نمي كرد درستش كردم. به  رفتيم قيامدشت. با خانم شبير و مادرش بدنبال خانه مي گشتيم كه موفق نشديم. رفتم يخچال را گرفتم و 35 هزار تومان خرج برداشت. تعدادي از بچه هاي مدرسه را هاشمي و هليلي و بخشي را ديدم.

 دوشنبه 11 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار را ديدم و سري به چت روم زدم و به ساكنان هميشگي اش سلام كردم و آمدم بيرون. رفتم تعدادي لباس بچه هاي مهد را از خانه ابراهيم آوردم. رفتم نماز. بعد از نماز رفتم شهرري خانه عزيزی و قبا را براي روح الله بردم. ساعت 4 رفتم دانشگاه اسلامشهر. اولين جلسه اي است كه دانشجوها آمده اند. ساعت اول تاريخ اسلام داشتم براي خواهران. دو ساعت بعد وصايا داشتيم. ساعت 20 دقيقه به 8 کلاس تمام شد و آمدم از جاده كهريزك. فيوز چراعهاي داخل شهر سوخت مثل اينكه يك جايي اتصالي دارد. با مكافات آمدم. پس از شام خيرآبادي با يكي دونفر آمدند و در مورد مسجد بيت الحسن صحبت شد. از فراهاني گله مند بودند كه خودش تصميم مي گيرد و

 سه شنبه 12 مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از اخبار سايتها و دقايقي چت خوابيدم. به نماز رفتم. نمازخانه را براي ماه رمضان آماده كرده بودند. آمدم در راه روغن و فيلتر ماشين را عوض كردم. ساعتي خوابيدم و ماشين را بردم كه سيم كشي اش را بازديد كنند كه ديشب چراغ داخل شهري خاموش شد و فيوز مي سوزاند. گفت كه فردا ببرم. زيبا را به مدرسه بردم و رفتم براي دومين بار در مدت 6 سالي كه در قيامدشت هستم به سه شنبه بازار. ميخك  و هل گرفتم.

 

چهارشنبه 13مهر1384 قيامدشت

امروز اولين روز ماه مبارك رمضان اعلام شده. صبح ساعت 8 ماشين را بر دم تا محل اتصالي اش را پيدا كنند. ماشين را گذاشتم و آمدم. ساعت 10 و خورده اي رفتم گرفتم. رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد اهميت ماه رمضان صحبت كردم و قرار شد هر روز بعد از دو نماز ده دقيقه سوره حجرات را تفسير كنم و يك مسئله هم در مورد روزه بگويم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر رفتم چيزهايي براي افطاري و شام گرفتم و آمدم. اخبار سايتها را هم ديدم و دقايقي هم چت رفتم.

 

پنجشنبه 14 مهر 1384 قيامدشت

صبح ساعت 3و نيم براي سحر بيدار شديم. سري به چت زدم شلوغ بود . ضبط كردم.

داود : کس نخارد پشت من ____ جز ناخن انگشت من

-سلام...ويژه بر قديمي ترها...خانم خانما...هيتلر...

داود : از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش ____ زده ام فالی و فریاد رسی می آید

-نكند در دلتان ذره اي غم و غصه باشد چرا كه خدا كارش درسته...بدي نمياره..پس احساس بدي نكنيد كه احساسمون بده ...وضع ما بد نيست...

دودل: سلام داداش گلم . شب قشنگت بخیر . طاعات و عبادات تو مرد بزرگوار قبول درگاه حق انشاءلله . ببخشید مزاحم اوقات شریفت شدم . به خدا قصد مزاحمت نداشتم اخوی.

- گلها! ... در همه چيز خدا را ببينيد كه همه چيز موج و خدا درياست و مي بيند و مي شنود هرچه مي خواهيد از او بخواهيد..

- تمام اين گلستان با صفا هست...پر مهر و پر از نور خدا هست

- دلي كه بي قرار و با دوام است...محبت در درون او تمام است

- در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست ____ آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

- دوستان خبر داريد ما داريم دنياي بعد از مرگ را تجربه مي كنيم و ارواح با هم ارتباط دارند...نترسيد البته...دنياي قشنگي است.

- سحر در چت چه مي بيني به جز مهر....

-دوستان هرچه با ديگران كمتر ارتباط داشته باشيد دلتان قويتر است...پس خيلي از تنهايي رنج نبريد...

- داداش گلم تو به من کمترین لطف داری . به خدا صفا و صمیمیت و قشنگی و لطف و مهربونی دریا دریا تو اون وجودت که با ارزش تر از طلاس موج میزنه مرد.

- اگر دلي افسرئه است حتما خدا را نشناخته است....راهش همين موج و درياست...حس كنيد خدا را ...نترسيد همه اين را تاييد مي كنند..

- دستامون اگر چه دورن ....... دلامون که دور نمیشن

- دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد...سعادت آن كسي دارد كه از تنها بپرهيزد... عزيز

-با اطمينان از خدا هرچه مي خواهيد بخواهيد كه مي دهد فقط با اطمينان...

- مهمترين سلاح ما باور است...اگر باور كرديد كه سلطان همه جهانيد ، مي شويد...باور كنيد....

-گلهاي با صفا ...عزيزان بي نظير...دل نمي تونم بكنم...ولي با اجازه شما مي خواهم بروم...

بچه ها را هم  بيدار كرديم  سحري خوردند. صبح ساعت 9 با زيبا رفتيم بازار كه پارچه و مقنعه براي بچه هاي مهد بخريم. تاساعت يك بوديم و گرفتيم. با عسكر قرار بود به بازار كامپيوتر برويم كه نتوانستيم. آمديم به قيامدشت. عصر ساعتي خوابيدم. عصر به سايتهاي خبري رفتم و اخبار را ديدم.

 جمعه 15 مهر1384 قيامدشت

سحر مهدي و زينب و هدا و عسكر خانه ما بودند. ساعت 7 رفتم به دانشگاه اسلامشهر. بعد از پمپ بنزين جاده كهريزك تسمه پروانه پاره شد و با مكافاتي يك بنده خدا توقف كرد و تسمه داشت و عوض كرد. دير شده بود. اولين جلسه بود كه مي رفتم ، در اين ترم. آقاي اميني در اتاقش بود و گفت يك ساعت ديگر درس گذاشته است و بنا براين امروز 10 ساعت درس دارم. تا ظهر سه كلاس رفتم و ظهر رفتم شهرك كاروان به پدرم سر زدم و بعد نماز باز رفتم دانشگاه و دو كلاس ديگر داشتم. يك كلاس تاريخ اسلام و يكي معارف(انديشه اسلامي) بعد از كلاس آمدم كاروان. خانه هدي و عسكر با بچه ها مهمان بوديم. ساعت 10 و خورده اي آمديم قيامدشت و زينب هم آمد. چراغهاي كوچك داخل شهري خاموش و روشن مي شوند و اذيت مي كنند.

 شنبه 16 مهر 1384 قيامدشت

سحر بيدار شديم. زينب هم خانه ما بود. صبح زودتر رفتم كه ماشين را فيلر گيري كنند. رفتم كاروان نزد نادر مكانيك. ماشين را تنظيم كرد و رفتم به نماز. بعد از دو نماز ده دقيقه صحبت كردم.  يك مسئله گفتم و تفسير سوره حجرات را شروع كردم. بعد آمدم به قيامدشت. ماه رمضان حال هيچ كاري تقريبا نيست. ساعتي خوابيدم و دقايقي هم چت رفتم.

 يكشنبه 17مهر 1384 قيامدشت

ديشب خواهرم پري به خانه ما آمدند. سحري خورديم و خوابيديم. صبح اخبار سايتها را كه سحر ضبط كرده بودم خواندم و زودتر از هميشه به تهران بايد مي رفتم. قبل از آن چند ورقه پرينت گرفتم از برنامه هاي درسي و تغذيه كه هدا نوشته بود. رفتم شهرك كاروان چون ماشين خوب روشن نمي شد. نادر مكانيك دستي كشيد ولي چندان اثر نكردقرار است فردا ببرم كه كاسه نمد را عوض كند چون روغن مي چكد. رفتم به نماز. بعد از نماز در مورد كفاره روزه و تقوا صحبت كردم و آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و بعد روزنامه ها را خواندم. شب به خانه هدا و عسكر رفتيم و مهدي و زينب هم آمدند. حالم خوب نيست و سرماخورده ام. شب آمديم به خانه.چراغهاي داخلي ماشين روشن نميشه.

 دوشنبه 18 مهر 1384 قيامدشت

سحر سري هم به چت زدم. با آشنايان احوالپرسي كردم و آمدم بيرون. صبح اول رفتم باطريسازي فيض آبادي و عيب اتصال ماشين را رفع كرد. سيم عقب پاره شده بود. آمدم و براي رفتن به نماز آماده شدم. قبل از نماز كلاس قرآن بود و بعد از آن سخنراني و تفسير سوره حجرات و يك مسئله. بعد رفتم شهرك كاروان به گاراژ كه هم خبري از پدرم بگيرم و هم ساعتي استراحت كنم تا وقت كلاس دانشگاه. ساعت 3 رفتم دانشگاه اسلامشهر. ساعت اول تاريخ اسلام و دو ساعت بعد وصايا داشتم و بعد از راه كهريزك به قيامدشت آمدم. چراغهاي كوچك كه هي مي سوخت روشن ماند و معلوم شد اشكالش همان سيم قطع شده بود. شب عمه ام و اسماعيل و حاج برات و بچه هايش آمدندو عسكر و هدا هم. سحر اخبار سايها را ضبط كردم و خوابيدم.  سرما خورده ام و نتوانستم غذايي بخورم.

 سه شنبه 19 مهر 1384 هفتم رمضان 1426 قيامدشت

ديشب آخراي شب شام خورديم  لذا سحر بيدار نشديم. بعد از نماز خوابيدم. حالم بد بود و سرما خورده بودم. صبح به سازمان اموال تمليكي زنگ زدم كه نمي توانم براي نماز بيایم. استراحت كردم. خواهرم پري آمد و ساعتي بود. قرار شد جمعه مهمان پدرم باشيم و همه بچه ها هم بيايند. اول صبح قرار بود كه با عسكر و مصطفي به بازار كامپيوتر برويم و براي عسكر كامپيوتر بخريم كه به خاطر سرما خوردگي من نرفتم. تا شب بودم در خانه. حالم بهتر شد. عصر اخبار سايتها را ديدم. مجمع روحانيون ، اساسنامه اش دارد تغيير مي كند. فكر كنم انشاء الله در آينده بهتر است كه در اين تشكل همكاري كنم. شب فيلمي از منطقه نهبندان نشان مي داد. فقر و فلاكت كولاك مي كرد. شب صندلي را بردم خانه عسكر. كامپيوتر خريده بودند540هزار تومان با تجهيزات كامل. سحر بيدار شديم و مطالب سخنراني امروز ظهر را آماده كردم.

 چهارشنبه 20مهرماه 1384 هشتم رمضان قيامدشت

سحر بيدار شديم و بعد تا ساعت 9 خوابيدم. زن دوم برادرم محمد آمد و از او گله مي كرد و.با محمد تماس گرفتم……بعد رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد خبر فاسق سوره حجرات صحبت كردم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر به سايتها سري زدم و اخبار را ضبط كردم.

 پنجشنبه 21 مهر 1384 نهم رمضان قيامدشت

بعد از خوردن سحري خوابيدم تا ساعت 10. بعد رفتم به بنگاهها سري زدم كه اگر بشود خانه اي پيدا كنيم كه از مهد نقل مكان كنيم. خانه به درد بخوري پيدا نشد. آمدم خانه و تا عصر در خانه بودم. شب براي يك زوج كه با پدرانشان آمده بودند عقد خواندم.

 جمعه 22مهر 13284 دهم رمضان قيامدشت

ديشب بچه هاي عزيزی در خانه ما بودند. سحري سري زدم به چت. راه افتاده بود با دوستان سلام عليك كردم و آمدم بيرون. ساعت 7 با بچه هاي عزيزی حركت كرديم و آنها را تا شهرري رساندم. دير شده بود ، به سرعت رفتم دانشگاه و 5 دقيقه ديرتر رسيدم. دو كلاس معارف. تاريخ داشتم و بعد رفتم شهرك كاروان به گاراژ. ساعت 2 آمدم دوباره دانشگاه و دو كلاس ديگر داشتم. بعد از راه كهريزك آمدم قيامدشت.

 شنبه 23 مهر 1384 يازدهم رمضان  قيامدشت

صبح سحري خوردم و مطالب سخنراني امروز را آماده كردم. رفتم به نماز و بين دو نماز آيه 7 حجرات را تفسير كردم و يك مسئله گفتم. آمدم قيامدشت. عصر بچه ها گفتند كه شب برويم هاشم آباد خانه برات باقري. پس از افطار با هدا و عسكر رفتيم و  زينب و مهدي هم آمدند و  رفتيم هاشم آباد. خزاعي هم آمده بود. دو  بچه دو قلو داشت. پس از آتشوني آمديم قيامدشت.

 يكشنبه 24 مهر 1384دوازدهم رمضان قيامدشت

سحر سري به سايتها زدم و دقايقي هم به دوستان چت سري زدم. صبح روي مطالب سخنراني امروز كار كردم. بعد رفتم به نماز. قرار شد كه مجلس ختمي براي مادرم بگيريم و افطاري بدهيم. رفتم نماز. بين نماز در مورد جناحها به مناسبت تفسير سوره حجرات و طائفتان صحبت كردم. آمدم قيامدشت. روزنامه خريدم و پس از دقايقي استراحت روزنامه ها را خواندم. بعد روي شعرهايم كار كردم كه اگر بشود جمع و جورش كنم و كتابي درست شود. شب با خواهرم پري رفتيم خانه شبير كه تازه به قيامدشت آمده و تا ساعت 11 آنجا بوديم.

 دوشنبه 25 مهر 1384 سيزدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطالب سخنراني نماز ظهر و درس دوم تاريخ اسلام براي دانشگاه را آماده كردم. صبح تلفن قطع شده بود. رفتم قبض آن را پرداختم55هزارتومان. رفتم به نماز. بين دو نماز مسئله گفتم و سخنراني كردم. بعد آمدم شهرك كاروان و در گاراژ يكي دو ساعتي خوابيدم و بعد رفتم دانشگاه. ساعت اول تاريخ السلام و ساعتهاي بهد وصاياي امام. وقت اذان كلاس تمام شد و آمدم بيرون. افطاري گرفتم و از راه كهريزك آمدم.

 سه شنبه 26 مهر 1384 چهاردهم رمضان قيامدشت

سحري خوردم و دقايقي به چت رفتم و چند كلمه تبليغ كردم. حالا كه امكان تبليغ در منبر ندارم ، لااقل اين طوري تبليغ كنم. صبح روي شعرها كار كردم كه جمع آوري كنم. رفتم به مغازه مقصودي كه قسط كامپيوتر زينب را بدهم60هزار تومان كه سركوچه تصادف كردم. ماشين پيكاني به سرعت مي آمد و در لاين من به نوك ماشينم زد. مقصر بود. رفتيم تهران بيمه ولي بيمه اش ناقص بود. ده هزار تومان از او گرفتم و آدرس و تلفن دادكه عوضي بود!به نماز نتوانستم بروم. به خانه آمدم. نشريه داخلي حزب مشاركت سومين شماره اش آمد. خواندمش و روي شعر ها كار كردم.

 چهارشنبه 27مهر 1384 پانزده رمضان قيامدشت

سحر كه بيدار شدم. دير شده بود. اذان  پخش مي شد. نماز خوانديم و خوابيديم. صبح روي مطالب سخنراني امروز كار كردم و قرار گذاشتم كه يك مسئله بگویم و درباره امام حسن(ع) صحبت كردم. اول صبح رفتم تهران كه ماشين را بدهم صافكاري و كامپيوتر مهدي را در مغازه درست كنم. حسن پسر نجيب گفت كه بعد از ظهر ماشين را براي صافكاري ببرم. رفتم تلويزيون كامپيوتر مغازه بنگاه را نصب كردم و بعد به سازمان رفتم براي نماز. بين نماز صحبت كردم. آمدم گاراژ و ساعتي خوابيدم. ساعت 2 رفتم مغازه حسن عربتلگرد و ماشين را بردم كه درست كند. گفت كه چون رنگ كاري هم در همين جا هست فردا ببرم كه تا شب رنگش هم تمام شود. آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. اخبار سايتها را خواندم. مير رحيمي زنگ زد كه چرا ديروز به افطاري نيامده بودي. گفتم من ديگر با شما و آقاي لزومي كار ندارم ، چون از عدالت بدوريد. شب عسكر زنگ زد و گفتم كه فردا ماشين را ببرد به حسن تا درست كند ومن عصر مي روم مي گيرم.

 پنجشنبه 28مهر 1384شانزدهم رمضان قيامدشت

امروز صبح عسكر ماشين را برد تهران كه حسن عربتلگرد آن را صافكاري كند. در خانه بودم و روي شعر ها كار كردم. عصر ساعتي خوابيدم. ساعت 4 رفتم تهران كه ماشين را بگيرم. ماشين جلوي مغازه نبود. عسكر به مغازه شان برده بود. صافكاري و بتونه كرده بودند. آمدم قيامدشت. شب جواد يعقوبي آمد و رفتم خانه شان كه براي خواهرش عقد بخوانم با پسر خاله دختر كه از مشهد آمده بودند. جواد براي بچه هاي كوچكي كه از پدرش مانده هم پدر بوده و هم برادر. اين سومين دختري است كه بعد از پدرش عروس مي کند. خدا خيرش دهد. خاله ام صفورا و  محمدعرب نوزاد هم بودند.

 جمعه 29مهر 1384 هفدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري بخشي از درس امروز دانشگاه را آماده كردم و تا ساعت يك ربع به 7 خوابيدم. بعد به سوي دانشگاه اسلامشهر حركت كردم. دو ساعت اول معارف و ساعت بعد تاريخ اسلام داشتم. يك دانشجوي مسيحي هم بود در كلاس. گفتم هركس سوالي از اسلام دارد بپرسد و اگر توانست يك اشكال بر اسلام بگيرد همه گفته هاي اسلام را پس مي گيريم. اين دانشجو گفت چرا حجاب واجب شده و مي خواست اشكال وارد كند كه جواب دادم كه حجاب براي حفظ حرمت و ارزش زن است تا در معرض خطر نباشد. ارزش را بايد حفظ كرد پس كار اسلام منطقي است. و ضمنا چرا كشيشهاي خانم مسيحي حجاب را رعايت مي كنند. پس حجاب چيز بدي نيست. بعد از كلاس تا ساعت 2 و 20 دقيقه بيكار بودم كه رفتم بعد از نماز در سايه در ماشين خوابيدم. دو ساعت عصر هم كلاس داشتم كه هم من و هم دانشجویان ، خسته بوديم و زودتر تعطيل كردم و آمديم. شب در خانه اسماعيل و عمه ام  بوديم. برات باقري و مهدي هم بودند و بعد آمديم قيامدشت.

 شنبه 30 مهر 1384 هيجدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطلب امروز سخنراني بين نماز را آماده كردم. خوابيدم و ساعت 10 ماشين را بردم تهران مغازه حسن عرب تلگرد كه بقيه كارهايش را انجام دهند. گذاشتم و  رفتم ابتدا بنگاه برادرم علي. مهدي بود و قرباني و بعد با ماشينهاي سواري رفتم به نماز. راحت رفتم. اگر اينطوري بروم راحت تر هستم و هزينه اش هم كمتر است. به موقع رسيدم به نماز. بعد از نماز هم با ماشين سوار آمدم به قيامدشت. زودتر هم رسيدم. در خانه ما همه جمع شده بودند و قرعه كشي مي كردند. خواهرم طاهره كه مسئول صندوق است از من خواست كه يك مهره بردارم. اسم زينب در آمد و يك ميليون برنده شد. بعد همه رفتند و من ساعتي خوابيدم. دقايقي روي شعرها كار كردم.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 9:31  توسط   | 

جمعه اول مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از ديدن اخبار دقايقي چت كردم. يكي از صحنه هاي خوب تبليغ چت است. بدون اين كه بديهاي تبليغ رو در رو مانند عكس العملهاي چهره را ببينند مي توان حرف حق را گفت. امروز به سختي از چت جدا شديم ، به خاطر الفتي كه با دوستان چتي گرفته بوديم. روي درس تاريخ كار كردم و به صورت ورقه هاي جي 5 در آوردم. ظهر عسكر و هدا آمدند و عسكر ديوارها را رنگ زد و نيز چرخ فلك و تاب را و بلندگو كشيد به حياط كه زياد مزاحمش شديم. عصر رفتم مبلغ 24هزار تومان از خواهرم طاهره از حصار امير گرفتم كه به نام ما در آمده بود كه فردا چك 300 هزار توماني داريم و عسكر اين پولها را مي برد در بانك مي ريزد. زيبا مهد را براي فردا آماده كرد.

 

شنبه 2 مهرماه 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز دقايقي چت رفتم. يك نفر از دبي به من گير داد كه مي خواهم با تو مرتبط باشم و مشورت بگيرم. ايميل دادم قبول نكرد و بالاخره تلفن خواست و اصرار كرد. شماره دادم. ديشب بلندگوها را آماده كرده بوديم. بچه ها كم كم براي مهد مي آمدند.  حدود0 5نفر آمده بودند. از كامپيوتر سرود مخصوص بچه ها پخش كرديم. جشن كوچكي داشتيم. بعد بچه ها به كلاسها رفتند. آماده رفتن به نماز شدم. قبل از آن يعني صبح زود ورقه هاي جي 5 درس معارف را آماده كردم. بعد از نماز از شهرري آمدم قيامدشت. مهدي و زينب هم بودند. ساعتي خوابيدم. شب عزيزپور زنگ زد كه فردا بيرجنديها جلسه دارند. در خيابان شريعتي قبل از پل سيدخندان باشگاه پيام.

 

يكشنبه 3 مهر 1384 فيامدشت

صبح اخبار را ديدم. ظاهرا قطعنامه عليه ايران در مورد انرژي هسته اي جدي تر شده است. دقايقي هم چت كردم و به افراد حاضر در آن در مورد شخصيت بي نظير انسان بحث كرديم. البته ديشب برادرم محمد هم زنگ زد و دقايقي با او چت كرديم. بچه هاي مهد آمدند و نيز گروه هنري سبحاني نيا كه نمايشي براي بچه ها اجرا كردند. ابراهيم برادرم زنگ زد كه با ماشين به بيمارستان فارابي بروند. با هم رفتيم. آنها را به بيمارستان فارابي رساندم و گفتند كه خودشان بر خواهند برگشت. رفتم به نماز. بعد از نماز روزنامه گرفتم و آمدم. عصر رفتم برنامه مهرماه مهد را 100عدد كپي كردم و ماشين را چراغهايش درست كردم. نتوانستم به جلسه بيرجنديها بروم مگر ماه ديگر يكشنبه اول ماه.

 

دوشنبه 4 مهر 1384 قيامدشت

صبح خواستم اخبار سايها را ببينم ولي سرور پاكدشت جواب نداد و كانكت نشد. يكي دو سوال از خودم به درس تاريخ و معارف اضافه كردم. به دانشگاه قيامدشت زنگ زدم و با شايسته آذر مسئول دروس معارف صحبت كردم و مشخصات و تلفنم را يادداشت كرد كه درس بگذارد. با ابراهيم نژاد هم دانشگاه علامه طباطبايي تماس گرفتم اين ترم درس تاريخ اسلام نداشتند كه برايم بگذارند. با بابائيان امام جمعه چهاردانگه هم تماس گرفتم و از لزومي گله كردم. ميررحيمي كه برخوردهاي انحصارگرانه با من دارند و به قولي بايكوتم كرده اند. باز هم بابائيان از ديگران بهتر است.  رفتم نماز. آذرنيا يكي از كارمندان سازمان مبلغ يك ميليون داد كه براي مادرش ده ماه روزه گرفته شود. بعد از نماز رفتم دانشگاه اسلامشهر. دانشجويان نيامده بودند. اميني 4 ساعت ديگر درس گذاشته بود. 12ساعت درس شد كه 8 ساعتش جمعه است. درس معارف. از آنجا شهرري رفتم. بعد قيامدشت آمدم.

 

سه شنبه 5 مهر1384 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بچه ها در چت تقريبا هر روز صبح منتظرم هستند. هر روز يك رمز زندگي و دستوري از دستورات برگرفته از متون دين با زبان جوانان مي گويم كه خيلي استقبال مي كنند. ساعت8 و نيم آماده رفتن به تهران شدم. آب ماشين خالي شده بود. رفتم ابتدا چك سپهر روزه را كه مبلغ يك ميليون بود گرفتم از بانك مشيريه. آقاي افروز راننده آموزش و پرورش سال 63 كه با او به شيراز بچه ها را برديم ديدمش و خوشحال شديم. آمدم خانه زينب و 200هزار تومان به او دادم كه 3 ماه روزه را او بگیرد. 70 هزارش ماند كه بعدا بدهم. آمدم گاراژ. ماشين را گذاشتم كه مهدي به رادياتور ساز بدهد. با آژانس رفتم به نماز 3800تومان. نماز خواندم. بعد با ماشين سواري به ميدان جهاد و قم رفتم. شهريه را گرفتم150هزارتومان. اطلاعيه زده بودند كه فردا احمدي نژاد براي طلاب سخنراني دارد و طلاب مي گفتند كه خاتمي را يك بار براي سخنراني دعوت نكردند. آمدم به كاروان و با محمدعلي مرادي با شبير صحبت كرديم كه به قيامدشت بيايد. با ماشين آمدن قيامدشت.

 

چهارشنبه 6 مهر 1384 قيامدشت

صبح به سايتها سر زدم و اخبار  را ديدم. چت هم كردم دقايقي. آدم با حالي در چت بود ، مهربان و با كمال. چت روم را با صفا كرد. در مورد پول بحث انداختم و…. زنگويي از بيرجند زنگ زد و گله كرد كه چرا اشعار برايش نفرستادم كه در كتابش به نام شاعران منطقه بيرجند چاپ كند و تاكيد كرد كه همين الان دست به كار شوم و شدم. حدود 17 صفحه آماده كردم و پرينت گرفتم و فرستادم با پست پيشتاز. كتابش 700 صفحه شده. رفتم به نماز. رسيد پول روزه مادر آذرنيا را دادم و آمدم. عصر پول هدا را دادم كه سه ماه روزه بگيرد 270هزار تومانش را دادم. قرار شد براي شبير در قيامدشت خانه رهن كنيم. صحبت شد كه خانه كاروانش را رهن دهد.

 

پنجشنبه 7 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم ولي نتوانستم بخوانم. دقايقي هم چت كردم. مطالب زيادي رد و بدل كرديم. همه یکديگر مرا مي شناسند. ساعت 9 با زيبا رفتيم ميدان انقلاب براي خريدن كتاب و ديگر تجهيزات. راه دور بود و پر ترافيك. در كناري ماشين را پارك كرديم. رفتيم كتاب براي بچه هاي مهد گرفتيم. از آنجا به مولوي رفتيم و خوراكي گرفتيم… ساعت 3و 4 آمديم خانه. وسايل را در جايشان چيديم. بچه ها را هدا به خانه شان برده بود. زنگ زد كه برويم خانه شان. عيسي و مهدي و مجتبي هم مهمان هستند.

 

جمعه8 مهر 1384 قيامدشت

صبح خبر خاصي در سايتها نبود. ديشب خانه عسكر بوديم. چت امروز با حضور تعداد افراد بيشتري بود ، لذا بحث در مورد خدا را مطرح كردم بسيار جالب بود. بخشي از اين گفتگو را ضبط كرده ام:

 nasim : واضحتر بنویس

- بابا ایوب.......قفس قفسه حالا چه طلایی باشه چه آهنی.

Nazgol: خانم سلام كرديم.

- محدودیت هم همین طوره.

راستی آرش من متوجه منظور شعرتون نشدم. معنی دوپهلویی داشت. منظورتون من بودم.

-انسان ذی شعور از لحاظ تفکر ، اراده و دین تقلید داره پس وقتی که دین پذیرفته شد تقلید هم شروع میشه آیا این توهین به نعمتی که خداوند داده و انسان وحیوان رو از هم متمایز میکنه نیست؟

- دوستان! بابا ایوب! آرش و بقیه دوستان که در بحث هستین. بچه های روم تقاضا دارن عمومی بحث کنیم که استفاده کنن. ممکنه؟لطفا؟

-يك سوال دارم....شما واقعا دوست داريد كه هركي هركي باشه....هركس هرچه دلش خواست انجام بده ... از نظر عقلت جواب بده؟

-به قول خودت من کنار توام.

آرش: این میشه قانون جنگل ایوب خان!

-نه دقیقا همین. دین برای این هست که خیلیا جنبه آزادی رو ندارن یعنی باید محدود شن.

-ولی خیلیا هم بدون دین انسان هستن.

-ولی دین در مورد این دو دسته یه برخورد میکنه.

-ببخشید چی شد؟من حرف بدی زدم؟

آرش: مشکل ما اینه که تفسیر از دین دست نا اهله.

-] من فکر میکنم که اونها در امر دین تفکر نمیکنن چیزی که حتی در موردش فکر نمیشه چطور میتونه پذیرفته بشه؟

-ساکتی حرفام ناراحتت کرد؟

خانم- خانما: ما حق نداريم براي ديگران كه مثل ما هستند تعيين تكليف كنيم.

- نه ما حق داریم حالا که به این دنیا بامیل خودمون نیومدیم تصمیم بگیریم. درسته؟

-ببخشید اون یه کلمه فرانسوی هست اگه بخوای معنی شو بگم.

-پس این هم باید قبول کنید که وقتی تفسیر دست نا اهله ، از قدیم بوده بدینحال و دین تحریف شده.

خانم-خانما: آزادند ولي اينكه انسان بدون دين هم مي تونه زندگي كنه....واقعا در باره همه چيز ... همه چيز را بدون كم و كاست می دونه ... از جمله در مورد بعد از مرگ ... كه چه خبره؟

آرش:  ما تصمیم گیرنده ایم واسه همین امتیاز هم تو اون دنیا باید تاوان بدیم چه خوب چه بد.

شعله: سلام علیکم همشهری!

-من در این دنیا زندگی می کنم که اون دنیا رو بسازم ؟این منظورتونه؟ جمعه اول مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از ديدن اخبار دقايقي چت كردم. يكي از صحنه هاي خوب تبليغ چت است. بدون اين كه بديهاي تبليغ رو در رو مانند عكس العملهاي چهره را ببينند مي توان حرف حق را گفت. امروز به سختي از چت جدا شديم ، به خاطر الفتي كه با دوستان چتي گرفته بوديم. روي درس تاريخ كار كردم و به صورت ورقه هاي جي 5 در آوردم. ظهر عسكر و هدا آمدند و عسكر ديوارها را رنگ زد و نيز چرخ فلك و تاب را و بلندگو كشيد به حياط كه زياد مزاحمش شديم. عصر رفتم مبلغ 24هزار تومان از خواهرم طاهره از حصار امير گرفتم كه به نام ما در آمده بود كه فردا چك 300 هزار توماني داريم و عسكر اين پولها را مي برد در بانك مي ريزد. زيبا مهد را براي فردا آماده كرد.

 

شنبه 2 مهرماه 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز دقايقي چت رفتم. يك نفر از دبي به من گير داد كه مي خواهم با تو مرتبط باشم و مشورت بگيرم. ايميل دادم قبول نكرد و بالاخره تلفن خواست و اصرار كرد. شماره دادم. ديشب بلندگوها را آماده كرده بوديم. بچه ها كم كم براي مهد مي آمدند.  حدود0 5نفر آمده بودند. از كامپيوتر سرود مخصوص بچه ها پخش كرديم. جشن كوچكي داشتيم. بعد بچه ها به كلاسها رفتند. آماده رفتن به نماز شدم. قبل از آن يعني صبح زود ورقه هاي جي 5 درس معارف را آماده كردم. بعد از نماز از شهرري آمدم قيامدشت. مهدي و زينب هم بودند. ساعتي خوابيدم. شب عزيزپور زنگ زد كه فردا بيرجنديها جلسه دارند. در خيابان شريعتي قبل از پل سيدخندان باشگاه پيام.

 

يكشنبه 3 مهر 1384 فيامدشت

صبح اخبار را ديدم. ظاهرا قطعنامه عليه ايران در مورد انرژي هسته اي جدي تر شده است. دقايقي هم چت كردم و به افراد حاضر در آن در مورد شخصيت بي نظير انسان بحث كرديم. البته ديشب برادرم محمد هم زنگ زد و دقايقي با او چت كرديم. بچه هاي مهد آمدند و نيز گروه هنري سبحاني نيا كه نمايشي براي بچه ها اجرا كردند. ابراهيم برادرم زنگ زد كه با ماشين به بيمارستان فارابي بروند. با هم رفتيم. آنها را به بيمارستان فارابي رساندم و گفتند كه خودشان بر خواهند برگشت. رفتم به نماز. بعد از نماز روزنامه گرفتم و آمدم. عصر رفتم برنامه مهرماه مهد را 100عدد كپي كردم و ماشين را چراغهايش درست كردم. نتوانستم به جلسه بيرجنديها بروم مگر ماه ديگر يكشنبه اول ماه.

 

دوشنبه 4 مهر 1384 قيامدشت

صبح خواستم اخبار سايها را ببينم ولي سرور پاكدشت جواب نداد و كانكت نشد. يكي دو سوال از خودم به درس تاريخ و معارف اضافه كردم. به دانشگاه قيامدشت زنگ زدم و با شايسته آذر مسئول دروس معارف صحبت كردم و مشخصات و تلفنم را يادداشت كرد كه درس بگذارد. با ابراهيم نژاد هم دانشگاه علامه طباطبايي تماس گرفتم اين ترم درس تاريخ اسلام نداشتند كه برايم بگذارند. با بابائيان امام جمعه چهاردانگه هم تماس گرفتم و از لزومي گله كردم. ميررحيمي كه برخوردهاي انحصارگرانه با من دارند و به قولي بايكوتم كرده اند. باز هم بابائيان از ديگران بهتر است.  رفتم نماز. آذرنيا يكي از كارمندان سازمان مبلغ يك ميليون داد كه براي مادرش ده ماه روزه گرفته شود. بعد از نماز رفتم دانشگاه اسلامشهر. دانشجويان نيامده بودند. اميني 4 ساعت ديگر درس گذاشته بود. 12ساعت درس شد كه 8 ساعتش جمعه است. درس معارف. از آنجا شهرري رفتم. بعد قيامدشت آمدم.

 

سه شنبه 5 مهر1384 قيامدشت

صبح سري به اينترنت زدم. بچه ها در چت تقريبا هر روز صبح منتظرم هستند. هر روز يك رمز زندگي و دستوري از دستورات برگرفته از متون دين با زبان جوانان مي گويم كه خيلي استقبال مي كنند. ساعت8 و نيم آماده رفتن به تهران شدم. آب ماشين خالي شده بود. رفتم ابتدا چك سپهر روزه را كه مبلغ يك ميليون بود گرفتم از بانك مشيريه. آقاي افروز راننده آموزش و پرورش سال 63 كه با او به شيراز بچه ها را برديم ديدمش و خوشحال شديم. آمدم خانه زينب و 200هزار تومان به او دادم كه 3 ماه روزه را او بگیرد. 70 هزارش ماند كه بعدا بدهم. آمدم گاراژ. ماشين را گذاشتم كه مهدي به رادياتور ساز بدهد. با آژانس رفتم به نماز 3800تومان. نماز خواندم. بعد با ماشين سواري به ميدان جهاد و قم رفتم. شهريه را گرفتم150هزارتومان. اطلاعيه زده بودند كه فردا احمدي نژاد براي طلاب سخنراني دارد و طلاب مي گفتند كه خاتمي را يك بار براي سخنراني دعوت نكردند. آمدم به كاروان و با محمدعلي مرادي با شبير صحبت كرديم كه به قيامدشت بيايد. با ماشين آمدن قيامدشت.

 

چهارشنبه 6 مهر 1384 قيامدشت

صبح به سايتها سر زدم و اخبار  را ديدم. چت هم كردم دقايقي. آدم با حالي در چت بود ، مهربان و با كمال. چت روم را با صفا كرد. در مورد پول بحث انداختم و. زنگويي از بيرجند زنگ زد و گله كرد كه چرا اشعار برايش نفرستادم كه در كتابش به نام شاعران منطقه بيرجند چاپ كند و تاكيد كرد كه همين الان دست به كار شوم و شدم. حدود 17 صفحه آماده كردم و پرينت گرفتم و فرستادم با پست پيشتاز. كتابش 700 صفحه شده. رفتم به نماز. رسيد پول روزه مادر آذرنيا را دادم و آمدم. عصر پول هدا را دادم كه سه ماه روزه بگيرد 270هزار تومانش را دادم. قرار شد براي شبير در قيامدشت خانه رهن كنيم. صحبت شد كه خانه كاروانش را رهن دهد.

 

پنجشنبه 7 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ضبط كردم ولي نتوانستم بخوانم. دقايقي هم چت كردم. مطالب زيادي رد و بدل كرديم. همه یکديگر مرا مي شناسند. ساعت 9 با زيبا رفتيم ميدان انقلاب براي خريدن كتاب و ديگر تجهيزات. راه دور بود و پر ترافيك. در كناري ماشين را پارك كرديم. رفتيم كتاب براي بچه هاي مهد گرفتيم. از آنجا به مولوي رفتيم و خوراكي گرفتيم ساعت 3و 4 آمديم خانه. وسايل را در جايشان چيديم. بچه ها را هدا به خانه شان برده بود. زنگ زد كه برويم خانه شان. عيسي و مهدي و مجتبي هم مهمان هستند.

 

جمعه8 مهر 1384 قيامدشت

صبح خبر خاصي در سايتها نبود. ديشب خانه عسكر بوديم. چت امروز با حضور تعداد افراد بيشتري بود ، لذا بحث در مورد خدا را مطرح كردم بسيار جالب بود. بخشي از اين گفتگو را ضبط كرده ام:

 nasim : واضحتر بنویس

- بابا ایوب.......قفس قفسه حالا چه طلایی باشه چه آهنی.

Nazgol: خانم سلام كرديم.

- محدودیت هم همین طوره.

راستی آرش من متوجه منظور شعرتون نشدم. معنی دوپهلویی داشت. منظورتون من بودم.

-انسان ذی شعور از لحاظ تفکر ، اراده و دین تقلید داره پس وقتی که دین پذیرفته شد تقلید هم شروع میشه آیا این توهین به نعمتی که خداوند داده و انسان وحیوان رو از هم متمایز میکنه نیست؟

- دوستان! بابا ایوب! آرش و بقیه دوستان که در بحث هستین. بچه های روم تقاضا دارن عمومی بحث کنیم که استفاده کنن. ممکنه؟لطفا؟

-يك سوال دارم....شما واقعا دوست داريد كه هركي هركي باشه....هركس هرچه دلش خواست انجام بده ... از نظر عقلت جواب بده؟

-به قول خودت من کنار توام.

آرش: این میشه قانون جنگل ایوب خان!

-نه دقیقا همین. دین برای این هست که خیلیا جنبه آزادی رو ندارن یعنی باید محدود شن.

-ولی خیلیا هم بدون دین انسان هستن.

-ولی دین در مورد این دو دسته یه برخورد میکنه.

-ببخشید چی شد؟من حرف بدی زدم؟

آرش: مشکل ما اینه که تفسیر از دین دست نا اهله.

-] من فکر میکنم که اونها در امر دین تفکر نمیکنن چیزی که حتی در موردش فکر نمیشه چطور میتونه پذیرفته بشه؟

-ساکتی حرفام ناراحتت کرد؟

خانم- خانما: ما حق نداريم براي ديگران كه مثل ما هستند تعيين تكليف كنيم.

- نه ما حق داریم حالا که به این دنیا بامیل خودمون نیومدیم تصمیم بگیریم. درسته؟

-ببخشید اون یه کلمه فرانسوی هست اگه بخوای معنی شو بگم.

-پس این هم باید قبول کنید که وقتی تفسیر دست نا اهله ، از قدیم بوده بدینحال و دین تحریف شده.

خانم-خانما: آزادند ولي اينكه انسان بدون دين هم مي تونه زندگي كنه....واقعا در باره همه چيز ... همه چيز را بدون كم و كاست می دونه ... از جمله در مورد بعد از مرگ ... كه چه خبره؟

آرش:  ما تصمیم گیرنده ایم واسه همین امتیاز هم تو اون دنیا باید تاوان بدیم چه خوب چه بد.

شعله: سلام علیکم همشهری!

-من در این دنیا زندگی می کنم که اون دنیا رو بسازم ؟این منظورتونه؟

-میگن سرنوشت انسان از پیش تعیین شده ، پس کارهایی که می کنیم هم باید بشه پس ما چرا برای اینها باید مجازات بشیم؟

-از همه عزيزان معذرت مي خوام ... فداتون بشم....بحث شد ديگه... خانم خانماي عزيز كه ديگه نميشه حرفش را روي زمين گذاشت....از اهالي بسيار محترم چت رومه..

-آرش: دقیقا ما برای چیزی که از دست دادیم می جنگیم.

- بابا ایوب چیزی شد؟کسی حرفی زد؟

خانم-خانما : همه چيز كه مادي نيست... همين خواب انسان مگر مادي است...انسان تا خوابيد...وارد دنياي ديگري شده... مرده است....

- عبادتی که به خاطر هوس به بهشت رفتن و ترس از جهنم باشه آیا درسته؟

-خوب چه ربطی دارن؟دین کلا انسان رو محدود می کنه.

خانم-خانما : نه همينطور كه بچه ها خسته نشن... عرض ارادت كردم.

-منظورم از محدودیت عدم آزادی برای انجام هر کاری نیست.

-سلام سروش. به بحث ما خوش اومدین.

amir : به خاطر بهشت اشكال نداره چون بهشت هم مال خداست و در اصل خدا را قبول كرد...

آرش : دین محدودیت نیست قاعده مند کردنه.

-کسی منکر قدرت و اراده خدا نیست.

-خانم-خانما : منظور شما از محدوديت چيست؟

- خوب سروش عزیز من هم در جوابتون حرفی از دین نزدم.

-ارش جان سلام. چرا داری اصرار می کنی که دین خوبه یا نه؟

- محدودیت در کارهایی که میتونم با عقل هم انجامشون بدم بدون اینکه اجباری در کار باشه یا حتما طبق قاعده ای باشه

ايوب : پس عبادت طمعکارانه میشه. اون عبادت بهشته نه  عبادت خدا. انسان باید به خاطر نعمات خدا از اون تشکر کنه نه چیز دیگه. البته نظر من اینه و میتونه درست هم نباشه من به نظر دیگران قصد توهین ندارم.

-آرش: اصراری ندارم نظرم رو گفتم.

-ارش عزیز. وقتی چیزی قاعده مند میشه یعنی نظم میگیره که اونم یه جوری محدودیته.

-خوب در هر چيزي درجه بندي هست....درجه خوبش براي خداست... درجه پايينش براي بهشت و درجه پايينترش براي ترس از جهنم و عذاب... اين سه درجه است.

- سلام بر حاضران.

- من الان اومدم تو این صفحه از مطالبی که راجب اونها صحبت کردید خوشم اومده.

-چوه همه به یک اندازه درک ندارن پس باید یکسری چیزها قاعده مند باشه.

-میدونی آرش هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید قمری به غزل خوانی و بلبل به ترانه.

-در علم هیپنوتیسم فردی را به بیست سال قبل از تولدش بردن در خواب و توضیح و شرح حال یک فرد دیگه را داد که دقیقا در روز تولد این مدیوم فوت شده بود این چی رو میرسونه خودتون قضاوت کنید.

-به اعتقاد من دروغ مادر کفره چون انکار همه چیزهاییه که خداوند امکان حضور و صورت گرفتنش رو داده پس شکی در حقیقت نداشتن این مساله نکنید.

-عزيزان هرگز رابطه موج و دريا را فراموش نكنيد....كه همه جهان موج است و خدا هم دريايش ... ياد خدا همين است و بس... پس هر جا هستيم ... پيش خدا هستيم... خدا همه جا هست ، از خدا جدا نيستسم...

-منطق انسان بر اساس دیدگاه اون فرد در محیط زمان خودشه پس هم منطق و هم دانش هر دو مترقی اند و شاید این امر باشه هر چیزی که با منطق جور در نیاد که غلط نیست.

-مطمئنا نقشه است ولی در چه مورد هیچ کسی تا بحال ذات خداوندی رو نشناخته چون از سطح فهم و درک انسان خاکی خارجه ایا این قابل مقایسه است با نقشه جغرافیایی که یه محیط رو نشون میده که شیئ بیشتر نیست

-پس شناخت خداوند منحصر به خودشه و بس.

- خدا هیچ چیزی رو زورکی نمی خواد اصلا خدا چیزی نمی خواد.

خانم-خانما : انسان تا به چيزي نرسه نمي تونه بفهمه گه چيه.... وقتي آب را خورديم ...معنايش را مي فهميم...پس هدف را بعد از طي راه مي توان درك كرد...وگرنه ديندار شدن خيلي راحت بود....بايد يكم قدم برداشت...

- هدف اين است كه انسان در همين دنيا قدرت كامل پيدا كند...مهركامل داشته باشد...عدالت كامل داشته باشد....و...

- من میگم برای چی به اینجا اورده شدم؟

- اگه خدا باشه پس این سوال منم باید جواب قانع کننده ای داشته باشه

-این موهبت روزانه است یعنی هر روزش با روز بعدی کاملا متفاوته در هر روز به ما فرصت داده میشه که خودمون رو کشف کنیم.

- موج و دريا را فراموش نكنيد ....خودش درستش ميكنه...

- چون دوستم داره اینقدر باید در عذاب باشم؟

- اوميديم كه از صفر تا بينهايت برسيم ...ولي قبل از رسيدن نميشه به هدف رسيد....

- انسان بايد طبيعي برسه نه با معجزه... رسيدن هم مشكل و رنج دارد...مثل همه چيزهاي جهان كه بي رنج نميشه و ارزش نداره

-عذاب و لذت خوبی و بدی خیر و شر دنیوی همشون قراردادیه مثلا انسان افسرده از غم بیشتر لذت میبره ولی معمول اینه که فقط شادی لذتبخشه.

بعد ساعتي خوابيدم. ساعت 7 و خورده اي رفتم دانشگاه اسلامشهر. كسي نيامده بود لذا برگشتم به شهرك كاروان و سري زدم به پدرم و کلثوم. بعد آمدم قيامدشت و مقداري به سر و وضع مهد رسيديم. بعد از ظهر با هدا و زينب رفتيم شهرري خانه خانم عزيزي. تا ساعت 7 بوديم و بعد آمديم.

 شنبه 9 مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از نماز اخبار سايتها را ديدم. كنگره حزب مشاركت برگزار شده بود. بحث هسته اي هم بود. سالگرد درگذشت عبايي خراساني كه مي شود گفت بهترين استادم بود. حدود 7 سال از محضرش درس گرفتم ، تمام خارج اصول فقه را. نظرات جالب و روشني داشت. خداي بيامرزدش. با برخورد دور از خرد دولتي هاي جديد ضربه اي بر مملكت وارد مي شود كه سالها ما را عقب خواهند برد. چت هم رفتم اما كسي از افراد آشنا نبود كه بحث جريان پيدا كند. مقداري تعارف تكه پاره كرديم با هيتلر  كه آشنا بود و ديگران كه تازه آمده بودند و آمدم بيرون. ديشب مهدي و عسكر با مصطفي رفتند براي مهد تبليغ كردند.  رفتم نماز.  ماشين سه درد داشت ، به يك بار……خرابي جعبه فيوز و چكيدن باك و چكيدن رادياتبعد از نماز آمدم شهرك كاروان كه دردهاي ماشين را درمان كنم كه نشد. آمدم قيامدشت. عصر ماشين را بردم و دو دردش را درمان كردم. جعبه فيوز(5800تومان) و سوراخي رادياتور(2500). يخچال هم كار نمي كرد بردمش تا درست كنند. شب به برادرم علي زنگ زدم كه خانه شبير را به رهن داده يا نه. گفت داده ام 2 ميليون و پانصد و 55 تومان كرايه. گفت كه فردا مي خواهيم با خادمعلي به حج عمره برويم. 

 يكشنبه 10 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم و دقايقي هم با دوستان چتي كه حالا ديگر شناس شده ايم بحث كرديم ، بيشتر پيرامون توحيد. خانم خانما خيلي مرد اين ميدان است. ساعت 8 با زيبا رفتيم تهران براي استقبال از براتعلي باقري و خانمش كه به حج رفته بودند. چون دير آمدند رفتم كه ماشين را در كارواش بشويم. 4  هزار تومان شد. ماشين روشن نمي شد و باطري اش خالي شد. با هل روشنش كرديم. رفتم نماز. بعد آمدم خانه باقري و ديدار كرديم. بعد رفتم ماشين را بردم و دينامش را كه شارژ نمي كرد درستش كردم. به  رفتيم قيامدشت. با خانم شبير و مادرش بدنبال خانه مي گشتيم كه موفق نشديم. رفتم يخچال را گرفتم و 35 هزار تومان خرج برداشت. تعدادي از بچه هاي مدرسه را هاشمي و هليلي و بخشي را ديدم.

 دوشنبه 11 مهر 1384 قيامدشت

صبح اخبار را ديدم و سري به چت روم زدم و به ساكنان هميشگي اش سلام كردم و آمدم بيرون. رفتم تعدادي لباس بچه هاي مهد را از خانه ابراهيم آوردم. رفتم نماز. بعد از نماز رفتم شهرري خانه عزيزی و قبا را براي روح الله بردم. ساعت 4 رفتم دانشگاه اسلامشهر. اولين جلسه اي است كه دانشجوها آمده اند. ساعت اول تاريخ اسلام داشتم براي خواهران. دو ساعت بعد وصايا داشتيم. ساعت 20 دقيقه به 8 کلاس تمام شد و آمدم از جاده كهريزك. فيوز چراعهاي داخل شهر سوخت مثل اينكه يك جايي اتصالي دارد. با مكافات آمدم. پس از شام خيرآبادي با يكي دونفر آمدند و در مورد مسجد بيت الحسن صحبت شد. از فراهاني گله مند بودند كه خودش تصميم مي گيرد و

 سه شنبه 12 مهر 1384 قيامدشت

صبح پس از اخبار سايتها و دقايقي چت خوابيدم. به نماز رفتم. نمازخانه را براي ماه رمضان آماده كرده بودند. آمدم در راه روغن و فيلتر ماشين را عوض كردم. ساعتي خوابيدم و ماشين را بردم كه سيم كشي اش را بازديد كنند كه ديشب چراغ داخل شهري خاموش شد و فيوز مي سوزاند. گفت كه فردا ببرم. زيبا را به مدرسه بردم و رفتم براي دومين بار در مدت 6 سالي كه در قيامدشت هستم به سه شنبه بازار. ميخك  و هل گرفتم.

 

چهارشنبه 13مهر1384 قيامدشت

امروز اولين روز ماه مبارك رمضان اعلام شده. صبح ساعت 8 ماشين را بر دم تا محل اتصالي اش را پيدا كنند. ماشين را گذاشتم و آمدم. ساعت 10 و خورده اي رفتم گرفتم. رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد اهميت ماه رمضان صحبت كردم و قرار شد هر روز بعد از دو نماز ده دقيقه سوره حجرات را تفسير كنم و يك مسئله هم در مورد روزه بگويم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر رفتم چيزهايي براي افطاري و شام گرفتم و آمدم. اخبار سايتها را هم ديدم و دقايقي هم چت رفتم.

 

پنجشنبه 14 مهر 1384 قيامدشت

صبح ساعت 3و نيم براي سحر بيدار شديم. سري به چت زدم شلوغ بود . ضبط كردم.

داود : کس نخارد پشت من ____ جز ناخن انگشت من

-سلام...ويژه بر قديمي ترها...خانم خانما...هيتلر...

داود : از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش ____ زده ام فالی و فریاد رسی می آید

-نكند در دلتان ذره اي غم و غصه باشد چرا كه خدا كارش درسته...بدي نمياره..پس احساس بدي نكنيد كه احساسمون بده ...وضع ما بد نيست...

دودل: سلام داداش گلم . شب قشنگت بخیر . طاعات و عبادات تو مرد بزرگوار قبول درگاه حق انشاءلله . ببخشید مزاحم اوقات شریفت شدم . به خدا قصد مزاحمت نداشتم اخوی.

- گلها! ... در همه چيز خدا را ببينيد كه همه چيز موج و خدا درياست و مي بيند و مي شنود هرچه مي خواهيد از او بخواهيد..

- تمام اين گلستان با صفا هست...پر مهر و پر از نور خدا هست

- دلي كه بي قرار و با دوام است...محبت در درون او تمام است

- در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست ____ آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

- دوستان خبر داريد ما داريم دنياي بعد از مرگ را تجربه مي كنيم و ارواح با هم ارتباط دارند...نترسيد البته...دنياي قشنگي است.

- سحر در چت چه مي بيني به جز مهر....

-دوستان هرچه با ديگران كمتر ارتباط داشته باشيد دلتان قويتر است...پس خيلي از تنهايي رنج نبريد...

- داداش گلم تو به من کمترین لطف داری . به خدا صفا و صمیمیت و قشنگی و لطف و مهربونی دریا دریا تو اون وجودت که با ارزش تر از طلاس موج میزنه مرد.

- اگر دلي افسرئه است حتما خدا را نشناخته است....راهش همين موج و درياست...حس كنيد خدا را ...نترسيد همه اين را تاييد مي كنند..

- دستامون اگر چه دورن ....... دلامون که دور نمیشن

- دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد...سعادت آن كسي دارد كه از تنها بپرهيزد... عزيز

-با اطمينان از خدا هرچه مي خواهيد بخواهيد كه مي دهد فقط با اطمينان...

- مهمترين سلاح ما باور است...اگر باور كرديد كه سلطان همه جهانيد ، مي شويد...باور كنيد....

-گلهاي با صفا ...عزيزان بي نظير...دل نمي تونم بكنم...ولي با اجازه شما مي خواهم بروم...

بچه ها را هم  بيدار كرديم  سحري خوردند. صبح ساعت 9 با زيبا رفتيم بازار كه پارچه و مقنعه براي بچه هاي مهد بخريم. تاساعت يك بوديم و گرفتيم. با عسكر قرار بود به بازار كامپيوتر برويم كه نتوانستيم. آمديم به قيامدشت. عصر ساعتي خوابيدم. عصر به سايتهاي خبري رفتم و اخبار را ديدم.

 جمعه 15 مهر1384 قيامدشت

سحر مهدي و زينب و هدا و عسكر خانه ما بودند. ساعت 7 رفتم به دانشگاه اسلامشهر. بعد از پمپ بنزين جاده كهريزك تسمه پروانه پاره شد و با مكافاتي يك بنده خدا توقف كرد و تسمه داشت و عوض كرد. دير شده بود. اولين جلسه بود كه مي رفتم ، در اين ترم. آقاي اميني در اتاقش بود و گفت يك ساعت ديگر درس گذاشته است و بنا براين امروز 10 ساعت درس دارم. تا ظهر سه كلاس رفتم و ظهر رفتم شهرك كاروان به پدرم سر زدم و بعد نماز باز رفتم دانشگاه و دو كلاس ديگر داشتم. يك كلاس تاريخ اسلام و يكي معارف(انديشه اسلامي) بعد از كلاس آمدم كاروان. خانه هدي و عسكر با بچه ها مهمان بوديم. ساعت 10 و خورده اي آمديم قيامدشت و زينب هم آمد. چراغهاي كوچك داخل شهري خاموش و روشن مي شوند و اذيت مي كنند.

 شنبه 16 مهر 1384 قيامدشت

سحر بيدار شديم. زينب هم خانه ما بود. صبح زودتر رفتم كه ماشين را فيلر گيري كنند. رفتم كاروان نزد نادر مكانيك. ماشين را تنظيم كرد و رفتم به نماز. بعد از دو نماز ده دقيقه صحبت كردم.  يك مسئله گفتم و تفسير سوره حجرات را شروع كردم. بعد آمدم به قيامدشت. ماه رمضان حال هيچ كاري تقريبا نيست. ساعتي خوابيدم و دقايقي هم چت رفتم.

 يكشنبه 17مهر 1384 قيامدشت

ديشب خواهرم پري به خانه ما آمدند. سحري خورديم و خوابيديم. صبح اخبار سايتها را كه سحر ضبط كرده بودم خواندم و زودتر از هميشه به تهران بايد مي رفتم. قبل از آن چند ورقه پرينت گرفتم از برنامه هاي درسي و تغذيه كه هدا نوشته بود. رفتم شهرك كاروان چون ماشين خوب روشن نمي شد. نادر مكانيك دستي كشيد ولي چندان اثر نكردقرار است فردا ببرم كه كاسه نمد را عوض كند چون روغن مي چكد. رفتم به نماز. بعد از نماز در مورد كفاره روزه و تقوا صحبت كردم و آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم و بعد روزنامه ها را خواندم. شب به خانه هدا و عسكر رفتيم و مهدي و زينب هم آمدند. حالم خوب نيست و سرماخورده ام. شب آمديم به خانه.چراغهاي داخلي ماشين روشن نميشه.

 دوشنبه 18 مهر 1384 قيامدشت

سحر سري هم به چت زدم. با آشنايان احوالپرسي كردم و آمدم بيرون. صبح اول رفتم باطريسازي فيض آبادي و عيب اتصال ماشين را رفع كرد. سيم عقب پاره شده بود. آمدم و براي رفتن به نماز آماده شدم. قبل از نماز كلاس قرآن بود و بعد از آن سخنراني و تفسير سوره حجرات و يك مسئله. بعد رفتم شهرك كاروان به گاراژ كه هم خبري از پدرم بگيرم و هم ساعتي استراحت كنم تا وقت كلاس دانشگاه. ساعت 3 رفتم دانشگاه اسلامشهر. ساعت اول تاريخ اسلام و دو ساعت بعد وصايا داشتم و بعد از راه كهريزك به قيامدشت آمدم. چراغهاي كوچك كه هي مي سوخت روشن ماند و معلوم شد اشكالش همان سيم قطع شده بود. شب عمه ام و اسماعيل و حاج برات و بچه هايش آمدندو عسكر و هدا هم. سحر اخبار سايها را ضبط كردم و خوابيدم.  سرما خورده ام و نتوانستم غذايي بخورم.

 سه شنبه 19 مهر 1384 هفتم رمضان 1426 قيامدشت

ديشب آخراي شب شام خورديم  لذا سحر بيدار نشديم. بعد از نماز خوابيدم. حالم بد بود و سرما خورده بودم. صبح به سازمان اموال تمليكي زنگ زدم كه نمي توانم براي نماز بيایم. استراحت كردم. خواهرم پري آمد و ساعتي بود. قرار شد جمعه مهمان پدرم باشيم و همه بچه ها هم بيايند. اول صبح قرار بود كه با عسكر و مصطفي به بازار كامپيوتر برويم و براي عسكر كامپيوتر بخريم كه به خاطر سرما خوردگي من نرفتم. تا شب بودم در خانه. حالم بهتر شد. عصر اخبار سايتها را ديدم. مجمع روحانيون ، اساسنامه اش دارد تغيير مي كند. فكر كنم انشاء الله در آينده بهتر است كه در اين تشكل همكاري كنم. شب فيلمي از منطقه نهبندان نشان مي داد. فقر و فلاكت كولاك مي كرد. شب صندلي را بردم خانه عسكر. كامپيوتر خريده بودند540هزار تومان با تجهيزات كامل. سحر بيدار شديم و مطالب سخنراني امروز ظهر را آماده كردم.

 چهارشنبه 20مهرماه 1384 هشتم رمضان قيامدشت

سحر بيدار شديم و بعد تا ساعت 9 خوابيدم. زن دوم برادرم محمد آمد و از او گله مي كرد و.با محمد تماس گرفتم……بعد رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد خبر فاسق سوره حجرات صحبت كردم. بعد آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. عصر به سايتها سري زدم و اخبار را ضبط كردم.

 پنجشنبه 21 مهر 1384 نهم رمضان قيامدشت

بعد از خوردن سحري خوابيدم تا ساعت 10. بعد رفتم به بنگاهها سري زدم كه اگر بشود خانه اي پيدا كنيم كه از مهد نقل مكان كنيم. خانه به درد بخوري پيدا نشد. آمدم خانه و تا عصر در خانه بودم. شب براي يك زوج كه با پدرانشان آمده بودند عقد خواندم.

 جمعه 22مهر 13284 دهم رمضان قيامدشت

ديشب بچه هاي عزيزی در خانه ما بودند. سحري سري زدم به چت. راه افتاده بود با دوستان سلام عليك كردم و آمدم بيرون. ساعت 7 با بچه هاي عزيزی حركت كرديم و آنها را تا شهرري رساندم. دير شده بود ، به سرعت رفتم دانشگاه و 5 دقيقه ديرتر رسيدم. دو كلاس معارف. تاريخ داشتم و بعد رفتم شهرك كاروان به گاراژ. ساعت 2 آمدم دوباره دانشگاه و دو كلاس ديگر داشتم. بعد از راه كهريزك آمدم قيامدشت.

 شنبه 23 مهر 1384 يازدهم رمضان  قيامدشت

صبح سحري خوردم و مطالب سخنراني امروز را آماده كردم. رفتم به نماز و بين دو نماز آيه 7 حجرات را تفسير كردم و يك مسئله گفتم. آمدم قيامدشت. عصر بچه ها گفتند كه شب برويم هاشم آباد خانه برات باقري. پس از افطار با هدا و عسكر رفتيم و  زينب و مهدي هم آمدند و  رفتيم هاشم آباد. خزاعي هم آمده بود. دو  بچه دو قلو داشت. پس از آتشوني آمديم قيامدشت.

 يكشنبه 24 مهر 1384دوازدهم رمضان قيامدشت

سحر سري به سايتها زدم و دقايقي هم به دوستان چت سري زدم. صبح روي مطالب سخنراني امروز كار كردم. بعد رفتم به نماز. قرار شد كه مجلس ختمي براي مادرم بگيريم و افطاري بدهيم. رفتم نماز. بين نماز در مورد جناحها به مناسبت تفسير سوره حجرات و طائفتان صحبت كردم. آمدم قيامدشت. روزنامه خريدم و پس از دقايقي استراحت روزنامه ها را خواندم. بعد روي شعرهايم كار كردم كه اگر بشود جمع و جورش كنم و كتابي درست شود. شب با خواهرم پري رفتيم خانه شبير كه تازه به قيامدشت آمده و تا ساعت 11 آنجا بوديم.

 دوشنبه 25 مهر 1384 سيزدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطالب سخنراني نماز ظهر و درس دوم تاريخ اسلام براي دانشگاه را آماده كردم. صبح تلفن قطع شده بود. رفتم قبض آن را پرداختم55هزارتومان. رفتم به نماز. بين دو نماز مسئله گفتم و سخنراني كردم. بعد آمدم شهرك كاروان و در گاراژ يكي دو ساعتي خوابيدم و بعد رفتم دانشگاه. ساعت اول تاريخ السلام و ساعتهاي بهد وصاياي امام. وقت اذان كلاس تمام شد و آمدم بيرون. افطاري گرفتم و از راه كهريزك آمدم.

 سه شنبه 26 مهر 1384 چهاردهم رمضان قيامدشت

سحري خوردم و دقايقي به چت رفتم و چند كلمه تبليغ كردم. حالا كه امكان تبليغ در منبر ندارم ، لااقل اين طوري تبليغ كنم. صبح روي شعرها كار كردم كه جمع آوري كنم. رفتم به مغازه مقصودي كه قسط كامپيوتر زينب را بدهم60هزار تومان كه سركوچه تصادف كردم. ماشين پيكاني به سرعت مي آمد و در لاين من به نوك ماشينم زد. مقصر بود. رفتيم تهران بيمه ولي بيمه اش ناقص بود. ده هزار تومان از او گرفتم و آدرس و تلفن دادكه عوضي بود!به نماز نتوانستم بروم. به خانه آمدم. نشريه داخلي حزب مشاركت سومين شماره اش آمد. خواندمش و روي شعر ها كار كردم.

 چهارشنبه 27مهر 1384 پانزده رمضان قيامدشت

سحر كه بيدار شدم. دير شده بود. اذان  پخش مي شد. نماز خوانديم و خوابيديم. صبح روي مطالب سخنراني امروز كار كردم و قرار گذاشتم كه يك مسئله بگویم و درباره امام حسن(ع) صحبت كردم. اول صبح رفتم تهران كه ماشين را بدهم صافكاري و كامپيوتر مهدي را در مغازه درست كنم. حسن پسر نجيب گفت كه بعد از ظهر ماشين را براي صافكاري ببرم. رفتم تلويزيون كامپيوتر مغازه بنگاه را نصب كردم و بعد به سازمان رفتم براي نماز. بين نماز صحبت كردم. آمدم گاراژ و ساعتي خوابيدم. ساعت 2 رفتم مغازه حسن عربتلگرد و ماشين را بردم كه درست كند. گفت كه چون رنگ كاري هم در همين جا هست فردا ببرم كه تا شب رنگش هم تمام شود. آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. اخبار سايتها را خواندم. مير رحيمي زنگ زد كه چرا ديروز به افطاري نيامده بودي. گفتم من ديگر با شما و آقاي لزومي كار ندارم ، چون از عدالت بدوريد. شب عسكر زنگ زد و گفتم كه فردا ماشين را ببرد به حسن تا درست كند ومن عصر مي روم مي گيرم.

 پنجشنبه 28مهر 1384شانزدهم رمضان قيامدشت

امروز صبح عسكر ماشين را برد تهران كه حسن عربتلگرد آن را صافكاري كند. در خانه بودم و روي شعر ها كار كردم. عصر ساعتي خوابيدم. ساعت 4 رفتم تهران كه ماشين را بگيرم. ماشين جلوي مغازه نبود. عسكر به مغازه شان برده بود. صافكاري و بتونه كرده بودند. آمدم قيامدشت. شب جواد يعقوبي آمد و رفتم خانه شان كه براي خواهرش عقد بخوانم با پسر خاله دختر كه از مشهد آمده بودند. جواد براي بچه هاي كوچكي كه از پدرش مانده هم پدر بوده و هم برادر. اين سومين دختري است كه بعد از پدرش عروس مي کند. خدا خيرش دهد. خاله ام صفورا و  محمدعرب نوزاد هم بودند.

 جمعه 29مهر 1384 هفدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري بخشي از درس امروز دانشگاه را آماده كردم و تا ساعت يك ربع به 7 خوابيدم. بعد به سوي دانشگاه اسلامشهر حركت كردم. دو ساعت اول معارف و ساعت بعد تاريخ اسلام داشتم. يك دانشجوي مسيحي هم بود در كلاس. گفتم هركس سوالي از اسلام دارد بپرسد و اگر توانست يك اشكال بر اسلام بگيرد همه گفته هاي اسلام را پس مي گيريم. اين دانشجو گفت چرا حجاب واجب شده و مي خواست اشكال وارد كند كه جواب دادم كه حجاب براي حفظ حرمت و ارزش زن است تا در معرض خطر نباشد. ارزش را بايد حفظ كرد پس كار اسلام منطقي است. و ضمنا چرا كشيشهاي خانم مسيحي حجاب را رعايت مي كنند. پس حجاب چيز بدي نيست. بعد از كلاس تا ساعت 2 و 20 دقيقه بيكار بودم كه رفتم بعد از نماز در سايه در ماشين خوابيدم. دو ساعت عصر هم كلاس داشتم كه هم من و هم دانشجویان ، خسته بوديم و زودتر تعطيل كردم و آمديم. شب در خانه اسماعيل و عمه ام  بوديم. برات باقري و مهدي هم بودند و بعد آمديم قيامدشت.

 شنبه 30 مهر 1384 هيجدهم رمضان قيامدشت

بعد از سحري مطلب امروز سخنراني بين نماز را آماده كردم. خوابيدم و ساعت 10 ماشين را بردم تهران مغازه حسن عرب تلگرد كه بقيه كارهايش را انجام دهند. گذاشتم و  رفتم ابتدا بنگاه برادرم علي. مهدي بود و قرباني و بعد با ماشينهاي سواري رفتم به نماز. راحت رفتم. اگر اينطوري بروم راحت تر هستم و هزينه اش هم كمتر است. به موقع رسيدم به نماز. بعد از نماز هم با ماشين سوار آمدم به قيامدشت. زودتر هم رسيدم. در خانه ما همه جمع شده بودند و قرعه كشي مي كردند. خواهرم طاهره كه مسئول صندوق است از من خواست كه يك مهره بردارم. اسم زينب در آمد و يك ميليون برنده شد. بعد همه رفتند و من ساعتي خوابيدم. دقايقي روي شعرها كار كردم.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 9:31  توسط   | 

شهريور 1384 قيامدشت

سه سنبه اول شهريور 1384 قيامدشت

ديشب خانه عسكر و هدا بوديم. صبح با زيبا و هدا و زهرا و محدثه رفتيم شاعبدالعظيم. تا ساعت 2 و نيم معطل شديم تا بالاخره لباسهايي خريديم. براي اولين بار در عمرم كت و شلوار خريدم چون قرار است در عروسي لباس شخصي بپوشم. بعد از خريد آمديم كاروان. هدا و زينب و مهدي و مريم رفتند براي آرايشگاه و.. من با بچه ها عازم گاراژ بوديم كه حاج يوسف را ديديم. از بيرجند آمده بود و با هم رفتيم گاراژ و بعذ از آن به قيامدشت. لباسها را بردم كه خياط كوتاه كند و با همسايه آقاي محبي براي برگزاري مراسم عقد در خانه اش صحبت كرديم.

 

چهارشنبه 2 شهريور 1384 قيامدشت

صبح زود  بعد از نماز اخبار سايتها را ديدم. بعد روي مطالب اخلاق كار كردم.  بعد رفتيم در اتاق بالا صبحانه خورديم. حاج يوسف رفت خانه ابراهيم و من به خواندن مطالب اخلاق ادامه دادم. زيبا با هدا رفتند براي مقدمات عروسي. زبيده آمده و بعد خواهرانم پري و طاهره و ديگران براي جمع و جور كردن جهيزيه. حدود 4 ميليون براي جهيزيه زينب خرج كرده ايم. ساعت حدود 3  وسايل را آماده كرده بودند و از تهران آمدند براي بردن جهيزيه. وانت جواد و يك نيسان هم از همين قيامدشت گرفته بودند. بعد با هم رفتيم تهران. زينب و مهرانه ماندند. من بعد از رساندن خانهما به خانه برادرم علي كه قرار بود جهيزيه را آنجا ببرند. رفتم خانه عسكر. حاج يوسف هم آمد. امروز كابينه احمدي نژاد از مجلس راي اعتماد گرفت و از 21 وزير پيشنهادي 4 نفر كه مورد نظر احمدي نژاد بودند راي نياوردند. اشعري و سعيدلو و وزير تعاون و وزير رفاه. با حاج يوسف رفتيم خانه برادرم علي. خانمها مشغول جمع و جور كردن وسايل بودند. رفتم كامپيوتر را كه جزو جهيزيه بود راه اندازي كردم. كبوتري ها هم بودند. پدرم هم آمد.بعد از صرف شام آمديم قيامدشت. ساعت يك نصف شب است.

 

پنجشنبه  3 شهريور 1384  قيامدشت

صبح پس از ملاحظه اخبار سايتها كه بيشتر در مورد كابينه احمدي نژاد و راي نياوردن 4 وزيرش بود ، مقداري روي مطالب اخلاقي کار کردم. آماده شديم  كه به كارهاي فراوان امروزمان برسيم. امروز عصر مراسم عقد مهدي و زينب درخانه همسايه آقاي محبي برگزار مي شود. ابتدا رفتم كه مقدمات تهيه شام را درست كنم. مواد لازم را ازمغازه آقاي محبي گرفتم قرضي كه فردا تصفيه كنم. بردم به آشپز دادم كه براي صد نفر قيمه درست كند. بعد رفتم بنزين زدم. ماشين خوب كار نمي كرد. بردم دستكاري كردند ولي درست نشد. لوله اگزوزش هم عوض كردم. آمدم و به هماهنگي هاي ديگر پرداختم. يك دست مبل گرفتيم و با وانت فرستاديم كه ببرند به كاروان براي ادامه جهيزيه. مقداري مطالب اخلاقي كار كردم. عصر مهمان  ها كم كم مي آمدند. فاميل درجه يك و دو قرار بود بيايند. كوچه شلوغ شد. خانمها در خانه آقاي محبي و مردان در خانه ما. موسيقي هم آورده بودند كه در محل براي من كه روحاني هستم نمي دانم چه عكس العملي ايجاد خواهد كرد ، ولي بايد فضاي خشك سنتي و بي منطق را عوض كرد. متاسفانه تحجر و خشكه مقدسي خيلي در افكار رسوخ كرده است. بعد رفتم و عقد را خواندم و فيلمبرداري شد و بعد شام را با ابراهيم و عسكر آورديم. احمد هم آن را در ظرفهاي يك بار مصرف تقسيم كرد. خانمها براي شام به خانه ما آمدند. بعد از شام رفتند و  تا ساعت يك و نيم كه همه رفتند ، خسته و كوفته خوابيديم. نماز صبحم قضا شد.

 

جمعه 4 شهريور 1384 قيامدشت

ديشب عسكر و هدا و خانم عزيزي با بچه هايش منزل ما بودند. صبح اخبار سايتها را ديدم. احمدي نژاد با كابينه اش براي برگزاري اولين جلسه هيئت دولت به مشهد با هواپيماي مسافربري عادي رفته بود و بدون تشريفات  به حرم كه ازدحام جمعيت مانع زيارتش شده بود. معني اين كارها را من كه نمي فهمم. يعني اينكه خيلي مردمي است!

اول صبح وسايل آشپز را بردم و تصفيه كرم. براي پخت قيمه پلو براي صدنفر 13هزار تومان گرفت. با محبي ، همسايه مغازه دار هم تصفيه كردم. 26هزار تومان جنس از او برداشته بوديم. جمعا حدود0 6 هزار تومان خرج كرده بوديم براي شام شب عقد زينب. صبحانه خورديم و روي كتاب اخلاق كار كردم. در مورد تربيت به روش تحليلي مطالعه مي كردم كه اجزاء آن را بايد بررسي كرد و بعد ارتباط الفاظ را با هم سنجيد. ظهر پس از ناهار آماده مي شديم كه به عروسي به تالار توسكا در سه راه افسريه برويم. بالاخره ساعت 6 و نيم آماده شديم و با هدا و خانم عزيزي و بچه ها رفتيم. بچه ها را رفتیم به تالار. عده زيادي آمده بودند. فضاي مناسبي براي عروسي بود. محوطه باز آن و استاحاجي و حضور خوب دوستان عرب و غير عرب. غلاميان از حسين آباد و ميكائيل پور و مرداني و خيرآبادي و فتاحي و نيز احمدجمالي و سعيد جمالي و عزيزپور و بقيه بودند. عسكر هم با دوربين مان فيلم بر مي داشت. فيلمبرداري كه دعوت كرده بودند ، بسيار بي جا و كند كار مي كرد و بالاخره خادمعلي با او در گير شد و كشيده اي بر صورتش زد. اطراف محوطه تالار پر بود از دوستان عربي كه ديدار را تازه مي كردند. برسم عربخانه عده زيادي دوره كردند و با ساز استاحاجي مي رقصيدند. نماز خوانديم و مراسم تا وقت شام ادامه يافت. همچنان با فيلمبردار مشكل داشتيم. بچه اي كم ظرفيت …پدرش بعدا آمد و طلبكار هم بود و چند نفري مي خواستند با او برخورد كنند كه نگذاشتيم. حرفهايي بالاتر از سايزش مي زد. از همين قيامدشت بود ، صاحب عكاسي لبخند. شام داديم دو نوع غذا مرغ و باقالي پلو. بعد هم برسم عربها پول جمع شد كه علي باقري برره جمع مي كرد و يدالله كبوتري. دوستان قيامدشتي هم علي رغم اصرارم پول انداختند. همه رفتند و ما مانديم كه همراه ماشين عروس برويم. رفتم نزد فيلمبردار كه فيلم را بگيرم. گفت فردا بياييد تا فيلم را بدهم. گفتم نه همين الان بدهيد. جر و بحث كرديم و فيلم را گرفتم. احمد و اصغر بر فيلم بردار تعرض كردند و او به سرعت صحنه را ترك كرد. از كاروان عروس جا مانديم و رفتيم شهرك كاروان. شب را در خانه عسكر مانديم.

 

شنبه 5 شهريور 1384 قيامدشت

ديشب خانه هدا بوديم. صبح ساعت 9 ماشين را بردم كه درست كنم. خوب كار نمي كرد. وحيد ماشين را تنظيم كرد و گفت كه ببرم ماشين را از نظر برق تست كنم كه احتمال برق دزدي دارد. روزنامه گرفتم و آمدم خانه. بنزين زدم و اول نماز رسيدم. پس از نماز و ناهار آمدم شهرك كاروان. بچه ها آماده بودند كه به پاتختي بروند. بردمشان و آمدم استراحتي كردم. ساعت 6 رفتم گارژ. كسي نبود. ماشين را شستم. بعد پدرم آمد. احمد هم بود. آمدم خانه عسكر و منتظر بودم تا خانمها آمدند و پس از صرف شام ساعت 11 و خورده اي آمديم قيامدشت.

 

يكشنبه 6 شهريور 1384 قيامدشت

صبح بعد از نماز به سايتها سري زدم. بهزاد نبوي كه هميشه مدافع قدرتمند خط امام است ، همه مدافعان انقلاب را به مبارزه با متحجران و مخالفان خط امام فرا خوانده بود.كروبي هم همچنان پيگير راه اندازي حزب اعتماد ملي است. بعد از آن روي مطالب تعليم و تربيت كار كردم. كتاب تعليم و تربيت تقريبا تمام شد. دانشمندان فيلسوف غربي و شرقي را تماما نوشته بودم كه با آنها آشنا شوم. حدود سي 40 نفر مي شوند. آنها را به مسلمان و غير مسلمان و منفي و مثبت با رنگهاي مختلف نوشتم كه بيشتر روي آنها كار كنم. كتابي در مورد كانت خواندم كه تاريخ فيلسوفان را به دوره هاي مختلف تقسيم كرده بود. شروعش از سقراط و تا قبل از دكارت دوران قديم تمام مي شد و با دكارت دوران جديد فلسفه شروع و با كانت دور جديد تمام مي شود و…

ساعت 12 رفتم براي نماز. ماشين اذيت مي كرد. گاز خوب نمي خورد. به آمپر بنزين نگاه كردم ، باك خالي شده بود. مثل اينكه باك سوراخ شده باشد. از بنزین پرش كردم و رفتم. باز ديدم به سرعت تمام مي شود. نماز خواندم و ناهار خوردم. به مكانيك اداره ماشين را نشان دادم. گفت صافي بنزين كثيف است. بازش كرد. پر آشغال بود اما درست نشد. لنگان لنگان آمدم. در مشيريه وضع بدتر شد. مجبور شدم به مكانيك نشان بدهم. خيلي چيزيها عوض كرد پلاتين فيوز و سوزن كاربرات و…اما درست نشد كه بدتر هم شد. تا سر خيابان كاروان خودم را بزور  رساندم. مي دانستم كه اگر عازم قيامدشت شوم ، مرا نمي رساند. به اولين مكانيكي بردم. فيلتر هوايش را كه مانند ذغال شده بود عوض كرد و درست شد! با خيال راحت و سرعت روغنش را هم عوض كردم و به قيامدشت آمدم. خانم نصيري را كه خانم گلستانه معرفي كرده بود آمد و در مورد منشي گري مهد با او صحبت كرديم و قرار شد با حقوق 50 هزار تومان دو شيفت در مهد كار كند به عنوان منشي و مدير داخلي مهد. زيبا مهد را آماده و مرتب كرده بود. 

 

دوشنبه 7 شهريور 1384 قيامدشت

ديشب تا دير وقت زيبا  با خانم عزيزي فرشها را شستند و براي مهد آماده كردند. من شب اخبار سايتها را رفتم كه فردا صبح ببينم. صبح بعد از نماز اخبار را ديدم و عازم دانشگاه اسلامشهر شدم. امروز بايد از دانشجويان امتحان بگيريم. ساعت 8 صبح و ساعت 2 بعد از ظهر. خانم عزيزي و بچه هايش را هم بردم شهرري و رفتم دانشگاه. اول امتحان اخلاق بود كه تا ساعت 9 و نيم طول كشيد. بعد از امتحان رفتم روزنامه و خوراكي گرفتم و در بين راه در جايي توقف كردم و بعد از صرف صبحانه روزنامه ها را خواندم و سپس به خواندم جزوه اخلاق فرانكنا پرداختم.  دقايقي هم خوابيدم. بعد رفتم به نماز. فبل از آن ناهار خوردم و بعد از نماز آمدم به اسلامشهر و امتحان بعدي كه وصيت امام بود برگزار شد و بعد از آن از راه كهريزك آمدم قيامدشت.

 

سه شنبه8 شهريور 1384 قيامدشت

ديشب ساعت يك و خورده اي زيبا قلبش گرفت و دقايقي بيدار بوديم با بچه ها و بعد بهتر شد. صبح حال رفتن به سايتها را نداشتم. بعد از بيدار شدن روي كتاب اخلاق فرانكنا كار كردم كه تمام مسايل اخلاقي را به سه دسته توصيفي و هنجاري و تحليلي تقسيم كرده بود. جالب براي من بحث معنا بود كه سه نظر در اين زمينه وجود دارد ، يكي تعريف گرايي مسايل اخلاقي و ديگری بديهي بودن آنها و سوم ناشناختاري آنها.

بعد از صرف چاي رفتم براي نماز. برگشتم و اخبار را در راه شنيدم كه احمدي نژاد و كابينه اش ،  نزد خامنه اي رفته بودند و خوش رقصي هاي زيادي مي كردند هر دو طرف. گويا آمال خامنه اي محقق شده كه احمدي نژاد آمده است. رئيس جمهوري در حد و اندازه خودش. بالالتر از خودش را نمي پسندد. ساعتي خوابيدم و بعد روي مطالب اخلاق باز كار كردم. عصر رفتم ميوه و مرغ گرفتم چون شب قرار است مهدي و زينب براي اولين بار پس از ازدواج به خانه ما بيايند. اخبار سايتها را ضبط كردم ولي وقت نشد كه بخوانم. زينب و مهدي آمدند. متوجه شديم كه شيشه اتاق مشرف به كوچه خانه ما را شكسته اند. از اينگونه اذيتها گاهي تحمل مي كنيم. 

 

چهارشنبه 9 شهريور 1384 قيامدشت

اخبار را در سايتها ديدم. مطالبي هم از اخلاق فرانكنا  در كامپيوتر خلاصه نويسي كردم  كه البته دو مطلب ماند و كامل نشد يعني نفهميدم و بايد بيشتر رويش دقت كنم تا تكميل شود. يكي در مورد نظريه تعريف گرايي و ديگري در مورد شهودگرايي كه كامل نفهميدم. بعد روي كتاب اخلاق در قرآن مصباح شروع كردم. هرچند از اين مصباح اصلا خوشم نمي آيد ولي فعلا باند او بر معاونت اساتيد معارف چنگ انداخته اند و مجبورم اين كتاب را به عنوان منبع مصاحبه مطالعه كنم. حاج يوسف از تهران زنگ زد كه به قيامدشت مي آيند. مادر امين و بهمن احمدي آمده بود براي پاتختي زينب فلاكسي آورده بود. زهرا مريض بود . سرش گيج مي رفت و تب كرده بود. داروهايش را گرفتم و آمدم خانه. حاج يوسف با بچه هايش هم رسيده بود. بعد از صرف چاي رفتم به نماز. بين دو نماز در مورد شهادت امام موسي كاظم(ع) و بعثت پيامبر ص صحبت كردم. لوازم با قيمت مناسب از سازمان به كارمندان دادند به من هم دادند. 7 كيلو چاي و خرت و پرتهاي ديگر حدود 40هزار تومان شد. آمدم قيامدشت. نگفتم كه ساعت 11 و نيم قبل از نماز رفتم دانشگاه اسلامشهر و ورقه هاي امتحانات را گرفتم كه تصحيح كنم. يك ساعتي خوابيديم. عصر حاج يوسف و بچه هايش به باغ حاج غلالم رفتند و تا ساعت8 بودند. تا سر خيابن بردمشان با ماشين و به تهران رفتند. لوله كش آمد و قرار شد فردا بيايد و خورده كاري هايي انجام دهد.

 

پنجشنبه 10 شهريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را  ديدم. ورقه هاي امتحاني را براشتم كه تصحيح كنم. لوله كش آمد و رفتم كه وسايل بخرم و سه دستشويي نصب كنيم. وسايل از نجفي همسايه مصالح فروش گرفتم. در دو توالت و ابتداي ورودي حياط دستشويي نصب كرديم. تا ساعت 6 كار ادامه يافت و 15هزارتومان اجرت گرفت. در ضمن لوله كشي در راهرو روي مبل نشسته بودم و ورقه هاي دانشجويان را تصحيح كردم. سه كلاس بود و تمام شد. بعد روي عناوين كتابهاي اخلاق كه قرار است مصاحبه كنم كار كردم. چند مطلب خاص لازم است كه در باره اخلاق بدانيم. ابتدا مفاهيم و اصطلاحات و واژه هاي اخلاقي ، مكاتب مهم اخلاق ، دانشمنداني كه در باره اخلاق و تعليم و تربيت حرف زده اند ، نظر اسلام به عنوان آخرين و كاملترين دين و چند مورد اخلاق از ديدگاه امام خميني برگرفته از قرآن و احاديث.

بعد ازظهر پس از اتمام لوله كشي رفتم سازمان آب كه كنتور آب را عوض كنند. گفت بايد لوله هم عوض شود و فردا خواهم آمد. شب مهدي و زينب سري به ما زدند. هدا هم زنگ زد كه استخاره كند كه به قيامدشت بيايند و خوب آمد. 

 

جمعه 11شههريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار را ملاحظه كردم. منتظر بودم كه لوله كش سازمان آب براي تعويض كنتور و لوله آب بيايد كه نيامد. احتمال مي دهم كه به خاطر مخالفتهاي مكررم با مومني شيطنت مي كنند ، چون از نوچه هاي اوست و فعلا هم صحنه در دست آنهاست. به بچه ها زنگ زديم كه ناهار به منزل ما بيايند. مقداري روي اخلاق كار كردم و خلاصه بندي. ظهر زينب و مهدي آمدند و عسكر و هدا هم. ظهر ناهار قورمه سبزي را دور هم صرف كرديم. ساعتي عصر خوابيدم. بعد رفتيم هاشم آباد. از عمه ام و اسماعيل خبري گرفتيم. ساعتي بوديم. خادمعلي و برات باقري هم آمدند. مهدي و زينب هم كه به بهشت زهرا رفته بودند آمدند. ساعت 11 و خورده اي آمديم قيامدشت.

 

شنبه 12 شهريور 1384 قيامدشت

صبح خاطرات را نوشتم. روي مطالب اخلاق كار كردم. طرح جي 5 را داشتم آماده مي كردم كه براي مطالعه از آن استفاده كنم. صبح هدا زنگ زد كه مي خواست به دكتر برود. مادرش نتوانست برود لذا بردمش تهران كه با مرضي زن محمد برود. رفتيم مشيريه كه در خانه اش نبود. رفتيم كاروان. او به خانه شان رفت و من رفتم گاراژ. پدرم نبود. مهدي هم آمد. دقايفي بودم و رفتم خانه برادرم علي. علي را ديدم و دقايقي بودم و بعد رفتم خانه مهدي و زينب. اولين باري بود كه مي رفتم. تلويزيون كامپيوترشان را وصل كردم و رفتم به نماز. ابتدا ورقه هاي امتحاني دانشجويان اسلامشهري را بردم و بعد به نماز رفتم. بعد آمدم قيامدشت. عصر روي مطالب اخلاق با ديد جي 5 كار كردم. مقداري چت كردم. عباسي و موسوي آمدند. نامه اي امضا كردم. رفتم حساب مصالح فروش را پرسيدم 50 هزار تومان وسايل برداشته بوديم براي لوله كشي.

 

يكشنبه 13 شهريور 1384 قيامدشت

صبح خبرهاي سايتها را ديدم.  دقايقي هم چت كردم. بعد روي مطالب اخلاق كار كردم و به صورت روش جي 5 نوشتم كه به جاي محفظه هاي مخصوص در كامپيوتر جايگزين كنم. همه مطالب را تمام كردم. هدا هم آمد كه در مهد فعاليت كند. بهمن آبادي آمد. عقدي داشتند. رفتم عقد خواندم و آمدم. مبلغي به زور داد فكر كردم 5هزارتومان است كه 10 هزار بود ناراحت شدم كه چرا بيشتر داده است. رفتم نماز. هوا همچنان گرم بود. نماز خواندم و رفتم خانه خانم عزيزی كه تازه خريده بود. خانه جالبي بود.20ميليون تومان خريده بود. آمدم قيامدشت. ساعتي خوابيدم. هدا هم بود. روي اخلاق كار كردم. قرار است عسكر و هدا به قيامدشت بيايند. خانه اي پيدا كرده بودند كه اگر بشود رهن كنند.

 

دوشنبه 14شهريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم. قاليباف شهردار شده. فكر كنم موفق خواهد بود چون هم مردمي است و هم جسارت دارد. منصور ارضي شديد به مجلس هفتم خصوصا آقاي افروغ تاخته بود كه چرا به وزراي پيشنهادي احمدي نژاد راي نداده اند. بعد از نوشتن خاطرات ديروز روي مطالب اخلاق با روش جي 5 كار كردم. رفتم نماز. قبل از آن قبض گاز را با ميلاد پسر همسايه فرستادم كه پرداخت کند تا گاز قطع نشود و بردم اداره گاز و رفتم نماز. از برگشت هفته نامه اميدجوان گرفتم. آمدم و ساعتي خوابيدم. شيرآب را درست كردم و روي مطالب اخلاق با روش جي 5 كار كردم. عصر با مهرانه و ماشين بيرونكي رفتيم. عباسي و مرداني آمدند كه نامه مربوط به بخش شدن قيامدشت را امضا كنم و ببرند وزير كشور.

 

سه شنبه 15 شهريور 1384 قيامدشت

اول صبح مطالب اخلاقي را در روش جي 5 مرور كردم. ساعت 6 و خورده اي عازم قم شدم. اول ماه است و بايد سري به قم بزنم. با ماشين به عوارضي قم – تهران رفتم و از آنجا با يك پيكان تا قم. راننده كرايه نگرفت و گفت اگر كرايه بگيرم جواب امام زمان را چه بگويم كه از سربازش كرايه گرفته ام! رفتم حوزه. براي اولين بار پايه سوم را در يكجا البته فقط 5 شهريه مي دادند. خامنه اي 30هزارو صافي15هزار و مكارم12هزار و سيستاني18هزار و لنكراني 18هزار شهريه مي دادند. بقيه هم گرفتم. ساعت 11 آمدم تهران و ماشين را برداشتم و به نماز رفتم. ساعت حدود 3 به خانه رسيدم. ساعتي خوابيدم. عصر روي مطالب اخلاق كار كردم. به اينترنت رفتم و اخبار را ضبط كردم. امروز فضا به نفع انقلاب و خط امام است. مجلس خبرگان جلسه داشته و خاتمي گرچه عضو خبرگان فعلا نيست ولي در جلسه صحبت كرده. فكر كنم هاشمي دارد نقش خوبي در اين قضايا ايفا مي كند تا متحجرين به متن انقلاب نيايند.

 

چهارشنبه 16 شهريور 1384 قيامدشت

صبح فقط روي مطالب اخلاقی با روش جي 5كار كردم. دقايقي هم چت رفتم براي تنوع جالب بود. به بانك زنگ زدم خبري از حقوق نبود. چاي و صبحانه آوردند. هدا هم آمد. رفتم براي نماز. بين دو نماز در مورد ميلادهای مبارك شعبان صحبت كردم. آمدم كاروان منزل زينب. برادرم علي را هم ديدم. مهدي رفت سر كار تراشكاري شان در گاراژ. قبل از رفتن به نماز از پدرم خبري گرفتم. كلثوم به بيرجند رفته بود و دخترش كه در كنكور اسم نوشته بود ، با اينكه رتبه 8000بود در تربيت معلم قبول نشده بود و قرار بود بيايند تهران. گفتم اگر بخواهد بيايد در مهد مربي گري كند. ساعتي روي كامپيوتر زينب كار كردم. ويندوز 98 نصب نشد. آمديم با زينب به قيامدشت. هدا هم بود. در مورد فعاليت در مهد هدا و زينب صحبت كردند و قرار شد بيايند ولي رفت و آمدشان مشكل است.

 

پنجشنبه 17 شهريور 1384 قيامدشت

صبح نتوانستم به اينترنت بروم. دستگاه پاكدشت كه از آنجا اشتراك دارم خراب بود. روي مطالب اخلاق كاركردم. چاي و صبحانه خورديم وباز روي مطالب اخلاق و اين بار روي جزوه فلسفه اخلاقي كه در قم در رشته تخصصي تبليغ داشتيم كار كردم و مطالب مهمش يادداشت شد. بعد از نماز ساعتي خوابيدم. عصر قرار است برويم عروسي دختر حاج عيسي باقري. با زيبا و محدثه رفتيم و هدا و زهرا و مهرانه را در خانه گذاشتيم كه شب به خانه عيسي بروند. با سختي و دير وقت تالار قصر پيروزي واقع در چهار راه كوكا كولا را پيدا كرديم. جاي مناسبي در نزديك تالار پيدا كرديم و شانسي پارك كردم. خوب است كه در همه مراسم دوستان از اين به بعد شركت كنم. عزا و عروسي. بزنگاه ارتباطات همين جاست. تا ساعت 10 بوديم و آمديم. حاج محمد و حسين كاظمي با خانمهايشان را هم تا هاشم آباد آورديم. به خانه عيسي رفتيم و دقايقي بوديم و گفتند كه حال اسماعيل پسر عمويم خوب نبوده است و خواهرانم كه به مشهد رفته بودند به همين خاطر نيامده اند. ظاهرا از زمان جنگ شيميايي شده است و تنفسش مشكل دارد.

 

جمعه 18 شهريور 1384 قيامدشت

صبح پدرم زنگ كه اسماعيل پسر عمويم مرحوم شده است. يك باره اسماعيل با تمام خلوصش در ذهنم حاظر شد. پس از لحظاتي كه در بهت فرورفته بودم ، به خود آمدم. پدرم گفت كه عصر به مشهد خواهند رفت و گفتم من هم مي آيم. تا عصر به رايزني و تصميم گيري پرداختيم. قرار شد من و پدرم و دايي ام حسين با برادرم علي برويم و زيبا با برادرانش حاج غلام و خادمعلي. آنها آمدند و زيبا را برداشتند و ساعت 6 رفتند. من بچه ها را بردم خانه خواهرم پري كه هدا آنها را نگهدارد و  رفتم با ماشين به شهرك كاروان. ماشين را به مهدي دادم. ساعت 9 و نيم با همان جمع گفته شده به طرف مشهد به راه افتاديم. با ماشين سي يلو. نماز صبح را در سه راهي شاه تقي خوانديم. خسته شده بوديم.

شنبه 19 شهريور 1384 مشهدمقدس

ساعت 7 به مشهد رسيديم. زنگ زديم و خادمعلی و حاج غلام را پيدا كرديم و با هم رفتيم خانه اسماعيل. غوغا بود. از بيرجند و عربخانه هم آمده بودند. حاج يوسف و موسي رفته بودند دنبال كارهاي كفن و دفن. عربهاي مشهد هم كم كم مي آمدند. تا جنازه را آوردند دقايقي خوابيديم. جنازه را پس از غسل و طواف حرم آوردند و در خانه دقايقي برديم و فاتحه اي خوانديم. بعد برديم بهشت رضا. من با علي داماد عيسي و پدرم و زن اسماعيل رفتيم. تمام عربها آمده بودند. اسماعيل وصيت كرده بود كه من تلقينش را بخوانم. خواندم. تا كنون ميتي به اين شادابي و نشاط نديده بودم. لازم به ذكر است كه پسر عمويم اسماعيل بر اثر گاز شيميايي در جبهه مسموم شده بود و مرحوم شد. او بيش از 6 سال در جبهه بود به عنوان بسيجي ساده و حدود يك سال بود كه حقوق اندكي حدود 150 هزار تومان برايش به خاطر جانبازي شيميايي برقرار كرده بودند. خيلي اذيتش كردند .انسان مظلومي بود. از همه طرف براو گير مي دادند. دوست و دشمن. انسان صادق و بي غل و غشي بود. خدا بيامرزدش. شش پسر و دو دختر از او به جا مانده است. طالب و موسي و هادي و مصطفي و علي و حسين. مصاحبه اي با او انجام داده بودم كه در صورت امكان در همين صفحه چاپ خواهم كرد.

بعد از بهشت رضا آمديم خانه. ساعتي خوابيديم. ساعت 4 و نيم مجلس ختم بود كه به مجلس محل رفتيم. قرآن و فاتحه مي خوانند و سخنراني ندارند. ساعت 6 با عسكر آمديم بيرون كه با اتوبوس بياييم به تهران. بقیه بايد مي ماندند. آمديم زيارت كرديم و از ترمينال آمديم تهران. ساعت 9 حركت كرديم و ساعت 11 رسيديم.

 

يكشنبه 20 شهريور 1384 قيامدشت

صبح ساعت 11 سر شهرك قيامدشت با عسكر پياده شديم و آمديم خانه. هدا و بچه ها در مهد بودند. روي مطالب اخلاقي كار كردم تا عصر. عسكر بچه ها را برد خانه پدرش كه بتوانم به درسم برسم.

 

دوشنبه 21 شهريور 1384 قيامدشت

ديشب تنها در خانه بودم. روي مطالب اخلاقی كار كردم. زنگ زدم به هدا كه زودتر از خانه خواهرم پري بيايد تا به تهران بروم. ماشين در گاراژ بود. با ماشين خط رفتم. كرايه 300تومان بود. پياده رفتم تا گاراژ. سويچ را از مهدي گرفتم و ماشين را دادم كه تنظيمش كنند. خانه زينب رفتم. برادرم علي ساعت 5 از مشهد آمده بودند. ماشين را گرفتم و رفتم نماز. قبل از آن روزنامه ايران و اميد جوان را گرفتم و خواندم. بين دو نماز قضيه فوت اسماعيل را گفتم و تذكري. آمدم قيامدشت. عصر روي اخلاق باز كار كردم. زيبا آمده بود.

 

سه شنبه 22 شهريور 1384 قيامدشت

ديشب راحت خوابيدم كه فردا صبح براي مصاحبه درس اخلاق براي دومين بار به قم بروم. ساعت 6 رفتم به ترمينال جنوب و ماشين را در پاركينگ گذاشتم و رفتم. ساعت 8 و نيم رسيدم. رفتم به معاونت اساتيد كه در بعد از پل راهنمايي بود. دقايقي منتظر بودم و رفتم سر مصاحبه. فردي كه نصف سنم را داشت با من مصاحبه مي كرد. چند سوال پرسيد. مغالطه طبيعت گرايان- معاني اختيار – اصول تربيتي ديويي – جبر فلسفی – دسته بندي مسايل اخلاقي –هرم نفس – معني اخباط – آيه انما اعظكم بواحده – كه همه آنها را جواب دادم و جزوه اي هم تهيه كرده بودم كه يك سوم نمره را داشت. وقتي بيرون آمدن گفتند فردا زنگ بزنم گه قبول شدم يا نه.

آمدم حرم و از آنجا به تهران. ماشين را برداشتم و به قيامدشت آمدم. قرار بود عباس يوسفي به نماز برود . نمي دانم چه كرده است. تعدادي ورقه تبليغ مهد  چاپ كردم و عصر محمد پسر خواهرم پري برد سه شنبه بازار كه پخش كند. شب عزيز پور زنگ زد كه آخر ماه جلسه داشته باشيم در تالار كه بچه ها هم شركت كنند. ساعت 10 شب مرداني زنگ زد كه خانه علمي جلسه است. رفتم. ميررحيمي و طهماسبي و عده اي از مردم بودند و منبر هم رفتيم و مشكلات گفته شد.

 

چهارشنبه 23 شهريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم. به سايت سازمان حج و ثبت احوال هم رفتم. به قم زنگ زدم. گفتند دوباره بايد مصاحبه دهم. فكر كنم اين برخوردها سياسي است  و گرنه نمره حد نصاب را آورده بودم. به دانشگاه اسلامشهر زنگ زدم. حق التدريس را واريز كرده بودند. طرح براي تبلغ را هم در ديسكت ريختم و بردم شهرك كاروان كه در چاپخانه مرادي چاپ كنم. ورقه را در كامپيوتر تنظيم كرد تا 500 تا بزرگ و 3000تا كوچك چاپ كند. رفتم به اسلامشهر و چك مربوط به حق التدريس را گرفتم صد هزار تومان به خاطر غيبتي كه اصلا نكرده ام كم كرده بودند. كاسبي مي كنند. رفتم از بانك گرفتم 207 هزار تومان. براي 7 هفته هر هفته 10 ساعت. رفتم به نماز. بعدآمدم شهرک كاروان خانه هدا. ساعت 3 رفتم ميدان انقلاب تا از وضعيت جي 5 مطلع شوم ولي نتوانستم چون بايد جعبه مربوطه را 17 هزار تومان مي گرفتم. دو سه سي دي گرفتم. رفتم به چاپخانه. گفت فردا آماده مي شود. با دايي ام حسين آمدم قيامدشت و بردمش باغ. 50هزار تومان به نجفي مصالح بهداشتي فروش همسايه دادم. حسابش تصفيه شد. سرم كمي درد مي كند.

 

پنجشنبه 24 شهريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار را در سايتها ديدم. ديشب ساعت 12 احمدي نژاد در سازمان ملل صحبت كرد. از روي نوشته و كم جان و…5 دقيقه صحبت كرد. امروز حال خوشي ندارم. به كامپيوتر رسيدم. منظمش كردم و ديفرگمنت و…مقداري كتاب گلستان سعدي خواندم. عصر پس از خواب جلوي خانه را چراغاني كردم به مناسبت نيمه شعبان. ورقه هاي تبليغي را نعمت از تهران آورد.

 

جمعه 25 شهريور 1384 قيامدشت

صبح به سايتها سري زدم. ساعت 7 و نيم رفتم كارگري از چهارراه گرفتم كه ورقه هاي تبليغي را پخش كند. از كوچه 23 كه آخرين كوچه است شروع كرديم و گفتم كه داخل حياط ورقه ها را بيندازد. تا كوچه ما يعني كوچه 17 كه رسيد ظهر شد. در اين بين به محل پخش سري مي زدم. عسكر و هدا در خانه ما بودند. صبحانه خورديم. ساعت 12 و نيم كارگر آمد تا جلوي خانه و مبلغ 4 هزار تومانش دادم و رفت. هنوز ورقه و هم كوچه هايي مانده بود كه بايد تبليغ مي كرديم. ظهر زينب و مهدي هم آمدند و مهمان ما بودند. آماده شديم كه به هاشم آباد برويم. با بچه ها رفتيم كه هم خبري از عمه ام و اسماعيل بگيريم و هم با فهيمه و برات باقري كه عازم مكه اند براي حج عمره خداحافظي كنيم. بعد از هاشم آباد با برادرم علي رفتيم عروسي پسر اسحاق محمودي. تا ساعت 11 بوديم و آمديم هاشم آباد و بچه ها را برداشتم و آمديم قيامدشت.

 

شنبه 26 شهريور 1384 قيامدشت

صبح ساعت 10 زينب از تهران زنگ زد كه همه در گاراژ جمع شده اند كه براي جدو مريم روغنجوش درست كنند و ما هم با بچه ها رفتيم. هدا در مهد ماند براي ثبت نام. همه خانمها بوند. من رفتم براي نماز اما ماشينی تصادف كرده بود و نرسيدم. ماشين هم در ترافيك جوش آورده بود. برگشتم. بچه ها به خانه زينب رفته بودند. من هم رفتم ، تا ساعت 4 آنجا بوديم. بعد با ماشين احمد رفتيم بهشت زهرا. سر قبر عمه ام و خديجه هم رفتيم. آمديم شهرك و از آنجا به قيامدشت. شب با عسكر رفتيم تبليغات مهد را بر تابلوهاي شهرداري زديم. بچه هاي كوچه جلوي خانه ها را چراغاني كردند. ساعت 12 آمديم. احمدي نژاد در سازمان ملل مستقيم صحبت مي كرد و موضع ايران را در مورد انرژي هسته اي مي گفت.

 

يكشنبه27 شهريور 1384 قيامدشت

صبح به سايتها رفتم. اخبار را ضبط كردم ولي چون به قم بايد مي رفتم اخبار را نخواندم. با ماشين تا عوارضي رفتم. از آنجا با يك پرايد با كرايه 1000تومان به قم رفتم. به معاونت اساتيد معارف سری زدم. گفتند چون نوبت سوم است بايد شش ما بگذرد براي مصاحبه بعدي. منابع اخلاق عوض شده بود. ليست آنها را گرفتم. قرار شد براي درس معارف اعلام نياز ببرم از دانشگاه اسلامشهر و مجوز معارف بگيرم. رفتم روزنامه و كتاب جنود عقل و جهل از  امام خميني راكه يكي از منابع مصاحبه بود ، گرفتم و عازم تهران شدم با يك اتوبوس. روزنامه ها را در اتوبوس خواندم. ماشين را برداشتم و از راه حسين آباد به نماز رفتم. بعد از نماز به قيامدشت آمدم. ساعتي خوابيدم. عصر ساعت 6 با زيبا ابتدا رفتيم پاكدشت براي گرفتن پارچه مانتوي مهد و تصفيه حساب اينترنت. ولي پارچه پيدا نكرديم. رفتيم مولوي. 40 متر پارچه تترون بنفش كم رنگ گرفتيم سه متر عرض ، هر متر 1900 تومان. ساعت 8 به خانه آمديم. آقاي اميني زنگ زده بود. با او تماس گرفتم. ساعتهاي درس اين ترم را گفت. دوشنبه تاريخ اسلام و وصايا و جمعه معارف و تاريخ اسلام. عسكر هم آمد. قرار است فردا خانه شان را به قيامدشت بياورند.

 

دوشنبه 28 شهريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار ديروز سايتها و نيز اخبار جديد را ديدم. چون كوكيهاي ايميل را اتفاقي از بين برده بودم دوباره ويندوز نصب كردم. رفتن به ايميل ميسر شد. هدا و عسكر به تهران رفتند كه وسايل خانه شان را جمع و جور كنند. رفتم زهرا را در كلاس پنجم در مدرسه پارسالي شان ثبت نام كردم. 4هزار تومان براي كتابها گرفتند. روپوش مدرسه رنگ نفتي هم با مقنعه سفيد با قيمت 7هزار و پانصدتومان گرفتم. دو عدد هم كيف يكي براي زهرا و يكي براي محدثه كه در همين مهد خودمان پيش دبستاني مي رود ، هر دو به قيمت 6هزار تومان. آمدم خانه و عازم نماز شدم. نان از شهرري گرفتم و رفتم نماز. بين نماز در مورد ميلاد امام زمان(عج) صحبت كردم. بعد آمدم. دقايقي بوديم در قيامدشت و عازم مشيريه شديم ، چون مراسم عقد حجت پسر خادمعلي است با دختر حمزه جمالي. رفتيم هدا را برداشتيم و رفتيم عقد. تعدادي بودند. رفتم گاراژ و ساعتي بعد آمدم. 20-30نفري آمده بودند و فلاحي كه به تازگي امتياز دفتر ازدواج گرفته است عقد را ثبت كرد. شب به خانه هدا رفتيم و وسايلشان را با كمك ديگران در دو وانت گذاشتيم و به شهرك آورديم.روبروي مسجد الزهرا خانه اي رهن كرده اند به قيمت 3ميليون و نيم. با كمك بچه ها وسايل را در خانه گذاشتيم. شب با عسكر و هدا آمديم خانه.

 

سه شنبه 29 شهريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار سايتها را ديدم. مطالب حول محور رفتن پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت بود. همه چيز ظاهرا بر عليه ماست. عبدي كه سالهاست زنداني شده مصاحبه جالبي داشت. حيف كه اينگونه افراد دربند تحجر و جهالت هستند. صبحانه خورديم و زيبا با هدا و عسكر همراه خواهرم پري رفتند كه اثاث خانه عسكر را جا به جا كنند. يك نفر آمد كه برايشان عقد بخوانم. قرار شد ساعت 2 بروم. روي موضوعات كنفرانس تاريخ و وصايا كار كردم و براي هركدام حدود 60 موضوع آمده كردم. ظهر زيبا آمد. رفتم براي عقد و عروس و دامادي را به مدت يك سال عقد موقت كردم.

 

چهارشنبه 30 شهريور 1384 قيامدشت

صبح خبر خاصي در سايتها نبود. رفتم دانشگاه قيامدشت. مسئول گروه معارف نبود. مرخصي رفته بود. آمدم خانه و پس از صرف صبحانه آماده رفتن به نماز شدم. هدا براي ثبت نام آمد. بعد از نماز به ميدان انقلاب رفتم و كتاب تاريخ اسلام و وصايا و معارف براي تدريس اين ترم گرفتم. به خانه آمدم. زيبا به هاشم آباد رفته بود كه هم قرعه كشي داشتند و هم مراسم نمي دانم چي داشته اند. عصر زيبا آمد و گفت كه در قرعه کشی زينب برده است ، ولي چون چك 300هزار توماني داشتيم ، پول را ما گرفتيم كه بعدا به آنها بدهیم. شب عسكر آمدو رفت به تنهايي تبليغات مهد را بر تابلوها چسباند.

 

پنجشنبه 31شهريور 1384 قيامدشت

صبح اخبار را در سايتها ديدم. دقايقي هم چت كردم. بعد از صبحانه و چاي رفتم خانه خواهرم پري و ورقه هاي تبليغ را دادم به محمدكه بين كوچه ها با عليرضا پسر نعمت پخش كنند. دقايقي با عيسي و خواهرم نشستيم و حرف زديم. آمدم خانه. اولين درس تاريخ و وصايا و معارف را آماده كردم. هدا هم آمده بود و ثبت نام مي كرد از بچه هاي مهد. عصر ساعتي خوابيدم و بعد در س تاريخ را تكميل كردم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 8:44  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM